منوی کاربری

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

خاطرات خنده دار

  228821

اقا ما یه معلم فیزیک داشتیم..
درس ک بلد نبود بده سر کلاسش اهنگ میخوندیم اون نمره میداد :|
اخه روزای اول ک اومده بود میگف دوستاش بهش میگفتن شجریان :|
هیچی دیگه ی روز وقتی درسشو داد تموم شد و طبق معمول ما هیچی نفهمیدیم:))) یکی از بچه ها شروع کرد به خوندن :)
اقا اینم درومد گفتش: خانوم فلانی رنگ صداتو دوس دارم..ولی توی اووج ک میری یکم از کوک خارج میشی باید اینجوری بخونی...بعدش شروع کرد به خوندن اهنگه :|
اقا چشاشو بسته بود و میخوند
اون لحظه قشنگ یادمه چقدر دلم برای قار قار کلاغا تنگ شد :|
فک کنم دوستاش مسخرش میکردن این جدی گرفته..
والا
چن روز پیشم واسه محرم صداشو از تو مسجد میشنیدم داشت مداحی میکرد:|
ینی تو مسجده نصفیا سر صدای این اقا داشتن میخندیدن:))
نمیدونین چ وضعی داریم مااا..
مدرسه نیس ک دیوونه خونس :)

  228813

بابا بزرگم از کربلا اومده بود خدا قسمت شمام بکنه

همه بنرا رو زده بودیم که عمم اومده تو گفت این بهنام خوش اهنگ عجب عقده ای هست

گفتیم چطور

گفت نوشته با صدای خوش اهنگ بهنام خوش اهنگ


من گفتم کوش امکان ندارم خلاصه رفتیم بیرون


میدونید چی دیدم


صمد خوش هنگ و بهنام خوش اهنگ

من:/

  228791

از همون اول زنگیم هیجانی بودم
.
.
.
فوق المثال در دوران طفولیت یه روز مامان بزرگم امده بود دنبالم مامانم یادش رفته بود کلید بذاره
درم قفل بود
ما علامت دایدم مامان بزرگم اومد دم دیوار
و
.
.
.
.
من پریدم روش
نوه است مامان بزرگ من داره :)

  228752

یه روز بابا بزرگمو واسه پاهاش بردیم تهران پیش یه دکتر معروف (با کلی خواهش و التماس که این باید از شهرستان بیاد و خیلی اذیت و درد داره ...اینا واسش وقت گرفتیم)

خلاصه میریم داخل پیش دکتر خودمون معرفی می کنیم که فامیل دکتر فلانی هستیم (فامیلمون بود که اینو معرفی کرد) آقای دکتر هم به نشانه ی احترام از پشت میز میاد اینور دستشو دراز می کنه که با بابابزرگم دست بده ، از قضاء این دکتر یکی از پاهاش مادرزادی چلاق بود و می لنگید، بابا بزرگم تا این صحنه رو دید دست نداد :))) روش کرد اونور با حالت قهر بلند داد زد این اگر خوب کن بود پا خودش رو خوب می کرد :))))) گذاشت رفت...
آبرو یارو رو جلو همه برد :))))))))

خب دیگه لریم دست خودمون نیست خیلی روک هستیم :))))

  228726

یه روز بابا بزرگمو واسه پاهاش بردیم تهران پیش یه دکتر معروف (با کلی خواهش و التماس که این باید از شهرستان بیاد و خیلی اذیت و درد داره ...اینا واسش وقت گرفتیم)

خلاصه میریم داخل پیش دکتر خودمون معرفی می کنیم که فامیل دکتر فلانی هستیم (فامیلمون بود که اینو معرفی کرد) آقای دکتر هم به نشانه ی احترام از پشت میز میاد اینور دستشو دراز می کنه که با بابابزرگم دست بده ، از قضاء این دکتر یکی از پاهاش مادرزادی چلاق بود و می لنگید، بابا بزرگم تا این صحنه رو دید دست نداد :))) روش کرد اونور با حالت قهر بلند داد زد این اگر خوب کن بود پا خودش رو خوب می کرد :))))) گذاشت رفت...
آبرو یارو رو جلو همه برد :))))))))

خب دیگه لریم دست خودمون نیست خیلی روک هستیم :))))

  228689

اقا ما ی معلم زیست داریم..
خدا حفظش کنه...هر زنگ موجبات خنده و شادی مارو فراهم میکنه :))
چن روز پیش خیلی سر کلاس شلوغی کردیم..
اونم عصبانی شد عصبااااانیاااا...اصن ی وعضی بود
یهو یکی از بچه ها پقی زد زیر خنده
معلممونم جوش اورده بود جوری ک از گوشاشم دود میزد بیرون :|)
هیچی دیگه همینجوری ک قرمز میشد داد زد : خانوووم فلااانی نیشتو وردار ببر بییییروون بخند :|
منظورش این بود ک نیشتو ببند و پاشو برو بیرون :)))
اقا مارو میگی زنگ تفریح از رو موزاییکا با کاردک کندنمون :))
خودم ب شخصه در این حادثه دندونای نیشمو از دست دادم :)))

  228685

یادش بخیر یه زمانی که نه گوشی لمسی و نه تلگرام و هزار تا کوفت و زهره ماره دیگه نبود جوک های خنده دار رو توی گوشی مون توی قسمت پیام ها سیو میکردیم و هر دفه که میخوند از خنده پخش میشدیم زمین :|




جدی کاش میشد یبار دیه اون دوران برگرده :)

  228649

این دانشگاه ما خیلی باحاله

تغذاهاش اینقد چربه که مرحله اشباع رو رد کرده ؛ بعد تو سلف یه بنربزرگ

زده که چربی زیاد باعث انواع بیماری های قلبی و مغزی وسکته و... میشه

خیلی حال میده نشستی داری روغن پلو با خورش روغن میخوری بعد این بنرم

عین اینه دق جلوته..

  228524

همسایمون(پیرمرد) یه الاغ داشت...دارایی زندگیش همین بود.رفیق جوونیاشم بود فک کنم...
چند سال پیش دزد اومد الاغه رودزدید...
چند روز بعدش الاغه فرار کرده بود برگشت...راه خونه رو یادش بودبزرگوار...
اونوقت من شب بخوام بیام خونه راه گم میکنم...

  228485

یه روز ظهر مامانم داشت از نونوایی بر می گشت منم بچه بودم داشتم با دوچرخم تو کوچه دور دور می کردم ، مامانمو که دیدم با اصرار گفتم بشین عقب می رسونمت ...
گفت : برو بچه همین یه قدم راه خودم میرم
گفتم:مامان تورو خدا بذار برسونمت دیگه ، آفرین .....
خلاصه مامانم قبول کرد
همین که اومد بشین رو زین عقب دوچرخه چون سنگین بود منم زورم نرسید از اونور باهم افتادیم تو جوب فاضلاب :))

هیچی دیگه تا تو خود حموم کتکم زد، عصر هم فرستادم رفتم دوباره نون خریدم باهم عصرونه نونو پنیر و سبزی وچایی زدیم تو رگ.

  228448

سین مِـثِهــ سـآرآ :)
✯✯✯✯✯✯✯✯✯✯✯
بـآ رفقـآ دور هـم بـودیـم
گفـتـم : دیـدیـن بعـضیـآ مجـآزی دوست مـیشن عـروسی مـیگـرن بچـه دآر مـیشـنـــ:D
رویـآ : عـآرهـ خـعـلی شـر و ورهــ :/
مـطـی : نـع خـعـلی هـم بـآحـآلـه:) مـن خـودم الـآن وسـطِ خـآستگـآریـم دآرم چـآیی مـیبـرمـــ

مـطـی D:
رویـــآ /:
مـن استیکـر مـورد نـظر یـآفـت نـشـد....

دوسـشـون دآرم ولـی:)❤
✯✯✯✯✯✯✯✯✯✯✯

I aM oVeR tHe MoOn:)

  228446

يه همكاري دارم خيلي وسواسيه. يعني در حد خفن. يه بار يه آبميوه و كيك باز كرد تا اومد بخوره هردوش افتاد زمين آب ميوه پاكتي رو با جاش انداخت بيرون گفت كثيف شده ديگه نميخورم كيكم تا اومد بريزه بيرون (توجه كنيد كه كيك كاملا با زمين برخورد كرده بود و خاكي شده بود) همكار ديگم گفت نه نندازش بيرون من ميخورم. خيلي شيكو مجلسي فوتش كرد و خورد. O -o

ماها همه O - O
خودش :-D
آبميوه :-(
كيك :-)

  228435

امروز توآموزشگاهمون بوديم (بنده مسئول آي تي آموزشگاه هستم) داشتيم با مشاور و مديريت آموزشگاه صحبت مي كرديم يهو در حين صحبت جدي بوديم ديديم كه صداي تخخخخخخخ (برخورد چيزي به زمين) ژنزديكي پاي مدير اومد. يهو همكارم (مشاور آموزشگاه) با تعجب وحشتناك زمينو نگاه كرد. مدير بيچاره هم فك ميكردم ما فهميديم قضيه چيه گفت جيبم سوراخ بود ماژيك ازش افتاد بيرون. O - O (مگه ميشه مگه داريم.) حالا اين همكار بنده تو اون لحظه گير داده مي پرسه آقاي.... يعني از پاچتون اومد بيرون؟؟؟ O - O
بعد از فرار از اتاق ب قدري خنديديم به قدري خنديديم كه ....
من :-D

همكارم (مشاور) O - O

پاچه شلوار :-))

آقاي مدير :-((((((

خانم باقري (حسابدار) :-|

  228409

آقا جاتون سبز داشتیم فرار از زندان میدیدیم اون صحنه ای که سارا به مادر اسکافیلد شلیک می کنه (اونایی که سریالو کامل دیدن میفهمن چی میگم) منم یه دفه از دهنم پرید گفتم: این کار به که همه عروسا میخوان با مادر شوهرشون بکنن(سارا و مایکل نامزد بودن).
هیچی دیگه همه از خنده پکیدن ولی نمی دونم چرا زنداییم یه گوشه نشسته و خبیثانه به مامان بزرگم نگا میکنه.

  228390

یبار خواستم دوستمو امتحان کنم بهش پیام دادم:
"من دوست صارِمم و گوشیش دست منه,به تمام مخاطبینش پیام دادم.متاسفانه بر اثر تصادف به رحمت ایزدی پیوست."
بعد از1دقیقه جواب داد:
Khoda ro shokr
.
.
.
.
.
ینی هویج بیشتر از این احساس داره...!

قبلی12345...1053بعدی