منوی کاربری

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

خاطرات خنده دار

  232359

******abas_m223*************

اﺳــﺘـﺎﺩﻡ ﮔـﻔــﺖ : ﺯﻧــﺪﮔـﻲ ﺭﺍ ﺗـﻌـﺮﻳــﻒ ﮐـﻦ… 
ﮔــﻔــﺘـﻢ.. ﺯﻧـﺪﮔﻲ ﺗـﻌـﺮﻳـﻒ ﮐـﺮﺩﻧـﻲ ﻧﻴـﺴـﺖ… 
ﻧــﺎﺭﺍﺣــﺖ ﺷـﺪ ﻭ ﻧـﻤــﺮﻩ ﺍﻡ ﺭﺍ ﺻـﻔـﺮ ﺩﺍﺩ… :|
 
 
ﺳـﺎﻟﻬـﺎ ﺑـﻌـﺪ ﮐـﻪ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺩﻳـﺪﻡ ﭘــﻴــﺮ ﺷــﺪﻩ ﺑــﻮﺩ ﻭ ﻋـﺼـﺎ ﺑـﻪ ﺩﺳـﺖ ﺭﺍﻩ ﻣـﻲ ﺭﻓـﺖ …
 ﺟـﻠـﻮ ﺭﻓـﺘـﻢ ﻭ ﮔـﻔـﺘـﻢ : ﺯﻧـﺪﮔـﻲ ﺭﺍ ﺗـﻌـﺮﻳـﻒ ﮐـﻦ،ﺍﺭﺍﻡ ﺧـﻨـﺪﻳـﺪ ﻭ ﮔـﻔـﺖ ﻧـﻤـﺮﻩ ﺍﺕ ﺑــﻴــﺴـﺖ…
 ﺯﻧــﺪﮔــﻲ ﺭﺍ ﺑــﺎﻳــﺪ ﺯﻳـﺴـﺖ…!!!
 
 
 
 
 ﮔــﻔـﺘـﻢ ﺍﻭﻥ ﻣـﻮﻗـﻊ ﺑــﺎﻳـﺪ 20 ﻣـﻴــﺪﺍﺩﻱ ﻣـﺸـﺮﻭﻁ ﻧـﺸـﻢ ..
ﻳــﻪ ﻟــﮕـﺪ ﺯﺩﻡ ﺍﻧــﺪﺍﺧـﺘـﻤـﺶ ﺗـﻮ ﺟــﻮﺏ ﻓــﺮﺍﺭ ﮐﺮﺩﻡ !!! :)))

  232346

عاغا من پنجره اتاقم سمت کوچس.
یه چن تا بچه هفت هشت ساله هستن نزدیکا ساعت پنج ک میشه همیشه دعواشون میشه :/
هیچی دیگه من ساعت پنج در اتاقمو قفل میکنم هیشکی نیاد تو :/
.
.
.
خودمم گوشامو میگیرم ی وخ یاد نگیرم حرفاشونو :|
اینا بچه نیستن اینااا گودزیلان گودزیلاااا ی بی ادب :/

  232344

یادمه کلاس اول که بودم روز اول موقع برگشت خیلی شیک و مجلسی برگشتم به راننده سرویسمون گفتم:



من باید 1:30 خونه باشم نباشم چشماتو در میارم!(اون موقع 1:15 تعطیل کیشدیم منم میخواستم برم رنگین کمان ببینم!)

رانندمون:0__0

دهه هشتادی هم هستم.




امضا:Dr.MHY.YQB82

  232336

همه کودک درون دارن منم بدجنس درون دارم.

می پرسین چه جوری؟
داستان از اون جایی شروع شد که خواستم یکم سربه سر دوستم بذارم ...در راستای این هدف شیر تاریخ مصرف گذشته ای که سوپری بغل مدرسه بهم انداخته بود رو به دوستم انداختم ..... هیچی دیگه دوست بیچارم همه ی زنگو تو مسیر بین کلاسو دستشویی گذروند.

نتیجه گیری اخلاقی: هیچ وقت چشم بسته به کسی اعتماد نکنین حتی به نزدیکترین دوستتون!!!!!!!!
.
.
.
.
کاش لااقل یکم عذاب وجدان داشتم.......بگذره خدا از تقصیراتمون کاش!!

  232332

8 فروردین رفته بودم نونوایی یه کارتون کوچیک بود یه گوشه روش نوشته بود عیدی یادت نره


منم ده هزارتومن از توش عیدی برداشتم


دمش گرم به یادمون بود

  232330

یه بار کلاس سوم راهنمایی بودیم

معلم ریاضی اومد سرکلاس

نیم ساعت هیچ حرفی نزد و فقط نگاه کرد...

بعد یهویی برگشت گفت: هیچ وقت ازدواج نکنین !





اون روز حرفشو نفهمیدیم ولی آخرسال نمره ریاضیمونو که دیدیم

فهمیده بود کی هستیم میخواست نسلمون ادامه پیدا نکُنه

  232284

آقا من و مخاطب خاصم هر وقت دعوا میکنیم مثلا چن ساعت بعدش خیلی راحت با هم حرف میزنیم وانمود میکنیم که اصلا اتفاقی نیفتاده تازه بعضی وقتا که بحث جدیه یهو میگیم میخاستم برما ولی تارکان و ترگل(بچه ها خیالیمون)نمیزارن یعنی کامل خودمونو قانع میکنیم : )

  232267

سلام این اولین پستمه من خواهر یکتا 1384 هستم

یه روز توی بیمارستان شیفت کاریم از ساعت 3 شروع میشد دقیقا ساعتی که همه ی مریضا خواب بودن
جالب اینجاس که شبش همتا <گودزیلامون خواهر 5 سالم >پیش من خواب بود هی وول میخورد من نمیتونستم بخوابم

خلاصه

سرکار حسابی خوابم گرفت منم عادت داشتم باید با هدفون بخوابم روی صندلی نشستم از زیر مقنعه هدفونو گذاشتم تخت خوابیدم به پرستار کناریم

گفتم اگه از بلندگو صدام زدن بیدارم کن از بدبختی من اون پرستار وسطای خواب من شیفتش تموم شد نمیدونم چند ساعت بود خواب بودم وقتی بیدار
شدم از مریضا گرفته تا رِِییس بیمارستان جلوم بودن که رییس گفت به درک خوابیدی حداقل صدای هدفونو کم میکردی ما از خواب بیدار نشیم




من مطمعنم یکی از اعضای گروه اصحاب کهف هستم

  232257

داشتیم هندونه میخوردیم
قرمزیشو خوردیم سفیدیشم خوردیم
خلاصه پدر هندونه رو در اوردیم:)
اشغالاشو گزاشتیم دم در
پنج دقیقه بعد زنگ در رو زدن
رفتگر بود گفت اقا اگه کاری با پوست هندونه ندارین
ببرم .ببرم؟
مسخرمون کرد یعنی؟؟O_o






هندونه دوس داریم خو ^.^

  232249

عرضم (ارزم، عرزم،ارظم) به حضورتون که قبل از ماه رمضون به شدت سرفه گرفته بودتم و هی سرفه می کردم...
یه روز رفتم امتحان دادم برگشتم خونه خوابیدم چشتون روزه بد نبینه پاشدم هی سرفه پشت سرفه داشتم خفه می شدم وضعیتم بدجور اورژانسی شده بود...هی همراه سرفه آب از دهنم می ریخت بیرون...حالا مامانم جیغ زده : یا حسین!
همه ریختن بالاسرم حالا من هی تف می کنم رو فرش نمی تونم نفس بکشم صورتم سرخ شده حالا هی مامانم میگه رو فرش؟ آخه رو فرش؟
هی هوارو می کشم تو هی نمی ره تو ریه هام!
عاقا حالا همه اینا به کنار موفق به نفس کشیدن شدم سریع بابام گفت لباس بپوش ببرمت دکتر...عاقا پوشیدم بعد هنوز درحال جون دادنم!
مامانم: چرا این چادره رو سرت کردی پاره پورس آبروم میره؟
من :/ (حالا نمی تونم حرف بزنم!) مامان من دارم می میرم اون وقت تو میگی این چه چادریه سرت کردی؟
بابام *_*


فاطــஜـمهــــ& ...

  232209

منو پسر عموم بچه بودیم حدودا هفت سالمون بود، مامانجون باباجونمون از مکه برگشته بودن سور داده بودن، خلاصه خونشون شلوغ پلوغ بود و اینا...
بعد من تو حیاط یه نگاه کردم دیدم یا خدا یه پیرمرده داره سیگار می کشه!!
(ما بچه بودیم فکر می کردیم کلن هرکی سیگار می کشه محکوم به فناست :/)
زدم به بازوی پسر عموم میگم: امیر! باید اینو نهی از منکرش کنیم (O_o)
پسر عموی ما هم متاثر...ما رفتیم یه کاغذ برداشتیم، روش چنتا علامت سیگار کشیدن ممنوع کشیدیم، بعد کاغذو با خط داغونمون پر از کردیم از جمله : لطفا سیگار نکشید! صد هزار بار!
بعد قدمون هم نمی رسید...(حیاط خونه پر از اقوام و خویشان بود) من رفتم رو موتور بابام وایسادم و کاغذه رو با گیره ی لباس وصل کردم به بند رخت روی دیوار :/
طولی نکشید که مجلس رسما به فنا رفت :/
خود آقاهه سیگاریه :)))))))
سیگارش:D
من و پسر عموم D:
باباجونم *_*

فاطــஜـمهــــ&

  232206

رفته بودیم مسافرت (جای شوما خالی) عاغا ظهر بود میخاستیم بریم کوبیده بزنیم..
حالا بابامم همش از ی رستوران تو اون شهره تعریف میکرد:( چن ماه پیش ک با عموتون اومده بودم رفتیم رستورانی ک الان میخام ببرمتون...یه غذاهایی داره...یه کوبیده هایی داره ک انگشتاتونم میخورین...مث این رستورانا نیس ک کل کوبیده هاش سویا و چربی باشه هااا گوشت خالصه غذاهاش )
عاغا رسیدیم جلو رستورانه پلمپ شده بود...چرا؟
عرض میکنم خدمتتون...
رفتیم از مغازه کناریش پرسیدیم طرف گفتش :( این رستورانه گوشت خر میریخته تو غذاهاش واسه همین بهداشت اومد تختش کرد )
من تو اون لحظه :))))
مامانم :((
بابام @_#

  232201

كلاً عادتم بود سر كلاس حرفه و فن كه حوصلم سر ميرفت با مقنعه جلوي دماغم رو ميگرفتم و خيلي متفكرانه به روبرو خيره ميشدم.
دخترا به تبعيت از من ، همه مقنعه هاشون رو ميگرفتن جلو دماغشون ، يه سريا سر تاسف تكون ميدادن كه اين چه بوئيه و يه سريا هم يواشكي ميگفتن پيففف. يه سريا هم سعي داشتن بغل دستيشون رو توجيه كنن كه منبع بو اونا نبودن و جالب اينجاست كه بين خودشون توليد كننده ي بو (قرباني) رو پيدا ميكردن و دو روز باهاش حرف نميزدن... .
واسه بويي كه اصلا وجود نداشت!
#تشويش _اذهان_ عمومي_ هستم :)
پ.ن١: بعد از اون ايام ديگه هيچ وقت اون آدم سابق نشدم.
پ.ن٢: هنوزم چهره ي دختري كه هميشه ((قرباني)) انتخاب ميشد رو يادم نميره! فقط بخاطر اينكه كفشاش پاره بود و لباسش كهنه ، قرباني انتخاب شده بود ...........

  232198

من یه دختر عمه ای دارم خیلی خنگه یه روز خونه مادربزرگم بودیم بعد قرار بود مهمونای عموم از ترکیه بیان این هی اصرار کرد که وقتی اومدن این ایفون رو برداره ماهم بزور قبول کردیم منم رفتم سس بخرم کلید یادم رفت وقتی برگشتم زنگ زدم این دختر عمم هم با ذوق اومده ایفون رو برداشته میگه الو0___0 منم هول شدم گفتم بفرمایید حالا تلفاتی که تو خونه داده بودو نمیدونم ولی تو کوچه همسایمون لوله ی گازو جوید وقتی هم رفتم تو گفتم نزارید این خنگول ایفونو برداره وضعش خرابه . خلاصه مهمونا اومدن ماهم سفره پهن کردیم شروع کردیم غذا بخوریم که این دختر عمم شروع کرد به حرف زدن با مهمونا دیدم زیاد داره حرف میزنه دوبار زدم به پهلوش ساکت نشد سومین بار که زدم درومد جلو همه بهم گفت چته هی میزنی به من@_____*
عموی بیچاره:/
مهمونا:))))))
دختر عمه^____*

اخه دختر عمه ی خنگه من دارم؟×____×

  232195

بعد اون قسمت از خندوانه که مهران غفوریان توش بود یاد خودم افتادم که جوجه اردک خریده بودم هی میزاشتمشون تو آب هی غرق میشدن هی میکشیدمشون بیرون نفس میگرفتن دوباره مینداختمشون تو آب

قبلی12345...1068بعدی