منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

دوستان

مرامنامه 4جوک

خاطرات خنده دار


  223175

رفته بودم دکتر پوست بعد خانومه امده بود از منشی مطب شماره تلفن همراه جراح بینی مطب کناری میخواست
منشی:شما بگید کارتون چیه من به دکتر خودمون بگم اگه شمارشون داشتن بهشون زنگ بزنیم اجازه بگیریم که شماره بدیم یا نه
خانومه:میخواهیم جراحی ترمیمی بینی انجام بدیم
منشی:تا اونجایی که من میدونم این جراح کار ترمیمی سایر جراح ها رو انجام نمیدن
خانومه:شما بهش بگید چهار نفریم با هم میریم پیششون
منشی:هر چهارتاتون ترمیم دارید!؟
خانومه:بله تو یه روز عمل کردیم
منشی o_O
من و سایر افراد منتظر@_@
حالا.منشی زنگ زد به جراح و شرایط گفت
جراح(تقریبا داد میزد میشد صداشو شنید):مگه بقالی که چونه میزنه چه یکی چه چهارتا فرق نداره انجام نمیدم
خانومه:-)
جراح:-
دماغهاشون:-!
ملت دماغ عمل کنه داریم!؟

فرستنده : faeze


  223156

آقا یه دفعه که داشتم میرفتم خانه ریاضیات سرم پایین بود حواسم اونجا نبود یهو یه یه جفت پا رو جلوم دیدم و سریع ترمز دستی مو کشیدم (از اونجایی که من دخمل خوفیم سرمو بلند نکردم که طرفو ببینم) بعد به راهم ادامه دادم من داشتم از خجالت آب میشدم که پسره گفت حواست کجا بود داشتی میرفتی بغلم ؟؟؟؟!!!!!
هنوزم که هنوزه احساس میکنم اگه یه دفعهمنو تو خیابون ببینه میزنه زیر خنده .
خخخخخخخخه

فرستنده : barana


  223134

براچند روزی میخوام برم اردو چمدونمون خراب شده داغون به مامانم میگم حالا من چی ببرم میگه انتظار نداری که بخاطر تو برم صد تومن بدم چمدون بگیرم منم گفتم خو اول اخر که باید بگیری میگه نخرم چند سال دیگه که شوهرت دادم برا تو میخرم هر وقت هم ما لازم داشتیم از تو میگیرم من داشتم تختمو گاز میزدم اخه مادر دور اندیش یا منفعت طلب یا صرفه جویی داریم؟قلفونش برم تنها دلیل زندیگمه به افتخارش بلایک بهترین عشق دنیا دوست دارم

فرستنده : من یک ضیایی ام


  223118

یه روز برادر 9 سالی من اومدم پیشم گفت بیا دختر بازی کنیم


من)::::::::::::::


حالا رفتم دیدم بازیTalking Angela میگه.
خوب حالا برادر من جلو این همه جعمیت دختر بازی چیه نمیگی بیان منو مثل سگ بزنن بگن تو این رو یادش دادی

فرستنده : کتاب


  223087

دیروز دورهمی بودیم داشتیم اسم و فامیل بازی میکردیم رسیدیم به حرف (و) وقت که تموم شد شروع کردیم به نوبت خوندن تا رسید به پسر خالم برا غذا










=I  
اگه گفتید چی نوشته بود










واتر پلو با زرشک⊙.o

خدا وکیلی به عقل جن نمیرسه اینو از کجا آورده فقط خدا میدونه

فرستنده : سارا


  223084

امان از اعتیاد ب 4جوک
من روزایی ک 4جوک بروز نمیشه میرم صفحه قدیمیا جوکای قدیمیشون رو میخونم تا اینکه رسیدم ب عباس مستقیم تا کله رفته بودم تو گوشی نیشمم باااز خواستم ب اجیم بگم مهسا جون ی لیوان آب بم بده بلند گفتم عباس جون و مادر بشنیدندی و من بدبخت شدندی. مامان : چشم روشن عباس کیه? ها?چی بت میگه ک از صبح نیشت بازه?ها?
من:مامی بخدا عباس آقا از بروبچ 4جوکه همین
مامانم:همین ?گیس بریده حالا دوستی اینترنتی برقرار می‌کنه چ غلطا
اینجا خیابون من در حال پختن ای لاو یو 4جوک

فرستنده : آباندخت


  223076

(واقعی)یادم میاد کلاس دوم راهنمایی بودیم که بهمون یه فرم دادن پرکنیم
ما هم همه داشتیم پرش می کردیم که یهو یکی از دانش آموزا از ته کلاس داد زد آقا جنسیت رو بنویسیم شیعه من دیگه حرفی ندارم

ل ا ی ک

فرستنده : آدم برفی


  223073

ديشب مى خواستم بخوابم تو چشمم مژه رفته بود هركارى كردم هم در نيومد آخر سر بى خيال شدم خوابيدم...


امروز از خواب پاشدم اطراف چشمم پره از اون مايع هاى چشم است...



فکر كنم مژه هه از من نا اميد شد خودكشى كرده ، خودشو تو مايع چشمم حل كرد:|

فرستنده : Mah -گودزيلا


  223065

سلام فور جوکی های عزیز
فک کنم همتون کسایی که اعتماد به سقف دارنو دیدین
یه روزی داشتم کامنت هایی که مربوط به فیلم لو ارفته اقای ضیابود رو میخوندم یکی نوشته بود من نمیفهمم چی میگن لطفا به منم بگین بعد یکی زیرش نوشته بود عزیزم ببین اینا دارن میگن (عزاعزاست امروز غلام گیس مضلومی روی هواست )
حالا اصل شعارم فک کنم بدونید من نمینویسم دیدیت منم ممنوع الجوک شدم
گلاه گیس:-(

سازمان لیگ=-O

استقلال :-

فرستنده : من یک ضیایی ام


  223052

مامانم تعریف میکرد داشت با مامان بزرگم درمورد مسافرتمون میحرفید هی مامانم بزرگم میگه اذق (ذساکن بخونید ق رو هم با فتحه) خیلی ببرید اونجا هیچی نخرید اذق رو یادتون نره بعد از مامانم میپرسم انا منظورش از اذق چی بود ؟مامانم گفت من نفهمیدم فقط بله شو گفتم بعد یه کم فک فهمیدیم منظورش اذوقه بود اخه انا جون زبان خودتو حرف بزن دی ما رو یه ساعت به فک کردن وامیداری (بله ما اذری هستیم) بلایک به افتخار مادربزرگای با حالمون که برکت خونه هامونن

فرستنده : من یک ضیایی ام


  223049

یبار سر کلاس دوم معلممون داشت یه چیزی رو توزیح میداد گفت کی میتونه بگه چرا دستمو بلند کردم گفتم ما بگیم گفت بگو عزیزم گفتم : چرا :////
نیم ساعت کتکم زد بیشعور :(((

فرستنده : البالو گیلاس


  223029

یکی از شیطنتای دوران جاهلیتمون با دوستان این بود. (6سالگی):
ی ورزشگاه چمن مخروبه رو همراه حصار کشی بتنی رو فرض کنید ک همه جاش بستست و از بالاش میپریدیم. پر بود از جک و جونور و مهد عنکبوتای قرمز و سیاه و زرد رنگ!
سره ی نخ قیر میزدیم،وارد لونه ی عنکبوت میکردیم- اینا گاز میگرفتن فک میکردن حشره هست و ولش نمیکردن چون میچسبید دیه خو. 4-5تا میگرفتیم و وارد پلاستیک نوشابه خانواده میکردیم هم میزدیم و یکم گیج میشدن، بعد میاوردیم بیرون. با سورنگ سم عنکبوت رو از پشتش(بقولی باسن خخووخخ) میکشیدیم بیرون ، گاهی اوقات ب آدم میپریدن و ترسناک بود واقعا.
3-4تا سرنگ میکشیدیم و ی مایع زرد رنگ بد بو. بعد ببینید کله خرابی و نادانی رو، میرفتیم سره لونه ی مورچه ها و دورشو خندق میکندیم و آب میریختیم دایره وار ک فرار نکنن، سورنگ رو تو لونه ی مورچه ها میزدیم و اینام مثه مور و ملخ لونه رو خالی میکردن و ی سورنگ هم پشتیبان رو سرشون خالی میکردیم و مردنشونو واچ میکردیم و لذت داشت! ج ا ه ل ی ت... باشد ک خدا مارا ببخشد

فرستنده : ذوزنقه


  223018

این خاطره ازمامانم:
۱۷سالش که بوده روستازندگی میکردن
پسرای همسایشون ازشهربرای دیدن فک وفامیلشون اومده بودند
داییام کوچیک بودن پشت دسشویی آتیش درست کردند
مامانم آفتابه که نزدیک ترین وسیله بهش بوده روبرمیداره سریع میره توکوچه ازجوب آبش میکنه ومیدوعه طرف دسشویی: /
پسرای همسایشون این صحنه روکه میبینن وسط کوچه تشنج میکنن:((
مامانم تادوهفته که اونامیرن ازخونه بیرون نمیره:)

فرستنده : *sara*HB*


  223006

تازگی ها اهنگ اس ام اسمو صدای سوت گذاشتم حالا واکنش خانواده به این صدا
وقتی پیام میاد
مامانم خطاب به ابجی کوچیکم(برا خودش ابر گودزیلایی فک کنم فقط شما ۴جوکی ها درک میکنید چی میکشم از دستش حالا بقیه داستان) نازنین برو ببین بابات چی میگه داره سوت میزنه من:-)

مادربزرگم :ساکت باشین انگاری یکی تو حیاط داره سوت میزنه باز من:-)

خالم:(البته بابام خونه نبود ) الی پاشو چادر بیار بابات اومد و همچنان من:-)

بابام خاک تو سرت با این اهنگت

عمم:یه لحظه حرف نزنین یه صدای مشکوک شنیدم و دوباره من:-)

گوزیلامونم که هر وقت این صدا میشنوه صد بار میپرسه اون کی بود

فرستنده : من یک ضیایی ام


  222957

اقا یه بار مدرسه ام دیر شده بود امتحان هم داشتم.سوار تاکسی شدم و رانندش یه اقای جوونی بود منم اصلا نگاه نکردم(فهمیدین من چشم پاکم یا بیشتر توضیح بدم؟)یهو اقای راننده که پرسید
مسیرتون کجاست نگاه کردم تو اینه....هنگ کردم....یعنی هنگ کردما....بععععععععله.....اقای راننده ابرو هاش رو برداشته بود اونم چی؟ ناااااااااازک یعنی مثل نخ…من که دختر م اصلا دست به ابروهام نزدممم
.
.
.هیچی دیگه کلی شرمنده خانم راننده شدم!خخخخخ

فرستنده : وخی عامو....