منوی کاربری

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

خاطرات خنده دار

  225037

‏شما یادتون نمیاد ولی یه زمانی اینقدر خواستگار زیاد بود که ...
.
.
.
به بعضی از این خواستگارا جواب " تابوت دخترمونُ هم رو دوش تو نمیذاریم " میدادن !!!

  225021

عاقابادوستان رفته بودیم کاشان،کیف منم پره خوراکی بودش،واسه صرف ناهارنشستیم یه گوشه، یه اکیپ پسرم اومدن نزدیک ما نشستن ،خلاصه نازیلا(دوستم)رفته بوددستشوبشوره وقتی اومدبدون اینکه توجه کنه نشست روکیف من که یه دفعه صدای ناهنجاری اومد،مارومیگی ازخنده پخش زمین شده بودیم،پسرام که دیگه ازخنده غش کرده بودن،ازاون طرفم نازیلامیگف نخندین باو من کاری نکردم صداترکیدن پفک بوددیگه اشک ازچشام جاری شده بود...>.<

  225000

*****گریفندور*****
ماه رمضون بود و شبای قدر . قران گذاشته بودیم رو سرمون ذکر میگفتیم .
تلویزیون -خدایا فرزندانمان را شفا بده .
مامان و بابام و مدربزرگم برگشتن به من نگاه کردن @_@
تلویزیون -آنها را به راه راست هدایت کن و از انحراف دور بفرما
باز برگشتن به من نگاه کردن :|
تلویزیون -خدایا ازدواج و اشتغال و شغل را برای فرزندانمون مهیا بفرما
همه برگشتن به داداشم نگاه کردن T-T
یعنی تبعیض تا چه حد خدایا ؟!!

  224997

گوشيم زنگ ﺧﻮﺭﺩ ، ﺍﺳﻢ ﺭﻓﯿﻘﻢ "ﺭﺿﺎ " ﺍﻓﺘﺎﺩ
ﮔﻮﺷﯽ ﺭﻭ ﺑﺮﺩﺍﺷﺘﻢ ، ﺑﺎ ﯾﻪ ﺻﺪﺍﯼ ﺧﺴﺘﻪ ﮔﻔﺘﻢ : ﺳﻼﻡ ﺑﯽ ﺷﺮﻑ
ﯾﻪ ﺻﺪﺍﯼ ﮐﻠﻔﺘﯽ ﺍﻭﻣﺪ : ﭘﺪﺭ ﺑﯽ ﺷﺮﻑ ﻫﺴﺘﻢ ، ﺑﯽ ﺷﺮﻑ ﺍﻭﻧﺠﺎ ﻧﯿﺴﺖ؟

  224969

یادش بخیر...
شما هم وقتی بوی مهر میاد یاد خاطراتتون توی مدرسه می افتید؟
گریه های روز اول مدرسه... تازه ابتدای یک دوران شیرین رو نوید می داد!
هر روز با کلی سختی از خواب خوش بیدار می شدیم و به مدرسه می رفتیم
مبصر اسم بچه های بد رو روی تخته سیاه می نوشت بعضی وقت ها تعداد ضربدرهای جلو اسم ها از تخته می زد بیرون... هرچند بدی های اون روزهامون نهایتا این بود که با دانه های ماش که داخل لوله خالی خودکار می گذاشتیم سر به سر همکلاسی مون بگذاریم
یاد دویدن تو حیاط موقع زنگ تفریح بخیر و انتظار برای تموم شدن زنگ آخر و برگشتن به خونه ... چه دل کوچکی و چه انتظار کودکانه ای
راستی یادتون میاد:
"اولیا شلخته ن
دومیا پا تخته ن
سومیا ..."
زنگ فارسی موقع خوندن از روی متن درس، معلم به شکل غافلگیرانه ای اسمت رو صدا می زد تا ادامه درس رو بخونی، چه استرسی میومد سراغت اگه حواست به درس نبود :)
کوکب خانم
تصمیم کبری
روباه و زاغ
دهقان فداکار
چوپان دروغگو
پترس فداکار
دو درخت
و صدها داستان ساده و بامزه دیگه که هنوز فراموششون نکردیم.
اول کلاس با تصویر ناشیانه ای که از معلم روی تخته کشیده بودیم... و لبخند معلم...
روز معلم با هدیه هایی که معمولا یه جور بودن!
زنگ ورزش تنها زنگی بود که همه عاشقش بودن به جز شاگرد اول ها!
و زنگ هنر!!! که هیچ وقت نتونستم یاد بگیرم با اون قلم نی خوش خط بنویسم!
دهه فجر و گروه های سرود (که فقط ردیف جلو شعر رو حفظ می کردن و پشت سری ها از روی کاغذی که پشت لباس جلویی ها چسبیده بود شعر رو می خوندن!)
کاغذ دیواری های رنگارنگ روی دیوار با کلی مطلب که سرمون رو گرم می کرد
یاد همه شون بخیر...
یعنی بچه های امروز هم 25 سال دیگه همین حس امروز ما رو خواهند داشت؟

  224968

یه بار سر کلاسه(الکی مثلا من بی سوادم فرق ه بدل از است رو با کسره نقش نمای اضاف(بدل از ی) رو نمیدونم) ادبیات بودیم... درست یادمه سال دوم دبیرستان بود.یعنی دو سال پیش. یه رباعی ازخیام رو خوندیم:

آن قصر که جمشید در او جام گرفت
آهو بچه کرد و روبه آرام گرفت
بهرام که گور می‌گرفتی همه عمر
دیدی که چگونه گور بهرام گرفت

معلم شروع کرد به معنی کردن.
گفتم آقا بیت اول مصرع دوم رو یه بار دیگه معنی می کنید؟
همونجا فهمیدم کمک ای اولیه چه طور می تونه جون یک انسان رو نجات بده!

  224967

دیشب عموهام با عمه هام با گودزیلا هاشون اومدبودن خونه ی ما بچه هاشون هم داشتن قایم موشک بازی میکردن
آقا منم رفتم دسشویی لامپ دسشویی هم سوخته بود اون گودزیلایی هم که چشم گذاشته بود فکر کرده بود که یکی از بچه ها رفته اون تو
بیشعور مثل خر دوید دوید یه لگد زد به در دسشویی در خورد تو سرم افتادم تو سنگ دسشویی ^__^ داشتم جون میدادم اون پدر سگ هم داد میزد بیا بیرون پیدات کردم شلوار رو کشیدم بالا افتادم دنبالش که پام لیز خورد پخش شدم وسط حیاط
اصلاٌ یه وضعی بود

  224965

آقا امروز اولین روز مدرسه بود
بعد رفته بودیم تو صف مدیر اومده بود دو ساعت حرف میزد بعد که تموم شد ناظم اومد حرف زد اون وسطا گفت نباید از لوازم آرایشی استفاده کنین و اگه ببینم برخورد میکنم منم جوگیر شدم بلند گفتم: داداچ اشتباه اومدی دخترونه مدرسه بغلیه D:
بچها خوششون اومدا ولی ناظم و مدیر زیاد استقبال نکردن:|
و هیچی دیگه کم مونده بود همون روز اول اخراج شم:|

  224949

دیروز رفتم کارت عابر بانک رو از مامانم بگيرم حالا مکالمات بين من و مامانم :
مامان کارت من کجاست ؟
مامانم :تو کيف کارت ها
من : کيف کارت ها کجاست ؟
مامانم : کنار کارت ملى و گواهينامم
من:خوب گواهينامت کجاست ؟
مامانم :تو کىف پولم
من: خوب کيف پولت کجاست ؟
مامانم :توکيف قهوه يمه ديگه
من:خوب کيف قهوه ايت کجاست ؟
مامانم: تو اتاقمه پسره ى ديوونه
من پس از بيست دقيقه گشتن
من : مامان پىداش نميکنم خودت بيا بده
حالا مامانم اومده مستقيم رفته تو اتاق خوهرم اوورده داده ميگه بيا بگير پسره خنگ

  224941

سر کلاس زیست بودیم...
معلم داشت در مورد آنزیم و سوبسترا صحبت می کرد که چه جور مکمل همدیگن...
شروع کرد به مثال زدن:
-مثل قفل کلید، یا مثلا پازل، یا... یا...
همینجور داشت فکر می کرد که چی مثال بزنه، یهو از زبون در رفت:
-مثل زن و شوهر...
به خاطر همینه درصد زیستم هیچ وقت از 40 فرا تر نمی ره، چه توقعی دارید از کسی که یه ماه سر کلاس راهش ندادن؟ هان؟ چه توقعی؟

  224912

بچه های این زمونه کلی حال می کنن وقتی می خوان برن اول دبستان. والا! طرف مدیره. بعد یه جوری داره واسه اولی ها تدارک جشن می بینه انگار رئیس جمهور قراره بیاد.
کادو بخر و ... نمی دونم بادبادک و ... چه می دونم تشویق ایشون و اوشون و و و ...
حالا زمان ما تنها لطفی که می کردن، این بود که دو تا پلیس روبروی مدرسه می ایستادند و به بچه هایی که اولی بودن، یه شاخه گل می دادند.
که البته همونم به من ندادن:|||
تا سه ماه مرکز مشاوره می رفتم بخاطر ضربه ی روحی که خوردم :|||


من :||
بچه های اول دبستانی D:
پلیس های کیصافط :))))
بازم من :|||

  224894

آقا جاتون خالی دیروز با خانواده رفته بودیم تیزاب(یه منطقه تو دماوند) بگو خب.
اونجا دو سه تا خانواده عشایر زندگی میکنن.(خدا نگهشون داره)خلاصه اینا کلی گوسفند و بز و مرغ و خروس داشتن.مرغ و خروسا ولو بودن ولی گوسفند و بزا توی حصار تنگ.اینم بگم که برای آغل اینا یه لاستیک هیجده چرخ رو باز کردن برای آب و دوسه تا داربست هم برای غذاشون.حالا یکی ازین سگاشون(سه تا سگ بودن)دو و بر حصار گوسفنده قدم میزد که یکی از بز ها پرید رو حصار وایستاد.سگه پارس میکرد که بره تو ولی پرید بیرون.بعد بدو بدو رفت رو داربستا به سگه زبون درازی کرد.اینایی که گفتم خنده دا نبودند ولی چیزی که به نظر خنده داشت این بود که داداشم گفت:
















عجب بز خریه ها!

  224880

رفته بودیم روستابراتفریح اونجام مردم هر روز ی بار پمپ و روشن میکنن تا تانکرای خونشونو پر کنن اب مایحتاج ازهمون تامین میشه
تااینک خونمون ی اقای خرپول دعوت بودشب موند
صب ک بیدارشدم مامانم گفت همون اقاهه رفتهwcاماتانکرخالی بوده گیرکرده بود
خیلی ناراحت شدم



ن واسه مرده

واسه اینک نشد ازش بپرسم ی افتابه اب بهتراست یا ثروت!!!!

  224859

وقتى يک دهه شصتى يک دفعه میره تو خودش فكر نكنيد که داره به عشقش يا گذشته فكر میکنه...
.
.
.
اون داره فكر میكنه که "خدایا ما تو فلاپى چى مريختيم؟؟؟ "

  224854

یادمه دبستان بودم (فکر کنم اول یا دوم )بعد داشتیم با دوتا از دوستام تو حیاط مدرسه حرف میزدیم.
دوستم:تا حالا توالت فرنگی رفتین؟؟
اون یکی دوستم:بله یه بار با خانواده رفتیم !!!!!!!!!!!!
نخند گل من
بچه بود میفهمی بچه!!!
نمیدونسته چیه فکر کرده یه مکانه ^_^
من °_°
دوستم ^_^
خر شرک ~_~

قبلی12345...1041بعدی