تراوین نیمکت

 

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

دوستان

مرامنامه 4جوک

خاطرات خنده دار


یادش بخیر!
زمان بچگی ماها دهه 60i (انژکتوری!!!!!!!!!!!) یه حرکت فوق العاده توو مخی از سمت والدین محترم صورت میگرفت اون این بود که مثلا تو مهمونی صابخونه میگفت بیا عزیزم مثلا موز بخور بیا یا تو اتوبوس..
آب از لب و لوچ بچه صغیر درب در راه میوفتادا اما یهو ننه باباش میگفتن :
^.^ نه ممنون موز دوست نداره!!!!!!!!
بچه P.P
بعد اونم میرفت و حسرت تو دل بچه میموند خداییش کار درستی نبود

فرستنده : ehsanhd.blogfa.


نمیدونم چرا هر وقت عصبانیم جوکای بهتری به ذهنم میاد!!!!:|

فرستنده : Masood


به مامانم میگم اگه یه روز صبح پاشی ببینی من مردم چیکار میکنی؟؟؟
گفت هیچی ناهار بادمجون درست میکنم که دوست نداری:| :| :| o_0

فرستنده : khano0om khanooma


ئاغا بچه که بودیم دوتا دوست داشتیم داداش بودند
یبار واسه خودشون یه بازی جدید کشف کرده بودند اینجوری که: در طول روز هرچی می گوزیدند، می شمردند، یه سقفی رو هم تعیین کرده بودند مثلا بیست، که هرکدوم زودتر رسید به بیست برنده شده و امتیازا صفر می شد و از نو دوباره...
بعد جالب این بود که مثلا یکیشون می رفت نون بگیره، اون یکیشون موقعه امتیاز گرفتنش می شد، می دوید تا نونوایی، داداششو از صف می کشید بیرون، حرکت رو میزد و رکورد جدیدشو ثبت می کرد و برمیگشت خونشون،
تا اینکه یروز جفتشون رسیده بودند به نوزده،
یکیشون از ترس اینکه رقیبش توی یه لحظۀ غیر منتظره برنده بشه، تمام سعیشو کرده بود که خودشو برنده کنه،
هیچی دیگه اینقد زور زده بود که خودشو خراب کرده بود و
دیگه همون شده بود فینال این مسابقۀ نفس گیر..

فرستنده : 6336


بنده در (انفوان/ عنفوان) 6 سالگی خونه تنها بودم (خونمونم خیلی سوسک داش)
رفتم از یخچال کیک دراوردم یدفه یه سوسک پرید روش منم گرفتم دعوا (در حد بزن بزن :)) ) با سوسکه لینگه دنپاییو رو هوا نیگر داشته بودم که ندای درونم گفت:(نکشش,اینجوری فقط یبار میمیره بگیر قشنگ زجر کشش کن))
منم که از خدا خواسته اول انداختمش تو لیوان پر اب (شبش هم بابام تو همون لیوان چایی خورد:)) )قشنگ که ابخور شد گذاشتمش تو فریزر به مدت 20 دقیقه یخ زد بعدم گذاشتمش تو ماکروفر :/
کمر به پایینش قطع نخاع شد بالا تنش هم کاملا سرخ شد بیچاره بعدم ولش کردم تو دسشویی که بره برا دوستاش تعریف کنه از خونمون نقل مکان کنن مثلا :)))))
(یه همچین بچه شیرین عقلی بودم من:)) )
البته باس بگم از اون روز به بعد دیگه خونمون سوسک نداشت ینی نقشم گرفت (یه همچین بچه شیرین عقلی هستم من:)))) )
این قسمت من عه شکنجه گر



با پسرخاله(قد2متر و 987سانت)داشتیم از خیابون رد میشدیم ک ی پسر(معلوم بود مثه خودم بچه پایین شهره :دی) با دوچرخش اومد مارو بترسونه.
نه اینکه قبلانا دوچرخه سوار حرفه ای بودیم...نمیترسی ی ی یم!
مستقیم اومد طرفمون،از پامون رد شدنش همانا پس کله خوردنش(شاپالاخ) همانا...

فرستنده : ذوزنقه


$$$$$بیـــگلی بیـــگلی$$$$$


آقا امروز منو آبجیمو بابام رفته بودیم دریا پیاده روی..بعد که داشتیم برمیگشتیم یه خانومه تنها که یه ماشینه مدل بالاهم داشت تو فاز غم زل زده بود به دریا...از بغلش که رد شدیم یهو آبجیم گفت:إ إ إ إ ببینید داره میره تو دریا خودشو بکشه.تا اینو گفت هر سه تامون پریدیم بالا با هیجان گفتیم :ایوللللل بریم ماشینشو ورداریم ماشینه خودمونو بزاریم جاش..

بعله یه همچین خانواده انسان دوستی هستیم ما^___^

ناگفته نمونه اون خانوم باهمون ماشین مدل بالاش اومد از بغلمون رد شدو ماهم با حسرت نگاهش کردیم
یه صلوات عنایت کنید داستان خیلی غم انگیز بود...



پارسال یه چند روزی بعد ازروز معلم یکی از شاگردام برام یه عروسک باربی اورده بود بهش میگم اینو برا من اوردی؟ میگه اره ولی به کسی نگیا .هرچی به مامانم گفتم واست کادو بخره نخرید.منم عروسک ابجیمو اوردم اخه دخترا باربی دوست دارن
هیچی دیگه با هزارتا بدبختی راضیش کردیم عروسک رو پس برد خونه مامانش موند تو رودربایستی برام یه قابلمه پیرکس خرید.

فرستنده : خانم مربی


آقا دیروز پیرهن خوشگلمو پوشیدم موهامو مرتب
کردم و رفتم بیرون.همه منو نگا میکردن.یه دویست
سیصد نفرهم ازم عکس گرفتن،فکر نمی‌کردم با یه
پیرهن ویه شلوار کردی انقد خوشتیپ بشم...

فرستنده : سلطان قلب ها


عاغاااااا چند ماهیه خواهرم عین سگ رژ یم میگیره و ورزش تا لاغر شه امروز رفته رو وزنه جیغ میکشه 4 کیلو کم کردم !!!!!!!!!!!!
بابام برگشته بش میگه اره ولی از مغزت ........................!
خاهرم میگه من مال کدوم پرورشگام بگید!!!!!!!!!
خونوادس ما داریم تیمارستانی واسه خودش!!!!!!!!!!!

فرستنده : ماکروفاژ خسته


・・・○o 。S 90。o○・・・

یادش بخیر...بابهترین دوستم اول دبستان آشنا شدم
روز اول مدرسه مامانم تاظهر موند پیشم در واقع نذاشتم بره خونه...
روز دوم که تنها رفتم عررررررر میزدم که من مامانمو میخوام
خلاصه دوستم اومد گفت" ای بابا...گریه نکن ظهر باهم برمیگردیم ما دیگه بزرگ شدیم اینکارا زشته ... حالا هم برو صورتتو بشور وبیا"
اقا رفتم صورتمو یه ابی زدمو اومدم بیرون دیدم دوستم نیست یه گوشه ی مدرسه هم خیلی شلوغ بود...
رفتم دیدم یه جمعیتی وایسادن هرکسی هم یه چیزی میگه
یکم رفتم جلو دیدم این دوست ما آژیر میکشه و میگه من مامانمو میخوااااام...از دماغشم عین شیلنگ اتشنشانی اب میزد بیرون...
منو که دید یه چند ثانیه خیره شدیم به هم بعد من همونجا عین مربا پهن شدم رو زمین و ازخنده غش کردم ...تا اینکه اومدن منو باکاردک جمع کردن بردن سرکلاس!!!
یعنی تا این حد ثبات شخصیتی داشتیم...D:
تادوم دبیرستان هم با این دوستم همکلاسی بودم تا اینکه ترک تحصیل کرد...

فرستنده : Hex


داشتم با پسره چت می کردم ازش پرسیدم کارت چیه ؟
میگه ترم اخر کارشناسی داروسازی قزوینم
میگم کدوم دانشگاه ؟
میگه خنگیا تجربی دیگه !!!
اخه داداشم عزیزم دلبندم نابغه!!!خواستی دروغ بگی ی ذره تحقیق کن کازشناسی داروسازی؟
دارو اصلا کارشناسی نداره مستقیم دکتری است در ضمن اون دانشگاهم تجربی نیست علوم پزشکیه و اینکه قزوین چندتا دانشگاه داره ک هیچکدومشون هم دارو ندارن !!!!!!
لامصب انقدر با اعتماد به نفس دروغ میگفت داشتم به این نتیجه می رسیدم که من دارم اشتباه میکنم

فرستنده : آباندخت


دیروز توی موسسه آموزش رانندگی کار داشتم یه دختره هم آمده بود واسه ثبت نام. مرده که مسئول ثبت نام بود داشت از دختره اطلاعاتشو میگرفت که وارد سیستم کنه. پرسید: تاریخ تولد ؟ دختره: 13 بهمن. پرسید چه سالی؟ دختره گفت هرسال ...
از اون موقع مرده رفته زیر میز تا دختره رو میبینه رنگش بنفش میشه !!!

فرستنده : 3iNa


این خاطره رو یه نفر تعریف میکرد . . .

دوران دانشجویی یه استادی داشتیم حدودای 90 سالو داشت. بنده خدا یه کوچولو آلزایمرم داشت. تعریفشو شنیده بودیم که کلا از مرحله پرته واسه همین با بچه های کلاس هماهنگ کردیم که اذیتش کنیم روز اول کلاس!!!
از اونجایی که تا چند هفته اول ترم از لیست اسامی خبری نیس. این طفل معصوم اومد سرکلاس و شروع کرد دونه دونه اسامی رو پرسیدن. ماهم خودمونو اینجوری معرفی کردیم :
محمد رضا گلزار
هدیه تهرانی
مهناز افشار
شهاب حسینی
......
اونم تند تند مینوشت و به به چه چه میکرد! تازه یکی از بچه ها که خودشو امین حیایی معرفی کرده بود و سروصدا میکرد از کلاس انداخت بیرون !! :دی
چند هفته بعد که لیست اسامی واقعی دستش رسید خیلی شاکی رفت دفتر اساتید که لیست منو اشتباه دادید بچه های من اینا نیستن!!!! حالا دیگه تا تهشو برید وقتی که فهمید کلا سرکار بود :دی
البته مجبور شدیم ترم بعدش این درسو پاس کنیم :دی

فرستنده : سارا


یکی از آشناها(دختر بود) تعریف میکرد:
توی دبیرستان یه معلم مرد و مجرد(معلم شیمی بوده) داشتیم یه بار دم عید یه خط بی صاحاب پیدا کردم خواستم اذیتش کنم
بهش اس دادم سلام جیگر چطوری؟
اونم برام هفت سین شیمی رو فرستاد. بعد که رفتیم سرکلاس توی کلاس گفت هفت سین شیمی رو که فرستادم برای کدوماتون اومد؟ منم دستمو بالا کردم دیدم برگشت بهم گفت فکر نمیکردی گیرت بندازم هان؟؟؟
من@ـــO
معلم ^ـــ^
بچه ها :))))

فرستنده : داش میتی




previous123456789...903904next

X بستن تبلیغات
ارسال پیامک به گوشی
X بستن تبلیغات