منوی کاربری

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

خاطرات خنده دار

  229579

دورهمی داشتیم شعراهل کاشانم سهراب سپهری رومیخوندیم یکی ازرفیقام دراومده میگه...
_کدوم شاعربود تصادف کرد مرد؟جوونم بود فک کنم...
یکی از نوابغ در اومده میگه
_حافظ بود...
ما_(o_O)...حافظ؟؟؟؟؟
یکی دیگه ازرفیقام_مگه به زمون حافظ ماشین بوده پروفسور؟؟؟؟؟؟
نابغه_خب حالا ماشین نبوده قاطر که بوده...محو خال کنارلب محبوبش بوده باقاطر رفته تو چاه...شایدم با قاطرسعدی شاخ به شاخ شده...
ما_(o_O)...
ما_حافظ جوون نبود اصن...
نابغه_چرااااا...سنی نداشت...عشق پیرش کرده بود...خدابیامرزدش...

  229578

KZK1381(کیارش)
آقا سلام(دیدید من چقدر با ادبم یا اگه نفهمیدید بیشتر توضیح بدم؟) جونم براتون بگه ما تو محلمون یه دیوانه داریم به اسم کیوان.این هر کسی رو که میبینه سریع بهش میگه میخوام پولامو جمع کنم کَمِری(ماشین) بخرم.یه شلوار کردی با یه آستین کوتاه قرمز هم تنشه همیشه.بعد ما یه بار با بابا بزرگمون رفته بودیم بیرون بعد بابا بزرگم خواست بره عابر بانک کارت بکشه، به ما هم گفت بمون تو ماشین تا من بیام، منم گفتم باشه و خلاصه موندم تو ماشین.یهو کیوان رو دیدم.بعد اومد دستشو از شیشه ماشین اُورد داخل که مثلا میخواد دست بده.منم یهو از این رفتارش ترسیدم هیچی نگفتم.اونم بعد چند ثانیه که دید من جوابشو نمیدم، دستشو برد بیرون و گفت: عمو پول ندارم پول میدی برم نوشابه بخرم؟؟(ااااخییییی تازه خیلی هم بی آزاره!!!) منم فقط بهش گفتم پول ندارم.!!! بعد یهو یه مرد کت شلواری رو دیدم که داشت از اونجا رد میشد.بعد یهویی کیوان پرید جلوش و گفت: آقا میخوام پولامو جمع کنم کَمِری بخرم.مرد کت شلواریه هم فقط گفت: اوهوم.آره) دوباره چند دقیقه بعد همون مرد کت شلواریه اومد رد شد بعد کیوان بهش گفت: آقا شما فامیلیت چیه و یهو مرد مت شلواریه با یه لحن خیلی خاص
و ناب و پیدا نشدنی گفت:L90(ال90) آقا تا اینو که گفت من همونجاااااا ترررکیییییددددمممممم از خنده.خخخخخخخخخخخخخخ.دیگه از اون موقع به بعد دیگه هیچوقت اون روز رو یادم نمیره.
لایک:خخخخخخ عجب دیوونه ای دارید تو محلتون کاش ما هم یدونه داشتیم.
لایک: این که چیزی نیست ما بدتر از ایناش هم دیدیم.

  229564

من قبلا میدیدم سوتی لفظی میدین فکر میکردم اصلا خنده نداره تا اینکه برا خودم پیش اومد.
داییم اینا اومده بودن عید دیدنی بعد گفتن بنز ای دویست برنده شدن.منم یه دوست دارم میگه داییش ای دویست و پنجا داره.اومدم برای داییم تعریف کنم گفتم:
-دایی من یه دوست دارم میگه داییش تو کار صادرات و وادرات ماشینه...
داییم-چی؟
من-صادرات و وادرات ماشین...
داییم-صادرات و چی؟
من-وادرات.
داییم-وادرات؟
در این لحظه گویی که تی ان تی روشن کرده باشن منفجر شد.خودمم هنگ کردم چرا گفتم وادرات به جا واردات.
زنداییم درحالی که اشکشو پاک میکرد گفت:
-مثه ماجرا بِهشَت منه!
بعد داییم گفت:
-تو خیابون بودیم .... (خانومش) قرار بود آدرس بده.گفت از اینجا برو خیابون بِهشَت.برام سوال شد گفتم خیابون بِهجَت نیس؟گفت نه ولی شاید خیابون بِهَشته!دیگه شک کردم کاغذو ازش گرفتم دیدم نوشته خیابون بِهِشت!

میدونم سوتی اینجوری خنده دار نیست ولی مدیونی اگه خندت گرفت نلایکی!

امضا:خانوم دکتر مملکت

  229551

یه بار انقد دست کردم تو دماغم رنگ دونش زد بیرون
بعد هر جا میرفتم مهمونی با نهایت پرستیج میگفتم خون دماغ شدم



دسته کار کثیفی کردم☝ولی جلوی مردم خیلی کلاس داشت

  229548

آقا ما یه داداش توهمی داریم که 4 سال ازمون بزرگتره.خیلی هم تخیلی و داستانگو هم هست.فقط خدا رو شکر که هیچ چیزیم بهش نرفته.اون موقع من 9 سالم بود و داداشم هم13سالش بود و هست(از لحاظ عقلی) یه بار قرار بود بریم یه سلمونی که چند سال بود میشناختیمش و کارشم واقعا حرف نداشت فکرکنم بهترین سلمونی شهرمون اون باشه.بعد داداشم داشت داستان تخیلی تعریف میکرد که مثلا این سلمونیه با مشتریش دعواش میشه و روی هم اسید میپاشن و به هم فحش میدن و اینا....(خدایا اخه چرا من؟؟)منم تو راه داشتم کر کر میخندیدم تا اینکه رسیدیم پشت در سلمونیه.بعد من به داداشم گفتم که حواستو جمع کن اونجا نزنیم زیر خنده که ای کاش نمیگفتم.ای کاش.دقیقا همین باعث شد که خیلی خیلی حساس بشیم جفتمون.بعد رفتیم تو من گفتم مو هام رو چه مدلی بزن و اینا، که داداشمم اومد نشست و من هی از اینه به اون نگاه میکردم و میخندیدیم و یاد اون داستان تخیلیش میفتادم.تا اینکه یهویی سلمونیه یه پس گردنی نثارم کرد و پرسید چی شده و منم که بچه بودم میترسیدم اگه بهش بگم منو داداشمو دعوا کنه و بزنمون بخاطر همین الکی هی جک میگفتم و میخندیدم.امامگه ول میکرد از بس بهم پس گردنی زد که سر درد
گرفتم.بعدش پول رو دادیم و داشتیم با داداشم از پله های ساختمون پایین میرفتیم که یهویی یه صدایی شنیدیم:صبرررر کنییییددد.یهو برگشتیم دیدیم سلمونیه داره از پله ها میدویه دنبالمون و تا رسید یه پس گردنی هم به داداشم زد و رفت از پله ها بالا و تا وارد سلمونی شد صدای خنده حضار گرامی رو از پایینه ساختمون شنیدیم،درحالی که سلمونیه طبقه اخر بود...و از اون موقع به بعد شد که دیگه اجازه ندادم داداشم برام تعریف داستان تخیلی تعریف کنه.لایک:خاک بر سرت با این داداش توهمیت.لایک:خدا شفا دهد داداشتو

  229540

شماها یادتون نمیاد یه زمانه تو فورجک اینا مد بود:
پسته
پراید
گوشی جی ال ایکس) همونی که راحت از جیب در میاد)
کرم حلزون
خشتک شلوار کردی عباس
کامران و پایه میز عسلیشونو....

  229503

یه دوستی داشتم خوابش بینهایت سنگین بود و بیشتر اوقات خواب بود . یعنی هر وقت میزنگیدم خواب بودایه شب برای امتحان داشت درس می خوند.ساعت ۶ صبح خوابیده بود و ساعت ۷ بیدار شده بود دیده بود خیلی سرحاله اصلا هم حس کم خوابی نداره. رفته بود دیده بود هیچکی سر جلسه نیست، از مسئول آموزش پرسیده بود یارو گفت امتحان که دیروز بود!!یعنی ۲۵ ساعت خواب، صد رحمت به خواب زمستانی خرسا

  229495

هفتم ابتدایی درس حرفه و فن داشتیم بعد.
یه روز یه صفحه بود تابلو های محل عبور حیوانات و... رو نشون میداد زیرشونم اسمشون نوشته شده بود.
بعد یکی از ... های کلاس داشت این اسم تابلو ها رو با صدای بلند میخوند.
بعد اولیمو گفت محل عبور حیوانات وحشی... محل عبور حیوانات اهلی...یهو یه تابلو دید روش عکس چند تا علف بود یهو در کمال ناباوری گفت محل عبور گیاهان..............!!!
از کلاس چیزی نموند...حتی پنکه سقفی رو هم خوردن نامردا

  229451

هر کی بخواد با من زندگی کنه باید به یه زبان خاص مسلط باشه.
اصلا معلوم نیست فارسی حرف میزنم انگلیسی عربی کره ای آلمانی!
مثلا یه نفر داره میره:
من-وِر میری؟(کجا میری؟)
گشنمه:
من-انا هانگری.(من گشنمه)
میخوام بگم کنترلو بده:
-گیو می نوج(کنترلو بده)
میخوام بگم غذا خوب نشده:
-وات عه چلچت ایموسینگ.(چه غذای بدی)
میخوام بگم به تو چه:
-یو رو سننه.(تو رو سننه)
و هزاران الفاز دیگر!


امضا:خانوم دکتر مملکت

  229445

*پست اولمه*
یکی از دوستان گفته بود یکی از همکلاسیاش توی امتحان برای جواب اون سوال نوشته به دلیل اینکه عثمانیان از توپ وتانک فشفشه استفاده میکردن.
این اتفاق تقریبا برای منم افتاد:ا
یه همکلاسی داشتیم اصلا به عقل اعتقاده نداشت اسگل ترین کسی بود ک دیده بودم!!!
بعد یه روز توی کنفرانس درس تاریخ توی کتاب نوشته بود سربازان شاه حرم امام رضا(ع) رو به گلوله بستند،بعد این اومد خوند:سربازان حرم امام رضا(ع) را به توپ و تانک بستند!!!!!!!!!!!
خودش:)
خودش:))
و بازم خودش:)))
من:I

  229432

الهه gh
اغا دیشب شام با خانواده رفتیم خونه ی خالم
منم خیلی گشنم بود برا همین به دختر خالم گفتم وقتی سفره رو گذاشتن ۱۰دقیقه بعد همه ی غذاهارو بهم تعارف کن منم هی بخورم اونم گفت باشه
حالا موقع شام بلند داد میزنه میگه الهه کفتی کِی بهت غذا تعارف کنم؟؟
قبل اینکه برم تو افق محو شم کلی کتکش زدم کصافط خنگوو
:(((

  229429

رفتم واسه عید مانتو بگیرم.یه مانتوی سبز کمرنگ که یه نخایی همرنگ مانتو از بالاتنه ش آویزونه.مامان بابامو صدا زدم بیان نظر بدم ولی داداشم زودتر اومد.یه نگاه بهم انداخت بعد چرخید سمت مامان بابام داد زد،تکرار میکنم داد زد:ولش کن نمیخواد بیاین این از بی شوهری زده به سرش امسال به جای سبزه میخواد پارچه گره بزنه شاید فرجی شد. من تا نیم ساعت نمیتونستم از پرو بیام بیرون.بابا من هنوز شونزده سالمه

  229409

بابام تعريف مى كرد زمانى كه دانشگاه مى رفته موقع چهارشنبه سورى ترقه مى بره دانشگاه . بعد يكى از رفقاش بهش ميگه بيا برو بالاى پشت بوم . يكى از ترقه ها رو از داخل نورگير بنداز پشت اون دخترا بترسن بخنديم . بابامم قبول مى كنه. جوون بودن ديگه .
مگه چند نفر آدم مث من هست كه چهارشنبه سوريشون رو بست تو خونه بشينن و نه آتيش و دود راه بندازن تا اون اوزون بدبخت سوراخ تر شه و نه سر و صداى بى خودى ايجاد كنن؟ :))

خلاصه بابام ميره بالاى نورگير سالن رو رصد ميكنه . ميبينه نه . خيلى شلوغه . اگه بندازه درجا لو ميره . تصميم ميگيره بره از نورگير جلويى كه شايد ده بيست مترى با نورگير اوليه فاصله داشته ترقه رو بندازه كه اون صدائه بپيچه تو سالن و حق مطلب ادا شه .
خلاصه . ميره و ترقه رو مى ندازه و چند نفرى جيغ ميزنن . بابامم مى ره پايين ميبينه يه بنده خدايى كف زمين پخشه . جزوه هاشم دور تا دورش ريختن و سالنو فرش كردن . دقت مى كنه مى بينه ااا ! اين همون رفيقشه كه پيشنهاد داده بود بره بالاى پشت بوم و دخترا رو بترسونن .
طرف با يه مظلوميتى به بابام گفته بود صداش كه از پشتم اومد ديگه حال خودم و نفهميدم جزوه هامو پرت كردم تو هوا ، خودمم محكم به پشت افتادم زمين . بقيه هم كبود شدن بس كه به من خنديدن .

در كل نتيجه ى اخلاقى اين داستان اين بود براى سور و شادى خودتون ، چهارشنبه سورى ديگران رو زهر نكنين . گاهى چاهى كه بهر ديگران مى كنيد نتيجه ى عكس مى ده و خودتون مى افتيد توش . انسان باشيم :) بدون ترقه و بمب و موشك هم ميشه جشن گرفت و شاد بود .

  229391

دوران راهنمایی یه همکلاسی داشتیم ببش از حد شیرین میزد!
یه بار توی مطالعات اجتماعی سوال داده بودن:چرا در جنگ چالدران عثمانی ها پیروز شدند؟ جواب میشد :به دلیل اینکه عثمانی ها از توپ و تفنگ استفاده کردند. این نوشته بود :به دلیل اینکه عثمانی ها از توپ ،تانک،فشفشه استفاده کردند!!!!!!فک کن! یه لشکر سرباز با فشفشه برن به جنگ!!!
من:/
خودش^_^
پدر علم مطالعات اجتماعی:ا

  229374

وقتی رفیقتون پیش زنش و با رانندگی شما جای میم و سین رو تو تلفظ کمسیون برعکس بگه چه کار میکنید ... من رفتم تو فرمون حالا شما شاید دنده رو بکنید تو دهنتون

قبلی12345...1056بعدی