منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

دوستان

مرامنامه 4جوک

خاطرات خنده دار


  222210

پریشب مهمون داشتیم واسه افطار منم قبلش شرک رو نگا کرده بودم!داشتم سفره رواماده میکردم من معمولا وقتی کار خونه رو میکنم میزنم زیر اواز!!!کاری ام ندارم کسی خونه هس یا نه ینی حقیقتش حواسم نیس!!هیچی دیگه داشتم جای دم میکردم وبا خودم میخوندم که دیدم شوهرمو خواهرمو شوهرش از خنده دارن میترکن میگم جی شده خواهرم میکه:داشتی میخوندی من یه خر تنهای شهرم!!!حالا خوبه هم شوهرم میدونه چه نابغه ای هستم هم خواهر شوهرم!!!(اخه ازین جور سوتیا خواهرمم میده!!)تا من باشم دیگه کارتون نگانکنم!!@_@

فرستنده : عاظفه


  222192

بدشانسی یعنی
.

.

.
..
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
تو مسجد وسط نماز صدای گرسنه بودن پو بیاد



  222153

خاطره یکی از آشناها
یک روز میخواستم بیرون برم یک تیپ سرتاپا سفید زدم مثل درویشا مویی بلند کرده بودم و تیپم خیلی حالت عارفانه شده بود خلاصه رفتم بیرون داشتم پیاده واسه خودم میرفتم خلوت بود که یهو یک متوری با سرعت جت از کنارم رد شد تتتتتتق خورد به جدول . سری دوییدم که کمکش کنم یارو تا منو دید فکر کرد فرشته ی مرگم دردم قش کرد^_^به زور بهشوشش اوردم ( شیطنتم گل کرد^_^)گفتم آقا آقا شما مگه منو میبینید ؟ خیلی وقته دارم اینجا سرگردون میچرخم کسی منو نمیبینه^_^ یارو تا کلام بهش منعقد شد دوباره قش کرد ^_^
والا اونجور که اون تصادف کرد باید میمرد من فقط داشتم کمکش میکردم ^_^
آخرشم زنگ زدم آمبولانس اومد بردش ولی براش درس شد تا دیگه ویراااژ نره مردم آزار



  222145

جونم براتون بگه که هفته پیش داشتم میرفتم دانشگاه امتحان بدم...
هندزفری هم توی گوشم بود و آهنگ گوش میکردم...
نگاه به ساعت کردم دیدم اگه بخوام با این سرعت برم دیرم میشه!
خلاصه شروع کردم به دویدن به طرف ایستگاه تاکسی ها...
مرکز شهر هم بودم ، شلوغ بود حسابی!
منم لباس مشکی پوشیده بودم...سر تا پا...
توی جو آهنگ هم بودم و حسابی تند میدوویدم و میپریدم و اینا...
چشمتون روز بد نبینه....از یه سطحی که حدود 60 سانت با زمین فاصله داشت پریدم...دو قدم دوویدم و یهوو پام لیز خورد و دقیقا کنار تاکسی ها آنچنان خوردم زمین که یه دور کامل روی آسفالت غلت زدم...!!
یهو دیدم همه دارن نگام میکنن...خیلی صحنه ناجوری بود!
منم واس اینکه بیشتر از این ضایع نشم پاشدم وایسادم و شروع کردم به داد زدن و فرارکردن!!!!
میدوویدم و داد میزدم بگیــــــــرینش!!! بگیــــــــرینش نامردوووو...
تمام دار و ندارم رو برد....وایــــــــساااااا ******.....
مردم هم فقط نگام میکردن و منم توی افق محو شدم و قید تاکسی رو زدم...
حالا بماند که با چه وضعیت و قیافه ای رسیدم دانشگاه و رفتم سر جلسه امتحان....

فرستنده : P O.o Ria


  222078

اقایه مدت توی منطقه ی مابچه دزدی شایعه شده بود طوری که بچه رو با دوتا بادیگارد می فرستادند توکوچه خلاصه ماباخانواده رفته بودیم پارک بعداونجا اصلا لامپ نداشت همه جا تاریکه تاریک بود بعدیهو دیدم یکی اومد گودزیلای مارو برداشت بغلش کرد حالاماهم فاز بتمن برمون داشت پریدیم روی کول مرده وتامی خورد زدمش وهمینجور دادوفریاد که مردم بیاید و آشغال ولش کن وکمک و از این حرفایهو دیدم مرده گفت روانی منم چیکار می کنی آبروبرامون نذاشتی آقاچشمتون روز بدنبینه دیدیم این آقای به ظاهر محترم پسرعموی بنده است بیچاره ازمنم کوچیک تره ها ولی ماشا ا...هیکلش اندازه گوریله حالا اینها هیچی ملت وبگو دورمون جمع شده بودن وبروبرنگاه می کردن .....
خلاصه هر وقت میریم اونجا همه می شناسنم می گن این همونه که توهم داشت معلوم نیست چه مرگش بود................
خدابرای هیچکس نخواد

فرستنده : عاشقتم خدا


  222019

یه استاد عربی داشتیم میخواست یاد بده چجوری درک مطلب عربی رو بخونیم :
ببینید بچه ها جای کلماتی که معنیشو بلد نیستید واسه ترجمه" چیز "بذارید ...

حالا بیاین باهم این درک مطلبو ترجمه کنیم ...

لوبیا لَحمُ الفُقَرا ...

احتمالا معنی لحمو نمیدونید خیلی سادس جاش چیز بذارید :

" لوبیا چیـــــــــــــــــــــــــز فقرا "

چیز فقرا ؟!؟!؟ O_0

ینی کلاس پوکید از خنده !!!!!



  221999

یکی از اطرافیان تعریف میکرد از خاطرات سربازیش که یه فرمانده داشتن روز اولی اینجوری زد تو ذوقشون!!
فرمانده‌مون پرسید کی رشته‌اش ریاضیه؟
یکی از بچه‌ها که ارشد ریاضی محض داشت گفت من.
فرمانده: پاشو سربازا رو بشمار!
فرمانده:کی بود ارشد نفت خونده بود؟ این آفتابه نفت رو بگیر تختا رو نفت بزن جیرجیر نکنه.
فرمانده: تحصیل کرده شیمی کیه؟ چند نفر دست بلند کردن.
گفت برید با جوهر نمک توالت‌هارو بشورید

فرمانده:کیا رشته شون عمرانه ؟ دو نفر گفتن ما ارشد عمران داریم.
فرمانده: یه کامیون آجر رسیده برید خالی کنید

فرمانده:کی رشته اش تاریخه ؟ یکی میگه : من .
فرمانده میگه امروز چندمه ؟؟؟؟

:|

فرستنده : sama


  221984

من و فیزیوتراپی (قسمت پنجم)
بعد دست گل مامان و بابام دکتر همش نگران بود فشارم نیافته هر دو دقیقه یه بار خودش یا پرستار میومدن میپرسیدن فشارت نیافتاده!؟؟؟
من:دکتر باور کن انقدر ها هم سوسول نیستم,تازه اینجا خوابیدم چطور بفهمم فشارم افتاده یا نه!!!!
دکتر:نه اخه دردت زیاد بود بعد از نظر روانی هم الان تحت فشاری
من:کدوم فشار!؟اینکارهاشون عادی شده
حالا تایم تموم شد دکتر امده سوزنها رو بکشه
بابام:دکتر یکیشم من بکشم!؟(بابای من علاوه بر ریاضی زیست هم خونده )
دکتر :میترسم دخترتون اذیت بشه
بابام:نگران نباش من علاوه بر ریاضی زیست هم خوندم استاد تشریح قورباغه و موش بودم این که این دختره است(دقت کردید من و با موش و قورباغه یکی کرد)
دمامانم:اره اره دکتر خیلی فرزه چیزیش نمیشه
من:نه تو رو خدا دکتر
کلی داد و بیداد کردم تا بیخیال شدن
من:-)
دکتر بنده خدا که هنگ بود از دست این دوتا مرغ عشق@_@
بابا و مامانم:-)
عشق و علاقهo_O
موش ها و قورباغه ها;-)
معجزه است سالم دارم اینا رو خوشحال مینویسم

فرستنده : faeze


  221971

داشتن تو خونه از محاسنم تعریف میکردن(-:

زدم به تخته چشم نخورم

بحثو بیخیال شدن همه رفتن ببینن کیه در میزنهツ

فرستنده : محی


  221958

آقا ی خاطره دارم ک نبوغ منو از همون اوایل طفولیت ساپورت میکنه(ها؟ما نمیتونیم ازین کلمات استفاده کنیم؟)
ما نهارمون خیلی شور شده بود ... ک من دگ نتونستم بخورم و بعد اینک خانواده بعد ناهار خوابیدن من ی فکری زد ب سرم
اینک شیرینی شوری رو خنثی میکنهO_o!!!!(بعله من از همون اول دانشمند بودم)
قبل اینک من این شاهکارمو بچشم ب خودم افتخار میکردم ک من تو همین اوایل طفولیت عند مغزمو،بابغه و ...
تا اینک خواستیم بچشیم :)
همینک چشیدیم ... چشممون رفت جا بینیمون ... دهنم رف تو پیشونیم(انقد بد مزه شده بود)
خلاصه ک سوالی در باره علم شیرین شیمی داشتین بنده در خدمتم:) ^_^

فرستنده : eljam


  221955

من و فیزیوتراپی (قسمت چهارم)
جونم براتون بگه رسیدیم جایی که دکتر من با سوزن شبیه خارپشت کرد
بنده خدا دکتر رفت به بقیه مریضهاش برسه تا این مدت بگذره
تا اینجاش درد نداشت که!!!!!!
یه پنج دقیقه گذشت مامانم حوصله اش سر رفت پاشد قدم زدن بابا هم که بدتر از مامان پاشدن امدن بالا سرم
مامانم:درد میکنه!؟
من:نه زیاد
بابام:پس چرا عرق کردی!؟
من:خووو بابا جان نازم که نمیکنن این همه سوزن تو تنمه
مامانم:دیدی سوزن ها چقدری بودن!؟
من:مامااااان سوالها میپرسی من پشت کله ام چشم ندارم که
مامانم:قد یه انگشت بودن انقدر فرو کرده الان فقط یه بند انگشتش مونده بیرون
بابام:اره بذار یکیشو بیارم نشونت بدم
رفت از رو میز دکتر یکی برداشت اورد
دیگه خودتون حال من تصور کنید اوردن نشونم میدن که بیا ببین سوزنها چطورین و تا کجا تو بدنت فرو رفتن
بعد نشستن میشمرن(باور کنید دهه هشتادیا پیششون فرشته ان)
دکتر امد تو اتاق تعجب کرد دید بالا سر من وایستادن
دکتر:چیزی شده!؟حالت بده!؟درد داری!؟
من:نه دکتر تا این دوتا مرغ عشق سوزن نشونم نداده بودن امار نگرفته بردن چندتا تو تنمه و تا کجا فرو رفته درد نبود ولی الان هست
دکتر@_@
مامان و بابام:-D
من:-(
سوزنهاo_O
دکتر:خب چرا بهش گفتید!؟
بابام:بدونه دیگه
مامانم:باید اطلاع داشته باشه
یعنی دکتر شاخ در نیاورد از دستمون
مونده حالا حالاهااااااا

فرستنده : faeze


  221924

داستانهای من و فیزیوتراپی (قسمت سوم)
دکتر:ورزش میکنی!؟
من:بله
دکتر:چند ساله!؟
من:۵سالی میشه
دکتر:بعد تا الان برات سوال پیش نیومده بود چرا نمیتونی تو حالت دراز کش پاهاتو صاف بیاری بالا!؟
من:نه
دکتر:خسته نباشی ,گرفتگی شدید عضلات داری برو دمر بخواب رو تخت اتاق اول ,روزه که نیستی!؟
من:هستم
دکتر رو به بابام:لطف برید یه اب میوه بگیرید اگه فشارش افتاد چیزی داشته باشیم
دکتر رو به من:سوزن زدی قبلا!؟
من:دکتر میخواهی برم بعد افطار بیام!؟
در همین حین پاشدم در برم که یهو دکتر من محکم رو تخت نگه داشت
دکتر:نخیر لازم نکرده شما بخواب در نرو
چشمتون روز بد نبینه من کلا از امپول نمیترسم ولی تصور کنید از گردن تا مچ پاتون الکل و روغن مخصوص بزنن چه حسی بهتون دست میده قشنگ سه تا سکته رو زدم ولی صبوری به خرج داد اولی زد چیزی نگفتم دومی زد هنوز ساکت بودم سومی زد بازم اروم تحمل کردم بعد هفتمی گفتم دکتر چه خبر
یه لحظه برگشتم دیدم وایییییی شدم شبیه جوجه تیغی,نگو امپول نبوده طب سوزنی بوده
من:اااا جوجه تیغی شدم
دکترo_O
مامان و بابام:-)
من:-P
یعنی دکتر هنگ کرده بود با اون درد چه مرضی دارم که برگشتم مسخره بازی میکنم
حالا حالاها مونده این داستان

فرستنده : faeze


  221905

بچه بودم عمه م بدون اجازه منو برد مشهد، تلفن اینا هم نبود که خبر بده برگشتم تهران دیدم مراسم هفتمم تموم شده.

فرستنده : عمرا اگه بگم


  221879

پرونده مهد کودک اینجانب:)

کتک زدن مربی ۳فقره کل
۲فقره پس گردنی
۱فقره تو گوش
فرار کردن از مهد کودک ۳فقره
۱فقره به همراه بردن دختر خاله
۱فقره به همراه بردن ۲همکلاسی
۱فقره به همراه بردن کل کلاس
ترساندن مدیر مهد کودک ۷فقره
۴فقره با مارمولک
۳فقره با نمایش حملات صرعی الکی مثلا
جا به جا کردن عقربه های ساعت ۵مرتبه
پیچاندن کلاس و رفتن به حیاط بازی ۵۳۷۳فقره
اغفال همکلاسی ها و ایجاد شورش ۷۴۶۶مرتبه
نقاشی کشیدن و انجام فعالیت کلاسی ۱مرتبه|:


یعنی مدرسم نبودما مهد کودک فقط
بعد به دهه هشتادیام میگم گودزیلا منم اخه فک و فامیلم بقیه دارن؟؟
من برم خجالت بکشم بیام :|||||||

فرستنده : دختر اصفونی


  221867

آقا دیروز جاتون خالی خواهر زادم جیش کرد وسط پذیرایی^_^
خواهرم و شوهرش رفتن فرشو تو حیاط بشورن
بعد یهو شوهرخواهرم شلنگ آبو گرفت سمت خواهرم...
خواهرم داد زد: عههه چی کار میکنی؟
شوهر خواهرمم گف: زناشویی!
فیلمن خلاصه....

فرستنده : ^_^