منوی کاربری

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

خاطرات خنده دار

  230353

شبکه یک یه سریال نشون داد قسمت اولش پسره رفت خاستگاری دختره جواب رد داد....قسمت دومش نشون داد دوماهه رفتن سر خونه زندگشون....
عاقا حالا اندر احوالات مادر منزل
بابام:مگه صدبار نگفتم این سریاله شرو شد بمنم خبر بدین...؟؟الان من عروسیشونو ندیدم....
مامانم:خوب دیشب که قسمت اول بود..امشبم قسمت بعدشه دیگ...دیگ کی نشون داد که ماندیدیم...
من:مااااماااان نکنه یروز کامل مثه اصحاب کهف خوابیدیم؟؟؟
مامان:○~○
بابا:●_●
خب مثه ادم فیلم بسازین الکی جو خونه ادمومتنشنج(متشنشن،منشجش ،متمنشج.....)نکنین!!!!

  230347

پسـت ویـژهshey2nak
دیشـــب ساعــت یک از خـُـونه دوستـــــم بر میگشتــــم که یهـو دیــدم در یـه خونــه باز شــــدو یه مــردی دســَت دختـــرشــو گرفــت آورد بیــرونو 2 تا سیلــــی محکــــم زد بهشــــو گفــت برو گمشـــو تو دیگـــه بچــــه ی من نیستــــــــــی!!!
و درو بستو رفتـ داخـــل.
دختــــــره رو زمیـــن افتاده بـــود,
رفتــــم بالا ســـــــرش,
نگاش کــــــردم,
چقدر خوشگـــــــــل بود,
چشمــــای درشت با بینی کوچیک و لبای قلوه ای,
خلاصه بد تیکه ای بود.



زیر بغلشـــــــو گرفتمـــو یه گوشــــه نشوندمــش,
یهــــووو دیــــدم منــــو بغل کردو زد زیر گریه,
 منـــو میگیییییی؟؟؟؟؟؟؟خرکیف شدم چییییی
گفتـــم اروم باش عزیــــزم,
حالا پـدرت عصبانــــی بود یه کـــاری کــــرد.

تو همــین حیـــن از فرصت استـفاده کـردمو بـوسیـدمـش,
وای چـــه بو خوبــــی مـیداد,
یهو گفتــ منو میبـــری خونتــون؟
گفتم چرا کـــه نه عزیزززززززززززززم,
بعد گفتـــ اگه به اسمـــه کوچیک صدام کنــــی ممنون میشــــم,
گفتم فداتشــــم من که اسمتــــــو بلد نیســـتم,
خو اسمتو بگــــو
گفت... من کامبیـــز هستم!!!!!!!!!
گفتم مگه تو پســــــری?
گفت وا... خب معلومه که پســـــــرم:/


عاقا به گـــلای پیرهنـــه نَنَم قســـم جوری زدمش کـــه همون باباش اومد از زیر مشـــت و لگـــــدام كشیدش بیرونو برد تو خونه قایمــــــــش کرد.:d

  230338

شاید باورش براتون سخت باشه

ولی رفتیم عقد دوستم

وسط اونهمه جمعیت یکی از دوستام داد زده :
کریمیــــــــــااااااان حلقتو اَ کجا خریدی؟

دوستم0__○

کریمیان⇩___⇩

اونهمه کریمیان که اونجان *__*

شٵن عروس خانوم >___<

زهرا ام کهـ:)

❤650❤

  230331

مامانم میخاد عروس انتخاب کنه اول تحقیق میکنه ببینه ماکارونی با ته دیگ سیب زمینی خوب درست میکنه یانه...
با همین روش داداشم چهل ساله مجرده....
.
.
.
ماکارونی باته دیگ سیب زمینیه ...میفهمین..؟؟بحث یه عمر زندگیه...

  230314

*بوممم*


مامانم:اون دیگه چی بود???
-هیچی تیشرتم از تخت افتاد.
مامانم:ولی اون به نظر خیلی سنگین تر از یه تیشرت میومد!
-آره میدونم منم توش بودم.

  230307

دوم دبیرستان بودم که یه دختر همیشه در ایستگاه قیافش خیلی داغون بود و خیلی بهم علاقه داشت(پس چی فکری کردی من خیلی معروفم محلمون^_^)چندسال بعدکه دانشگاه قبول شدم رفتم اهواز. یروزکه امتحان خیلی سختی داشتم وتمام نیروگذاشتم روی فوش دادن به عمه ی استاد^_^(خب کیصافط مگه من کچلت کردم یادوستام که اینجورسوال دادی.) خلاصه خسته کوفته منتظر تاکسی شدم که یه پرادروجلوم وایستاد گفت سوار نمیشی خوشتیپ منم ذوق مرگ خواستم سوارشم که فهمیدم بامن نبودباپشت سریم بودواین فوش هایی که داریدبه من میدیدبه خودش وعمش دادم. (نکنه فکرکردین اون دختره زشته بود!؟نه بابااون قیافش باجراحی پلاستیک. عمل کردن دماغ که سهل بافتوشاپم درست نمیشه^_^)
لایک یادت نره.

  230271

دوست دخترم بهم میگه چندتا موزیک دانلود کن
میگم فلش بده بزنم
میگه با تلگرام بفرستش
کاملا واقعی

  230251

مادربزرگم یه متکای گنده برمیداشت روش چادر مینداخت بهش عینک میزد میذاشت گوشه خونه میگفت این خانم فتحیه بد باشی میخوردت. منم دست به سینه تا شب :)))))))

  230242

4-5سالم بود ی روز خونه عمم بودیم ظهر بود همه خواب بودن
یهودخترعمم باخوشحالی اومد گفت بدو بیایه بسته بادکنک پیداکردم!!!
خلاصه باخوشحالی همشوبادکردیم ونخ بستیم ورفتیم توکوچه بازی میکردیم .....
عاقا هرکی مارو میدید میزد زیرخنده و یجوری میپرسید اینارو از کجا آوردین؟؟
دختر عمم میگفت از تو کمد مامان بابام!
.
.
آخرش بعد کلی آبروریزی یکی ازهمسایہ ها جمعمون کرد سپردمون دست عمم....
.
.
تو بچگیامون خیلی مردمون پاکی بودیم خداحفظمون کنه! :))

  230211

دیروز داشتیم راجب وسواس حرف میزدیم،
گفتم من وقتی درس میخونم هر صفحه رو چندبارمیخونم نکنه وسواس مطالعه دارم؟؟؟؟
مامانم خیلی ریلکس برگشته میگه:
ن بابا همینجوری نفهمی!وسواس نیس خدانکنه....!!!!
خواهر کوچیکه درحال گاززدن مبل :))))

من همچنان خیره ب افق .... :|

  230205

خخخ امروز خواستم خودکار یکی از بچه هارو پرت کنم به دوستم
سر امتحان
بعد خانوممون پشت سرش بود
هیچی دیگه خورد تو @-* پشت خانوممون
حالا ما خندمون جمع نمی شد
خوب شد نفهمید فقط@....@

  230192

به معلم ادبیاتمون میگم اصن تو کتم نمیره یه خونواده...یه پدرو مادر...اینکارو با بچه شون کنن که اسمشو بذارن "وحشی"

میگه نه وحشی بافقی اسمش نبوده که...لقبش بوده ~_~

کلی هم ازدفاعش راضیه:/
خب دیگه بدتر خانــــــــــوم دیگه بدتر
لقبش وحشیه دیگه حتما یه چیزیش میشده خبــــــــــ...!
افتخارادبی مملکتم هست تازه"__"

زهرا ام کهـ:)

  230177

قصه های من و بابام:
یه روز مثلا خواستم بابامو بترسونم!!
جلوتلویزیون خوابش برده بودرفتم یه قابلمه ویه قاشق آوردم ک یهووووبکوبونم ب هم تق صدابده بترسہ مثلا!
بعد گوشیمم گذاشته بودم رو ضبط فیلم ک سوژش کنم بعدا!
خیلی آروم رفتم کنارگوشش باتمام قوا قاشقو زدم ب قابلمه...
بابای من لحظه اول (-_-) (همچنان چشم بسته)
لحظه دوم (-_·) (یه چشمشو بازکرد)
لحظه سوم (-_-) (بزا ی کم بخوابم!)
ینی از عن شدن خودم فیییییلم گرفته بودما!
حالا خودم شدم سوژه!
فیلمو تو دورهمی های خانوادگی باعنوان ((ضایع شده ی بدبخت)) نگاش میکنن میخندن...!

  230162

رفتم خونه یکی از آشناهامون...
دخترش چایی اورد ولی قندون تو سینی نبود...
من_هانی قندون کو پَ؟
هانیه_اِ...چوسُ میدا
من_ (o_O)...بله؟به خودت
اون_چی؟ چوسُ میدا؟
من_دِهَ...حالا هی نگو ...
اون_چیه مگه کره ای ازت معذرت خواهی کردم...
من_الله اکبر...
عیدم رفتیم خونه دختر عموم بس که دخترش(خرم اباد دانشجواِس) به لری بهم فحش داد شخصیتمو زیر سئوال برد...
اونوخ من یه بار ازدهنم در اومد گفتم شِت...
از بس فامیل مسخره ام کردن کم مونده بود زبون مادریمم یادم بره...

  230156

دیشب بدجور گرسنم بود هرچی به مامانم گفتم تحویلم نگرفت....تو یخچال یه دیگ ماکارونی یافتم فک کنم واسه دو دهه پیش بود...شروع کردم به خوردن ...مامانم از اونور داد میزد:نخور موندس ...مسموم میشی میمیریا. ...
بابام ازاونور داد میزد:چیکارش داری واسا بخوره...ازگرسنگی بمیره که آبروی مامیره....مسموم بشه کلاسشم بیشتره...
.
.
منو بگو روز پدر واسش یه جفت جوراب خریدم...
آی ام سر راهی :(

قبلی12345...1058بعدی