منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

دوستان

مرامنامه 4جوک

خاطرات خنده دار


  221291

divone22

من به صورت خود جوش طی یک عملیات انتحاری فوق جیمز باند شبا سر به یخچال خونه میزنم و نمیدونم که چرا توی نصفه شب صداهای مختلف انقد بلند میاد حالا میخوام چنتاشو بگ

1-در یخچال با صدای قییییژ کلا این مورد در همه اشپزخونه ها هست

2-صدای قاشق وچنگال اصلا واویلا

3-صدا مایکروفر (فهمیدین ماکروفر داریم یا بیشتر بگم)

4- صدای بشقاب

5- صدای وطنم سالار عقیلی تو نصفه شب(با تلخیص از داش عباس)!!

بازم بگم یا فهمیدین من کلا تو نصفه شب یه جغد فعالی درون بدن من به صورت خود جوش میزنه بیرون و من نمیتونم کنترش کنم. فهمیدین ایا؟0-0

فرستنده : sa22mi


  221290

داشتم با خارجیه چت میکرد وسطش انگلیسیم ته کشید گفت too rohe Ammat گفت یعنی چی گفتم یعنی love u گفت so too rohe Ammat too بیچاره عمم.همش چوب ندونم کاری های منا میخوره.

فرستنده : mahdiyeh


  221282

يه شب دأشتيم بابابام فوتبال ميديديم وتخمه جاپني ميخورديم بابامم هي پوستاي تخمه هاشوتف ميکرد تو سروکله من. منم جرات نداشتم چيزي بگم تااينکه صبرم تموم شدوکف وخون قاطي کردم!
-اه پدر من چيکار ميکني گندزدي به هيکل من.
بابامم بدون هرگونه توضيحي همچين يک زد پس کلم که ستون فقراتم به حالت سيC مانند خودش در اومدO-oميخواست يکي ديگه هم بزنه که من سريع قل خوردم رفتم تواتاقم:(
گناه دارم خو!!!

فرستنده : Sootsootak


  221243

اون روز دختر داییم میخواست واسم لاک بزنه دستام داشت میلرزید....بهم میگه`اعصاب نداریا` بعد تا من اومدم بهش جواب بدم داداشم(شش سالشه)میگه:
-این به خاطر من این طوری شده....
بازم خوبه خودش اعتراف میکنه

فرستنده : Taɾaŋҽɧ


  221222

بازم سلام:/
این خاطره خودم نیست ولی خیلی دوسش دارم طرف مهد نبوغه اصن









با یکی از دوستام رفته بودیم خونه ی یکی دیگه از دوستام. اتاقش حسابی به هم ریخته و پر اشغال بود. ما رفتیم نشستیم PES بزنیم. دوستمم شروع کرد به جاروبرقی کشیدن اتاق. ما همینطور که بازی میکردیم تک و توک تخمه هم میخوردیم. یهو من یه شوت از راه دور زدم که خورد به تیر دروازه، دوست بیچاره ی منم که داشت تو همون لحظه تخمه میخورد، هول شد پوست تخمه پرید تو حلقش. آقا این بدبخت شروع کرد به دست و پا زدن. دوستم جاروبرقی رو انداخت پایین و رفت آب بیاره. منم همراش رفتم که یه تیکه نونی چیزی بیارم که بخوره شاید پوست تخمه رو ببره پایین. خلاصه وقتی برگشتیم تو اتاق خشک شدیم!
دوستم جارو برقی رو گرفته بود و لولشو گذاشته بود تو حلقش!!!!! گفتیم چیکار میکنی؟! گفت میخوام پوست تخمه رو درش بیارم!!! ما هم بیخیال خفگی طرف شدیم و پخش زمین شدیم!
خدایا… این دوستان مبتکر و خلاق رو از ما نگیر!










نتیجه اخلاقی:خلاقیت بعضی از ماها بعضی جاها چنان نبوغ پیدا میکنه انگار اوردز کرده:| والا بوخودا گلوی خودت پاره میشه خو
parisa^-^

فرستنده : ailar&parisa


  221217

دیروز گوشیم زنگ خورد ورداشتم گفتم؛
من توتاکسی وسط جلسه ام وقطع کردم!











رانندهه به عنوان جایزه ازم کرایه نگرفت ومشروح اخبار هفته رو هم برام مرور کرد!!!!!!!

فرستنده : بیصدا


  221213

رفته بودیم خونه خالم اینا (جای شما خالی چن سال پیش ) بعد دم صب بود شوهر خالم طی یه حرکت کولرو خاموش کرد (خخخخ)ما هم پختیدیم از گرما (اخه تابستون بود دیه ) گذشت دفعه بعد اونا اومدن خونمون مهمونی گفتیم دیه وقت تلافیه (هاهاهاها) پا شدم دم صب کولرو خاموش کردم بعد طی یه حرکت مامانم پا شد کولرو روشن کرد گفت بار اخرت باشه بدون هماهنگی کولرو خاموش میکنی فقط میتونم بگم به افق خیره شدم ....:| :|:|

فرستنده : thea


  221206

"دوستمون یکی از سگاش توخونه ری...ه اشتباه ی سگ دیگه اش رو دعوا کرده اونم شاکی شده رفته تو کفشش ری...ه!بصورت عملی ثابت کرده کار اون نبوده:)))"

فرستنده : sama


  221196

آقا ما یه بار خواستیم خونه مادربزرگم نارنگی بخوریم. از شانس بد ما گیر کرد لا دندونمون. هر چی خلال دندون کردم تو دندونم نشد که نشد. از مامان بزرگم پرسیدم:شما نخ دندون ندارید ؟ گف . سر فریزر هست. نگاه کردم دیدم نیس اما خلال دندون هست. برگشتم پیشش گفتم نبود گفت که سر یخچاله. رفتم نگاه کردم نبود. گفتم اونجا هم نبود گفت که تو یخچالو نگاه کن نگاه کردم دیدم نیس گفتم نبود بلند شد از سر یخچال خلال دندونو نشونم داد. گفت بیا. گفتم مامان بزرگ نخ دندون گفت که نخ دندون؟ فکر کزدم گفتی خلال . دندون

فرستنده : ARI SH


  221185

اقا یه باریه جلسه سرکلاس غیبت کردم
بعدفرداش که رفتم گفتم بچه هادیروز خیلی حالتون گرفته شدمن نیومدما حالا امتحان خوش گذشت یکی از دوستام نه گذاشت نه برداشت گفت خداییش دیروز که تونبودی کلاس خیلی خشک بودهیچ کس نبودوسطامتحان پارازیت بندازه ودلقک بازی دربیاره
بعنی دوستای گلم منوبه عنوان پارازیت قبول دارن
خدایا شکرت

فرستنده : عاشقتم خدا


  221140

اقا یه بارم داشتم با پرایدم میرفتم باشگاه دنبال پسرداییم که با هم بریم مغازه دوستش من یه چمدون جمع و جور بخرم که فرداش که میخواستیم بریم شمال وسایلم پخش و پلا نباشه چون معمولا پنج شنبه ها که میریم جوج همه بهم میگن خیلی شلخته ای.:\
بعد یه نفر منو دید گفت داداش داری اشتباه با پرایدت میری باشگاه دنبال پسرداییت که با هم برید مغازه دوستش یه چمدون جمع و جور بخری که فردا که میخوای بری شمال وسایلت پخش و پلا نباشه چون معمولا پنج شنبه ها که میرید جوج همه بهت میگن خیلی شلخته ای!!!!!!!!!!!!
مسخره هم خودتی!!!!

فرستنده : khkhkhkhandedar


  221134

سلامیه خاطره تعریف کنم. :-)
سال85من شش ساله بودم...اون موقع پدر و مادرم تازه به استخدام اموزش و پرورش در اومده بودن و به همین دلیل مجبور بودن تا چند سال توی یکی از روستاها ی کرمان کار کنن
اون سال من قرار بود برم پیش دبستانی...روز اول مدرسه با یه نفر دوست شدم.وقتی زنگ تفریح تموم شد و همه رفتن کلاس،گلاب به روتون به دوستم گفتم میایی بریم دستشویی؟(دستشویی ها کنار در حیاط بودن)...گفت نه.گفتم پس همین جا وایسا تا من برم :-)
تا نزدیکای دستشویی رفتم و یعد طی یک عملیات حرفه ای،از مدرسه فرار کردم.دوستم شروع کرد جیغ زدن و از اونجایی که فاصله ساختمون مدرسه تا در حیاط زیاد نبود،در عرض چند ثانیه یه لشکر معلم افتادن دنبالم!
من میدویدم و جیغ میزدم،اونا هم پشت سرم میدویدن و میگفتن وایسا،وایسا!اخرش هم رفتم تو کوچه پس کوچه ها و چون اونجا رو بلد نبودم، گم شدم .هیچی دیگه.کثرسه شب پلیس پیدام کرد:-)

فرستنده : sh79


  221129

اقاما امروز امتحان داشتیم بعدمراقبه دودقیقه رفت بیرون یهو بادوستم ازته سالن دادزدیم اهای خرایهوهمه برگشتن به سمت ما
دوستم گفت یعنی عزت نفستون منوکشته خوبه همتون قبول دارین خرین !!!!
حالابماندچه فحش هایی که نخوردیم

فرستنده : عاشقتم خدا


  221127

امروز امتحان داشتیم قبل از شروع امتحان، سالن خیلی همهمه بود بین جمعیت یکی از استاد ها رو دیدم چهرش به شدت ناراحت بود رنگش هم پریده بود. با دو سه تا از بچه ها رفتیم سمتش
من:سلام استاد خوبید؟؟
_سلام ممنون
_رنگ تون پریده استاد. حالتون خوبه؟؟
_چیزی نیست مامانم بیمارستانه
من:خدابیامرز تشون
تعداد زیادی از. دوستان زمین رو گاز میزدن
چی خب فکر کردم گفت مرده فکر کنم این درس و میافتم واسه مادر استادم دعا کنید

فرستنده : boshra


  221125

یه بار آزمون قلم چی داشتم شبش نشستم واسه خودم لقمه کره و عسل گرفتم که فردا با خودم ببرم. مامانم هم خواب بود. بعد بیدار شد (من تو پذیرایی نشسته بودم) و از پذیرایی رفت بیرون و بعد اومد. فرداش من پا شدم کره و عسل ها رو از تو یخچال در اوردم بردم سر جلسه خوردم. همه هم سر جلسه این شکلی o-o نگام می کردن. منم تو دلم می گفتم: اینا حتما فکر می کنن من مامانم خونه داره هر روز واسم صبحونه درست می کنه. نه بابا مامان شاغله اینارم خودم درست کردم. اومدم خونه مامانم گفت کره عسلا رو خوردی؟ خوشمزه بود؟ منم جریان فکرایی که تو دلم کرده بودم رو بهش گفتم. اونم گفت دیشب از خواب بیدار شده و گرسنش بوده. رفته لقمه هایی که من درست کرده بودم رو خورده بوده. بعدکه از من شنیده بوده اونا رو واسه خودم درست کرده بودم سریع رفته چند تا دیگه برام درست کرده بوده. من حتی متوجه عوض شدن بشقابش هم نشده بودم!

فرستنده : آنا*