دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

اعتراف میکنم

  254468

یکی از وحشتــناک ترین اعترافاتم اینــه که یه زمانــی فکر میکردم فقط با کامپیـــوتر میشه اومــد فورجــوک! :/
نخندید بابا خب چیکار کنم بچه بودم دیگه :))
ولی عوضش الآن مطمئن شدم^_^

  254341

اعتراف میکنم اون لحظه ای ک *معلم فیزیکمون گفت
بچه ها کتابی ک گفتمو خریدین؟
ما گفتیم: نه منتظریم همه دبیرا بگن باهم بریم بخریم:)))
گفت نهههه این کارو نکنین خرد خرد بخرین یدفعه بخرین شوک الکتریکی ب پدر مادرتون وارد میشه :// * منظورش و نفهمیدم (چون اول هرسال تمام کتابا رو میخرم ک بار بعد سال بعد باشه و از قیمتا خبر نداشتم)
ولی شبش ک رفتم کتابفروشی و فقط 7 تا دونه کتاب برداشتم و طرف گفت 640 تومن
.
.
.

پشمام بصورت خودکار درمیومددددد میریختتت باز در میومد میریختتتتتتت#-------#

نتیجه اخلاقی: این شرایط اقتصادی خوبه باعث میشه پشم بریز خودکار بهت وصل باشه باز قدر ندونین:/

  254264

کاملا واقعی :((
یه حدیث هست که فرمودن : علم در کودکی مانند نقش روی سنگه...
وای عین حقیقته ....من بچه که بودم غده هیپــوفیز رو "هیپـوفیـــوز" خوندم و چند سال بعد توی مدرسه اشتباهمو متوجه شدم!
حالا هر کاری میکنم نمیتونم درستشو تلفظ کنم:)
یه بار کنفرانس داشتم جلوی همه گفتم هیپوفیــوز! دبیرو بچه ها بیهوش شده بودن از خنده
دبیرمونم گفت درستش پوف. یوزه عزیزم :))

دبیرستانمم همینطور بود و معلم زیست اینطور مواقع چپ چپ نگام میکرد :/
حالا میترسم برم دانشگاه،جلوی دویست سیصد نفر دانشجو و استادها دوباره بگم هیپوفیـــوز....فرض کنید:((

  253885

برنامه‌هایی که تو تابستون قرار بود انجام بدمو رو کاغذ نوشته بودم و زده بودم دیوار، الان رفتم تابستونش رو خط زدم کردم پائیز... :)

  253730

اعتراف می کنم من ازین بچه مهمونا بودم ک هرجا می‌رفتیم سردسته جوخه خرابکارا بودم هروقت صاحبخونه می گفت آقامون میاد بهتون آمپول میزنه هاااا
من داد میزدم : دروغ میگههههه بچه ها ادامه بدید ! :))))

  253359

اعتراف میکنم موقعی که بچه بودم میخواستم برم دستشویی..
تلویزیون رو خاموش میکردم تا برنامه تموم نشه
.
.
.
بعد میومدم تلویزیون رو روشن میکردم تا برنامه تموم شده
با گریه میرفتم سراغ مامانم میگفتم تو تلویزیون رو روشن کردی که برنامه تموم شده

  253095

اعتراف میکنم بزرگ ترین دغدغم اینه که الآن بعد از کنکور با چه بهانه ای مهمونیای فامیلی رو بپیچونم :((

  253079

اعتراف می‌کنم اولین باری که دیدم آدمین زیر پستم نوشته بیشتر تلاش کن یاد ابتدایی خودم افتادم که توصیفی بود

  253057

اعتراف میکنم ...کوچیک که بودم با داداشم رفتیم جارو برقی رو برداشتیم بردیم بیرون شستیمش????بعد گفتیم حالا مامان میاد میگه دستتون درد نکنه...
هیچی دیگه..سوخت مجبور شدیم یکی دیگه بخریم????

  252949

اعتراف میکنم یبار از امتحان برگشتم خونه
دیدم البالو های تو حیاط دارن چشمک میزنن بهم
منم نامردی نکردمو رفتم نصف البالو های درختو خوردم
بعدش دیدم خیلی خابم میاد
خلاصه یه ده ساعت خوابیدم و وقتی بیدار شدم اول شب بود
دیدم همچین حالم خوش نیس و بدنم باد کرده کلا
گفتم حتما خییلی خابیدم بخاطر اونه
برم دوچرخه سواری بلکه درست بشم
خلاصه رفتم دوچرخه سواری و بعدش با رفقا شبگردی و اینا
اما من حالم لحظه ب لحظه بد تر میشد
فرداش حالت تهوع داشتم و کلا داشتم میمردم
که مشخص شد پدر گرامی به البالو ها سَم زده بوده
خودشم باید 1 سی سی در لیتر میزده که متاسفانه 15 سی سی در لیتر زده بوده
دکتر گفت اصولا باید بیشتر از یکساعت بعد از خوردن البالو ها زنده نمی بودم
اما 2 روز دووم اوردم

جان سخت 28 :-/

  252884

اعتراف میکن من اون بچه خونی ام که میگه آقا اجازه امتحان بگیرید
تازه معلم برای طرفداری ازم میگفت شماهرروز باید آماده امتحان باشید حلالم کنید .......دهه هشتادیم هستم

  252804

اینم از اعتراف من
اقا تو خونه همه،،بابا ها کولر رو خاموش میکنن،،بعد تو خونه ما ،،میریم بابامو التماس میکنیم که یخ زدیم،توروخدا کولرو خاموش کن،،پنگوئن نخریدی که
فکر کنم منو خرس قطبی فرض کرده :-/

  252733

اعتراف میکنم امروز بالاخره یه کولر خریدیم
باید از فردا منتظر تجربه کردن خاموش کردن کولر توسط بابام باشم????????????????
از حس و حالش بعدا میگم براتون

  252710

اعتراف میکنم موقع کنکور سر اینکه چطور بسته بندی دفترچه سوالا رو بازکنم کلی وقت از دست دادم :((((

  252268

اعتراف میکنم بچه که بودم از سه تا مهد کودک اخراج مودبانه شدم
چون علاوه بر این که فارسی حرف نمیزدم موقع ترکی حرف زدن به معلم فحش میدادم
.... موقع اخراج از اخرین مهد درشون رو قفل کردم
و بچه ها سه ساعت دیرتر رفتن خونه
نازلی رامیان

قبلی12345...262بعدی