منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

دوستان

مرامنامه 4جوک

اعتراف میکنم


  223248

♡ــــــــــــــ♡Eyahgore b.l.a.k♡ــــــــــــــ♡

داشـتـم ظـرف مـیـشـسـتـم؛مـامـانم اشـاره کـرد بـ یـ لـیـوان کـ هـنـوز نـشـسـتـه بـودم و گـفـت:شـسـتـیـش یا نـ؟لازمـش دارم
.
مـنـم حـواسـم نـبـود گـفـتـم:
در انـتـظـار تـایــیـده،هـر وخـت مـنـتـشــر شـد خـبـرت مـیـکـنـم!!!!

فرستنده : Sare:Saba


  222693

بیاین هممون اعتراف کنیم:
هممون حداقل یه بار وقتی که سر کلاس نشستیم و دبیر داره در مورد یه مبحثی توضیح میده و زل میزنه تو چشمای ما, سرمونو الکی ب نشونه تایید تکون دادیم در صورتی که هیچی نفهمیدیم!

فرستنده : @sahelll@


  222646

به درررررک که مخاطب خاص ندارم



عوضش یک عالمه رفیق باحال و کصافط هم نـــــــــدارم ^_^

بیچاره من^_^



  222561

میرفتم کلاس زبان اونجا پله هاش دو طرفس به این شکل
____
/
بعد من خیلی تو فکر بودم اونروز و اصلا نمیفهمیدم چی میکنم خلاصه رسیدم به آموزشگاه و از پله هاش رفتم بالا دیدم دوباره پایینم سر جامم تعجب کردم گفتم حتما اصن بالا نرفتم حواسم نبوده خلاصه دوباره از پله ها رفتم بالا و(همچنان تو فکر و خیال بود) باز دیدم پایینم خلاصه که همینجوری مونده بودم که چرا اینجوری شد دوباره رفتم بالا و سه بار این اتفاق تکرار شد آخرش دیگه وایسادم فکر کردم ببینم چرا اینجوری شده که فهمیدم انقد تو افکارم غرق بودم که سه بار از یه طرف پله ها رفتم بالا و از یه طرفش اومدم پایین

فرستنده : sediiiii divOoOneh


  222474

اعتراف میکنم نمی‌دونم چرا وقتی برا خودم آبمیوه و شربت اینا می‌ریزم نمی‌تونم عین فیلما بشینم کنار لپتاپ و هر ۱ دقیقه یه قولوپ بخورم. همون اولش همه رو میدم بالا*_0

فرستنده : soheila-zd


  222423

بیایید هَمَمون اعتراف کنیم!...
که برا یکبارهم شده عددهای کارت شارژو تغییر دادیم تا گوشیمون شارژ بشه..:)))

فرستنده : ع ز ز م ش


  222329

اعتراف میکنم اول راهنمایی بودم آخرین روز مدرسه بود معلم زبانمون(که یه آدم قد کوتاهبود) داشت امتحان شفایی میگرفت به منو یه سری از بچه ها که آخر میخواستیم امتحان بریم گفت خسته شدم هر نمره ای که کتبی گرفتینو همین جا میزارم هرکاریم کردیم قبول نکرد بگیره.منم عصبانی داشتم تو سالن مدرسه راه میرفتم که یکی از دوستام گفت بیخیالش بیا بریم حیاط.داشتم میرفتم حیاط که یه نفر داشت رد میشد خورد بهم منم که خییییلی عصبانی بودم گلوشو با دوتا دستم محکم گرفتم فشار دادم داد زدم مگه کوری؟که دیدم همون معلمست بعد سریع در رفتم
با وجود اینکه نمرهم دادو حرسمم اون روز خالی شد
کاشف به عمل اومد که همسایه خالمه
توی هر جشنیم که میگیریمم هست:|

فرستنده : دربدرروزگار


  222306

آقا اعتراف میکنم وقتی پنج سالم بود و مادربزرگم فوت کرد
.
.
.مردم برای تسلیت میگفتن غم آخرتون باشه،من فکر میکردم میگن دفعه ی آخرتون باشه
فکر میکردم عمه ها و عموهام مادر بزرگمو کشتن:-!

فرستنده : خانوم دکتر


  222230

اعتراف میکنم وقتی میرم توی مغازه ی که دوربین مدار بسته داره
یجوری دوربینارو جلو طرف زیر نظر میگیرمو موقعیت یابی میکنم
.
.
.
.
.
.
که طرف فکر کنه شب میخوام بیام کل مغازرو خالی کنم
دست خودم نیست کرم درونمه

فرستنده : دانشجوی بیکار


  222197

یادش بخیر قبلا با دخترا وسطی بازی میکردم این دخترهای زشت فامیل رو به قصد کشت با توپ میزدیم تو سرو صورتشون....

فرستنده : گاگول بلا


  222157

اعتراف میکنم بچه که بودم ماه رمضون که میشد گریه وزاری راه مینداختم که میخوام روزه بگیرم مامانم به یه زوری راضی میشد که باشه روزه بگیر منم که عاشق روزه میگرفتم ولی وقتی همه خواب بودن میرفتم سر یخچال هرچی بودونبود ومیخوردم بعدشم مینداختم گردن داداش کوچولوم ولی جاتون خالی یه سفره افطاریم برام مینداختن که نگووووو پروپیمون منم روشونو زمین نمینداختم همشو میخوردم به هیشکیم نمیدادم الان که بزرگ شدم عذاب وجدان گرفتم ولی هنوز بهشون نگفتم که من روزه نمیگرفتو یعنی اگه بگم خطر های جانی مالی عاطفی تهدیدم نمیکنه؟؟؟؟؟

فرستنده : Only God


  222149

Naaziii

اعتراف میکنم که
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
هنوزم میرم پستای اولمو چک میکنم ببینم چقد لایک خوردن:|
دیوونه هم خودتونین:///

فرستنده : naaziii


  222080

درووود
اقا امسال رو خواستیم ماه رمضونی ادم بشیم

یک اعتراف کوچولو دارم خدمتتون که

از عصرش تا فردا صبحش کلا فووتبال داره و مجبوریم که نگاه کنیم

الانم چن روزیه که والیبال بازی دارن

بعدش هم که تو روز میخوایم بخوابیم

پس کلا وقت ادم شدن نیست

گمونم محرم و صفر هم گمونم که المپیک باشه
بعدش هم که لیگ فوتباله
تازه سال بعدش کلا فوتبال اسیا هستش دیگه
کلا وقت نیست ادم بشیم از من گفتن بود حالا

فرستنده : بچه شهر جنوب


  222065

اعتراف میکنم ...ماندگاری ک بوی پیاز سرخ کرده در لباسام داره،ادکلن ۱۲۰تومنی نداره!

فرستنده : ع ز ز م ش


  222047

۶ سالم که بود شبا داداشم ک می خواست بره اب بخوره تو تاریکی راه میرفت منم به محضه اینکه اون پا میشد منم بیدار میشدم…
خلاصه یه روز داداشم بی سر و صدا پاشد رفت دست شویی دمه دست شوییمون یک چراغ ابی هست..
منم صدا رو شنیدم بیدار شدم…
بعد از این که داداشم اومد بیرون دیدم ی ادم با چهره سیاه تو نور ابی داره میاد طرف من …
منم از شدت ترس بلند شدم لیوان ابی که بغلم بود و پرت کردم طرفش …
چشمت روزه بد نبینه همچین خورد تو سرش که اصلا یادش رفت اسمش چی بوده …

فرستنده : ماهان




previous123456789...241242next