منوی کاربری

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

اعتراف میکنم

  224049

اعتراف میکنم...سال سوم دبستان امتحان علوم داشتیم
معلممون گفته بود بالاترین نمره کلاس مبصر میشه
من که اون وقتا خرخون ..همه رو بلد بودم به جز دوتا جاخالی..دیدم هر کار میکنم یادم نمیاد..صبر کردم تا اخروقت..وقتی که معلم میگه من رفتم برگه بده..اروم
برگمو گذاشتم لای کتابم..رفتم پیش خرخون ترین فرد کلاس اون دوتا جاخالی رو ازش پرسیدم اون بنده خدام فکر کرد برگمو دادم و خیلی پیگیر درسم جوابارو بهم گفت..من رفتم جلوتر جوابو نوشتم برگمم تو راهرو با کلی التماس تحویل معلم دادم...ااین طوری شد که مبصر شدم...اصن یاد حرکتم میوفتم سلولای بدنم بندری میرن

  223777

اعتراف می کنم یه بار یه مطلب خوندم درباره ی روشهای صحیح مسواک‌ زدن نوشته بود:مسواک را با زاویه ی ۴۵درجه روی دندان ها بکشید.الان نقاله تو دهنمه ولی نمی تونم مسواکو تو دهنم حرکت بدم.
لطفا کمکم کنید :|

  223595

اگه قراره کسی اعتراف کنه مامان من باید اول ا همه اعتراف کنه که وقتی من بچه بودم همیشه خریداشو میذاشت وقتی شیطونی میکردم دعوام میکرد بعد لباس میپوشید میگف دارم میرم خونه بابام واسه همیشه دیگم مامان تو نیسم :(......نیم ساعت بعد با یه کیلو گوجه و خیار میومد خونه :(((((ینی فقط خدا میدونه من تو اون نیم ساعت چه ها که نکشیدم و چه عر ها که نزدم :((
مامان تو چشای منو نیگا کن چرا با من این کارو میکردی ها؟بگو به من؟

  223384

اعتراف میکنم همه دوستام سربازیشون داره تموم میشه و کم کم دارن ازدواج میکنن اما من هنوز دارم با گوشی نوکیام bomber man بازی میکنم
به امید آینده ای روشن.....

  223248

♡ــــــــــــــ♡Eyahgore b.l.a.k♡ــــــــــــــ♡

داشـتـم ظـرف مـیـشـسـتـم؛مـامـانم اشـاره کـرد بـ یـ لـیـوان کـ هـنـوز نـشـسـتـه بـودم و گـفـت:شـسـتـیـش یا نـ؟لازمـش دارم
.
مـنـم حـواسـم نـبـود گـفـتـم:
در انـتـظـار تـایــیـده،هـر وخـت مـنـتـشــر شـد خـبـرت مـیـکـنـم!!!!

  222693

بیاین هممون اعتراف کنیم:
هممون حداقل یه بار وقتی که سر کلاس نشستیم و دبیر داره در مورد یه مبحثی توضیح میده و زل میزنه تو چشمای ما, سرمونو الکی ب نشونه تایید تکون دادیم در صورتی که هیچی نفهمیدیم!

  222646

به درررررک که مخاطب خاص ندارم



عوضش یک عالمه رفیق باحال و کصافط هم نـــــــــدارم ^_^

بیچاره من^_^

  222561

میرفتم کلاس زبان اونجا پله هاش دو طرفس به این شکل
____
/
بعد من خیلی تو فکر بودم اونروز و اصلا نمیفهمیدم چی میکنم خلاصه رسیدم به آموزشگاه و از پله هاش رفتم بالا دیدم دوباره پایینم سر جامم تعجب کردم گفتم حتما اصن بالا نرفتم حواسم نبوده خلاصه دوباره از پله ها رفتم بالا و(همچنان تو فکر و خیال بود) باز دیدم پایینم خلاصه که همینجوری مونده بودم که چرا اینجوری شد دوباره رفتم بالا و سه بار این اتفاق تکرار شد آخرش دیگه وایسادم فکر کردم ببینم چرا اینجوری شده که فهمیدم انقد تو افکارم غرق بودم که سه بار از یه طرف پله ها رفتم بالا و از یه طرفش اومدم پایین

  222474

اعتراف میکنم نمی‌دونم چرا وقتی برا خودم آبمیوه و شربت اینا می‌ریزم نمی‌تونم عین فیلما بشینم کنار لپتاپ و هر ۱ دقیقه یه قولوپ بخورم. همون اولش همه رو میدم بالا*_0

  222423

بیایید هَمَمون اعتراف کنیم!...
که برا یکبارهم شده عددهای کارت شارژو تغییر دادیم تا گوشیمون شارژ بشه..:)))

  222329

اعتراف میکنم اول راهنمایی بودم آخرین روز مدرسه بود معلم زبانمون(که یه آدم قد کوتاهبود) داشت امتحان شفایی میگرفت به منو یه سری از بچه ها که آخر میخواستیم امتحان بریم گفت خسته شدم هر نمره ای که کتبی گرفتینو همین جا میزارم هرکاریم کردیم قبول نکرد بگیره.منم عصبانی داشتم تو سالن مدرسه راه میرفتم که یکی از دوستام گفت بیخیالش بیا بریم حیاط.داشتم میرفتم حیاط که یه نفر داشت رد میشد خورد بهم منم که خییییلی عصبانی بودم گلوشو با دوتا دستم محکم گرفتم فشار دادم داد زدم مگه کوری؟که دیدم همون معلمست بعد سریع در رفتم
با وجود اینکه نمرهم دادو حرسمم اون روز خالی شد
کاشف به عمل اومد که همسایه خالمه
توی هر جشنیم که میگیریمم هست:|

  222306

آقا اعتراف میکنم وقتی پنج سالم بود و مادربزرگم فوت کرد
.
.
.مردم برای تسلیت میگفتن غم آخرتون باشه،من فکر میکردم میگن دفعه ی آخرتون باشه
فکر میکردم عمه ها و عموهام مادر بزرگمو کشتن:-!

  222230

اعتراف میکنم وقتی میرم توی مغازه ی که دوربین مدار بسته داره
یجوری دوربینارو جلو طرف زیر نظر میگیرمو موقعیت یابی میکنم
.
.
.
.
.
.
که طرف فکر کنه شب میخوام بیام کل مغازرو خالی کنم
دست خودم نیست کرم درونمه

  222197

یادش بخیر قبلا با دخترا وسطی بازی میکردم این دخترهای زشت فامیل رو به قصد کشت با توپ میزدیم تو سرو صورتشون....

  222157

اعتراف میکنم بچه که بودم ماه رمضون که میشد گریه وزاری راه مینداختم که میخوام روزه بگیرم مامانم به یه زوری راضی میشد که باشه روزه بگیر منم که عاشق روزه میگرفتم ولی وقتی همه خواب بودن میرفتم سر یخچال هرچی بودونبود ومیخوردم بعدشم مینداختم گردن داداش کوچولوم ولی جاتون خالی یه سفره افطاریم برام مینداختن که نگووووو پروپیمون منم روشونو زمین نمینداختم همشو میخوردم به هیشکیم نمیدادم الان که بزرگ شدم عذاب وجدان گرفتم ولی هنوز بهشون نگفتم که من روزه نمیگرفتو یعنی اگه بگم خطر های جانی مالی عاطفی تهدیدم نمیکنه؟؟؟؟؟

قبلی12345...242بعدی