منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

دوستان

مرامنامه 4جوک

اعتراف میکنم


  222230

اعتراف میکنم وقتی میرم توی مغازه ی که دوربین مدار بسته داره
یجوری دوربینارو جلو طرف زیر نظر میگیرمو موقعیت یابی میکنم
.
.
.
.
.
.
که طرف فکر کنه شب میخوام بیام کل مغازرو خالی کنم
دست خودم نیست کرم درونمه

فرستنده : دانشجوی بیکار


  222197

یادش بخیر قبلا با دخترا وسطی بازی میکردم این دخترهای زشت فامیل رو به قصد کشت با توپ میزدیم تو سرو صورتشون....

فرستنده : گاگول بلا


  222157

اعتراف میکنم بچه که بودم ماه رمضون که میشد گریه وزاری راه مینداختم که میخوام روزه بگیرم مامانم به یه زوری راضی میشد که باشه روزه بگیر منم که عاشق روزه میگرفتم ولی وقتی همه خواب بودن میرفتم سر یخچال هرچی بودونبود ومیخوردم بعدشم مینداختم گردن داداش کوچولوم ولی جاتون خالی یه سفره افطاریم برام مینداختن که نگووووو پروپیمون منم روشونو زمین نمینداختم همشو میخوردم به هیشکیم نمیدادم الان که بزرگ شدم عذاب وجدان گرفتم ولی هنوز بهشون نگفتم که من روزه نمیگرفتو یعنی اگه بگم خطر های جانی مالی عاطفی تهدیدم نمیکنه؟؟؟؟؟

فرستنده : Only God


  222149

Naaziii

اعتراف میکنم که
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
هنوزم میرم پستای اولمو چک میکنم ببینم چقد لایک خوردن:|
دیوونه هم خودتونین:///

فرستنده : naaziii


  222080

درووود
اقا امسال رو خواستیم ماه رمضونی ادم بشیم

یک اعتراف کوچولو دارم خدمتتون که

از عصرش تا فردا صبحش کلا فووتبال داره و مجبوریم که نگاه کنیم

الانم چن روزیه که والیبال بازی دارن

بعدش هم که تو روز میخوایم بخوابیم

پس کلا وقت ادم شدن نیست

گمونم محرم و صفر هم گمونم که المپیک باشه
بعدش هم که لیگ فوتباله
تازه سال بعدش کلا فوتبال اسیا هستش دیگه
کلا وقت نیست ادم بشیم از من گفتن بود حالا

فرستنده : بچه شهر جنوب


  222065

اعتراف میکنم ...ماندگاری ک بوی پیاز سرخ کرده در لباسام داره،ادکلن ۱۲۰تومنی نداره!

فرستنده : ع ز ز م ش


  222047

۶ سالم که بود شبا داداشم ک می خواست بره اب بخوره تو تاریکی راه میرفت منم به محضه اینکه اون پا میشد منم بیدار میشدم…
خلاصه یه روز داداشم بی سر و صدا پاشد رفت دست شویی دمه دست شوییمون یک چراغ ابی هست..
منم صدا رو شنیدم بیدار شدم…
بعد از این که داداشم اومد بیرون دیدم ی ادم با چهره سیاه تو نور ابی داره میاد طرف من …
منم از شدت ترس بلند شدم لیوان ابی که بغلم بود و پرت کردم طرفش …
چشمت روزه بد نبینه همچین خورد تو سرش که اصلا یادش رفت اسمش چی بوده …

فرستنده : ماهان


  222017

اعـــــــــــــتـــــــــــــــــــــــــــــــــرافــــــــــــــ میـــکـــنـــــمـــــــــ کـهـــ :
وقتی بچه بودم فکر میکردم ایران یه کشور دیگه اس...
تا اینکه نزدیکای عید مامانم و بابام داشتن واسه مسافرت برنامه میچیدن کـ کجا بریم یــــــهــو من وسطشون پارازیت انداختم ک:بابا بابا عید بریم ایرانننن...
بابام و مامانم در اون لحظه=O_o
من در اون لحظه=^_^

فرستنده : هویجوری


  221993

اعتراف میکنم وقتی ۹سالم بود ظهر ک مامانمینا میخوابیدن هر چی توی آشپزخانه داشتیم برمیداشتم و میبرردم تو کوچه برای بچه ها کلاس آشپزی میزاشتم مثلا تخم مرغ و سبزی خورشتی و فاطی میکردم بعدم مجبورشون میکردم امتحانش کنن :-)

فرستنده : Only God


  221976

اعتراف میکنم بدرد بخورترین حرکت تو زندگیمو از پسرعمم که تو شیرینی فروشی کار میکرد یاد گرفتم.اینجوری که وقتی بچه بودم بهم یاد داد در جعبه شیرینی رو با این بندا ببندم☺☻

فرستنده : سارا


  221899

اعتـــــــــــــــــــرافــــــــــــــــــــــــــ میکنمـــــــــــ :
الان که ماه رمضون شروع شده وختایی که روزه میگیرم بعد از افطار توهم روزه بودن بر میدارم هیچی نمیخورم و همش فک میکنم روزه ام و آب نمیخورم...
لامصـــبـــ خعــــــــــلیـــــــــــ درد بدیهــــ...

خــــــــــلـــــمـــــــــــ خـــودتـونیــــــنـــــــــــــــــ...^_^

فرستنده : هویجوری


  221833

اعـــــــــــــتـــــــــــــــــــــــــــــــــرافــــــــــــــ میـــکـــنـــــمـــــــــ کـهـــ :
وقتی بچه بودم فکر میکردم که کسایی که نابینان نمیتونن گریه کنن و کسایی که لال ان نمیتونن جیغ بزنن...
تا اینکه توی یه فیلمه دیدم زنه داره گریه میکنه و سر همین سوتـــــــــــــــیــــــــــــــــــ ای دادم که هنو یادم نمیره...


خدایی مدیونین اگه فکر کنین منظور از بچگیم همین دو سه سال پیش بوده...^_^

فرستنده : هویجوری


  221813

من از اون ادم خفنام ک موقع تفریح درس میخونه
.
.
.
ولی خوب من از اون بچه بدا نیستم ک هی تفریح کنه! هر موقع شد ، شد!!! :-)
بچه خوبیم کم تفریح میکنم!!!

فرستنده : _Maryam_


  221778

اعتراف میکنم بچه که بودم با دختر خالم تو آب نون تیلیت میکردیم میخوردیم!!!


چندش هم خودتونین!!!



  221523

اعتراف میکنم چند وقت پیش تو ماشین یکی از فامیلا بودیم..


منم که حسابی رودرواسی داشتم باهاشون؛


عین عصا قورت داده ها نشسته بودم که یهو...


یه گنجیشک اسکل مث خر سرشو انداخت پایین از شیشه ماشین اومد تو شروع کرد به بال بال زدن و چرخیدن رو سر ما


منم که مث چیییی از گنجیشک میترسم(خدا شاهده از هیچ حیوونی انقد نمیترسم)


شروع کردم به جیغ و داد کردن که پسر محترمشون که شوفر بود زحمت کشید یه گوشه نگه داشت

منم همینطور که جیغ میزدم درو باز کردم که بیام پایین یهو گروووومپ افتادم تو یه چاله پره آب :-|


میدونم خوش شانسم :-|||

فرستنده : Alchemy#




previous123456789...240241next