منوی کاربری

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

داستان کوتاه

  233865

روایت است روزی یکی از مریدان بر شیخ وارد شدندی و وی را مشغول گشت‌وگذار در اینترنت بااینترنت اکسپلورر دیدندی، مرید گفت یا شیخ این چه سِرّ است که ازفایرفاکس یا گوگل کروم استفاده نمی‌کنندی؟
لااقل از اُپرا یا سفری استفاده کنندی...
شیخ خشمگین شد و لپ‌تاپ خویش از پهنا بر حلق مرید داخل کرده، فرمود: بـــُــز....! مگر نمی‌دانی که ریاضت کشیدن از عادات ما بودندی؟؟
مرید که این بشنید، گریبان را به غایت پاره گردانید، نعره زنان به سمت رایانه خویش شتافت و ویندوز 8 آلیتیمیت 64 بیتی خود را پاک نمود و تا آخر عمر از DOS و ویندوز ملنیوم استفاده کرد باشد که درجات ریاضت را پشت سر نهد.

  233861

بچه دار که شدم دست پسرمو میگیرم میبرمش عروسک فروشی...
بهش میگم یه عروسک انتخاب کنه و چون قراره انتخاب خودش باشه باید تا همیشه دوسش داشته باشه و پاش وایسه...
میگم که جایزه خوب نگهداری کردن از عروسکش یه ماشینه...
یادش میدم که دنیای پسرونش فقط ماشین بازی نیس...
یادش میدم که چطور بتونه از داشته ها و انتخابهاش مراقبت کنه و هر چی که خواست رو براش تلاش کنه و بعدش به بهترین پاداش ها برسه در کنار کسی که دوسش داره...
نمی خوام وقتی بزرگ شد با ماشین دنبال عروسک بگرده...
میخوام کاری کنم که یه مرد شه...
نه یه نامرد....


#دهدشت_میرسالاری

  233730

اصفهانی ها سالیان سال برای مسافران در کاروانسراهای اطراف شهرشون به دستور حاکم شهر آذوقه میگذاشتندوهمیشه مسافرانی که از آنجا میگذشتند به صورت رایگان از آن امکاناتاستفاد میکردند واین به یک عادت ورسم درامد تا اینکه اصفهان دچار خشک سالی و قحطی شدودیگرنتوانستند آذوقه به کاروانسرا بفرستند واین قانون لغو شدوهمین شد که بعد از آن مسافران بدعادت وناسپاس دم از خساست اصفهانی ها زدندواین لطف را به عنوان یه وظیفه میپنداشتند ومردمان مهان نواز را. انسان هایی خسیس معرفی کردند
نیکی چو از حد بگذرد
نادان خیل بکند

  233627

در قرن 19 در آمریکا این باور که سوسیس ها از گوشت سگ درست شده اند آنقدر گسترش یافت که مردم شروع به استفاده از واژه "هات داگ" یا سگ داغ کردند که تا امروز نیز به همین نام معروف است

  233604

برادرزاده‌ام دختر شیرینی است.دختر هفت ساله تنها برادرم. امسال به کلاس اول رفت. پدر و مادرش سر از پا نمی‌شناختند. یک مهمانی ترتیب دادند. بعد از اینکه سال‌ها درمان نتیجه داد و صاحب دختر شدند، به هر بهانه‌ای مهمانی ترتیب می‌دهند. اولین گریه ممتد کودک، اولین فحاشی کودک، اولین روزی که کودک پوشک نبست، اولین باری که کودک محکم و استوار پدرش را قهوه‌ای کرد و مستقل شد و... همه این‌ها تبدیل به بهانه‌ای برای مهمانی گرفتن می‌شدند. با این حال اعتراف می‌کنم که در این مهمانی‌ها به من خوش می‌گذشت. مخصوصا در مهمانی آخر.

برادرزاده‌ام دختر بانمکی است. روی پاهایم می‌نشیند و بغلش می‌کنم. شعرهای زیادی بلد است. همه اشعار را برایم می‌خواند. با لبخند. در ذهنش جوجه تیغی‌ها را تبدیل به کیوی می‌کند و بعد قصه‌شان را برایم تعریف می‌کند. از دنیایی می‌گوید که در آن موزها شورش کرده‌اند و توت فرنگی‌ها را اذیت می‌کنند. و بعد با صدایی آرام برایم از درددل کردن‌های هلوهایی می‌گوید که به هلوهای هسته جدا حسادت می‌کنند و خیلی غمگین‌اند. میوه‌ها را دوست دارد. و من بدون اینکه به حرف‌هایش توجه زیادی داشته باشم با لبخندی تصنعی واکنش نشان می‌دهم اما تمرکزم روی کار دیگری است.

برادرزاده‌ام دختر کوچکی است. اما خیلی خوب آواز می‌خواند. وقتی آواز می‌خواند حس می‌کنم با زن بالغی طرفم و لبخند تصنعی‌ام خشک می‌شود. بغلش نمی‌کنم و فقط به صدایش گوش می‌دهم. در آن حالت روی کار دیگری نمی‌توانم تمرکز کنم. و بعد نگران می‌شوم که نکند خودش هم به اندازه صدایش بالغ باشد. بعد از چند روز دوباره می‌بینمش و باز مثل قبل به بازی مشغول می‌شویم. دلم نمی‌خواهد به این زودی‌ها بزرگ شود، هر روز ارتباط‌مان بیشتر می‌شود و حس می‌کنم که چقدر به هم نزدیک شده‌ایم. برادرم و همسرش هم همچین نظری دارند. اکثر روزها او را پیش من می‌گذارند و به دنبال کارشان می‌روند و ما با هم خوش می‌گذرانیم. و من اجازه نمی‌دهم که آواز بخواند. و اصرار می‌کنم که خوشگذرانی‌های‌مان را مثل یک راز حفظ کند و بعد می‌خندم و دوباره به بازی مشغول می‌شویم.

برادرزاده‌ام مدتی است دختر غمگینی شده است. دلش نمی‌خواهد بخندد. دلش نمی‌خواهد قصه میوه‌ها را برایم تعریف کند. شعرهای کمی می‌خواند و شب‌ها کابوس می‌بیند. ما همه نگرانش شده‌ایم اما به نظرمان این حالات اقتضای سن است. بیشتر از گذشته آواز می‌خواند. تقریبا همیشه در حال آواز خواندن است. دلش نمی‌خواهد عمویش را ببیند و مدام سعی می‌کند در اتاقش بماند. و هیچ کس نمی‌داند «چرا؟». هیچ کس به جز من.

  233492

در قرون وسطا کشيشان بهشت را به مردم مي فروختند و مردم نادان هم

با پرداخت مقدار زیادی پول قسمتي از بهشت را از آن خود مي کردند.

فرد دانايي که از اين ناداني مردم رنج مي برد دست به هر عملي زد

نتوانست مردم را از انجام اين کار احمقانه باز دارد تا اينکه فکري به

سرش زد… به کليسا رفت و به کشيش مسئول فروش بهشت گفت:

قيمت جهنم چقدره؟

کشيش تعجب کرد و ...گفت: جهنم؟!

مرد دانا گفت: بله جهنم.

کشيش بدون هيچ فکري گفت: ۳ سکه.

مرد سراسيمه مبلغ را پرداخت کرد و گفت: لطفا سند جهنم را هم

بدهيد.کشيش رويکاغذ پاره اي نوشت: سند جهنم . مرد با خوشحالي آن را

گرفت از کليسا خارج شد.

به ميدان شهر رفت و فرياد زد: من تمام جهنم رو خريدم اين هم سند آن

است و هيچ کس را به آن راه نمی دهم.

ديگر لازم نيست بهشت را بخريد چون من هيچ کس را داخل جهنم راه نمي

دهم. اين شخص مارتين لوتر بود که با اين حرکت، توانست مردم را از

گمراهي رها سازد،،

""در جهان تنها یک فضیلت وجود دارد و آن آگاهی‌ است""

"و تنها یک گناه و آن جهل است"

مارتین لوتر

  233394

نه قراری برای ملاقات
نه حرفی برای گفتن
نه ذوقی برای خواندنِ کتابی،
من را چه شده بود؟
گوشه ی سرد اتاق زل زده بودم به این احوال سوت وکور
آهنگی که مدام تکرار میشد
صدای عقربه های ساعتی که گذر بی شوق زندگی را نشانم میداد
بشقاب غذایی که دست نخورده باقی مانده بود تا دانه های برنج را با سلیقه در بالکن بچینم
تا شاید پرندگان رهگذر را دعوت کنم به صرف تنهایی ام!
از سر بی حوصلگی سراغ کمد وسیله های قدیمی رفتم
نمی دانم،شاید لا به لای این اجناسِ خاک خورده به دنبال حوصله ی گم شده ام می گشتم
به دنبال روز هایی که به هر بهانه ای لب هایم کِش می آمد و لبخندی شورانگیز نظم پوست صورتم را بر هم میریخت.
هر کدام از این اجناس خاک خورده حامل تکه ای از من بود
حامل خاطره ای که در روزهای بی بازگشت جا مانده بود
چشمم خورد به یک گوشیِ تلفن همراه قدیمی که نمی دانم چه وقت اینجا رهایش کرده بودم.
گوشی را دستم گرفتم و نشستم کف زمین و روشن اش کردم
به رسم عادت همان روزها با تپش قلب و دست هایی عرق کرده یکراست رفتم سراغ پوشه ی پیام ها تا شاید حرفی یا جمله ی دلم را به لرزه بیاندازد
چشمانم را بستم و یکی از پیام ها را بازکردم
بعد از صدا زدن اسمم و چند کلمه قربان صدقه
نوشته بودی
"سرکلاس بند نمیشوم
مدام از پنجره بیرون را نگاه میکنم
آسمان ابری ست و باد میوزد، بوی باران دارد این هوا،
نشسته ایم به نوشتن و استاد مدام تکرار میکند با دلتان بنویسید
من اما دلم پیشِ تو مانده،
چتر نیاری با خودت،بارانی بپوش،عطر همیشگی ات را بزن و کفشی مناسب که پاهایت خسته نشود،میخواهم بی توجه به زمان قدم بزنیم،راستی شاخه گلِ آبی رنگ من فراموش نشود،اواسط خیابان ولیعصر، سر کوچه ی دلبر منتظرت هستم دلبر"
نمیدانم چه شد
بعد از خواندن پیامی که از تاریخ ارسالش سه سال و چند ماه میگذشت
وسط تابستانی گرم، بارانی پوشیدم و با همان سرو وضعی که خواسته بودی زدم به خیابان.
مردم طوری نگاهم میکردند که انگار دوکوچه بالاتر هوا ابری و طوفانی و سرد است امامن فقط بوی پاییز را شنیده بودم.
رسیدم سرِ همان کوچه ی همیشگی
ساعت ها نشستم به انتظارآمدن ات،
راستش با آن قول و قرارهایی که داشتیم اصلن هیچ وقت باور نمیکردم اینگونه فراموش شوی
اما فراموش شده بودیم
چشمانم را بستم تا خنده ات رایادم بیاید
چشمانم را بستم
چشمانت یادم آمد
شاخه گل از دستم افتاد
نمیتوانستم بروم
گفته بودی که منتظرم هستی
در یکی از پیام های آن گوشی لعنتی گفته بودی که منتظرت هستم
اما نیامدی
مانده بودم زیرِ بارانی که نمی بارید
بادی که نمیوزید
نویسنده:علی سلطانی

  233364

ﺷﻴﺦ ﺟﺎﺑﺮ، " ﺍﻣﻴﺮ سابق ﻛﻮﻳﺖ" ﺩﺭ کتاب ﺧﺎﻃﺮﺍﺗﺶ ﻣﯽﻧﻮﯾﺴﺪ؛
ﺯﻣﺎﻧﯽ ﻛﻪ ﺟﻨﮓ ﺍﻳﺮﺍﻥ ﻭ ﻋﺮﺍﻕ ﺗﻤﺎﻡ ﺷﺪ، ﺑﺮﺍﯼ ﺗﺠﻠﻴﻞ ﺍﺯ ﻣﻘﺎﻭﻣﺖﺻﺪّﺍﻡ، ﺑﻪ ﻋﺮﺍﻕ ﺭفتم ؛
ﻣﻮﻗﻊ ﺑﺮﮔﺸﺖ، ﺻﺪّﺍﻡ ﺷﺨﺼﺎً ﭘﺸﺖ ﻓﺮﻣﺎﻥ ﺍﺗﻮﻣﺒﻴﻞ ﺑﻨﺰ ﺗﺸﺮﻳﻔﺎﺕ ﻧﺸﺴﺖ ﻛﻪ ﻣﺮﺍ ﺗﺎ ﻓﺮﻭﺩﮔﺎﻩ ﺑﻐﺪﺍﺩ ﺑﺮﺳﺎﻧﺪ...

ﺻﺪّﺍﻡ ﺣﺴﻴﻦ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﻛﻪ ﺳﻴﮕﺎﺭ ﺑﺮﮒ ﮐﻮﺑﺎﯾﯽ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺷﺖ، ﻣﺘﻜﺒّﺮﺍﻧﻪ ﻛﻨﺎﺭﻡ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ!
ﺑﻪ ﺍﻭ ﮔﻔﺘﻢ؛
انشاالله ﺳﻔﺮﯼ ﺑﻪ ﻛﻮﻳﺖ ﺑﻴﺎﻳﻴﺪ، ﻣﻨﺘﻈﺮﺗﺎﻥ ﻫﺴﺘﻴﻢ،
ﺻﺪّﺍﻡ ﺑﺎ ﻫﻤﺎﻥ ﻟﺤﻦ ﻣﺘﻜﺒّﺮﺍﻧﻪ ﮔﻔﺖ؛ ﻛﻮﻳﺖ ﺧﺎﻧﻪ ﻣﺎﺳﺖ،
ﺣﺘﻤﺎً ﻣﯽﺁﻳﻴﻢ!
ﻭ ﻣﻦ ﺳﺎﻝ 1990، ﺯﻣﺎﻧﯽ ﻛﻪ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﻓﺮﺍﺭ ﺑﻪ ﻋﺮﺑﺴﺘﺎﻥ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﻧﻴﺮﻭﻫﺎﯼ ﻧﻈﺎﻣﯽ عراق ﺑﻮﺩﻡ،
ﻣﺘﻮﺟﻪ ﻣﻨﻈﻮﺭﺵ ﺷﺪﻡ..!


ﺩﺭ ﺟﻨﮓ ﻋﺮﺍﻕ ﺑﺎ ﻛﻮﻳﺖ،
ﺻﺪّﺍﻡ ﺩﺭ ﭘﺎﺳﺦ ﺑﻪ ﺧﺒﺮﻧﮕﺎﺭﺍﻥ،
ﻛﻪ ﭼﺮﺍ ﺩﻳﮕﺮ ﻟﺒﺎﺱ ﻧﻈﺎﻣﯽ
نمیﭘﻮﺷﯿﺪ؟ ﭘﺎﺳﺦ ﺩﺍﺩ؛
ﺩﺭ ﻛﻮﻳﺖ، من ﻣﺮﺩﯼ ﻣﻘﺎﺑﻞ
ﺧﻮﺩ نمیبینم،

ﺍﮔﺮ ﺩﺭ ﺟﻨﮓ ﺑﺎ ﺍﻳﺮﺍﻥ ﻟﺒﺎﺱ ﻧﻈﺎﻣﯽ ﻣﯽﭘﻮﺷﻴﺪﻡ ﺑﻪ ﺍﻳﻦ دلیل ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﺍﯾﺮﺍﻧﯽﻫﺎ ﻣﺮﺩ ﺟﻨﮓ بودند!
ﺻﺪّﺍﻡ ﺩﺭ ﻫﺸﺖ ﺳﺎﻝ ﺟﻨﮓ ﺑﺎ ﺍﻳﺮﺍﻥ، ﻫﺮ ﺭﻭﺯ و حتی برای حضور در سالن صرف غذا ﺑﺎ ﻟﺒﺎﺱ ﻧﻈﺎﻣﯽ ﺣﺎﺿﺮ ﻣﻴﺸﺪ!!

به جاست ﯾﺎﺩﯼ ﮐﻨﯿﻢ ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﺷﯿﺮ ﻣﺮﺩﺍﻥ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺯﻣﯿﻦ...

ﺁﻧﺎﻥ ﮐﻪ ﺑﯽ ﺍﺩﻋﺎ ﺭﻓﺘﻨﺪ

  233090

+نامت چه بود؟

-آدم


+فرزند؟


-من را نه مادری نه پدری، بنویس اولین یتیم خلقت


+محل تولد؟


-بهشت پاك


+اینك محل سكونت؟


-زمین خاك


+آن چیست بر گرده نهادی؟


-امانت است


+قدت؟


-روزی چنان بلند كه همسایه خدا،اینك

به قدر سایه بختم به روی خاك

+اعضاء خانواده؟

-حوای خوب و پاك ، قابیل خشمناك ، هابیل زیر خاك

+روز تولدت؟


-روز جمعه، به گمانم روز عشق


+رنگت؟


-اینك فقط سیاه ، ز شرم چنان گناه


+چشمت؟

-رنگی به رنگ بارش باران ، كه ببارد ز آسمان

+وزنت ؟


-نه آنچنان سبك كه پرم دئر هوای دوست

نه آ نچنان وزین كه نشینم بر این خاك


+جنست ؟


-نیمی مرا ز خاك ، نیمی دگر خدا


+شغلت ؟


-در كار كشت امیدم


+شاكی تو ؟


-خدا


+نام وكیل ؟


-آن هم خدا


+جرمت؟


-یك سیب از درخت وسوسه


+تنها همین ؟


-همین


+حكمت؟


-تبعید در زمین


+همدست در گناه؟


-حوای آشنا


+ترسیده ای؟


-كمی


+ز چه؟


-كه شوم اسیر خاك


+آیا كسی به ملاقاتت آمده؟


-بلی


+كه؟


-گاهی فقط خدا


+داری گلایه ای؟


-دیگر گلایه نه؟، ولی...



+ولی چه ؟


-حكمی چنین آن هم یك گناه!!؟


+دلتنگ گشته ای ؟


-زیاد

+برای كه؟


-تنها خدا


+آورده ای سند؟


-بلی

+چه ؟


-دو قطره اشك


+داری تو ضامنی؟


-بلی


+چه كسی ؟


-تنها كسم خدا


+در آ خرین دفاع؟

-می خوانمش كه چنان اجابت كند دعا

اللهم صل علی محمد و آل محمد وعجل فرجهم

  233070

#Saeed665


يه پسرخاله داشتم که شهيد شد(شهيد شاه عباس سعيديان)

اونزمان من نبودم ولی از بقيه شنيدم...

ميگفت که تو جبهه يه همسنگری داشتيم هرگز با ما دست نميداد و هميشه ازمون دوری ميکرد و کم حرف بود،،،کلا رفتار عجيبی داشت
ميگفت که تو تمام عملياتا شرکت ميکرد و بشدت شجاع بود

همينطور ادامه داشت تا حدود شيش ماه،،تا اينکه فهميديم دختره =-O

نميدونم الان درقيد حيات هستش يا ن ولی بايد الگويی باشه بخصوص برا دخترا و زنایِ کشورمون

آبجيای عزيز و داداشای گلم
يادمون نره واسه وجب وجب اين خاک،خون ريخته شده،پس قدر خودتون و خاک کشورمون رو بدونيد ،
يادتون نره ماايرانی هستيم،پس بباليد و مغرور باشيد به کشوری که حتی دختراش اندازه کل مردای دنيا غيرت دارن

به اميد روزی که کل دنيا جلوی اسم ايران تعظيم کنن

#Saeed665

  232993

ستارخان سردارملی در خاطرات خود گفته بود
من هیچ وقت گریه نکردم چون اگراشک میریختم آذربایجان شکست میخورد و اگر آذربایجان شکست بخورد ایران زمین میخورد اما در جریان مشروطه دوبار آن هم در یک روز اشک ریختم
حدود هشت ماه در محاصره بودیم بدون غذا و آذوقه روزی چشمم به یک زن افتاد با بچه ای در بغل دیدم که بچه از بغل مادرپایین آمد و چهاردست وپا به طرف بوته علف ها رفت و علف را از ریشه درآورد و از شدت گرسنگی شروع به خوردن کرد از این صحنه اشکم درآمد با خود گفتم الان مادربچه به من فحش میدهد و میگوید لعنت به ستارخان که مارا به این روز انداخت اما مادر بچه را بغل کرد و گفت عیبی ندارد فرزندم خاک میخوریم اما خاک نمیدهیم آنجا بود که دوباره گریستم

  232929

شبی‌ آقا محمد خان قاجار نتوانست از زوزهٔ شغالان بخوابد. صبح که از خواب برخاست مشاورانش را فراخواند و از آنها کیفری بایسته را برای شغالان طلب کرد.

هر یک کیفری سخت را برای شغالان پیشنهاد کردند. اما ا‌و هیچ یک را نپسندید و مجازاتی سخت تر را برای شغالان جستجو می کرد. دستور داد تمامی‌ شغالانی را که در آن حوالی یافت می شد، را بیابند و زنده به حضورش آورند.

وقتی‌ شغالان را به حضورش آوردند، بر گردن تمامی آنها زنگوله‌ای آویخت و آنها را دوباره در صحرا رها کرد. طعمه‌ها از صدای زنگوله شغالان می‌گریختند و هیچ یک نتوانستند طعمه‌ای شکار کنند. چند روزی بدین نحو سپری شد تا همگی‌ از گرسنگی مُردند.

  232878

یجایی باید بهت بَر بٌخوره
باید جلویِ شوخی هایِ بیجا و پر از تَمَسخٌرِ دیگران
دخالت هایِ بی موردو اظهارِ نظرهایِ ناحق
رفتارای توهین آمیزٌ نامهربونِ آدمایِ اَطرافِت وایستی
همون وقتی که راننده تاکسی بقیه یِ پولتو نمیده چون فکر میکنه اونجا غریبی
همون وقتی که از علایق و احساساتِت حرف میزنی و یه سِریا به حرفایِ جِدیت میخندن
همون وقتی که میدونی فلانی داره دروغ میگه درحالی که حقیقت چیز دیگه اییه!
یِجایی باید دَست بَرداری از باجنبگیِ بیش از حدِت
از اینکه هرکی هرچی خواست بگه
دلِش از هرجا پٌر بود سرِ تو خالی کنه
و این وسط تو مثلِ همیشه دلِ شکستَتٌ پشتِ نقابِ خنده پنهون کنی و روحِت بشه کیسه بوکسِ خَشم و انتقادها و رفتارهایِ اذیت کننده ی دیگران ، که هرچی تو سکوت میکنی اونا با قدرتِ بیشتری مٌشت و لَگد حوالَت میکنن...
نمیگم مهربون نباش و نَبَخش و نَگذر ، نه...
مهربون باش ، اما نَذار مهربونیت بعضیا رو اونقدر بد عادت کنه که فکر کنن با همه میتونن هرجور دوست دارن رفتار کنن ، به خودت حق بِده گاهی ناراحت بشی و ناراحتیت رو نشون بده ...
یجایی دست از کیسه بوکس بودن بردار ، هم بخاطر خودت ، هم بخاطر دیگران ..!

  232875

امروز پدر

درددل بسیاراست

همه آنچه به من می گفتی

رنگ دیگردارد

کاسبی کمرنگ است

برسربعضی ها چادری پیدانیست

مویشان بیرون است

خط کج گشته هنر

بی هنرهاهمگی خوب وهنرمند شدند

کج روی محبوب است

درمجالس وسخنرانی ها

جای زیبای شهیدان خالیست

یااگرهست ازآن بوی ریا می آید

نام های شهدا از روی اماکن همه برمیدارند

ازدل غم زده ماهمگی بی خبرند

یانه بهتربگویم برروی اشک یتیمان شهید

جنگ شادی دارند

سرقت مال عمومی هنر است

حرف از آزادیست

حرف از رابطه باآمریکاست

آری من می دانم علت غصه واندوه تو بابا این است

پدر من این بار می نویسم

که اگر بازگشتن زبرایت سخت است

ما بیاییم برت

تو فقط آدرست رابنویس

درکجا منزل توست.....

  232852

خوندنش برا همه ماها واجبه شاید فردا ما جاش باشیم...
پس از درگذشت پدر،
پسر،مادرش را به خانه سالمندان برد و هر لحظه از او عیادت می‌کرد.
یکبار از خانه سالمندان تماسی دریافت کرد که مادرش در حال جان دادن است!
پس با شتاب رفت تا قبل از اینکه مادرش از دنیا برود، او را ببیند.
از مادرش پرسید: مادر چه می‌خواهی برایت انجام دهم؟
مادر گفت: از تو می‌خواهم که برای خانه سالمندان پنکه بگذاری، چون آنها پنکه ندارند و یخچال غذاهای خوب بگذاری، چه شبها که بدون غذا خوابیدم.
فرزند با تعجب گفت: داری جان میدهی و از من این‌ها را درخواست میکنی؟
و قبلاً به من گلایه نکردی؟!!!

مادر پاسخ داد: بله فرزندم!
من با این گرما و گرسنگی خو گرفتم و عادت کردم، ولی می‌ترسم تو وقتی فرزندانت در پیری تو را به اینجا می آورند، به گرما و گرسنگی عادت نکنی.‌..!!!

قبلی12345...145بعدی