منوی کاربری

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

داستان کوتاه

  227667

داستان زندگي من اينجوري شروع شد كه ميخاستم عشق رو با كسي تجربه كه دوستم داره...
يك روز صبح كه چشم باز كردم و ديدم انگار قراره دنيا تا هميشه روي خوشش رو به من نشون بده...
اما چه افسوس..
عمر روزهاي خوب من خيلي كوتاه بود... اون كسي رو كه ميخاستم بايد از خودم دورش ميكردم...
از دستش دادم... بعد از اون هر چقدر تلاش كردم نتونستم برش گردونم... تا اينكه بعد از يك سال و نيم خبر نامزديش رو شنيدم... چه روزها چه شب ها كه به سختي گذشت... تنها جرم من دوست داشتنش بود... رفت.. من ماندم و تنهايي.. من ماندم و اميدي كه نااميد شد... و حالا بعد از گذشتن چند ماه از خبر نامزديش دو هفته ي ديگر جشن عروسي او است...
و من هنوز مات اين قصه ام....
هميشه دلم از اين ميسوزه كاش در سال قبل كه او را مي ديدم مي دانستم كه اين اخرين ديدار هاي ماست
..
عشقم از ته ته دلم برايت ارزوي خوشبختي ميكنم...
من و تو هر دو براي بهم رسيدنمان خيلي تلاش كرديم
اما قسمت نبود،،،،
بر خلاف ان روزها كه سرگردان و پريشان و دلتنگ بودم اين روزها خيلي ارومم خيلي... خدا خودش بهم صبر داده
خدايا نميدونم قسمت و حكمت چيه
نميدونم چرا ما دو تا سر راه هم قرار گرفتيم
فقط ميدونم كه من هنوز به تو ايمان دارم و هنوزم دوستت دارم

  227589

وگاهی،
اتفاقی..
انقدر راه نفست را تنگ میکند..
که حتی ابرهای آسمان هم برای باریدن چشم هایت یاری ات میکنند..
وتنهامیتوان گفت:"الهی وربی من لی غیرک"‏‎ ‎

  227332

داستان مدارس ابتدایی یک طور جالبی شده. در واقع موضوع از این قرار است که اگر باران و برف نبارد، هوا آلوده می‌شود و مدارس ابتدایی به دلیل آلودگی هوا تعطیل می‌شوند، اگر باران و برف بیاید هم به خاطر سرما و لغزندگی زمین، باز هم مدارس ابتدایی تعطیل می‌شوند.
 
آسمان ما هم که حالت دیگری ندارد، یعنی یا داریم در آلودگی هوا خفه می‌شویم یا باید با قایق و پارو تردد کنیم. در نتیجه دانش آموزان مقطع ابتدایی از الان سال نو را به معلم خود تبریک گفته و در منزل نشسته اند.
 
خلاصه بنده نشستم و خوب فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که اصلا بیاییم این مقاطع تحصیلی که برای ما و مسئولان محترم باعث زحمت شده‌اند را کلا تعطیل کنیم. این همه کارخانه در زمان دولت قبل تعطیل شد به چی یا کی برخورد؟ مدارس مقطع ابتدایی را هم به آنها اضافه کنیم.
 
یعنی سیستم «جهشی» را به سیستم «پرشی» تبدیل کنیم، بچه‌ها یک دوره پیش دبستانی بگذرانند، همین الفبا و چهار عمل ریاضی مثل ضرب و جمع و اینها را که یاد گرفتند، یک دفعه بپرند وسط دبیرستان.
 
چون ما بازم تحقیق کردیم دیدیم که دبیرستانی‌ها در برابر آلودگی هوا و سرما و اینها مقاوم هستند و اتفاقی برای آنها نمی‌افتد (جالب است که مسئولان هم همین نظر را دارند!).
 
خلاصه سیستم آموزشی مان که قبلا ۵-۳-۳ بود و الان ۶-۶ شده رو به ۰ – ۲ تغییر بدهیم، اسمش هم خیلی باحال است، یک چیزی توی مایه‌های ۰۰۷ . بعد از بچه‌های دبستانی که می‌پرسیم: «عمو الان کلاس چندمی؟!» جواب می‌دهند «کلاس هیچی!» چون دیگر دبستانی وجود ندارد.
 
اصلا درس‌های دبستان دیگر به درد هم نمی‌خورد.بابا آب و نان دارد برای کسی بیاورد؟ کسی دیگر لباسش را آتش می‌زند تا مردم را متوجه خطری کند؟ کوکب خانم در خانه‌اش را روی کسی باز می‌کند؟ ارقام سه‌هزار میلیاردی با دو دو تا چهار تا به دست می‌آیند؟
 
خانواده آقای هاشمی تا به کازرون برسند بر اثر تصادفات جاده‌ای جان سالم به در می‌برند؟ و... حالا ما این راهکارها را به شوخی می‌گوییم، یک وقت مسئولان عزیز و زحمتکش فکر نکنند ما داریم جدی می‌گوییم و این موارد را بررسی و یک موقع اجرایی کنند.

  227302

ﭘﺪﺭ ﺯﺣﻤﺘﮑﺶ ﺩﺭ ﺩﻣﺎﯼ 50 ﺩﺭﺟﻪ ﺳﺨﺖ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﮐﺎﺭ ﮐﺮﺩﻥ ﺑﻮﺩ ﻭ ﭘﺴﺮ 26 ﺳﺎﻟﻪ ﺍﺵ ﺑﯽ ﺗﻮﺟﻪ ﻏﺮﻕ ﺩﺭ اينستاگرام ﺍﯾﻦ ﭘﺴﺖ ﺭﺍ ﮔﺬﺍﺷﺖ :
" ﺑﺴﻼﻣﺘﯽ ﻫﻤﻪ ﯼ ﭘﺪﺭﻫﺎ "... !

ﻣﺎﺩﺭ ﺍﺯ 5 ﺻﺒﺢ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﮐﺎﺭﻫﺎﯼ ﺧﺎﻧﻪ . ﻭﻟﯽ ﺩﺧﺘﺮﺵ لنگ ﻇﻬﺮ ﺍﺯ ﺧﻮﺍﺏ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﺷﺪ ﻭ ﭼﻨﺪ ﺳﺎﻋﺖ ﺑﻌﺪ ﺩﺭ ﻓﯿﺲ ﺑﻮﮎ ﭘﺴﺖ ﮔﺬﺍﺷﺖ : ﻫﻤﻪ ﯼ ﻫﺴﺘﯽ ﺍﻡ ﻣﺎﺩﺭ ...! ﺩﺭ ﻫﻤﺎﻥ ﻟﺤﻈﻪ ﻣﺎﺩﺭ ﻭﺍﺭﺩ ﺍﺗﺎﻕ ﺩﺧﺘﺮ ﺷﺪ، ﺩﺧﺘﺮك ﺩﺍﺩ ﺯﺩ : ﻫﺰﺍﺭ ﺑﺎﺭ ﺑﻬﺖ ﮔﻔﺘﻢ ﺑﯽ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﻧﯿﺎ ﺗﻮ ﺍﺗﺎﻗﻢ، ﻧﻤﯽ ﻓﻬﻤﯽ؟؟؟

ﺭﺍﺳﺘﯽ، ﭘﺴﺖ ﺩﺧﺘﺮ ﮐﻠﯽ ﻻﯾﮏ ﺧﻮﺭﺩ ...
ﻣﺮﺩ ﺗﺎﺑﻠﻮﯼ ﺧﺎﺗﻢ ﮐﺎﺭﯼ ﺷﺪﻩ ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺧﺮﯾﺪﻩ ﺑﻮﺩ، ﺭﻭﯼ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﻧﺼﺐ ﮐﺮﺩ ...
ﻫﻤﺴﺮﺵ ﮔﻔﺖ : ﺣﺎﻝ ﺑﺮﺍﺩﺭﺕ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺑﯿﻤﺎﺭ ﺍﺳﺖ، ﭘﺮﺳﯿﺪﻩ ﺍﯼ ... ؟
ﺑﺎ ﻋﺼﺒﺎﻧﯿﺖ ﮔﻔﺖ : ﺍﻻﻥ ﺣﻮﺻﻠﻪ ﻧﺪﺍﺭﻡ ...
اما ! ﺭﻭﯼ ﺗﺎﺑﻠﻮ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ :
«ﺑﯿﺎ ﺗﺎ ﻗﺪﺭ ﯾﮑﺪﯾﮕﺮ ﺑﺪﺍﻧﯿﻢ»!



آيا تا بحال !
ﻫﯿﭻ ﻓﮑﺮ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﯾﻢ ﮐﻪ ﺷﻌﺎﺭ ﻫﺎﯾﻤﺎﻥ ﺩﺭ ﺩﻧﯿﺎﯼ ﻣﺠﺎﺯﯼ، ﭼﻘﺪﺭ ﺑﻪ ﺭﻓﺘﺎﺭﻣﺎﻥ ﺩﺭ
ﻓﻀﺎﯼ ﺣﻘﯿﻘﯽ ﺷﺒﺎﻫﺖ ﺩﺍﺭﻧﺪ؟؟!!!

  227294

کسی که دربارۀ پول و دستمزدش زیاد اصرار نمی کند و خیال می کند دیگران انصاف دارند،
احمق نیست،
مناعت طبع دارد.
کسی که به موقع می آید و برای با کلاس بودن، عده ای را منتظر نمی گذارد،
احمق نیست،
منظم و محترم است.
کسی که برای حل مشکلات دیگران به آنها پول قرض می دهد یا ضامن وام آنها می شود و به دروغ نمی گوید که ندارم و گرفتارم،
احمق نیست،
کریم و جوانمرد است.
کسی که از معایب و کاستی های دیگران، در می گذرد و بدی ها را نادیده می گیرد،
احمق نیست،
شریف است.
كسي كه در مقابل بي ادبي و بي شخصيتي ديگران با تواضع و محترمانه صحبت مي كند و مانند آنها توهين و بد دهني نمي كند،
احمق نيست،
مودب و باشخصيت است.
کسی که به حرف های پشت سرش زده میشود اهمیت نمی دهد,
بی خبر نیست،
صبور و با گذشت است.
"انسان بودن هزينه سنگيني دارد"

  227282

معلّمی وارد کلاس شد، تصمیم داشت از علم روانشناسی که آموخته بود استفاده کند. پس رو به کودکان خردسال کرده گفت:
"هر کس که تصوّر می‌کند احمق است، برخیزد بایستد."
کسی تکان نخورد و جوابی نداد.

بعد از لحظاتی، کودکی برخاست. معلّم با حیرت از او پرسید، "تو واقعاً تصوّر می‌کنی احمقی؟" کودک معصومانه گفت: "خیر آقا؛ ولی دوست نداشتم شما تنها کسی باشید که ایستاده است!

  227276

گرگ عاشق آهویی شد
تمام دندانهایش را کشید
که او را نخورد...
آهوی او رفت
حالا او مانده و بره هایی که
به او میخندند
این است رسم زندگانی...
آدمها شبیه حرفهایشان نیستند
ساده لوح نباش!!!
هیچکس دیگری را برای چیزی که هست دوست ندارد!
علاقه ی آدمها به هم
از نیازشان شروع میشود
نیازهایی که شاید روزی
آدم دیگری
پاسخ بهتری
برایشان داشته باشد:)

  227229

یک دقیقه سکوت....
بخاطر خجالت کشیدن مردی که درامدش کفاف زندگیشو نمی داد و پای رفتن به خونه رو نداشت

یک دقیقه سکوت
بخاطر شرمندگی مردی که لباس چروکیده دست دوم رو بنام جنس خارجی تن بچش کرد برویش خندید و در خفا اشگ ریخت

یک دقیقه سکوت
بخاطر زنی که با شرافت تمام غرورش را زیر پا گذاشت و خونه تکونی دیگران رو انجام داد و خانم خونه اربابی کرد براش ولی تسلیم هیچ نامردی نشد

یک دقیقه سکوت
بخاطر تبسم مصنوعی بر کنج لب زنی که چرخ کرده سنگدونی مرغ رو بجای گوشت چرخ کرده بخورد بچه ی در ارزوی کبابش داد

یک دقیقه سکوت
بخاطر مستاجری که سر درد رو بهونه کرد و دستمال بر سر بست و پتو بر سر کشید و گریه کرد که صاحبخونه در قبال اجاره های عقب افتاده جوابش کرده بود

یک دقیقه سکوت
بخاطر بچه ای که خجالت کشید و تو کوچه نیومد و با حسرت از لای در همبازیهای لباس نو بر تن رو دید زد زیر گریه

یک دقیقه سکوت
به خاطر صدها هزار مردی که در این اوضاع وخیم اقتصادی کارشان را از دست داده اند و شرمنده زن و بچه ی شان شده اند و هر روز خبر اختلاس میلیاردها دلار پول بیت المال را میشنوند

یک دقیقه سکوت بخاطر مرگ انسانیت، مرگ تفکر و مرگ منو تو ...

  226937

وقتى " صداقت " يك " روباه " زير سوال مي رود..!!!!

يك ﺑﺮﻧﺎﻣﻪ ﻣﺴﺘﻨﺪ ﺣﯿﺎﺕ ﻭﺣﺶ نشاﻥ مى داد يك ﮔﺮﻭﻩ ﻣﺤﻘﻖ تعدادى ﻻﺷﻪ ﻣﺮﻍ ﺭا ﺩﺍﺧﻞ ﺗﻮﺭﯼ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩند ﻭ ﭼﻨﺪ ﮔﻮﺩﺍﻝ ﺑﻪ ﻓﺎﺻﻠﻪ ﻫﺎﯼ ۱۰-۲۰ ﻣﺘﺮ ﺍﺯ ﻫﻢ ﺣﻔﺮ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩند.
ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻣﺪﺗﯽ يك ﺭﻭﺑﺎﻩ آﻣﺪ ﻭ ﮐﻤﯽ ﺑﻮ ﮐﺸﯿﺪ ﻭ يك ﻣﻘﺪﺍﺭ ﺍﯾﻦ ﻻﺷﻪ ﻯ ﻣﺮغ ها ﺭا ﺟﺎﺑﺠﺎ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺭﻓﺖ؛ ﮐﺎﺭﺷﻨﺎﺱ ﺗﯿﻢ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺩﻭﺭﺑﯿﻦ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ ﺍﯾﻦ ﺍلآﻥ مى رود ﻭ ﺑﻘﯿﻪ ﻯ ﮔﻠﻪ ﻭ ﺩﻭﺳﺘﺎنش را مى آورد...
ﺑﺎ ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﺍﺯ يك ﺭوﺑﺎﺕ ﺟﺮﺛﻘﯿﻞ، ﺗﻮﺭﯼ ﺭا ﺟﺎﺑﺠﺎ ﮐﺮﺩند ﻭ آﻭﺭﺩند در ﮔﻮﺩﺍﻝ ﺩﻭﻡ مخفى اش ﮐﺮﺩند ﻭ ﺑﺎ ﻣﺎﯾﻌﯽ خاص ﺍﺳﭙﺮﯼ ﮐﺮﺩﻧﺪ تا ﺍﺛﺮ ﺑﻮ ﺭا ﺍﺯ ﺑﯿﻦ ببرند.
ﺗﻘﺮﯾﺒﺎ ﻧﯿﻢ ﺳﺎﻋﺖ ﺑﻌﺪ همان ﺭﻭﺑﺎﻩ ﻭ ۷-۸ ﺗﺎ ﺭﻭﺑﺎﻩ ديگر آمدند ﺳﺮ ﮔﻮﺩﺍﻝ ﺍﻭﻝ، ﻫﺮچه ﮔﺸﺘﻨﺪ ﻣﺮﻏﻬﺎ ﺭا ﭘﯿﺪﺍ ﻧﮑﺮﺩند؛ ﻫﺮچه ﺯﻣﯿﻦ ﺭا ﺑﻮ ﮐﺮﺩند ﻓﺎﯾﺪﻩ ﻧﺪﺍﺷﺖ.
آن ۷-۸ ﺗﺎ ﺭفتند ﻭ ﺍﯾﻦ ﺭﻭﺑﺎﻩ ﺍﻭﻟﯽ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﮔﺸﺘﻦ ﮐﺮﺩ.
ﺟﺎلب ﺍین ﺑﻮﺩ ﮐﻪ مدام ﺑﺎ ﺳﺮﻋﺖ ﻣﯿﮕﺸﺖ ﻭ ﺑﻌﺪ ﺳﺮش را ﺑﺎﻻ ﻣﯿﺎﻭﺭﺩ ﻭ ﺑﻪ ﺩﻭﺳﺘﺎنش ﮐﻪ ﺩاشتند ﺩﻭﺭ مى شدند ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯿﮑﺮﺩ ﻭ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺑﻮ ﻣﯿﮑﺸﯿد !
محققين ﺑﺎ ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﺍﺯ ﺳﯿﻢ ﮐﻤﯽ ﺭﻭﯼ ﮔﻮﺩﺍﻝ ﺩﻭﻡ ﺭا ﺑﺎﺯ ﮐﺮﺩند ﺗﺎ ﺣﺪﯼ ﮐﻪ ﺭﻭﺑﺎﻩ ﻣﺮغ ها ﺭا ﺩﻳﺪ.
ﺍﯾﻦ ﺩﻓﻌﻪ ﺧﯿﻠﯽ ﺟﺎﻟﺐ ﺑﻮﺩ؛ ﺭﻭﺑﺎﻩ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻣﺮغ ها ﺭا ﺑﺎ ﺩﻧﺪاﻥ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﺑﺎ ﺧﻮﺩﺵ ﺑﺮﺩ.
ﺍﯾﻦ ﺗﯿﻢ ﮐﺎﺭﺷﻨﺎﺱ آمدند ﻭ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ هماﻥ ﮐﺎﺭ ﺭا ﺗﮑﺮﺍﺭ ﮐﺮﺩند ﻭ ﺗﻮﺭﯼ ﺭا ﺑﻪ ﮔﻮﺩﺍﻝ ﺳﻮﻡ ﺑﺮﺩﻧﺪ و بوى مرغها را با اسپرى پاك كردند. ﺭﻭﺑﺎه ها ﻭﻗﺘﯽ دوباره ﺭﺳﯿﺪند ﻫﺮچه ﮔﻮﺩﺍﻟﻬﺎ ﺭا گشتند ﻭ ﻫﺮچه ﺯﻣﯿﻦ ﺭا ﺑﻮ ﮐﺸﯿﺪند، ﭼﯿﺰﯼ ﻧﺒﻮﺩ ﻭ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺭﻓﺘﻨﺪ.
ﺩﻭﺭﺑﻴﻦ ﺭﻭﺑﺎﻩ ﺍﻭﻝ ﺭا نشان ﺩﺍﺩ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺭ ﺩیگر ﺟﺴﺖ ﻭ ﺟﻮ ﻧﮑﺮﺩ ﻭ ﺭﻓﺖ ﺩﺍﺧﻞ ﮔﻮﺩﺍﻝ ﺩﻭﻡ ﺩﺭﺍﺯ ﮐﺸﯿﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺣﺎﻟﺖ ﺧﻮﺍﺑﯿﺪﻩ ماﻧﺪ.ﭼﻨﺪ ﺩﻗﯿﻘﻪ ای ﺻﺒﺮ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﻭ ﺩﯾﺪﻧﺪ ﺧﺒﺮﯼ ﻧﯿﺴﺖ، ﻧﺰﺩﯾﮑﺶ ﺭﻓﺘﻨﺪ ﻭ ﭼﮏ ﮐﺮﺩند، ﺩﯾﺪند ﮐﺎﻣﻼً ﻣﺮﺩﻩ...
ﺟﺎﻟﺐ ﺍﯾﻦ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻻﺷﻪ ﺭﻭﺑﺎﻩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻣﺮﮐﺰ ﺩﺍﻣﭙﺰﺷﮑﯽ ﺑﺮﺩند ﻭ ﮐﻠﯽ آﺯﻣﺎﯾﺶ ﮐﺮﺩند؛ ﺩﯾﺪند ﺩﻗﯿﻘﺎً ﻋﮑﺴﻬﺎ ﻭ آﺯﻣﺎﯾﺸﺎﺕ نشاﻥ مى دهد ﺍﯾﻦ ﺣﯿﻮاﻥ ﺑﺮ ﺍﺛﺮ ﯾﮏ ﺷﻮﮎ ﻋﺼﺒﯽ، ﺳﮑﺘﻪ ﮐﺮﺩﻩ ﻭ ﻣﺮﺩﻩ!
ﺭﻭﺑﺎﻩ ﮐﻪ ﻧﻤﺎﺩ ﻣﮑﺮ ﻭ ﺣﯿﻠﻪ ﮔﺮﯼ ﺩﺭ ﺣﯿﻮﺍﻧﺎﺕ است ﻭﻗﺘﯽ ﺍﺣﺴﺎﺱ مى كند ﺻﺪﺍﻗﺘﺶ ﺑﯿﻦ ﺩﻭﺳﺘﺎنش ﺍﺯ ﺑﯿﻦ ﺭﻓﺘﻪ، ﺳﮑﺘﻪ ﻣﯿﺰند ﻭ ﻣﯿﻤﯿﺮد؛ ﺍﺯ ﺧﺠﺎﻟﺖ ﻣﯿﻤﯿﺮد...
ﻭ ﭼﻘﺪﺭ زیادند کسانی كه می آیند ﺭﻭﺯﯼ ﻫﺰﺍﺭﺍﻥ ﺩﺭﻭﻍ ﺑﻪ ﺯباﻥ مى آورند، ﺑﻌﺪ ﺟﺎلب اينكه ﺣﺘﯽ ﻭﻗﺘﯽ ﺩﺭﻭغ هایشان آﺷﮑﺎﺭ مى شود، ﺭﺍﺳﺖ ﺭﺍﺳﺖ ﺭﺍﻩ ﻣﻴﺮوند ﻭ ﺍﺻﻼً ﺧﻢ ﺑﻪ ابرﻭ نمى آورند ﻭ ﺍﺳﻔﻨﺎک تر ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﺗﮑﺮﺍﺭ، ﺗﮑﺮﺍﺭ ﻭ ﺗﮑﺮﺍﺭ...

  226702

فقیری به ثروتمند گفت:
سلام علیکم
کجا تشریف می برید؟

ثروتمند گفت:
قدم میزنم تا اشتها پیدا کنم

تو کجا می روی؟
فقیر گفت:
من اشتها دارم
قدم می زنم تا غذا پیدا کنم…

  226640

روزگاری یک دهقان در قریه زندگی می کرد که باید پول زیادی را که از یک پیرمرد قرض گرفته بود، پس می داد.

دهقان دختر زیبایی داشت که خیلی ها آرزوی ازدواج با او را داشتند. وقتی پیرمرد طمعکار متوجه شد دهقان نمی تواند پول او را پس بدهد، پیشهاد یک معامله کرد و گفت اگر با دختر دهقان ازدواج کند قرض او را می بخشد، و دخترش از شنیدن این حرف به وحشت افتاد و پیرمرد کلاه بردار برای اینکه حسن نیت خود را نشان بدهد گفت:
اصلا یک کاری میکنیم، من یک سنگریزه سفید و یک سنگریزه سیاه در کیسه ای خالی می اندازم، دختر تو باید با چشمان بسته یکی از این دو را بیرون بیاورد. اگر سنگریزه سیاه را بیرون آورد باید همسر من بشود و بدهی بخشیده می شود و اگر سنگریزه سفید را بیرون آورد لازم نیست که با من ازدواج کند و بدهی نیز بخشیده می شود، اما اگر او حاضر به انجام این کار نشود باید پدر به زندان برود.

این گفت و گو در جلوی خانه کشاورز انجام شد و زمین آنجا پر از سنگریزه بود. در همین حین پیرمرد خم شد و دو سنگریزه برداشت. دختر که چشمان تیزبینی داشت متوجه شد او دو سنگریزه سیاه از زمین برداشت و داخل کیسه انداخت. ولی چیزی نگفت!

سپس پیرمرد از دخترک خواست که یکی از آنها را از کیسه بیرون بیاورد.

دخترک دست خود را به داخل کیسه برد و یکی از آن دو سنگریزه را برداشت و به سرعت و با ناشی بازی، بدون اینکه سنگریزه دیده بشود، وانمود کرد که از دستش لغزیده و به زمین افتاده. پیدا کردن آن سنگریزه در بین انبوه سنگریزه های دیگر غیر ممکن بود.

در همین لحظه دخترک گفت: آه چقدر من دست و پا چلفتی هستم! اما مهم نیست. اگر سنگریزه ای را که داخل کیسه است دربیاوریم معلوم می شود سنگریزه ای که از دست من افتاد چه رنگی بوده است
و چون سنگریزه ای که در کیسه بود سیاه بود، پس باید طبق قرار، آن سنگریزه سفید باشد. آن پیرمرد هم نتوانست به حیله گری خود اعتراف کند و شرطی را که گذاشته بود به اجبار پذیرفت و دختر نیز تظاهر کرد که از این نتیجه حیرت کرده است.

  226509

شروعه قصه یادم نیست چجوری شد نفهمیدم
یهو دیدم که از موهات گلایِ اطلسی چیدم
شروع قصه یادم نیست بلا از آسمون اومد
نگام کردی و بعد از تو جنون پشته جنون اومد

یه چیزی تو نگاهت بود نمیشد رو بگردونم
یکی از ما زبونم لال... نه میتونی نه میتونم
یکی از ما زبونم لال اگه تنهایی برگرده
دوتاییمون هدر میشیم جهان بدجور نامرده

تو جذابیتِ شعری نباشی شعر میمیره
تمومه جمله ها میرن دله خودکار میگیره
مدار دستهای تو رو آغوشم اثر کرده
تو مغناطیسِ دنیامی دلم دوره تو میگرده

یه چیزی تو نگاهت بود نمیشد رو بگردونم
یکی از ما زبونم لال... نه میتونی نه میتونم
یکی از ما زبونم لال اگه تنهایی برگرده
دوتاییمون هدر میشیم جهان بدجور نامرده

  226352

پسرکی دو سیب در دست داشت
مادرش گفت:
یکی از سیب هاتو به من میدی؟
پسرک یک گاز بر این سیب زد
و گازی به آن سیب !
لبخند روی لبان مادر خشکید!
سیمایش داد می زد که چقدر از پسرکش ناامید شده
اما پسرک یکی از سیب های گاز زده را به طرف مادر گرفت و گفت:
بیا مامان!
این یکی ، شیرین تره!!!!
مادر ، خشکش زد
چه اندیشه ای با ذهن خود کرده بود..!
هر قدر هم که با تجربه باشید
قضاوت خود را به تأخیر بیاندازید
و بگذارید طرف ، فرصتی برای توضیح داشته باشد .

  226268

بگذار مردم بیشترین پولشان را در آرایشگاه ها بگذارند و راضی باشند از اینکه قیافه یشان هر چه بهتر شود میتواند باطن خرابشان را بهتر بپوشاند، تو همچنان هرشب روحت را ارزیابی کن.

بگذار مردم با هر سوژه ای دوربین به دست شوند و خاطراتشان را در حد یک عکس و چند جمله کوتاه کوچک کنند و تشنه ی تایید و تحسین مردم بمانند، تو همچنان با دیدن هر سوژه قلمت را به دست گیر.

بگذار مردم منتظر باشند پزشک جسمشان را درمان کند و مردم از خود راضی با نشان دادن حد و مرز برایشان روحشان را مداوا کند، تو همچنان با فکر کردن به روحت جسمت را درمان کن و با سپردن خودت به خدا روحت را مداوا کن.

بگذار مردم شبانه روز درباره تو و افراد مانند تو با نفرت و شاید هم حسرت حرف بزنند، تو همچنان برای مردم دعا کن.

تو همچنان بنگر به خدایی که خورشید را برای همه افرید اماقدرت درک نور را ارزانی همه نکرد.

  226211

وقت جدایی که رسید

شازده کوچولو گفت :
چقدر حرف زدن های گاه و بی گاه با تو خوب بود ...
روباه گفت بلاخره یک روز باید این لحظه فرا می رسید.
اصلا همه می آییند که بروند.... شازده کوچولو خواست او را منصرف کند پرسید:
اصلا جایی را داری که بروی ؟
روباه گفت : آره...تنهاییمو

قبلی12345...141بعدی