دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

داستان کوتاه

  251881

یه روز یه نفر به رفیقش میگه داری سیصد تومن پول به من بدی رفیقش میگه شب بیا از قهوه خونه بگیر شب میشه هرچی زنگ میزنه میبینه گوشی رفیقش خاموشه
میره قهوه خونه بعد از چند دقیقه رفیقش میاد به رفیقش میگه توکه پول نداری چرا الکی میگی دارم بیا بگیر پس چرا گوشیت خاموشه رفیقش میگه گوشیم رو فرختم تا تو محتاج سیصد تومن پول نباشی...
به سلامتی همه رفــــــــــیــــــــــــق ها

  251805

پیله کرده بودم به تو ، درست زمانی که از همه دنیا بریده بودم ،
یکهو میان تنهایی محض شدی همدمم ، میون سردی قلبم شدی گرمی عشق میون نا امیدی از آدمها تو شدی امید من
میون تلخی و غم ها تو شدی دلیل خنده های من
کلمه خیلی بزرگیه که عظمتشو فقط کسی درک میکنه که به حریم تنهاییش اجازه ورود هیچ آدمی رو نداده
دلخوشی ، این دلخوشی به یه دوست
تو دوستم بودی نه فقط مردی که بخوام همسرم باشه
دوستم بودی مثل دوستی با یه دختر ، غریزه نبود هوس نبود
وقتی که درد و دل کردم با تو شدی اولین دوستم بین تمام آدمها
بیست و دو سال تو حبس انفرادی خودم بودم و تو تنها ملاقاتی من بودی اولین آدمی که اونو به انفرادیم ترجیح دادم
خواستم باشی ، خواستم همیشه بمونی اما نمیدونم تو به چی فکر کردی که تنهام گذاشتی و من برگشتم به سلول خودم من ساده ام و سادگی رو دوست دارم ، از چهره های تقلبی ، حرفهای تقلبی ، عشقای تقلبی بدم میاد
به اندازه سادگیت میتونی واقعیت و از مجازی تشخیص بدی
به اندازه صورت آرایش نکردت ، لباس ارزون و سادت ، لحن بی تکلفت
هر چی ساده تر قدرت تشخیص بیشتر
شجاع ترین آدما اونایین که حرف خدا رو زمین نمیزنن به هیچ قیمتی
و من با تو دوست نشدم و خواستم که یه عشق پاکو داشته باشیم عشقی که حتی با یه عمر زندگی تو یه خرابه هم از بین نره
من سادگی رو از مادرم یاد گرفتم عاشقی رو از مادرم یاد گرفتم
وقتی خودش لباس نو نپوشید تا ما بپوشیم خودش خوب غذا نخورد تا ما بخوریم ، مادرم عشق واقعی رو به من یاد داد و من میخواستم قلب عاشقمو به تو هدیه بدم قلبی که فقط تو رو ببینه فقط تورو بخواد و فقط مرگ ما رو از هم جدا کنه ، کاش می فهمیدی من از ترسهام گذشتم برای رسیدن به تو
بین خدا و دلم گیر کردم و خدا رو انتخاب کردم یه طرف ترس از دست دادن تو بود یه طرف حرف خدا کاش می فهمیدی عشق خدایی قویترین عشق دنیاست چون آسون به دست نمیاد وقتی هم بخوای گناه نکنی و هم دلت عشقتو بخواد و تو خدا رو انتخاب کنی کاش با من میومدی کاش قبول می کردی این عشق توی قلبمو...

  251472

یه نفر در حالی که سیگار سومش رو روشن می کرد به رفیقش گفت: چرا روزه می گیری؟ ضرر داره

  251153

شمع و عاشقی
روزی پروانه ای بر رخ شمعی زیبا عاشق شد .
پس پروانه وار به دورش چرخید .
از شمع فریاد بر آمد : از من حذر کن که خواهی مرد .
اما پروانه بی اهمیت به گشتن دور شمع ادامه داد .
شمع که عشق او را دید اشک در چشمانش حلقه زد و اندک اندک مروارید اشکهایش بر تن بلورینش جاری شد .
شعله داغ بود و سوزان ، از لهیب عشقی که بی حد و مرز زبانه می کشید .
اما پروانه نمی دانست که برای عاشقی باید زنده بود .
و سرانجام بر آتش افتاد و سوخت .
پایان این رسم عاشقی ، وصالی نافرجام بود با پیکری سوخته و شمعی که از فرط غصه رو به خاموشی می رفت ...

پایان

  251122

ماهی شده بود باورش تور اگه بندازن سرش میشه عروس ماهیا شاه ماهی میشه همسرش
ماهیه باورش نبود تور اگه بندازن سرش نگاه گرم ماهیگیر میشه نگاه اخرش
رفت تا تور رو سرش کنه نگاه میکرد پشت سرش میخواست کسی باهاش نیاد تنها باشه تور روسرش
همین ک رفت عروس بشه دید انگاری گیر کرد سرش یهو پرید هوش از سرش
دست و پازد تور رو کشید بلکه بیرون بیاد سرش تور رو اون انداخت رو زمین زمین بخورد اون ب سرش
انگار هنوز نترسیده خودشو زد ب اون درش داره می میره اون ولی هنوز نمیشه باورش
تا که یه مقداری گذشت نفس رسید ب اخرش تازه اون وقت بود ک ماهی رسید ب حرف مادرش
ک توی این دنیای بد فکر بکنه به ب هر کارش عروس شدن خوبه ولی ب شرطی ک نره سرش

  251119

چهارده ساله که بودم ؛ عاشق پستچی محل شدم.
خیلی تصادفی رفتم در را باز کنم ونامه را بگیرم ، او پشتش به من بود. وقتی برگشت قلبم مثل یک بستنی، آب شد و زمین ریخت! انگار انسان نبود، فرشته بود ! قاصد و پیک الهی بود ، از بس زیبا و معصوم بود!شاید هجده نوزده سالش بود. نامه را داد.با دست لرزان امضا کردم و آنقدر حالم بد بود که به زور خودکارش را از دستم بیرون کشید و رفت.
از آن روز، کارم شد هر روز برای خودم نامه نوشتن و پست سفارشی!تمام خرجی هفتگی ام ، برای نامه های سفارشی می رفت.تمام روز گرسنگی می کشیدم، اما هر روز؛ یک نامه سفارشی برای خودم می فرستادم ،که او بیاید و زنگ بزند، امضا بخواهد، خودکارش را بدهد و من یک لحظه نگاهش کنم و برود.
تابستان داغی بود.نزدیک یازده صبح که می شد، می دانستم الان زنگ میزند! پله ها را پرواز میکردم و برای اینکه مادرم شک نکند ،میگفتم برای یک مجله مینویسم و آنها هم پاسخم را میدهند.حس میکردم پسرک کم کم متوجه شده است.آنقدر خودکار در دستم می لرزید که خنده اش میگرفت .هیج وقت جز سلام و خداحافظ حرفی نمیزد.فقط یک بار گفت :چقدر نامه دارید ! خوش به حالتان ! و من تا صبح آن جمله را تکرار میکردم و لبخند میزدم و به نظرم عاشقانه ترین جمله ی دنیا بود.چقدر نامه دارید ! خوش به حالتان ! عاشقانه تر از این جمله هم بود؟ تا اینکه یکروز وقتی داشتم امضا میکردم، مرد همسایه فضول محل از آنجا رد شد.مارا که دید زیر لب گفت : دختره ی بی حیا.ببین با چه ریختی اومده دم در ! شلوارشو ! متوجه شدم که شلوارم کمی کوتاه است.جوراب نپوشیده بودم و قوزک پایم بیرون بود.آنقدر یک لحظه غرق شلوار کهنه ام شدم که نفهمیدم پیک آسمانی من ، طرف را روی زمین خوابانده و باهم گلاویز شده اند!مگر پیک آسمانی هم کتک میزند؟مردم آنها را از هم جدا کردند.از لبش خون می آمد و می لرزید.موهای طلاییش هم کمی خونی بود.یادش رفت خودکار را پس بگیرد.نگاه زیرچشمی انداخت و رفت. کمی جلوتر موتور پلیس ایستاده بود.همسایه ی شاکی، گونه اش را گرفته بود و فریاد می زد.از ترس در را بستم.احساس یک خیانتکار ترسو را داشتم !روز بعد پستچی پیری آمد، به او گفتم آن آقای قبلی چه شد؟ گفت: بیرونش کردند! بیچاره خرج مادر مریضش را میداد.به خاطر یک دعوا ! دیگر چیزی نشنیدم. اوبه خاطر من دعوا کرد!کاش عاشقش نشده بودم !از آن به بعد هر وقت صبح ها صدای زنگ در میشنوم ، به دخترم میگویم :من باز میکنم ! سالهاست که با آمدن اینترنت، پستچی ها گم شده اند.دخترم یکروز گفت :یک جمله عاشقانه بگو.لازم دارم گفتم :چقدر نامه دارید.خوش به حالتان! دخترم فکر کرد دیوانه ام!

#چیستا_یثربی

  251077

دنیای کودکی ام مغرور تر از آن بود که جز خودش چشمانی که تصویرش در آنها برق میزد را هم ببیند وقتی آمدی و تو، به رویت نیاوردی و خیره به چشمانم که خیره به سایه خودش بود ماندی.
بی اعتنایی هایم رنگ آبی زد احساسات زرد و نارنجی ات و تو اشتیاقت را در دستان کوچکت محکم تر گرفتی و من، میدانستم که غرور بالا بلندت عادت به زخم خوردن ندارد و اهمیت ندادم.
و از تو چیزی را باور نکردم.
چشم هایت خیره ماند به چشم هایم که به دورتر ها خیره بود و فکر کردم همیشه خواهد ماند،  تو،  خواهی ماند با بالون های طلایی رنگی که دستانت در آسمانم پرواز میداد و من، تنها کافیست سرم را بلند کنم آن ها را در آسمانم ببینم، از دست هایت ستاره بگیرم و صورت کوچک روشنم در چشمانت برق بزند.
و تو مانند همیشه هر دویمان را به دنیای قصه ها ببری.
اما من تنها باور نکردم، و تو باور نکردی که باور نکرده باشم ...
هلت دادم... به عقب پرت شدی، خود آسیب دیده ات برداشتی و به عقب کشاندی و من،  رد شدم. و با خود گفتم حتما میلت آنطور کشیده.
برگشتم،  نبودی. 
اشتیاقت کنار روزی بارانی رها شده بود و من این را فهمیدم که دستانت ضعیف شده اند؛
برگشتم اما ستاره ای در دستان نوجوانی ام قرار نگرفت... و کودکی ام تمام شده بود.
و کسی نمیتوانست که قرار دهد، در دستانی که تنها به ستاره گرفتن از دستان تو عادت داشتند.
و هیچ پسر بچه ای به دنیای هیچ دختر بچه ای رنگ هیچ افسانه ای را نمیزد و همه چیز بی رحم و رنگ بود،  سیاه و سفید محض... 
پسر بچه ای که با زرد و نارنجی ها خداحافظی کرده و بود و آبی ها را هدیه میداد، دختر بچه ای که دنبال زرد و نارنجی هایی آشنا میگشت و چیزی پیدا نمیکرد...
از دیدنشان، غمگین گشتم.
و من ... من از حرکت باز ایستادم. 
دیگر به جلو حرکت نکردم،  به عقب هم برنگشتم،  تنها ایستادم..
خسته و از نفس افتاده ...
با دستانی خالی از ستاره، دنیایی بی شباهت به افسانه ها و آسمانی خالی از بالون های نورانی،
در فکر چشم های سیاهی که تصویر درخشانم را کجا با خود میتوانستند برده باشند،
ایستادم...
کاکتوس های پر مدعا و ظالم دنیای کودکی ام طوری پاهایم را در خود پیچانده بودند که دیگر نمیشد قدمی برداشت، کاری کرد، برای تو،  برای من،
برای ما...
برای کودکی امان یا حتی نوجوانیی که رو به جوانی میرفت و من همچنان،
سالهاست که اینجا ایستاده ام،
و امسال ما، شمع تولد بیست سالگی امان را فوت میکنیم و دودشان شاید که همدیگر را پیدا کنند و برای این سالها و برای یکدیگر بغض کنند.
اینجا از حرکت باز ایستاده ام و
نه تو می آیی
نه من میروم..
تنها این کاکتوس ها بیشتر پاهایم را می فشارند و رنج آنها را اهمیتی نمیدهند .
نمیدانم که تو،
باور میکنی یا نه، ...
اما این کاکتوس ها هم،  تو و ستار هایت را میخواهند.. 
از ستاره ها اگر میخواهی بپرسی،
من از تو و کودکی امان برایشان گفته ام،  آنها هم دوستت دارند... 

  250871

تو زندگی به یه سنی که برسی متوجه میشی اونایی که دوست دارن خیلی مهم تر از اونایین که دوسشون داری

  250637

#عاشقانه_همسر_شهدا????
#مدافع_عشق????
+ناصر؟؟؟
-جانم...
+امشب چقدر خوشگل شدی❤️
خندید...????
صورتش را برگرداند،بلند شد رفت سمت ساکش
-امشب چت شده اکرم؟
راه رفتنش با همیشه فرق داشت حرف که میزد من رو درسٺ یاد اولیڹ باری که خونه حاج آقا دیده بودمش انداخت...
+ناصر؟
-جانم...
+بهم قول میدی رفتی شفاعتمو بکنی؟؟؟????????????
چشم از چشمم برنمیداشت،
گفت اونی ڪه باید شفاعت ڪنه تویی خانومم❤️
-اما اکرم جان،جوڹ ناصر اگه نیومدم دنبال جنازم نگرد ...
سرمو گذاشتم رو پاش هق هق گریه کردم ????
گفتم بس کن ناصر،اینو ازم نخواه بذار یادگاری داشته باشم????
کمے مکث کرد سرمو گرفت بالا
سفیدی چشماش سرخ شده بود????
-میدونسی شهدایی که جنازشون برنمیگرده حضرت زهرا(س)میاد پیش جنازشون(????????)
-دوست داری تو تشییع ناصرت حضرت زهـــــرا باشه یا آدمای دیگه؟؟
بغضمو قورت دادم ...
+قبول ولی یه شرط داره ؛قول بده حوری های بهشتی رو دیدی دست و دلت نلرزه ☹️????
زد زیر خنده گفت:امان از دست تو حوری کیه بابا من اکرممو با دنیا عوض نمیکنم ... ????☹️????
گفتم: آره میدونم ناصر صورتاشونو که ببینے،با اوڹ لباسای حریر دیگی اسم اکرمم یادت نمیاد????☹️
گفت:همشوڹ رو میزنم کنار میگم برید مڹ فقط خانومم اکرمم رو میخوام ????
دیگه نمیتونستم جلو اشڪامو بگیرم...
چشاشو ریز کرد????
وگفت:اکرم،من شهید شدم گریه نکنی...????
قول ندادم گریه کردم وگفتم :
بسـه،????????
مگہ میشه آدم تو یه روز همه کَسش رو از دست بده و گریه نکنه ...????????
دلم میخواست صبح نشه...
دلم میخواست تا ابد کنارش همینطوری بشینم ونگاهش کنم☹️
صبح چایش را که خورد سمیه رابغل کرد وبوسید????
گفتم:میذاری چادر سر کنم باهات بیام دم در؟????
خندید گفت مڹ کہ حریف تو نمیشوم خانوم خونم ..????
ناصر که رفت دلم آشوب شد...????????
توی گوش سمیه گفتم:
مامانی باباناصر رفتـــــــ????ـــا خوب نگاش کن...????????????
#همسر_شهید_ناصر_کاملی

  250623

پسر کوچولو از مدرسه اومد و دفتر نقاشیش رو پرت کرد روی زمین! بعد هم پرید بغل مامانش و زد زیر گریه! مادر نوازش و آرومش کرد و خواست که بره و لباسش رو عوض کنه. دفتر رو برداشت و ورق زد. نمره نقاشیش ده شده بود! پسرک، مادرش رو کشیده بود، ولی با یک چشم! و بجای چشم دوم، دایره‌ای توپر و سیاه گذاشته بود! معلم هم دور اون، دایره‌ای قرمز کشیده بود و نوشته بود: «پسرم دقت کن!»

فردای اون روز مادر سری به مدرسه زد. از مدیر پرسید: «می‌تونم معلم نقاشی پسرم رو ببینم؟»

مدیر هم با لبخند گفت: «بله،لطفا منتظر باشید.»

معلم جوان نقاشی وقتی وارد دفتر شد خشکش زد! مادر یک چشم بیشتر نداشت! معلم با صدائی لرزان گفت: «ببخشید، من نمی‌دونستم...، شرمنده‌ام.»

مادر دستش رو به گرمی فشار داد و لبخندی زد و رفت. اون روز وقتی پسر کوچولو از مدرسه اومد با شادی دفترش رو به مادر نشون داد و گفت: «معلم مون امروز نمره‌ام رو کرد بیست!» زیرش هم نوشته: «گلم، اشتباهی یه دندونه کم گذاشته بودم!»

بیا اینقدر ساده به دیگران نمره‌های پائین و منفی ندیم. بیا اینقدر راحت دلی رو با قضاوت غلط‌مون نشکنیم

  250571

داستان زیبا
*نان و حلوا*
در یکی از شهرها زنی بود بسیار حسود. او همسایه ایی داشت به نام "خواجه سلمان" که مردی ثروتمند و محترم بود. زن به خواجه رشک می برد و می کوشید از دارایی های آن مرد شریف کم کند و نیک نامی او را از میان ببرد. ولی کاری از پیش نمی برد و خواجه به حال خود باقی بود.
سرانجام کمر به کشتن او بست. او حلوایی پخت و در آن زهری ریخت. موقع صبح وقتی خواجه خواست از خانه خارج شود زن حلوا را در نانی گذاشت و به خواجه داد و گفت "خیراتی" است
خواجه چون عجله داشت آن را نخورده به راه افتاد و از شهر خارج شد و در راه به دو جوان بر خورد که خسته و گرسنه بودند او نان و حلوا را به آن ها داد.
آن دو حلوا را با خوشنودی از خواجه گرفتند و به محض خوردن مردند.
خبر به حاکم شهر رسید. دستور داد خواجه را دستگیر کردند هنگامی که از وی بازجویی شد خواجه داستان را بازگو کرد زن را حاضر کردند چون چشم زن به آن جنازه ها افتاد شیون سر داد و فریاد و فغان به راه انداخت. معلوم شد که آن دو یکی فرزند و دیگری برادر آن زن بود است
خود آن زن نیز از شدت تأثر و ناراحتی پس از دو روز مرد...


#امیر_المؤمنین_علی _ع در روایتی زیبا می فرماید:
"کسی که چاه بکند تا برادر دینی او در آن بیفتد اول از همه خودش در آن می افتد"

  249990

جان انسان از همه چی (هر چی) مهم‌تره!
زنده بودن یا زنده ماندن از همه‌چیز مهمتره!
(دیگه خودتون تطبیق بدید و نتیجه گیری کنید،
خدا لعنت کنه اون کسایی که اومدن کربلا، لعنت = دور از رحمت! چون
تو ناحیه کربلای امروزی راه حضرت رو بستند و شد آنچه نباید میشد و...)

  249898

انجام دادن و یا انجام ندادن هیچ کاری باعث نمیشه که خوب باشیم یا بد باشیم
گناه نکردن ممکنه باعث شه ما تو بهشت حورا یا حوری نصیبمون بشه، ولی کسی که بخاطر پاداش یه کاری رو انجام میده نمیتونه به عنوان یه ادم خوب قضاوت و شناخته شه چون ادمایی که نسبتا خوب هستن (هیچ انسان معمولی ای خوبِ کامل نیست) تو این دنیا از بدی ها دوری نمیکنن تا اینکه بخاطرش بهشون جایزه بدن.
بلکه اونا بخاطر اعقتادات و افکارشونه که به خودشون حق میدن که خودشون رو یک ادم "خوب" بشناسن.
وگرنه هیچکسی تو این دنیا حق قضاوت شخصی رو نداره چون در غیر این صورت اون شخص مرتکب اشتباه شده.
و اینکه هیچکسی نمیتونه به راحتی از جمله "خوب میشناسمش" استفاده کنه چون ما فقط میتونیم خودمونو و خدایی که توی وجودمون حس میکنیم بشناسیم.

ما باید تحت تاثیر اعتقادات و افکارمون یک کار رو انجام بدیم(کارای خوب و دوری از گناه)

نه اینکه کار هایی که انجام میدیم باعث شه اعتقادات و افکارمون دچار تغییر شه(مثلا خوب شیم)

اینم بگم که کسی که برای پاداشی مثل بهشت روی خودش اسم ادمِ خوب میزاره و کارای خوب خوب میکنه نمیتونه "خوب" باشه.

درکل بگم که ادمای خوب اونایی ان زیر جمجمه شون پرکار تر از زبون و دستاشونه

و ادمای بد اونایی ان که اعتقادی ندارن.

  249402

یک روز کسانی که شما را باور نداشتند با همه در مورد اینکه چه طور شما را ملاقات کردند صحبت میکنند .


#جانی_دپ

  249235

دولتمردان سوئدی باید عاری از خطا و اشتباه باشند
در نظام مردمسالاری سوئد همه افرادی که در پست های دولتی به کار گمارده می شوند باید از هر گونه خطایی، چه در گذشته و چه در زمانی که مشغول خدمت هستند، پاک باشند.






در انتخابات پارلمانی سوئد در سال 2006 ائتلافی از احزاب دست راستی با به دست آوردن 178 کرسی نمایندگی، اکثریت کرسی های مجلس را نصیب خود کرد و دولت تشکیل داد.



چندی بعد نخست وزیر به تدریج وزرای کابینه اش را معرفی کردو خانم «ماریا بورلیوس» به عنوان وزیر بازرگانی معرفی شد.روز بعد دختری به یکی از روزنامه ها اطلاع داد این خانم چند سال پیش او را به مدت یک ماه برای نگهداری از بچه اش استخدام کرده بود بدون اینکه موضوع را به اداره مالیات گزارش داده باشد...





در سوئد هر گاه کسی فردی را به کاری بگمارد باید آن را به اطلاع اداره مالیات برساند و به عنوان کارفرما مالیات و هزینه بیمه آن فرد را بپردازد. هر کس کار می کند باید در زمان انجام کار بیمه باشد تا اگر اتفاقی حین کار بیفتد بیمه بتواند نیازهای آن فرد را پوشش دهد.

بورلیوس به عنوان کارفرما باید استخدام آن دختر را به اداره مالیات اطلاع می داد و علاوه بر حقوق دختر، هزینه کارفرما را نیز به اداره مالیات می پرداخت. بورلیوس به اداره مالیات اطلاع نداده بود و خلاف قانون رفتار کرده بود. وقتی این مساله فاش شد وی از طریق تلویزیون از مردم سوئد پوزش خواست و گفت در زمان انجام این کار خلاف که سال ها پیش اتفاق افتاده بود، وضع مالی خانواده آنها چندان خوب نبوده است.





روزنامه نگاران و وبلاگ نویسان که مانند سایر مردم بدون هیچ محدودیتی حق تحقیق و گزارش دارند دست به کار شدند و پرونده مالی خانم وزیر را طی سال های گذشته مورد بررسی قرار دادند.

همه شهروندان در سوئد می توانند اطلاعات مالی افراد دیگر را مطالعه کنند.. برای این کار کافی است به سالن کامپیوتر اداره مالیات مراجعه کنند و با وارد کردن نام یا شماره شخصی افراد در رایانه ها، اطلاعات مربوط به درآمد افراد، اشتغال آنها و مقدار مالیات پرداختی توسط هر فرد را به دست آورند. پس از برملا شدن کار خلاف این خانم وزیر، شهروندی به نام ماگنوس فورا در وبلاگ خود نشان داد این خانم دروغ می گوید و درآمد آنها در سالی که آن دختر خانم را به کار گرفته است، بالای یک میلیون کرون یعنی خیلی بیشتر از درآمد متوسط شهروندان سوئدی بوده است. دو روز بعد نخست وزیر سوئد اعلام کرد خانم بورلیوس از کار خود کناره گیری کرده است. بورلیوس نه تنها از کار وزارت کنار گذاشته شد بلکه بنا بر گزارش روزنامه ها «خانم بورلیوس از سوئد فرار کرد». او خانه و زندگی اش را در مدت کوتاهی فروخت و به انگلستان کوچ کرد تا چشمش به چشم مردمی که به آنها دروغ گفته بود نیفتد

قبلی12345...155بعدی