دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

داستان کوتاه

  253222

جوری‌شده پیرمردی که سرکوچه بساط پهن میکنه کفش تعمیر میکنه درامدش از مغازه کفش فروشی کنارش بیشتره

  253179

خیلی زیباست :
* خاطره ای از زندگی شخصی دکتر الهی قمشه ای*

هفت یا هشت ساله بودم، به سفارش مادرم برای خرید میوه و سبزی به مغازه محل رفتم. اون موقع مثل حالا نبود که بچه رو تا دانشگاه هم همراهی کنن!
پنج تومن پول داخل یه زنبیل پلاستیکی قرمز رنگ که تقریباً هم قد خودم بود با یه تکه کاغذ از لیست سفارش... میوه و سبزی رو خریدم کل مبلغ شد 35 زار. دور از چشم مادرم مابقی پول رو دادم یه کیک پنج زاری و یه نوشابه زرد کانادا از بقالی جنب میوه فروشی خریدم و روبروی میوه فروشی روی جدول نشستم و جای شما خالی نوش جان کردم.
خونه که برگشتم مادر گفت مابقی پولو چکار کردی؟ راستش ترسیدم بگم چکار کردم، گفتم بقیه پولی نبود... مادر چیزی نگفت و زیر لب غرولندی کرد منم متوجه اعتراض او نشدم. داشتم از کاری که کرده بودم و کسی متوجه نشده بود احساس غرور می‌کردم اما اضطراب نهفته ای آزارم می‌ داد.
پس فردا به اتفاق مادر به سبزی فروشی رفتم اضطرابم بیشتر شده بود. که یهو مادر پرسید آقای صبوری میوه و سبزی گران شده؟ گفت نه همشیره.
گفت پس بقیه پول رو چرا به بچه پس ندادی؟ آقای صبوری که ظاهراً فیلم خوردن کیک و نوشابه توسط من جلو چشمش مرور میشد با لبخندی زیبا روبه من کرد وگفت : آبجی فراموش کردم ولی چشم طلبتون باشه.
دنیا رو سرم چرخ می‌خورد اگه حاجی لب باز میکرد و واقعیت رو می گفت به خاطر دو گناه مجازات می شدم، یکی دروغ به مادرم یکی هم تهمت به حاج آقاصبوری!
مادر بیرون مغازه رفت. اما من داخل بودم. حاجی روبه من کرد و گفت: این دفعه مهمان من!
ولی نمی دونم اگه تکرار بشه کسی مهمونت میکنه یا نه؟! بخدا هنوزم بعد ۴۴ سال لبخندش و پندش یادم هست!
بارها باخودم می گم این آدما کجان و چرا نیستن؟
چرا تعدادشون کم شده آدمهایی از جنس بلور که نه تحصیلات عالیه امروزی داشتن ونه ادعای خواندن كتاب های روان‌شناسی و نه مال زیادی داشتن که ببخشند؟
ولی تهمت رو به جان خریدن تا دلی پریشون نشه وآبرویی نریزه...!

  252936

‍ شهید باکری، شهرداری که رفتگر شد !

اوایل انقلاب بود و مهدی باکری شهردار اورمیه در گرگ و میش سحر، برای خرید نان از خانه خارج شدم . چشمم به رفتگر محله افتاد که مثل همیشه در حال کار بود ؛ دیدم امروز صورت خود را با پارچه ای پوشانده است . نزدیکتر رفتم ، او رفتگر همیشگی محله ی ما نبود کنجکاوم شد ، سلام دادم و دیدم رفتگر امروز، آقا مهدی است !
آقا مهدی، شما اینجا چیکار میکنی ؟ آقا مهدی علاقه ای به جواب دادن نداشت
ادامه دادم ، آقا مهدی شما شهرداری، اینجا چیکار میکنی ؟ رفتگر همیشگی چرا نیست ؟ شما رو چه به این کارا ؟ جارو رو بدین به من ، شما آخه چرا؟ خیلی تلاش کردم تا بالاخره زیر زبون آقا مهدی رو کشیدم. زن رفتگر محله ، مریض شده بود ؛ بهش مرخصی نمی دادن میگفتن اگه شما بری، نفر جایگزین نداریم ؛ رفته بود پیش شهردار ، آقا مهدی بهش مرخصی داده بود و خودش اومده بود جاش.
اشک تو چشمام حلقه زد هر چی اصرار کردم آقا مهدی جارو رو بهم نداد؛ ازم خواهش کرد که هرچه سریعتر برم تا دیگران متوجه نشن ، رفتگر آن روز محله ما، شهردار ارومیه بود...

  252553

یه روز یه دلدار عاشق شد دلشو سپرد به یه دلبر.دلدار قصه ی ما بدجوری عاشق بود.برای اینکه دلبرشو از دست نده یه چیزیو ازش مخفی کرد.دلدار قصه ی ما همش میترسید دلبرش بفهمه اون مخفی کاریشو.پس شروع کرد پیش این و اون حرف زدن و راه حل گرفتن .وهر روز بخاطر این مشاوره ها از دلبرش دور ودورتر شد تا این که یه روز دلبر اومد پیشش وگفت از کسی شنیده اون چیزیو که پنهون میکرده دلدار.اونو بخاطر گذشته اش بخشید ولی بخاطر این که خودش بهش نگفته ترکش کرد.سالهاست که دلدار منتظر دلبره ولی دلبر دیگه بر نمیگرده.

  252454

فقط زندگی در جهانی را تصور کن که در ان ایینه نباشد. تو درباره ی صورتت خیالبافی میکنی و تصورت این است که صورتت بازتاب ان چیزی است که در درون تواست.
بعد وقتی که چهل ساله شدی،کسی برای اولین بار ایینه ای در برابرت میگیرد. وحشت خودت را مجسم کن!
تو صورت یک بیگانه را خواهی دیدو به روشنی به چیزی پی خواهی برد که قادر به پذیرشش نیستی:صورت تو ،خود تو نیست.....

جاودانگی
میلان کوندرا

  252184

در ظلمت این خانه خورشید دیده شده
درگاهِ بابِ اتاقم نقش تو دیده شده

لبم با سلام به روی ماهت باز شده
لک زده دلم برات،توام دلت تنگ شده؟

منزل کن به جانبم، بس تماشات کنم
نگاهم به نگاهت سالهاست درگیر شده

شکنجه شدنِ پسرِ زمستان کافی نشده؟
نظرِ مِهر و بخششِ دختر بهار را چه شده؟

سر به روی پای تو گذارم و چشم بَندم
دگر از رنج جهان قسمتم تسکین شده

تو که دست بُردی به موی آشفته ی من
شیر بودم که دگر بَرده ی آهویی شده

غیر لبخند توام لب بگشا، حرفی گو
در این دیدار سخت گیریِ تو تقلیل شده

از این زاویه من ندیده بودم هرگز
چَشمِ خمارت که مرا دیوانه و زنجیر شده

هرچند نگفتی کلام با آشفته ی خویش
این خواب خوشتر ز هر رویایی شده

《کیان_آشفته》

  252077

جمعی از حیوانات از جمله فیل ,کلاغ سوار هواپیما بودند , کلاغ شروع میکند به سر صدا اعتراض غر زدن حرف خلاصه هرج مرج ,در هواپیما هیچکس در اون جمع پاسخ به او نداد فیل که دید قضیه از این قرار است با کلاغ هیچ کاری ندارند با خودش میگوید من به این بزرگی چرا من هیچ نگم شروع میکند ان هم به حرف, اعتراض,هرج مرج ,آخر کار مسؤول هواپیما عصبانی میشود ان دو رو از هواپیما پرت میکند پایین, کلاغ بال میزند پرواز میکند فیل میگوید پس چه شد?! کلاغ پوزخندی میزند میگوید : من بال داشتم که این کارها کردم, وقتی بال نداری بال بال نزن ,

ضرب المثل:
وقتی بال نداری, بال بال نزن,

  251881

یه روز یه نفر به رفیقش میگه داری سیصد تومن پول به من بدی رفیقش میگه شب بیا از قهوه خونه بگیر شب میشه هرچی زنگ میزنه میبینه گوشی رفیقش خاموشه
میره قهوه خونه بعد از چند دقیقه رفیقش میاد به رفیقش میگه توکه پول نداری چرا الکی میگی دارم بیا بگیر پس چرا گوشیت خاموشه رفیقش میگه گوشیم رو فرختم تا تو محتاج سیصد تومن پول نباشی...
به سلامتی همه رفــــــــــیــــــــــــق ها

  251805

پیله کرده بودم به تو ، درست زمانی که از همه دنیا بریده بودم ،
یکهو میان تنهایی محض شدی همدمم ، میون سردی قلبم شدی گرمی عشق میون نا امیدی از آدمها تو شدی امید من
میون تلخی و غم ها تو شدی دلیل خنده های من
کلمه خیلی بزرگیه که عظمتشو فقط کسی درک میکنه که به حریم تنهاییش اجازه ورود هیچ آدمی رو نداده
دلخوشی ، این دلخوشی به یه دوست
تو دوستم بودی نه فقط مردی که بخوام همسرم باشه
دوستم بودی مثل دوستی با یه دختر ، غریزه نبود هوس نبود
وقتی که درد و دل کردم با تو شدی اولین دوستم بین تمام آدمها
بیست و دو سال تو حبس انفرادی خودم بودم و تو تنها ملاقاتی من بودی اولین آدمی که اونو به انفرادیم ترجیح دادم
خواستم باشی ، خواستم همیشه بمونی اما نمیدونم تو به چی فکر کردی که تنهام گذاشتی و من برگشتم به سلول خودم من ساده ام و سادگی رو دوست دارم ، از چهره های تقلبی ، حرفهای تقلبی ، عشقای تقلبی بدم میاد
به اندازه سادگیت میتونی واقعیت و از مجازی تشخیص بدی
به اندازه صورت آرایش نکردت ، لباس ارزون و سادت ، لحن بی تکلفت
هر چی ساده تر قدرت تشخیص بیشتر
شجاع ترین آدما اونایین که حرف خدا رو زمین نمیزنن به هیچ قیمتی
و من با تو دوست نشدم و خواستم که یه عشق پاکو داشته باشیم عشقی که حتی با یه عمر زندگی تو یه خرابه هم از بین نره
من سادگی رو از مادرم یاد گرفتم عاشقی رو از مادرم یاد گرفتم
وقتی خودش لباس نو نپوشید تا ما بپوشیم خودش خوب غذا نخورد تا ما بخوریم ، مادرم عشق واقعی رو به من یاد داد و من میخواستم قلب عاشقمو به تو هدیه بدم قلبی که فقط تو رو ببینه فقط تورو بخواد و فقط مرگ ما رو از هم جدا کنه ، کاش می فهمیدی من از ترسهام گذشتم برای رسیدن به تو
بین خدا و دلم گیر کردم و خدا رو انتخاب کردم یه طرف ترس از دست دادن تو بود یه طرف حرف خدا کاش می فهمیدی عشق خدایی قویترین عشق دنیاست چون آسون به دست نمیاد وقتی هم بخوای گناه نکنی و هم دلت عشقتو بخواد و تو خدا رو انتخاب کنی کاش با من میومدی کاش قبول می کردی این عشق توی قلبمو...

  251472

یه نفر در حالی که سیگار سومش رو روشن می کرد به رفیقش گفت: چرا روزه می گیری؟ ضرر داره

  251153

شمع و عاشقی
روزی پروانه ای بر رخ شمعی زیبا عاشق شد .
پس پروانه وار به دورش چرخید .
از شمع فریاد بر آمد : از من حذر کن که خواهی مرد .
اما پروانه بی اهمیت به گشتن دور شمع ادامه داد .
شمع که عشق او را دید اشک در چشمانش حلقه زد و اندک اندک مروارید اشکهایش بر تن بلورینش جاری شد .
شعله داغ بود و سوزان ، از لهیب عشقی که بی حد و مرز زبانه می کشید .
اما پروانه نمی دانست که برای عاشقی باید زنده بود .
و سرانجام بر آتش افتاد و سوخت .
پایان این رسم عاشقی ، وصالی نافرجام بود با پیکری سوخته و شمعی که از فرط غصه رو به خاموشی می رفت ...

پایان

  251122

ماهی شده بود باورش تور اگه بندازن سرش میشه عروس ماهیا شاه ماهی میشه همسرش
ماهیه باورش نبود تور اگه بندازن سرش نگاه گرم ماهیگیر میشه نگاه اخرش
رفت تا تور رو سرش کنه نگاه میکرد پشت سرش میخواست کسی باهاش نیاد تنها باشه تور روسرش
همین ک رفت عروس بشه دید انگاری گیر کرد سرش یهو پرید هوش از سرش
دست و پازد تور رو کشید بلکه بیرون بیاد سرش تور رو اون انداخت رو زمین زمین بخورد اون ب سرش
انگار هنوز نترسیده خودشو زد ب اون درش داره می میره اون ولی هنوز نمیشه باورش
تا که یه مقداری گذشت نفس رسید ب اخرش تازه اون وقت بود ک ماهی رسید ب حرف مادرش
ک توی این دنیای بد فکر بکنه به ب هر کارش عروس شدن خوبه ولی ب شرطی ک نره سرش

  251119

چهارده ساله که بودم ؛ عاشق پستچی محل شدم.
خیلی تصادفی رفتم در را باز کنم ونامه را بگیرم ، او پشتش به من بود. وقتی برگشت قلبم مثل یک بستنی، آب شد و زمین ریخت! انگار انسان نبود، فرشته بود ! قاصد و پیک الهی بود ، از بس زیبا و معصوم بود!شاید هجده نوزده سالش بود. نامه را داد.با دست لرزان امضا کردم و آنقدر حالم بد بود که به زور خودکارش را از دستم بیرون کشید و رفت.
از آن روز، کارم شد هر روز برای خودم نامه نوشتن و پست سفارشی!تمام خرجی هفتگی ام ، برای نامه های سفارشی می رفت.تمام روز گرسنگی می کشیدم، اما هر روز؛ یک نامه سفارشی برای خودم می فرستادم ،که او بیاید و زنگ بزند، امضا بخواهد، خودکارش را بدهد و من یک لحظه نگاهش کنم و برود.
تابستان داغی بود.نزدیک یازده صبح که می شد، می دانستم الان زنگ میزند! پله ها را پرواز میکردم و برای اینکه مادرم شک نکند ،میگفتم برای یک مجله مینویسم و آنها هم پاسخم را میدهند.حس میکردم پسرک کم کم متوجه شده است.آنقدر خودکار در دستم می لرزید که خنده اش میگرفت .هیج وقت جز سلام و خداحافظ حرفی نمیزد.فقط یک بار گفت :چقدر نامه دارید ! خوش به حالتان ! و من تا صبح آن جمله را تکرار میکردم و لبخند میزدم و به نظرم عاشقانه ترین جمله ی دنیا بود.چقدر نامه دارید ! خوش به حالتان ! عاشقانه تر از این جمله هم بود؟ تا اینکه یکروز وقتی داشتم امضا میکردم، مرد همسایه فضول محل از آنجا رد شد.مارا که دید زیر لب گفت : دختره ی بی حیا.ببین با چه ریختی اومده دم در ! شلوارشو ! متوجه شدم که شلوارم کمی کوتاه است.جوراب نپوشیده بودم و قوزک پایم بیرون بود.آنقدر یک لحظه غرق شلوار کهنه ام شدم که نفهمیدم پیک آسمانی من ، طرف را روی زمین خوابانده و باهم گلاویز شده اند!مگر پیک آسمانی هم کتک میزند؟مردم آنها را از هم جدا کردند.از لبش خون می آمد و می لرزید.موهای طلاییش هم کمی خونی بود.یادش رفت خودکار را پس بگیرد.نگاه زیرچشمی انداخت و رفت. کمی جلوتر موتور پلیس ایستاده بود.همسایه ی شاکی، گونه اش را گرفته بود و فریاد می زد.از ترس در را بستم.احساس یک خیانتکار ترسو را داشتم !روز بعد پستچی پیری آمد، به او گفتم آن آقای قبلی چه شد؟ گفت: بیرونش کردند! بیچاره خرج مادر مریضش را میداد.به خاطر یک دعوا ! دیگر چیزی نشنیدم. اوبه خاطر من دعوا کرد!کاش عاشقش نشده بودم !از آن به بعد هر وقت صبح ها صدای زنگ در میشنوم ، به دخترم میگویم :من باز میکنم ! سالهاست که با آمدن اینترنت، پستچی ها گم شده اند.دخترم یکروز گفت :یک جمله عاشقانه بگو.لازم دارم گفتم :چقدر نامه دارید.خوش به حالتان! دخترم فکر کرد دیوانه ام!

#چیستا_یثربی

  251077

دنیای کودکی ام مغرور تر از آن بود که جز خودش چشمانی که تصویرش در آنها برق میزد را هم ببیند وقتی آمدی و تو، به رویت نیاوردی و خیره به چشمانم که خیره به سایه خودش بود ماندی.
بی اعتنایی هایم رنگ آبی زد احساسات زرد و نارنجی ات و تو اشتیاقت را در دستان کوچکت محکم تر گرفتی و من، میدانستم که غرور بالا بلندت عادت به زخم خوردن ندارد و اهمیت ندادم.
و از تو چیزی را باور نکردم.
چشم هایت خیره ماند به چشم هایم که به دورتر ها خیره بود و فکر کردم همیشه خواهد ماند،  تو،  خواهی ماند با بالون های طلایی رنگی که دستانت در آسمانم پرواز میداد و من، تنها کافیست سرم را بلند کنم آن ها را در آسمانم ببینم، از دست هایت ستاره بگیرم و صورت کوچک روشنم در چشمانت برق بزند.
و تو مانند همیشه هر دویمان را به دنیای قصه ها ببری.
اما من تنها باور نکردم، و تو باور نکردی که باور نکرده باشم ...
هلت دادم... به عقب پرت شدی، خود آسیب دیده ات برداشتی و به عقب کشاندی و من،  رد شدم. و با خود گفتم حتما میلت آنطور کشیده.
برگشتم،  نبودی. 
اشتیاقت کنار روزی بارانی رها شده بود و من این را فهمیدم که دستانت ضعیف شده اند؛
برگشتم اما ستاره ای در دستان نوجوانی ام قرار نگرفت... و کودکی ام تمام شده بود.
و کسی نمیتوانست که قرار دهد، در دستانی که تنها به ستاره گرفتن از دستان تو عادت داشتند.
و هیچ پسر بچه ای به دنیای هیچ دختر بچه ای رنگ هیچ افسانه ای را نمیزد و همه چیز بی رحم و رنگ بود،  سیاه و سفید محض... 
پسر بچه ای که با زرد و نارنجی ها خداحافظی کرده و بود و آبی ها را هدیه میداد، دختر بچه ای که دنبال زرد و نارنجی هایی آشنا میگشت و چیزی پیدا نمیکرد...
از دیدنشان، غمگین گشتم.
و من ... من از حرکت باز ایستادم. 
دیگر به جلو حرکت نکردم،  به عقب هم برنگشتم،  تنها ایستادم..
خسته و از نفس افتاده ...
با دستانی خالی از ستاره، دنیایی بی شباهت به افسانه ها و آسمانی خالی از بالون های نورانی،
در فکر چشم های سیاهی که تصویر درخشانم را کجا با خود میتوانستند برده باشند،
ایستادم...
کاکتوس های پر مدعا و ظالم دنیای کودکی ام طوری پاهایم را در خود پیچانده بودند که دیگر نمیشد قدمی برداشت، کاری کرد، برای تو،  برای من،
برای ما...
برای کودکی امان یا حتی نوجوانیی که رو به جوانی میرفت و من همچنان،
سالهاست که اینجا ایستاده ام،
و امسال ما، شمع تولد بیست سالگی امان را فوت میکنیم و دودشان شاید که همدیگر را پیدا کنند و برای این سالها و برای یکدیگر بغض کنند.
اینجا از حرکت باز ایستاده ام و
نه تو می آیی
نه من میروم..
تنها این کاکتوس ها بیشتر پاهایم را می فشارند و رنج آنها را اهمیتی نمیدهند .
نمیدانم که تو،
باور میکنی یا نه، ...
اما این کاکتوس ها هم،  تو و ستار هایت را میخواهند.. 
از ستاره ها اگر میخواهی بپرسی،
من از تو و کودکی امان برایشان گفته ام،  آنها هم دوستت دارند... 

  250871

تو زندگی به یه سنی که برسی متوجه میشی اونایی که دوست دارن خیلی مهم تر از اونایین که دوسشون داری

قبلی12345...156بعدی