منوی کاربری

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

داستان کوتاه

  229552

ما که بچه بودیم و حالت ازدواج داشتیم، مادرمان می‌گفت باید برات یکی را نامزد کنیم تا از این حالت به آن حالت تغییر کنی.
 
١- منتها ما که نامزد کردیم قصه شد و بابای دختره در نهایت ما را تأیید صلاحیت نکرد و دخترش را نداد.
 
٢- ما که از نامزدی خوشمان آمده بود، دوباره اعلام کاندیداتوری کردیم و باز نامزد کردیم. منتها دختره این‌بار قصه کرد و گفت تو نمی‌توانی یک زندگی را بچرخانی، چون همه‌اش ‌داری دور خودت می‌چرخی.
 
ما جواب دادیم نه پس، دور تو بچرخم، خوب است؟ معلوم است که باید دور خودم بچرخم چون زمین هم دور خودش می‌چرخد تا پیشرفت کند. متأسفانه دختره سطحی بود و من برای او زود بودم و من را درک نمی‌کرد.
 
٣- دفعه سوم که نامزد شدم، مسئله اینجا بود که من خیلی زود می‌آمدم و دختره دوست نداشت؛ دختره هم می‌گفت این‌قدر زودآمدن هم خوب نیست و شاید تو به من اطمینان نداری و می‌خواهی مچ من را بگیری.
 
٤- دفعه بعدی نامزدی‌مان به این دلیل به‌هم خورد که دختره یک خواستگار داشت که قبلا با هم عقد و ازدواج هم کرده بودند و داشتند با هم زندگی می‌کردند. منتها من معتقد بودم خواستگاره، با خالی‌بندی دختره را گول زده.
 
برای همین رفتم دادگاه شکایت کردم که دادگاه بعد از بررسی اظهارات من و شواهد موجود حق را به من داد، اما دو هفته هم گفت من را بستری کنند.
 
٥- یک‌دفعه هم من نامزد کردم، اما قضیه برای خودم خیلی جدی بود. چون دختره خواستگار زیاد داشت، من هم رفتم اعلام کاندیداتوری کردم که از اول هم معلوم بود شایسته‌سالاری نیست و دختره به پسرپولداره که آقازاده هم بود بله را گفت.
 
٦- من اهل مادیات نیستم و به یک عرفان خاصی رسیدم که می‌توانم کار نکنم و گشنه بمانم. شما حالا فکر کنید آدمی با این کمالات حیف نیست؟ ولی من با اینکه می‌دانستم حیفم و از سر همه زیادم پا شدم رفتم خواستگاری که نه بابای دختره رضایت داد، نه دختره.
 
البته گفتند جواب رد ما چیزی از قابلیت‌های شما کم نمی‌کند منتها چون بیشتر از اینکه کارت خوب باشد، آدم خوبی هستی، خوب نیست که خودت را خسته کنی.
 
٧- یکبار هم همه به من می‌گفتند تو شوهربشو نیستی، ولی من معتقد بودم اساسا معنای شوهری غلط است. به‌همین‌دلیل اعلام کاندیداتوری کردم و با لگد و مشت توانستم دختره را از دست باباش بیرون بکشم و به دستش بیاورم. بعد هفت، هشت سال طوری دختره را خوشبخت کردم که خودش هم باورش نمی‌شد.
 
چون توی تبلیغاتم قول داده بودم دختره با لباس سفید می‌آید خانه من و با کفن سفید بیرون می‌رود. منتها هیشکی باورش نمی‌شد مدیریت من طوری باشد که دختره بعد از هفت، هشت سال کفن سفید بپوشد. طفلک.
 
٨- با این‌ اوصاف من همیشه حالت نامزدی و حالت ازدواج دارم و دست خودم نیست؛ یعنی همه لذت زندگی برای من همان‌لحظه‌ای است که می‌روم خواستگاری؛ همان لحظه‌ای که همه تلویزیون‌ها تصویر من را نشان می‌دهد. من عشق خواستگاری‌ام.
 
دست خودم هم نیست. یک وقت دیدید از شما هم خواستگاری کردم؛ یعنی برایم فرقی نمی‌کند خواستگاری از چی باشد.

  229527

در نه سالگی درست روز اول عید پسر عمویم به خانه ی ما امد
من و او در حیاط با هم بازی میکردیم پسر عمویم درست هم سن من بود
من یک چوب با کش به ستون بسته بودم و ان را می تراشیدم او هم کنار من بود
ناگهان کش رها شد وبه چشم او برخورد کرد پدرم هرچه این بیمارستان و ان بیمارستان کرد فایده نداشت.
من هم هر دفعه خودم را به ان راه می زدم و میگفتم تقصیر من نیست...
.
.
.
.
سه سال گذشت
.
.
.
.
.
در یک دعوا طرف مقابلم چاقو را نزدیک چشم من اورد و چشم من کور شد...
جالب اینکه ان مرد در دادگاه می گفت: تقصیر من نیست...

  229502

یه خاطره می خوام بگم آخر خنده ,!

از اونجایی شروع کنم که ما یه روز برای خونه تازه ساخته شده مون می خواستیم یه گوسفند بیچاره رو قربونی کنیم , خب نگید چرا, یه رسم قدیمیه !؟

دوستی که شما باشی , ما گوسفند رو با وانت قصاب آوردیمو حالا کاری ندارم که گوسفنده چه قدر بو پهن میدادو اینا , هیچی, خوش و خرم دور وانت جمع شده بودیم تا این گوسفند مادر مرده رو پیاده کنه قصاب ,

از قضا قصاب یکی از طناب های این گوسفندو شل بسته بود و یعنی فقط یه طناب به پاش بسته بود , خلاصه اون یه طناب رو باز کردو , گوسفنده پرید پایین از وانت , خدا شاهده 10 ثانیه به قیافه هممون نگاه کرد ! قصاب که هنوز بهت زده روی وانت بود گفت این رفت#! گفتم چی چی رفت بیا بگیرش اینجاست ! گفت دیگه نمیشه اینو گرفت , همین که اینو گفت گوسفنده با سرعت 260 کیلومتر در ساعت با توربو شروع به دوییدن کرد ,# همین موقع فهمیدم خب قصاب بهتر از ما اینو می دونه! حالا کل فامیل هم دنبال این بیچاره , این موجود اینقدر سریع می دوید که نزدیک به نیم ساعت دنبالش توی کوچه پس کوچه ها بودیم , آخر دیدم داییم از توی افق داره مثل رستم یه گوسفند رو روی کولش میاره *! خلاصه گوسفندو گرفتیم و توی حالی که نفس نفس میزد یه ذره بهش آب دادیم .
جالب بود یه ذره آب روی سرش ریختیم اینقدر دوییده بود و حرارت بدنش بالا بود تمامش بخار شد رفت هوا!

بهترین قسمتش اینه :( ما دیگه گوسفند نکشتیم برای اون خونه و پولش رو به مستحق دادیم!)

  229380

روزی همسر ملانصرالدین از او پرسید:
فردا چه می کنی؟
گفت: اگر هوا آفتابی باشد به مزرعه می روم و اگر بارانی باشد به کوهستان می روم و علوفه جمع می کنم..
همسرش گفت: بگو ان شاءا...
او گفت: ان شاءا... ندارد فردا یا هوا آفتابی است یا بارانی.
از قضا فردا در میان راه راهزنان رسیدند و او را کتک زدند.
ملانصرالدین نه به مزرعه رسید و نه به کوهستان و مجبور شد به خانه بازگردد.
همسرش گفت: کیست؟
او جواب داد: ان شاا... منم.

  229034

مادر دروغگو...

پسر هشت ساله‌ای مادرش فوت کرد و پدرش با زن دیگری ازدواج کرد. یک روز پدرش از او پرسید: «پسرم به نظرت فرق بین مادر اولی و مادر جدید چیست؟»
پسر با معصومیت جواب داد: «مادر اولی‌ام دروغگو بود اما مادر جدیدم راستگو است.»
پدر با تعجب پرسید: «چطور؟»
پسر گفت: «قبلاً هر وقت من با شیطنت هایم مادرم را اذیت می‌کرم، مادرم می‌گفت اگر اذیتش کنم از غذا خبری نیست اما من به شیطنت ادامه می‌دادم. با این حال، وقت غذا مرا صدا می‌کرد و به من غذا می‌داد. ولی حالا هر وقت شیطنت کنم مادر جدیدم می‌گوید اگر از اذیت کردن دست برندارم به من غذا نمی‌دهد و الان دو روز است که من گرسنه‌ام.»

بسلامتی تمام دروغ های شیرین مادرا ...

  228963

زن شب دیرب خانه رسید،خیلی آروم کلیدب دراندخت و واردخانه شدپاورچین پاورچین خودراب اتاق خواب رساندک درکمال ناباروری دیدک بجای یک جفت پا2جفت پاازتخت بیرون زن سریع رفت وچوب گلف همسرش رابرداشت وحسابی ازخجالت اون2نفردرامدوقتی خیالش راحت شدک ازشون هیچی نموندرفت ب سمت اشپزخونه ک یه لیوان آب بخورک یکدفعه دیدهمسرش توآشپزخونه مشغول نوشیدن قهوه است مردگفت سلام عزیزم امدی پدرمادرت سرشب ازشهرشون امدن اینجاچون خسته بودن من به هشون اجازه دادم تواتاق مابخوابن، بهشون سلام کردی براشادی اون دومرحوم اجماعأ صلوات :|

  228904

معلّم پای تخته داد می زد
تساوی های جبری رانشان می داد
با خطی خوانا به روی تخته
تساوی را چنین بنوشت :
"یک با یک برابر هست ..."
از میان جمع ِشاگردان یکی برخاست ،
همیشه یک نفر باید به پا خیزد .
به آرامی سخن سر داد :
تساوی اشتباهی فاحش و محض است ...
معلّم
مات بر جا ماند .
و او پرسید :
اگر یک فرد انسان ، واحد ِ یک بود آیا باز
یک با یک برابر بود ؟
سکوتِ مُدهِشی بود و سوالی سخت
معلّم خشمگین فریاد زد :
آری برابر بود
و او با پوزخندی گفت :
اگر یک فرد انسان ، واحد ِ یک بود
آن که زور و زر به دامن داشت ، بالا بود
وانکه
قلبی پاک و دستی فاقد ِ زر داشت
پایین بود ...
اگر یک فرد انسان ، واحد ِ یک بود
آن که صورت نقره گون ،
چون قرص ِ مَه می داشت
بالا بود
وان سیه چرده که می نالید
پایین بود ...
اگر یک فرد انسان ، واحد ِ یک بود
این تساوی زیر و رو می شد
حال می پرسم یک اگر با یک برابر بود
نان و مال ِ مفت خواران
از کجا آماده می گردید ؟
یا چه کس دیوار ِ چین ها را بنا می کرد ؟
یک اگر با یک برابر بود
پس که پشتش زیر بار ِ فقر خم می شد ؟
یا که زیر ِ ضربتِ شلاق لِه می گشت ؟
یک اگر با یک برابر بود
پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد ؟
معلم ناله آسا گفت :
- بچه ها در جزوه های خویش بنویسید :
یک با یک برابر نیست

  228681

هزارپایی بود وقتی می رقصید جانوران جنگل گرد او جمع می شدند تا او را تحسین کنند؛ همه، به استثنای یکی که ابداً رقص هزارپا را دوست نداشت.
یک لاک پشت حسود...
او یک روز نامه ای به هزارپا نوشت :
ای هزارپای بی نظیر! من یکی از تحسین کنندگان بی قید و شرط رقص شماهستم. و می خواهم بپرسم چگونه می رقصید. آیا اول پای ۲۲۸ را بلند می کنید و بعد پای شماره ۵۹ را؟ یا رقص را ابتدا با بلند کردن پای شماره ۴۹۹ آغاز می کنید؟ در انتظار پاسخ هستم. با احترام تمام، لاک پشت.
هزار پا پس از دریافت نامه در این اندیشه فرو رفت که بداند واقعا هنگام رقصیدن چه می کند؟ و کدام یک از پاهای خود را قبل از همه بلند می کند؟
و بعد از آن کدام پا را؟ متاسفانه هزار پا بعد از دریافت این نامه دیگر هرگز موفق به رقصیدن نشد.
سخنان بیهوده دیگران ازروی بدخواهی وحسادت؛ می تواند بر نیروی تخیل ماغلبه کرده ومانع پیشرفت وبلند پروازی ما شود

  228309

آرامش
نه عاشق بودن است
نه گرفتن دستی که محرمت نیست.
نه حرف های عاشقانه و نه قربان صدقه های چند ثانیه ای
....آرامش ....
...حضور خداست....️
وقتی در اوج نبودن ها نابودت نمیکند
وقتی ناگفته‌هایت را بی آنکه بگویی، می‌فهمد
وقتی نیازی نیست برای بودنش التماس کنی
غرورت را تا مرز نابودی پیش ببری
آرامش یعنی همین
تو بی هیچ قید و شرط خدا را داری

  228271

دخترکی با سنگ، بدنه ماشین پدرش را خراش می داد. پدرش از روی خشم چند ضربۀ محکم به دستش زد، غافل از اینکه آچار در دستش است. در بیمارستان دخترک انگشتانش را از دست داد. دختر ‌‌از پدرش پرسید: پدر، انگشتانم کی رشد می کنند؟ پدر از ناراحتی حرفی نمی زد. نشست و به خراشهای روی ماشین نگاه کرد. دختر نوشته بود: «دوستت دارم بابا». عصبانیت و عشق حد و مرزی ندارد. مشکل امروز جهان این است که مردم استفاده میشوند و وسایل دوست داشته میشوند.

  228074

تجملات هیچ جاذبه ای برایم نداشت
من چیزهای ساده رادوست دارم
کتابهارا...تنهایی را...یابودن با کسی که تورا"میفهمد".
دافنه دوموریه

  228025

پیشنهاد میکنم بخونید

خاطره ازیک دانشجوی دانشگاه خارج از کشور :
در مقطع فوق ليسانس استادي داشتم كه بسيار با سواد و البته بد اخلاق بود.
يكي از دانشجويان که بسيار كم سواد و دير فهم و در عين حال جوان و جاه طلب ( به همه ميگفت دكتر ! تا خودش را دكتر صدا كنند) بود، با يك نمره مي توانست به معدل ١٤ برسد و برود براي پايان نامه.
استاد سالخورده ما به هيچ عنوان زير بار نمي رفت.
من عليرغم ميل باطني به سراغ اين استاد محترم رفتم و گفتم ايشان پسر خوبيست و فقير است و اينجا اجاره منزل ندارد( دانشگاه در محله گراني بود).
با همه احترامي كه ايشان براي من قائل بود حرفي زدكه بعدها عمق انرا فهميدم.
ايشان فرمود:
تركيب بي سوادي و جاه طلبي و فقر
مي تواند فاجعه به پا كند
تو از كجا ميداني كه اين ادم در اينده به پست و مقام مهمي نرسد؟
بگذار تو و من عامل اين فاجعه نباشيم...

  227667

داستان زندگي من اينجوري شروع شد كه ميخاستم عشق رو با كسي تجربه كه دوستم داره...
يك روز صبح كه چشم باز كردم و ديدم انگار قراره دنيا تا هميشه روي خوشش رو به من نشون بده...
اما چه افسوس..
عمر روزهاي خوب من خيلي كوتاه بود... اون كسي رو كه ميخاستم بايد از خودم دورش ميكردم...
از دستش دادم... بعد از اون هر چقدر تلاش كردم نتونستم برش گردونم... تا اينكه بعد از يك سال و نيم خبر نامزديش رو شنيدم... چه روزها چه شب ها كه به سختي گذشت... تنها جرم من دوست داشتنش بود... رفت.. من ماندم و تنهايي.. من ماندم و اميدي كه نااميد شد... و حالا بعد از گذشتن چند ماه از خبر نامزديش دو هفته ي ديگر جشن عروسي او است...
و من هنوز مات اين قصه ام....
هميشه دلم از اين ميسوزه كاش در سال قبل كه او را مي ديدم مي دانستم كه اين اخرين ديدار هاي ماست
..
عشقم از ته ته دلم برايت ارزوي خوشبختي ميكنم...
من و تو هر دو براي بهم رسيدنمان خيلي تلاش كرديم
اما قسمت نبود،،،،
بر خلاف ان روزها كه سرگردان و پريشان و دلتنگ بودم اين روزها خيلي ارومم خيلي... خدا خودش بهم صبر داده
خدايا نميدونم قسمت و حكمت چيه
نميدونم چرا ما دو تا سر راه هم قرار گرفتيم
فقط ميدونم كه من هنوز به تو ايمان دارم و هنوزم دوستت دارم

  227589

وگاهی،
اتفاقی..
انقدر راه نفست را تنگ میکند..
که حتی ابرهای آسمان هم برای باریدن چشم هایت یاری ات میکنند..
وتنهامیتوان گفت:"الهی وربی من لی غیرک"‏‎ ‎

  227332

داستان مدارس ابتدایی یک طور جالبی شده. در واقع موضوع از این قرار است که اگر باران و برف نبارد، هوا آلوده می‌شود و مدارس ابتدایی به دلیل آلودگی هوا تعطیل می‌شوند، اگر باران و برف بیاید هم به خاطر سرما و لغزندگی زمین، باز هم مدارس ابتدایی تعطیل می‌شوند.
 
آسمان ما هم که حالت دیگری ندارد، یعنی یا داریم در آلودگی هوا خفه می‌شویم یا باید با قایق و پارو تردد کنیم. در نتیجه دانش آموزان مقطع ابتدایی از الان سال نو را به معلم خود تبریک گفته و در منزل نشسته اند.
 
خلاصه بنده نشستم و خوب فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که اصلا بیاییم این مقاطع تحصیلی که برای ما و مسئولان محترم باعث زحمت شده‌اند را کلا تعطیل کنیم. این همه کارخانه در زمان دولت قبل تعطیل شد به چی یا کی برخورد؟ مدارس مقطع ابتدایی را هم به آنها اضافه کنیم.
 
یعنی سیستم «جهشی» را به سیستم «پرشی» تبدیل کنیم، بچه‌ها یک دوره پیش دبستانی بگذرانند، همین الفبا و چهار عمل ریاضی مثل ضرب و جمع و اینها را که یاد گرفتند، یک دفعه بپرند وسط دبیرستان.
 
چون ما بازم تحقیق کردیم دیدیم که دبیرستانی‌ها در برابر آلودگی هوا و سرما و اینها مقاوم هستند و اتفاقی برای آنها نمی‌افتد (جالب است که مسئولان هم همین نظر را دارند!).
 
خلاصه سیستم آموزشی مان که قبلا ۵-۳-۳ بود و الان ۶-۶ شده رو به ۰ – ۲ تغییر بدهیم، اسمش هم خیلی باحال است، یک چیزی توی مایه‌های ۰۰۷ . بعد از بچه‌های دبستانی که می‌پرسیم: «عمو الان کلاس چندمی؟!» جواب می‌دهند «کلاس هیچی!» چون دیگر دبستانی وجود ندارد.
 
اصلا درس‌های دبستان دیگر به درد هم نمی‌خورد.بابا آب و نان دارد برای کسی بیاورد؟ کسی دیگر لباسش را آتش می‌زند تا مردم را متوجه خطری کند؟ کوکب خانم در خانه‌اش را روی کسی باز می‌کند؟ ارقام سه‌هزار میلیاردی با دو دو تا چهار تا به دست می‌آیند؟
 
خانواده آقای هاشمی تا به کازرون برسند بر اثر تصادفات جاده‌ای جان سالم به در می‌برند؟ و... حالا ما این راهکارها را به شوخی می‌گوییم، یک وقت مسئولان عزیز و زحمتکش فکر نکنند ما داریم جدی می‌گوییم و این موارد را بررسی و یک موقع اجرایی کنند.

قبلی12345...142بعدی