دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

داستان کوتاه

  247329

در یک روز سرد پاییزی بود که دهقان گنجشک کوچکی را دید که در میان مزرعه به پشت افتاده است.دهقان از شخم زدن دست کشید به حیوان ضعیف پوشیده از پر نگاه کردو پرسید: چرا این طور پشت و رو خوابیده ای؟
پرنده پاسخ داد:شنیدم که امروز قرار است آسمان پایین بیفتد
دهقان پیر خنده ریزی کرد و گفت: و خیال میکنی پاهای دوکی شکل کوچکت میتواند آسمان را نگاه دارد؟
گنجشک با شهامت پاسخ داد:هرکس هرکاری را که بتواند انجام می دهد

  247281

هر انسانی در درونش به خدا اعتماد دارد..
میداند که وعده هایی که داده است همه راستند..
ولی..
در زندگی هر انسانی انسان دیگری نیز وجود دارد...
ان انسان برایمان به اندازه خدا بزرگ میشود شاید هم بزرگ تر..
و این جاست که وعده ها و قول هایی که داده و سوگند هایی که یاد کرده..
همه شان برایمان مثل وعده های خدا راستین می شوند..
ولی..
می رسد روزی که ان انسان به وعده هایش عمل نمی کند..
زیر قول هایش می زند...
و ما بر این فکر می کنیم که کسی که برایمان هم مرطبه با خدا بوده..
وعده هایش دروغین است..
پس دیگر به خدایش اعتماد نمی کند..
و بر خدایش پشت می کند...
این جاست که که ما
هم خودمان را از دست می دهیم...
هم خدایمان را..
و هم کسی را دوستش داریم..
پس
کسی را وارد زندگی مان بکنیم..
که با خدایمان خیلی فاصله داشته باشد

  247252

جنگل آتیش گرفته بود همه در حال فرار بودند ولی شاهینی با سرعت به سمت آتش می رفت نزدیک می شد و دوباره بر می گشت
ازش پرسیدند چه کار می کنی
گفت از چشمه نزدیک اینجا با دهانم آب می آورم و بر آتش می ریزم
گفتند دهان تو کوچک است و میدانی این آتش را فیل ها نیز نمی توانند خاموش کنند چرا اینکار را می کنی
گفت که وقتی خدا ازمن پرسید برای دوستت در آتش چه کردی بگم هرکاری که از دستم بر می آمد

  246988

‏چوپانی که خانمش در اثر تصادف
با خودرویی در بیمارستان بستری
بود برای دریافت دیه همسرش
به دادگاه مراجعه کرد؛
قاضی بر اساس بیمه نامه و قانون
دیه خانم رو نصف دیه مرد حساب کرد،
چوپان رو به قاضی کرده و گفت:
چرا بیمارستان هزینه درمان خانمم رو
نصف هزینه یک مرد حساب نکرد ؟!

  246825

در نیمه های سال تحصیلی معلّم کلاس به مدّت یک ماه به دلیل مشکلاتش کلاس را ترک کرد و معلّمی جدید موقّتاً به جای او آمد.
شروع به تدریس نمود و بعد، از چند دانش آموز شروع به پرسش در مورد درس کرد.
وقتی نوبت به یکی از دانش آموزان رسید و پاسخی اشتباه داد بقیه دانش آموزان شروع به خندیدن کردند و او را مسخره می کردند.

معلّم متوجّه شد که این دانش آموز از‌ ضریب هوشی و اعتماد بنفسی پایین برخوردار است و همواره توسّط همکلاسی هایش مورد تمسخر قرار می گیرد.
زنگ آخر فرا رسید و وقتی دانش آموزان از کلاس خارج شدند معلّم آن دانش آموز را فراخواند و به او برگه ای داد که بیتی شعر روی آن نوشته شده بود و از او خواست همان طور که نام خود را حفظ کرده آن بیت شعر را حفظ کند و با هیچ کس در مورد این موضوع صحبت نکند.

در روز دوم معلّم همان بیت شعر را روی تخته نوشت و به سرعت آن بیت شعر را پاک کرد و از بچّه ها خواست هر کس در آن زمان کوتاه توانسته شعر را حفظ کند دستش را بالا ببرد.
هیچ کدام از دانش آموزان نتوانسته بود حفظ کند.
تنها کسی که دست خود را بالا برد و شعر را خواند همان دانش آموز دیروزی بود که مورد تمسخر بچّه ها بود.
بچّه ها از این که او توانسته در این فرصت کوتاه شعر را حفظ کند مات و مبهوت شدند.
معلّم خواست برای او کف بزنند و تشویقش کنند.
در طول این یک ماه معلّم جدید هرروز همین کار را تکرار می کرد و از بچّه ها می خواست تشویقش کنند و او را مورد لطف و محبّت قرار می داد.

کم کم نگاه هم کلاسی ها نسبت به آن دانش آموز تغییر کرد. دیگر کسی او را مسخره نمی کرد.
آن دانش آموز خود نیز دارای اعتماد به نفس شد و احساس کرد دیگر آن شخصی که همواره معلّم سابقش "خنگ " می نامید نیست.

به خاطر اعتماد بنفسی که آن معلّم دلسوز به او داد، دانش آموز تمام تلاش خود را می کرد که همواره آن احساس خوبِ برتر بودن و باهوش بودن و ارزشمند بودن در نظر دیگران را حفظ کند.
دیگر نمی خواست مانند گذشته موجودی بی اهمّیّت باشد.
آن سال با معدّلی خوب قبول شد.
به کلاس های بالاتر رفت.
در کنکور شرکت کرد و وارد دانشگاه شد.

مدرک دکترای فوق تخصص پزشکی خود را گرفت و هم اکنون پدر پیوند کبد جهان است.

✅ بله او کسی نیست جز دکتر ملک حسینی ...
این قصه را دکتر ملک حسینی در کتاب زندگانی خود و برای قدردانی از آن معلّم که با یک حرکت هوشمندانه مسیر زندگی او را عوض نمود؛ نوشته است.

انسان ها دو نوعند: نوع اوّل کلید خیر هستند.
دستت را می گیرند و به تو در بهتر شدنت کمک می کنند. به تو احساس ارزشمند بودن می دهند .

نوع دوم انسان هایی هستند که با دیدن اوّلین شکستِ شخص، حس بی ارزشی و بد شانس بودن را به او منتقل می کنند.

  246822

سالها پیش کشور آلمان به دو بخش تقسیم شده بود، آلمان شرقی و آلمان غربی و دیواری شهر برلین را به دو قسمت برلین شرقی و برلین غربی تقسیم کرده بود. یک روز، افرادی از برلین شرقی کامیونی پر از زباله و خوراکیهای گندیده متعفن را به سمت غربی دیوار یعنی برلین غربی ریختند. مردم برلین غربی به سادگی میتوانستند تلافی و انتقام جویی کنند، ولی این کار را انجام ندادند! ولی به جای آن کامیونی پر از کنسروهای خوراکی، بسته های نان و شیر و دیگر مایحتاج خوراکی تازه را در سمت شرقی دیوار یعنی برلین شرقی با نظم آنجا گذاشتند و بر روی بسته ها تابلویی نهادند که بر آن نوشته شده بود:

"هرکس از آنچه دارد به دیگران میدهد"

چه حقیقت زیبایی، ما تنها از آنچه پر هستیم به دیگران میدهیم!
چه چیزی در درون شماست؟
- ️محبت یا نفرت؟
- صلح یا جنگ؟
- حیات یا مرگ؟
- برکت یا لعنت؟
- ظرفیت ساختن یا ظرفیت تخریب؟

❇️ششما چه چیز به دیگران هدیه میدهید؟! داشته شما چیست؟

  246792

اگر می خواهی بدانی که واقعا منظور زن چیست، به او نگاه کن، به او گوش نده!

زنی سمت پلیس رفت و گفت: "سرکار، آن مرد که در آن گوشه ایستاده، مرا آزار می دهد." پلیس گفت: "ولی خانم من مدتی است که او را زیر نظر دارم، او حتی به شما نگاه هم نکرده است. زن گفت: "آیا این آزار دهنده نیست؟!"

زن
#اشو

  246477

مادر بزرگ دوستم
پیرزن مدرنی ست ...
از آنهای که چروک صورتشان را اندازه ی حلقه ی ازدواجشان دوست دارند ، از آنهایی که هر صبح جلوی آینه می ایستند ، کرم روزشان را زده، خط چشمشان را با سرمه سیاه میکنند و برای بلندتر دیده شدن مژه هایشان شب ها روغن بادام و روزها ریمل مارکدار از آب گذشته میزنند !! من مادر بزرگ دوستم را
دورا دور میشناسم
اما دوستم می گوید مادر بزرگش معتقد است:
زن
در هر سن و سالی باشد
باید از افتادن مژه هایش بترسد
مثل دوران جوانی که
افتادن هر مژه
دل آدم را میلرزاند
باید مراقب چشمانش ، مژه هایش و صورتش باشد
نگذارد زیبایی اش
محدود باشد به 20 تا 30 سالگی ...

برایم سوال پیش می آید که چه چیز مادر بزرگ دوستم را انقدر امیدوار کرده ؟!
یادم می آید دوستم گفته بود:
پدربزرگش هنوز برای همسرش #گل میخرد و گاهی در جمع قربان صدقه اش
میرود ، بدون او هیچ جا نمیرود ، بدون او خوابش نمیبرد ... و همه میدانند پدر بزرگ از جوانی عاشقش بوده است ...
قطعأ مادر بزرگ دوستم معشوقه ی خوبیست و این باعث امیدواری أش بوده، چون معتقدم
معشوقه بودن
زن هارا زیباتر میکند ...
به آنها امید و انگیزه می دهد
که برای زیباییشان تلاش کنند ؛
خوب باشند
مهربان باشند
و زنده بمانند..
.
به همه ی اینها فکر میکنم و میفهمم چرا مادربزرگ های بعضی ها مدرن نیستند ، زود پیر میشوند و زود میمیرند!!
دلم برای مادر بزرگ خودم
و بعضی ها
خیلی میسوزد !!
خیلی ...

#نازنين_عابدين_پور

  246380

پیر زنی رفت داروخانه تا برای درد مفاصلش دارو بخره.
دکتر بهش گفت:
خوشگل خانم امر بفرمایید
پیرزنه فوری کمرشو راست کرد گفت:
رژ لب و ریمل میخواستم عزیزم...

این است قدرت کلمات
پس با یکدیگر با {انرژی مثبت صحبت کنیم}
پ.ن:امید وارم عمق مطلبو گرفته باشین...

  246256

همسر من با یه خاور زیر شد
اما نَمُرد
پای با پای کلاغان پیر شد
اما نَمُرد
صبح و شب میخورد ایشان بسته بسته قرص قلب
چند ماهی قرص قلبش دیر شد
اما نَمُرد
خواب دیدم خانمم سرطان گرفته چند تا
خواب این بیچاره هم تعبیر شد
اما نَمُرد
خواب اینجانب درست از کار در امد زنم ،
به سه سرطان خفن در گیر شد
اما نَمُرد
قاتلی بلفطره را کردیم استخدام خود
عازمش با کلت و با شمشیر شد
اما نَمُرد
گفت تنها چاره ات سمی زه مار افعی است
باغ وحهشا با زنم در گیر شد
اما نَمُرد
گفت درمان دردت چند قاشق از سم ماست (ما است)
من شمردم ، پنچ ،شش کفگیر شد
اما نَمُرد
چیز خور باید نمایی خانمت را چرت بود
سم درون معده اش تخمیر شد
اما نَمُرد
شب که شد پرتاب کردیم ش به استخر اسید
با اسید اما تنش تتحیر شد
اما نَمُرد
شب پلنگی خفت کردش لقمه ای چربش کند
گفتم اخر طعمه ی تقدیر شد
اما نَمُرد
نعره میزد هی پلنگ اما نمیدانم چرا
تا صدا رفت و فقط تصویر شد
اما نَمُرد
اتشی سوزان بیامد شهر ما نابود گشت
سوخت لامصب به رنگ قیر شد
اما نَمُرد
مشورت کردیم با القاعده در ماه می
کل سیستم با زنم درگیر شد
اما نَمُرد
انتحاری میزدند هر صبح و شب نامرد ها
همسرم صد بار غافلگیر شد
اما نَمُرد
منفجر کردند بمبی قد یک استادیوم
آسیا او را سیا تکفیر شد
اما نَمُرد
سیستم القاعده در گیر بهران شد از او
فوج فوج رزمند شان دستگیر شد
اما نَمُرد
مرتبط گشتیم با مرتاض مشهوری ز هند
خواند او وِردی خودش جن گیر شد
اما نَمُرد
لااقل هر روز می آمد خدا هم شاهد است
صد دفعه مامور مرگ تحقیر شد
اما نَمُرد
گرگ میگ میگ عاقبت در بند کرد میگ میگ را
نقشه مان چون گاو نُه من شیر شد
اما نَمُرد
گفتم اینجا مشکل از چی بود اخر پیر مرد
این همه ترفند بی تاثیر شد ؟
اما نَمُرد ؟
چای میخورد پیر مرد قندی به حلقش گیر کرد
مُردش اخر پیر مرد و چه زودی دیر شد
اما نَمُرد !!!!!!

  246049

ﻟﻘﻤﺎﻥ ﺣﻜﯿﻢ ﭘﺴﺮ ﺭﺍ ﮔﻔﺖ : ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻃﻌﺎﻡ ﻣﺨﻮﺭ ﻭ ﺭﻭﺯﻩ ﺩﺍﺭ ، ﻭ ﻫﺮﭼﻪ ﺑﺮ ﺯﺑﺎﻥ ﺭﺍﻧﺪﯼ ، ﺑﻨﻮﯾﺲ . ﺷﺒﺎﻧﮕﺎﻩ ﻫﻤﻪ ﺁﻧﭽﻪ ﺭﺍ ﻛﻪ ﻧﻮﺷﺘﯽ ، ﺑﺮ ﻣﻦ ﺑﺨﻮﺍﻥ . ﺁﻧﮕﺎﻩ ﺭﻭﺯﻩﺍﺕ ﺭﺍ ﺑﮕﺸﺎ ﻭ ﻃﻌﺎﻡ ﺧﻮﺭ . ﺷﺒﺎﻧﮕﺎﻩ ، ﭘﺴﺮ ﻫﺮ ﭼﻪ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ ، ﺧﻮﺍﻧﺪ . ﺩﯾﺮﻭﻗﺖ ﺷﺪ ﻭ ﻃﻌﺎﻡ ﻧﺘﻮﺍﻧﺴﺖ ﺧﻮﺭﺩ . ﺭﻭﺯ ﺩﻭﻡ ﻧﯿﺰ ﭼﻨﯿﻦ ﺷﺪ ﻭ ﭘﺴﺮ ﻫﯿﭻ ﻃﻌﺎﻡ ﻧﺨﻮﺭﺩ . ﺭﻭﺯ ﺳﻮﻡ ﺑﺎﺯ ﻫﺮﭼﻪ ﮔﻔﺘﻪ ﺑﻮﺩ ، ﻧﻮﺷﺖ ﻭ ﺗﺎ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺭﺍ ﺑﺮ ﺧﻮﺍﻧﺪ ، ﺁﻓﺘﺎﺏ ﺭﻭﺯ ﭼﻬﺎﺭﻡ ﻃﻠﻮﻉ ﻛﺮﺩ ﻭ ﺍﻭ ﻫﯿﭻ ﻃﻌﺎﻡ ﻧﺨﻮﺭﺩ . ﺭﻭﺯ ﭼﻬﺎﺭﻡ ، ﻫﯿﭻ ﻧﮕﻔﺖ . ﺷﺐ ، ﭘﺪﺭ ﺍﺯ ﺍﻭ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﻛﺎﻏﺬﻫﺎ ﺑﯿﺎﻭﺭﺩ ﻭ ﻧﻮﺷﺘﻪﻫﺎ ﺑﺨﻮﺍﻧﺪ . ﭘﺴﺮ ﮔﻔﺖ : ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻫﯿﭻ ﻧﮕﻔﺘﻪﺍﻡ ﺗﺎ ﺑﺮﺧﻮﺍﻧﻢ . ﻟﻘﻤﺎﻥ ﮔﻔﺖ : ﭘﺲ ﺑﯿﺎ ﻭ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻧﺎﻥ ﻛﻪ ﺑﺮ ﺳﻔﺮﻩ ﺍﺳﺖ ﺑﺨﻮﺭ ﻭ ﺑﺪﺍﻥ ﻛﻪ ﺭﻭﺯ ﻗﯿﺎﻣﺖ ، ﺁﻧﺎﻥ ﻛﻪ ﻛﻢ ﮔﻔﺘﻪﺍﻧﺪ ، ﭼﻨﺎﻥ ﺣﺎﻝ ﺧﻮﺷﯽ ﺩﺍﺭﻧﺪ ﻛﻪ ﺍﻛﻨﻮﻥ ﺗﻮ ﺩﺍﺭﯼ

  245767

عزیز که پُشتی ها و قالیچه ی ایوونو جمع میکرد، نشستم رو میله ها و پرسیدم: چرا جمع میکنی عزیزجون؟
گفت: مادر پاییز داره میشه برگا میریزه رو قالیچه، تمیز کردنشون سخته، کلافم میکنه!
یه نگا به موها حنابستش میندازم و یواش میگم: مامان میگه اونموقعها تا وسطا پاییز که هوا سرد شه، بساط ایوون پهن بود.
- اونموقعها این شکلی نبود مادر. که پاییز میشه تنگ غروبی دلت میخواد از غصه بترکه. پاییزاش یه شکل دیگه بود. شبا میشستیم دور هم انار خورون، گل میگفتیم، گل میشنفتیم. آقا جونت که رفت، دیگه پاییز اون پاییز نشد.
نگاش میکنم؛ روسریشو میگیره جلو صورتش و ریز میخنده: یادش بخیر یبار زهراسادات نشست انار دون کنه براش. گفت بده مادرت. انار با عطر دستا مادرته که خوردن داره..
میخندم باهاش: پس آقا جونم ازین حرفا بلد بود!
لپای بی جونش گل میندازن: اونموقع مث الان نبود مادر. دوس داشتن ورد زبون جوونا باشه. اونموقعها دوست داشتنو دون میکردن توو کاسه انار، گلپر میپاشیدن سرش..
آقاجونت که میخورد و میخندید
پاییز نبود دیگه
بهار میشد..!

  245684

اینقدر به خودتان مطمئن نباشید ...
یک روز دقیقا وقتی با عجله به سمت مترو میروید یا سرتان را به شیشه ی اتوبوس تکیه داده اید
یا حتی وسط کلاس هایِ درسی درست موقعی که استاد قانون چندم نیوتون را بیان میکند یکی میاید و دلتان را میبرد بدون اینکه اصلا خودتان فهمیده باشید ...
نه اینکه بیاید بگوید "ببین فلانی من عاشقت شده ام و میدانم تو هم دوستم داری"
اتفاقا از بدِ حادثه اصلا روحش هم خبر ندارد که شما تمامِ شبانه روز را با یاد لبخندش میگذرانید ...
افتضاح تر از این موقعیت زمانیست که بفهمد دوستش دارید و به روی خودش نیاورد
آنوقت است که حالِ همه ی کسانی که روزگارشان را با یک هندزفری میگذرانند درک میکنید ...
دیگر به جای شاملو و صادق هدایت یک "سلام، ممنون" گفتنش را صدبار به نفعِ خودتان تجزیه و تحلیل میکنید
که شاید احساسی از لا به لای همین یک جمله پیدا کنید و
هر بار با تمام شور و هیجان برای هرکسی که میشناسید تعریف میکنید که عزیزِ جان من گفت "سلام، ممنون" و همین عاشقانه ترین جمله ی عمرتان میشود...
‌کافیست فقط یک روز مورفینِ نگاهش به بدنتان نرسد تا از کلافگی دلتان بخواهد دنیا را زیر و رو ‌کنید
پس اینقدر به خودتان مطمئن نباشید یک روز عشق با همه ی شور و هیجانش طوری به سمتتان میاید که حتی فکرش را هم نمیکردید...

  245480

دو فروشنده کفش برای فروش کفش‌های فروشگاهشان به جزیره‌ای اعزام شدند. فروشنده اول پس از ورود به جزیره با حیرت فهمید که هیچ‌کس کفش نمی‌پوشد. فورا تلگرامی به دفتر فروشگاه در شیکاگو فرستاد و گفت: فردا برمی‌گردم. اینجا هیچ‌کس کفش نمی‌پوشد.
فروشنده دوم هم از دیدن همان واقعیت حیرت کرد. فورا این تلگرام را به دفتر فروشگاه خود فرستاد: لطفا 1000 جفت کفش بفرستید. اینجا همه کفش لازم دارند.
فرق بین مانع و فرصت چیست؟ نگرش ما نسبت به آن.

* اصول نگرش
* جان سی مکسول

  245019

حکیمان گفته اند:
« هرکه خدای را عزّوجّل ، بیازارد
تـا دل خلــقی به دست آرد ،،

خـداونـدِ تعالی همان خلـق را برو گمارد ،
تـا دمار از روزگارش بر آرد »

حضرت سعدی ، گلستان _ در سیرت پادشاهان .

قبلی12345...153بعدی