دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

داستان کوتاه

  244305

ویلیام توی خواب انگار این موضوع رو دیده بود خودشم دقیق نمی دونست شایدم تو بیداری بهش الهام شده بود در هر صورت اون میدونست تا روزی تو این دنیا زنده است و نفس می‌کشه که صاحب هیچ فرزندی نشه...اون حتی بعضی وقتا اینقدر به این موضوع فکر می‌کرد که از نظر بقیه شده بود یه پسر حواس پرت و بی انضباط
یه روزی مثل روزای دیگه ویلیام تو راه دانشگاه یه دختر زیبا رو و جذاب رو دید ،درست دیده اون دختر همون کاترین کوچولو دختر همسایه بود که الان بعد از مدت ها دوری از محل زندگیش،شده بود یه خانم کامل از هر لحاظ
خلاصه کنم ویلیام قصه ما یک دل نه صد دل عاشق و دلباخته کاترین شد،اون تصمیم خودشو گرفت،،،بله ویلیام اون خواب و رویا رو فراموش کرد و ترجیح داد که شانس خودشو برای بدست اوردن کاترین امتحان کنه.
بعد از هشت ماه از اون روز طلایی برای ویلیام،،،کاترین شده بود بهترین دوست و همراهش و راستش اونا چند وقتی بود که وارد رابطه ی نزدیکی از هر نظر شده بودن
چند هفته ای بود که کاترین متوجه تغییراتی تو حالش شده بود و اون داشت به این نتیجه می‌رسید که احتمالا داره مادر میشه و به این فکر می‌کرد که واکنش ویلیام بعد از شنیدن این خبر چی می تونه؟!
ویلیام قصه ما اما بعد از شنیدن این خبر نه تنها خوشحال نشد بلکه یاد خواب و رویا ی قدیمیش افتاد و از کاترین خواست که برای سقط جنین اقدام کنن چون ویلیام در صورتی با کاترین ادامه میداد که هیچ بچه ای حداقل فعلا در کار نباشه،کاترین اما نه دلش میومد بچه رو از دست بده نه ویلیام رو
اما با اصرار هر روزه ویلیام اون تسلیم خواسته ی ویلیام شد و قصد سقط بچه رو کرد
اونا برای روز چهارشنبه ساعت ده صبح وقت دکتر داشتن،ویلیام و کاترین راهی مطب دکتر شدن تا به موقع و سر ساعت به اونجا برسن
نزدیکای مطب بودن که ماشین یهو و بدون دلیل از کار افتاد و ویلیام مجبور شد پیاده بشه و یه نگاهی به ماشین بندازه
پیاده شدن از ماشین همانا و تصادف ویلیام با یه موتور سوار همان
بله ویلیام قصه ما تو اون تصادف جونشو از دست داد و کاترینم بعد از کلی غم و قصه تصمیم گرفت بچه رو نگه داره،هه راستش شاید اگه ویلیام قصد جون بچه رو نکرده بود الان زنده و بودو داشت به رویای ترسناکش می خندید.

  244270

امیر عباس ..... یک دانشجوی خارجی که برای ادامه تحصیل به سوئیس رفته می نویسد: در زمان تحصیل، نزدیک دانشگاه یک خانه اجاره کردم. صاحبخانه یک خانم 67 ساله بود که با شغل معلمی بازنشست شده بود. طرح های بازنشستگی در سوئیس آنقدر قوی هستند که بازنشستگان هیچ نگرانی برای خورد و خوراک ندارند.
به این جهت؛ یک روز از اینکه متوجه شدم او کار پیدا کرده متعجب شدم! مراقبت از یک پیرمرد 87 ساله!
از او پرسیدم آیا برای نیاز به پول این کار را می کند، پاسخش من را متحیر کرد! من برای پول کار نمی کنم، بلکه “زمان” خودم را در “بانک زمان” سپرده می کنم تا در زمانی که (مثل این پیرمرد) توان حرکت ندارم، آنرا از بانک بیرون بکشم!

این اولین بار بود که درباره مفهوم “بانک زمان” می شنیدم! وقتی بیشتر درباره آن تحقیق کردم، متوجه شدم “بانک زمان” یک طرح بازنشستگی برای مراقبت از سالمندان است که توسط وزارت تامین اجتماعی فدرال سوئیس تدوین و توسعه داده شده است.
داوطلبان، زمان مراقبت از سالمندان را در حساب شخصی شان در “سیستم امنیت اجتماعی” پس انداز کرده تا وقتی خود؛ پیر ناتوان شدند یا نیاز به مراقبت داشته باشند، از آن برداشت کنند!
طبق قرارداد؛ یک سال بعد از انقضای خدمات متقاضی (سپرده گذاری زمان)، بانک زمان میزان ساعات خدمات را محاسبه کرده و به او یک “کارت بانک زمان” می دهد! وقتی او هم نیاز به کمک یک نفر دیگر دارد، می تواند با استفاده از آن کارت؛ “زمان و بهره” آنرا برداشت کند. بعد از تایید، بانک زمان داوطلبانی را برای مراقبت از او در بیمارستان و یا منزل تعیین می کند!
در ضمن، متقاضیان سپرده گذاری “زمان”، باید سالم و تندرست، دارای مهارت های ارتباطی خوب و پر از عشق و علاقه به همنوعان باشند!

صاحبخانه ام هفته ای دو بار برای مراقبت از پیرمرد سرکار می رفت و هر بار هم دو ساعت وقت برای خرید، تمیز کردن اتاق، آفتاب گرفتن پیرمرد و گپ زدن با او سرمایه گذاری می کرد!
اتفاقا یک روز دانشگاه بودم که تماس گرفت و گفت در حالی که شیشه اتاق منزل خودش را تمیز می کرده از چهارپایه افتاده! من فورا مرخصی گرفتم و او را به بیمارستان رساندم. مچ پای او شکسته بود و برای مدتی نیاز داشت روی تخت بماند. داشتم کارهای تقاضا برای مرخصی جهت مراقبت خانگی را انجام می دادم که به من گفت جای نگرانی نیست چرا که برای برداشت از بانک زمان درخواست داده است!
ظرف کمتر از دو ساعت بانک زمان یک داوطلب فرستاد که به مدت یک ماه هر روز با گپ زدن و پختن غذاهای لذیذ از او مراقبت می کرد.
او به محض بهبودی، دوباره مشغول کار مراقبت از دیگران شد و گفت که می خواهد برای روزهای پیری زمان سپرده گذاری کند!

باورم نمی شد...

این اولین درک من از تفاوت جهان اول و جهان سوم بود..

  244238

مرد نصفه شب در حالی که مست بوده میاد خونه و دستش می خوره به کوزه ی سفالی گرون قیمتی که زنش خیلی دوستش داشته، میوفته زمین و میشکنه مرد هم همونجا خوابش می بره…
زن اون رو می کشه کنار و همه چیو تمیز می کنه…
صبح که مرد از خواب بیدار میشه انتظار
داشت که زنش جر و بحث و شروع کنه و این کارو تا شب ادامه بده…
مرد در حالی که دعا می کرد که این اتفاق نیوفته میره اشپزخونه تا یه چیزی بخوره …
که متوجه یه نامه روی در یخچال می شه که زنش براش نوشته…
زن: عشق من صبحانه ی مورد علاقت روی میز آمادست…
من صبح زود باید بیدار می شدم تا برم برای ناهار مورد علاقت خرید کنم…
زود بر می گردم پیشت عشق من
دوست دارم خیلی زیاد…
مرد که خیلی تعجب کرده بود
میره پیشه پسرش و ازش می پرسه که دیشب چه اتفاقی افتاده بود؟
پسرش می گه : دیشب وقتی مامان تو رو برد تو تخت خواب که بخوابی و شروع کرد به اینکه لباس و کفشت رو در بیاره تو در حالی که خیلی مست بودی بهش گفتی…
هی خانم ، تنهام بزار ، بهم دست نزن…
من ازدواج کردم…


  244186

تو را بی پشیمانی
بی انصراف
تو را بی ترس از اشتباه
بی تصور پایان راه ،
تو را چون سفری بی بازگشت به مریخ
تو را با هیجانی ماندگار
با ذوق و اشتیاقی بی انتها
تو را با تمام احساس آدمِ عاشقِ حوا
تو را با گناه و بی گناه
تو را از زمین تا آخرین کهشکان کشف نشده ی این دنیا
تو را از اینجا تا پیش خدا
به اندازه ی انرژی یک اتم
تا آخرین اعشار اعداد پی
تو را به حد صدای شرشر چشمه های دلنشین
به اندازه ی تمام رنگ های گوناگون جنگل های زمین
به آسمان نورانی شب های کویر
به هوای پاک قطب شمال
تو را بی نظیر و کم نظیر
تو را با تدبیر و بی تدبیر
تو را بی اما و اگر و باید و شایدها
تو را با عقلی سلیم
با دلی مجنون
تو را حتی بیشتر از احساس نهفته
در تک تک واژگان این نوشته
تو را با واقعیتی غیر قابل انکار
تو را با احساسی غیر قابل سرکوب
بی ابهام و ایهام
با اصرار و دوام
تو را با علاقه ای غیر قابل وصف و بیان
تو را با اجازه ی خدا
با اختیار تمام
با انتخاب خودم تنها
دوست دارم و دوستت دارم...


#علی_رجبی

  243826

عاقا یه بارم منو جو گرفت واسه برنامه خاله شادونه در سرزمین دونه ها پیام فرستادم فلان فلانی 5 ساله از شهرکرد بابا ومامانش را اذیت نمی کنه عاقا از شانس ما خاله شادونه هم همینا خوند جون خودم بیش از 98%بچه ها کلاس مون همین برنامه را دیده بودن خلاصه تو کل مدرسه شرف مون رفت.آخه مومنا شما سوم دبیرستانید شما را چه به خاله شادونه در سرزمین دونه ها=(

حالا اگه 1000تا پیامم برا آرا اس ام اس بفرسیم یکیشم تایید نمی شه حالا اگه تاییدم بشه یدونه لایک نمی خوره به خدا افسرده شدم عاخه این بخته ما داریم؟

  243536

 پدر بزرگم در یه خونه بزرگ در روستا  زندگی میکنه، تعطیلات عید امسال  برا یک هفته رفته بودیم اونجا و خیلی هم بهمون خوش گذشت . بعد از ظهر آخرین روز من تمام جاهای خونه رو گشت زدم . یه جایی تو حیاط دیدم که پله میخورد میرفت پایین زیرِزمین . از پدر بزرگ پرسیدم این چیه ؟ گفت در قدیم این یه چاه قنات آب بوده و برای اون پله درست کردن که به آب پایین چاه دسترسی داشته باشیم و بهش پایاب میگفتن ولی الان چون دیگه آب قنات خشک شده و آب لوله کشی داریم من از اون بعنوان انباری وسایل قدیمی استفاده میکنم . با هم از پله ها رفتیم پایین ، وای خدا !!! چه وسایل عجیب و جالبی اونجا بود .مثلاً یه وسیله ای که از  چوب و آهن ساخته شده بود و به اون گرجین میگفتن که بشکل مینکوب بود و در قدیم برا خرمنکوبی استفاده میشده ، و یا مثلا یه وسیله آهنی دست سازی که دارای چنگولکهای فراوانی و درجه بندی مث خط میخی بود و برای وزن کردن بارهای سنگین استفاده میشده و بهش قپان میگفتن . و یه عالمه ظروف  سفالی با نقش و نگارای بسیار زیبا . یه کوزه کوچک هم دیدم اونو برداشتم ، دیدم یه سکه داخلشه،  سکه زیاد قدیمی نبود ولی پدر بزرگم گفت قدیما سکه ها مخصوصا سکه های طلا رو داخل کوزه و کوزه ها رو  زیر خاک  قایم میکردن .

 تصور بکن " کوزه پر از سکه های طلا "!!!????????

خلاصه انروز خیلی خوش گذشت و وقتی به شهر برگشتیم- ، رفتم روی تخت دراز کشیدم و خوابم برد. در خواب همون پایاب رو دیدم ، از پله ها پایین رفتم و کف پایاب  لبه کوزه ای که از زیر خاکها بیرون زده بود دیدم نشستم و خاکها را کنار زدم و کوزه رو برداشتم دیدم پر از سکه طلاست .خاکها رو بیشتر کنار زدم همش کوزه هایی پر ازسکه طلا بیرون میآمد. عاقا کف پایاب شده بود پر ازکوزه های ربریز از سکه های طلا .

اگر چه این یه خواب بیش نبود ولی آنروز من همش به این خواب فک میکردم و با خود می خندیدم و روحیم شاد شده بود تا اینکه یه روز یه مشکل ناراحت کننده ای برام پیش اومد با خود گفتم بروم خونه پدر بزرگم و از پایاب دیدن کنم تا شب بازخواب سکه های طلا رو ببینم و روحیه ام شاد شه . وقتی رفتم اونجا ، دیدم دیگه اون وسایل برام جالب نبودن . وسایل قدیمی و خاک گرفته اونجا بوی مرگ می دادن و مرگ و اسکلت را در ذهنم تداعی میکردن . شب در خواب دو باره اون پایاب رو دیدم از پله ها پایین رفتم بر روی خاکهای کف پایاب یه استخوان دیدم خاکها رو کنار زدم یه اسکلت بیرون اومد من ترسیدم و داد زدم و  فرار کردم و اسکلت دنبالم دوید و منو گرفت و شروع کرد به گاز گرفتن من با فک هاش ????. از ترس بیدار شدم و دیگه خوابم نبرد و آن روز اعصابم داغون و بهم ریخته بود.

نتیجه : نوع خوابی که شب میبینید به روحیه تان در روز بستگی دارد . روحیه تون رو شاد کنید تا خوابهای خوش ببینید .

  243421

طوبا خانم که فوت کرد، «همه» گفتند چهلم نشده حسین آقا می‌رود یک زن دیگر می‌گیرد.
سه ماه گذشت و حسین آقا به جای اینکه برود یک زن دیگر بگیرد، هر پنجشنبه می‌رفت سر خاک.
ماه چهارم خواهرش آستین زد بالا که داداش تنهاست و خواهر برادرها سرگرم زندگی خودشان هستند، خیلی نمی‌رسند که به او برسند.
طلعت خانم را نشان کرد و توی یک مهمانی نشان حسین آقا داد.
حسین آقا که برآشفت، «همه» گفتند یکی دیگر که بیاید جای خالی زنش پُر می‌شود. حسین آقا داد زد جای خالی زنم را هیچ زنی نمی‌تواند پر کند. توی اتاقش رفت و در را به هم کوبید.
«همه» گفتند یک مدتی تنها باشد مجبور می‌شود جای خالی زنش را پر کند. مرد زن می‌خواهد. حسین آقا ولی هر پنجشنبه می‌رفت سر خاک.
سال زنش هم گذشت و حسین آقا زن نگرفت. «همه» گفتند امسال دیگر حسین آقا زن می‌گیرد. سال دوم و سوم هم گذشت و حسین آقا زن نگرفت.
هر وقت یکی پیشنهاد می‌داد حسین آقا زن بگیرد، حسین آقا می‌گفت آن‌موقع که بچه‌ها احتیاج داشتند این‌کار را نکردم، حالا دیگر از آب و گل درآمدند. حرفی از احتیاج خودش نمی‌زد، دخترها را شوهر داد و به پسرها هم زن، اما وعده پنجشنبه‌ها سر جایش بود.
«همه» گفتند دیگر کسی توی خانه نمانده، بچه‌ها هم رفته‌اند، دیگر وقتش است، امسال جای خالی طوبا خانم را پر می‌کند. حسین آقا ولی سمعک لازم شده بود، دیگر گوش‌هایش حرف‌های «همه» را نمی‌شنید.
دیروز حسین آقا مُرد. توی وسایلش دنبال چیزی می‌گشتند چشمشان افتاد به کتاب خطی قدیمی روی طاقچه، دخترش گفت خط باباست، اول صفحه نوشته بود:
«هر چیز که مال تو باشد خوب است، حتی اگر جای خالی «تو» باشد، آخر جای خالی توی دل مثل سوراخ توی دیوار نیست که با یک مُشت کاهگل پر شود. هزار نفر هم بروند و بیایند آن دل دیگر هیچ‌وقت دل نمی‌شود.»


  243204

#داستان_کوتاه

"کافه ی دانشگاه"

مدتی بود در کافه ی یک دانشگاه کار میکردم و شب را هم همانجا میخوابیدم
دختر های زیادی می آمدند و میرفتند اما انقدر درگیر فکرم بودم که فرصت نمیکردم ببینمشان.
اما این یکی فرق داشت
وقتی بدون اینکه مِنو را نگاه کند سفارش "لته آیریش کرم "داد ،یعنی فرق داشت!
همان همیشگی من را میخواست
همیشگی ام به وقت تنهایی!
تا سرم را بالا بیاورم رفت و کنار پنجره نشست و کتاب کوچکی از کیفش در آورد و مشغول خواندن شد.
موهای تاب خورده اش را از فرق باز کرده بود و اصلا هم مقنعه اش را نگذاشته بود پشت گوش!
ساده بود، ساده شبیه زن هایی که در داستانهای محمود دولت آبادی دل میبرند!
باید چشمانش را میدیدم اما سرش را بالا نمی آورد.
همه را صدا میکردم قهوه شان را ببرند اما قهوه این یکی را خودم بردم،
داشت شاملو میخواند،
بدون اینکه سرش را بالا بیاورد تشکر کرد.
اما نه!
باید چشمانش را میدیدم
گفتم ببخشید خانوم؟
سرش را بالا آورد و منتظر بود چیزی بگویم
اما چشمان قهوه ای روشن و سبزه ی صورتش همراه با مژه هایی که با تاخیر بازو بسته میشدند فرمان سکوت را به گلویم دوخت، طوری که آب دهانم هم پایین نرفت.
خجالت کشید و سرش پایین انداخت و من هم برگشتم و در بین راه پایم به میز خورد و سینی به صندلی تا لو برود چقدر دست و پایم را گم کرده ام.
از فردا یک تخته سياه کوچک گذاشتم گوشه ای از کافه و شعرهای شاملو را مینوشتم!
هميشه می ایستاد و با دقت شعر ها را میخواند و به ذوقم لبخند میزد.
چند بار خواستم بگویم من را چه به شاملو دختر جان؟!
این ها را مینویسم تا چند لحظه بيشتر بایستی تا بیشتر ببینمت و دل از دلم برود!
شعرهای شاملو به منوی کافه هم کشید و کم کم به در و دیوار و روی میز و...
دیگر کافه بوی شاملو را میداد!
همه مشتری مداری میکردند من هم دختر رویایم مداری!!!
داشتم عاشقش میشدم و یادم رفته بود که باید تا یک ماه دیگر برگردم به شهرستان و پول هایی که در این مدت جمع کرده ام خرج عمل مادرم کنم
داشتم میشدم که نه، عاشق شده بودم و یادم رفت اصلا من را چه به این حرف ها؟ یادم رفته بود باید آرزوهایم را با مشکلات زندگی طاق بزنم
این یک ماهِ رویایی هم با تمام روزهایی که می آمد و کنار پنجره مینشست و لته میخورد تمام شد!
و برای همیشه دل بریدم از بوسه هایی که اتفاق نیفتاد!
مدتی بعد شنیدم بعد از رفتن ام مثل قبل می آمده و مینشسته کنار پنجره و قهوه اش را بدون اینکه لب بزند رها میکرده و میرفته.
یک ترم بعد هم دانشگاهش را کلا عوض کرده بود.
عشق همین است
آدم ها می روند تا بمانند..!
گاهی به آغوش یار
و گاهی از آغوش یار..

  242837

در زمان های قدیم پسری از دختری خوشش آمد ولی دختر که بسیار از او جوان تر بود او را دوست نداشت و مخالف ازدواج شان بود -_-
ولی پسرک با خانواده به خواستگاری دختر رفت و خانواده ی دختر نیز ، دختر را مجبور به ازدواج کردند.
سالیان دراز و طولانی گذشتند و دخترک بزرگ شد اما هیچوقت به پسرک دل نبست -_-
بعد از مدتها مرد دچار بیماری ای شد که جانش را تحدید میکرد ×-×
روزی مرد ، زنش و دو فرزندش را به بالین خود خواند و از آنها پرسید : مرگ من نزدیک است. هر خواهشی دارید از من بکنید.
پسر بزرگ او ارث و میراثش را خواست » - «
پسر کوچکش اعتبار و دانایی او را طلب کرد +-+
زن که متعجب شده بود....
با نگاهی بر از احساسات به همسرش نگریست و گفت....
.
.
.
تو بمیر! من دیگه از خدا چیزی نمی خوان ×-×
هیچی دیگه به خاطر یک ازدواج زور زورکی ری*ده شد به داستان آموزنده ی ما ???? +-+

  242796

اولین اشتباهت تَرک کردنِ من بود
دومین اشتباهت این بود که به من این فرصت رو دادی تا بفهمم بدون تو هم میتونم زندگی کنم …!

  242790

داشتم تقویم رو ورق می زدم و مناسب ها و روزهای مختلف رو نگاه
می کردم که متوجه شدم خیلی از روزها نامگذاری شدن تا توی اون روز از یک گروه از افراد تقدیر بشه ؛
روز دانشجو ، روز پزشک ، روز پرستار ، روز کشاورزی ، روز کودک و …
.
اما هیچ روزی برای ما کنکوری ها توی تقویم ثبت نشده
خوب که دقت کردم دیدم فقط تقویم این مشکل رو نداره …
.
☹️خیلی ها توی همین جامعه هستن که هنوز نمی فهمن کنکوری بودن چه کار سخت و پر زحمتی هست
حق هم دارن ؛ شاید هیچکس ما رو توی این چاردیواری و لا به لای این همه کتاب و جزوه نمی بینه …
.
 سلامتی کسایی که بهترین روزهای عمرشون رو صرف پیدا کردن “ایکس” از بین هزارتا رادیکال و قدر مطلق می کنن❤️
.
☀️سلامتی کسایی که زودتر از همه بیدار میشن و دیر تر از همه می خوابن و زیر سرشون به جای بالش ، “کتاب” هست
.
سلامتی کسایی که اگه خواب هم باشن کابوس “کنکور” ولشون نمی کنه
.
سلامتی کسایی که یک سال تلاش می کنن تا سرنوشتشون رو توی چهار ساعت رقم بزنن
.
سلامتی کسایی که تو اوج نیاز ، همه بهشون به چشم “کیسه پول” نگاه می کنن
.
سلامتی کسایی که برای رسیدن به آرزوهاشون ” پشت کنکور ” می مونن اما کنکور بی رحمانه سخت تر میشه
.
️سلامتی کسایی که “دقت و سرعتشون” باید از یک ورزشکار هم بیشتر باشه ، اطلاعاتشون هم از ده تا معلم
.
سلامتی کسایی که طبیعت گردیشون شده “خیلی سبز” ، مسافرتشون شده “دور دنیا در چهار ساعت”
.
????سلامتی کسایی که دوستاشون همش مهمونی و تفریح میرن ، اما اونا می مونن خونه تا یک “تست” بیشتر حل کنن
.
سلامتی کسایی که باید حواسشون به هر سه جا باشه ؛ گذشته ی بد ، حال سخت و آینده روشن
.
️سلامتی کسایی که برای حل همه مشکلاتشون ، همیشه چهارتا گزینه دارن که فقط یکیش درسته
.
➖سلامتی کسایی که کارهای درستشون به خاطر زدن یک تست اشتباه ، “منفی” میشه
.
 ❤️❤️❤️سلامتی ماهایی که بعدا بدنه این تقویم رو میسازیم ؛ 
دانشجو میشیم ، پزشک میشیم ، مهندس میشیم ، وکیل میشیم ، پرستار میشیم و …
اما این روزها رو هیچوقت فراموش نمی کنیم …
روزهایی که بین ما و رسیدن به چیزی که می خواستیم، دویست و اندی تست با ربط و بی ربط وجود داشت !

لطفا اگر بعد از خوندن این متن یه کم و فقط یه کم دلتون برای ما کنکوری ها سوخت از ته دلتون برامون دعا کنید...
استرسی که ما تو این روزا داریم هبچ کس به جز خودمون نمیتونه درک کنه>_<

  242695

پسربچه ي هفت ساله در اتاق خوابش، سرگرم چسباندنِ کله ي کنده شده ي آدم آهنیِ اسباب بازي اش است. لحظاتی بعد صداي درگیري لفظیِ پدر و مادرش را بیرون از اتاق می شنود. خود را به درِ اتاق نزدیک کرده و با دقت داد و فریادها و فحاشی ها را گوش می کند. تنش و درگیري رو به پایان می رود و پسربچه با آدم آهنیِ اسباب بازي در دستش رفته و روي تخت خواب دراز می کشد. اسباب بازي را مقابل نگاهش می گیرد و به آن خیره می شود. لحظاتی بعد، کله ي آدم آهنی را که چسبانده بود، دوباره از جایش می کَند و بعد دست ها و سپس پاهاي اسباب بازي را از جاي درمی آورد و روي سینه اش نگه می دارد و نگاهش را به سقف می دوزد. صداي درگیري پدر و مادر همچنان به گوش می رسد.

  242594

سلام به همه !من الان که تایپ میکنم و معلوم نیست کی تایید شه دو ساعت دیگه امتحان خرداد ماه علوم دارم و فقط به عشق فورجوک و شما اومدم پست میزارم کله سحر .این داستان کوتاه از زندگی منه .من یکی از دوستام تو یه مجتمع زندگی میکنه که داستانای جالبی داره اما الان باید برم پای درسم و کوتاهشونو میگم.یکی از بچه ها به شدت شیفته ی این دوست بنده شده اما دوستم اهمیتش نمیده.من دلم برای قیافه ی مظلومش سوخت و به دوستم که لقبش چار چشمی گفتم یه مدت با این بگرده ولی بش نگه کار من بود.با یه دوست دیگش راضیش کردیم.اما یه روز تو پارک من به ایشون گفتم دنبالمون نیاد چون با دوستم حرف داشتم و بعد گفت به من ربط نداره الان میخام براش بگم که چیکار کردم و بگم اگر بهم بی ربطه همه تاثیراتم باید از بین بره.هرکی موافق کارمه لایک کنه لطفا این یه نظر سنجیه .فورجوک تایید کن لطفا نیاز به دونستن نظرای بیشتری دارم.

  242580

دخترک ذوق زده از اینکه فهمیده پسر هم دوستش دارد
با مخالفت پدر برای ازدواج با آن پسر روبر میشود
چون پسرک خانه نداشت
یکسال گذشت پسر کار خوب پیدا کرد
خانه دار شد
پدر راضیست
اما پسر دلش جای دیگر گیر کرده و دخترک مبهوت از عشق پسر که میگفت تا آخر با اوست
این است زندگی sama
زمان همه چیزو عوض میکنه و صبر کردن همیشه نتیجه مطلوب نداره گاهی نابودت میکنه و تو میمونی و ی دنیا تنهایی چون دیگ همه رو شناختی

  242540

#واسه خداکه دیگه نمیشه بهونه آورد

 ﺍﻣﺎﻡ ﺻﺎﺩﻕ )ع(: ﺭﻭﺯ ﻗﯿﺎﻣﺖ ﮐﻪ ﻣﯿﺸﻮﺩ ﺯﻥ ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺯﯾﺒﺎﺋﯿﺶ ﺑﻪ ﻓﺘﻨﻪ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﺍﺳﺖ ﺑﯿﺎﻭﺭﻧﺪ ﺁﻥ ﺯﻥ ﮔﻮﯾﺪﭘﺮﻭﺭﺩﮔﺎﺭﺍ ﺗﻮ ﻣﺮﺍ ﺯﯾﺒﺎ ﺁﻓﺮﯾﺪﯼ ﻭ ﺑﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﺧﺎﻃﺮ ﻣﻦ ﮔﺮﻓﺘﺎﺭ ﻓﺘﻨﻪ ﻭ ﮔﻨﺎﻩ ﺷﺪﻡ ﺳﭙﺲ ﺣﻀﺮﺕ ﻣﺮﯾﻢ(ﻉ)ﺭﺍ ﺭﻭﺑﺮﻭﯾﺶ ﺁﻭﺭﻧﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺍﻭ ﮔﻮﯾﻨﺪﺁﯾﺎ ﺗﻮ ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ ﯾﺎ ﺣﻀﺮﺕ ﻣﺮﯾﻢ(ﻉ)ﻣﺎ ﺍﻭﺭﺍ ﺯﯾﺒﺎ ﺁﻓﺮﯾﺪﯾﻢ ﻭ ﺩﭼﺎﺭ ﻓﺘﻨﻪ ﻭ ﮔﻨﺎﻩ ﻧﮕﺸﺖ ﻭ ﻫﻢ ﭼﻨﯿﻦ ﻣﺮﺩ ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺯﯾﺒﺎﺋﯿﺶ ﺑﻪ ﻓﺘﻨﻪﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﺑﯿﺎﻭﺭﻧﺪ ﻭ ﺁﻥ ﻣﺮﺩ ﮔﻮﯾﺪ ﭘﺮﻭﺭﺩﮔﺎﺭﺍ ﺗﻮ ﻣﺮﺍ ﺯﯾﺒﺎ ﺧﻠﻖ ﮐﺮﺩﯼ ﻭ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺟﻬﺖ ﺯﻧﺎﻥ ﺑﻪ ﺳﻮﯼ ﻣﻦ ﻣﺎﯾﻞ ﺷﺪﻧﺪﻭ ﻣﺮﺍ ﺑﻪ ﺯﻧﺎ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻨﺪ ﯾﻮﺳﻒ(ﻉ)ﺭﺍ ﻧﺰﺩﺵ ﺁﻭﺭﻧﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺍﻭ ﮔﻮﯾﻨﺪﺗﻮ ﺯﯾﺒﺎﺗﺮﯼ ﯾﺎ ﺍﯾﻦ؟ﻣﺎ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺯﯾﺒﺎ ﺧﻠﻖ ﮐﺮﺩﯾﻢ ﻭ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﺣﺎﻝ ﺑﻪ ﮔﻨﺎﻩ ﻧﯿﻔﺘﺎﺩ.ﻭ ﻫﻤﭽﻨﯿﻦ ﻣﺮﺩ ﺑﻼ‌ ﻭ ﮔﺮﻓﺘﺎﺭﯼ ﺩﯾﺪﻩ ﺍﯼ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺍﺑﺘﻼ‌ﯾﺶ ﺑﻪ ﺑﻼ‌ ﻭ ﮔﺮﻓﺘﺎﺭﯼ ﺑﻪ ﻓﺘﻨﻪ ﻭ ﮔﻨﺎﻩ ﺍﻓﺘﺎﺩﻫ ﺒﻮﺩ ﺁﻭﺭﻧﺪﺁﻥ ﺷﺨﺺ ﮔﻮﯾﺪﭘﺮﻭﺭﺩﮔﺎﺭﺍ ﺑﻼ‌ ﺭﺍ ﺑﺮ ﻣﻦ ﺳﺨﺖ ﮐﺮﺩﯼ ﺗﺎ ﺩﭼﺎﺭ ﻓﺘﻨﻪ ﻭ ﮔﻨﺎﻩ ﺷﺪﻡ ﭘﺲ ﺣﻀﺮﺕ ﺍﯾﻮﺏ(ﻉ)ﺭﺍ ﺑﯿﺎﻭﺭﻧﺪ ﻭ ﺑﺪﺍﻥ ﺷﺨﺺ ﮔﻮﯾﻨﺪﺁﯾﺎ ﺑﻼ‌ﯼ ﺗﻮ ﺳﺨﺖ ﺗﺮ ﺑﻮﺩ ﯾﺎ ﺑﻼ‌ﯼ ﺍﯾﻦ؟او ﻫﻢ ﮔﺮﻓﺘﺎﺭ ﺑﻼ‌ ﺷﺪ ﻭﻟﯽ ﺑﻪ ﮔﻨﺎﻩ ﻧﯿﺎﻓﺘﺎﺩ.

قبلی12345...152بعدی