دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

داستان کوتاه

  256338

من نیاز دارم به دنیایی دیگر کوچ کنم
با کم شدن جاذبه
پرواز به آسمان
بچرخم و بگردم و دور شوم از زمین
جایی در آسمان ها فرود بیام
در سیاره ای که ابرهایش مثلثی شکل باشند
رودخانه هایش نارنجی
درختانش نقره ای
آسمانش سفید و زمینش همیشه سبز
کوه هایش قرمز که با نور آبیِ خورشید سایه ی بنفش رو پدیدار کند
کبوترانش طلایی
روی شانه ی هرکسی بنشینند آرزویش محقق شود
آفتابگردانش آبی فیروزه ای و پروانه هایش زرد و خاکستری غروب ها از ابرهای مثلثی برف لاجوردی ببارد و تمام شب انعکاس ماهتاب را بر آبی لاجوردی تماشا کنی
موجوداتش ناشناخته و ضد آدمیانی که تا حال دیده ام
چشمان زیاد و دو بال داشته باشند
قلبهایشان سفید و بیرون باشد و تپش هایشان قابل شمارش
افکارشان روی بال هایشان نمایان شود
و هر زمان که عاشق شوند قلبشان قرمز شود
شاید
شاید موجودی
دور تر از این مرزها مرا عاشق شود
مرا زندگی کند
و مرا با قلب قرمز بخواهد
من نیاز دارم به دنیایی دیگر کوچ کنم...

《کیان_آشفته》

  256293

یک روز این گودزیلای ما( خواهرم مهسا ۶سالشه) میاد میگه بیا میخوام برات داستان مهدکودکمو برات آقا این قد می میگه آخری مغز منو میپوکونه (در حالی که من از مدرسه اومدم و گوش نمی دم) میگم مهسا توروخدا دیگه حرف نزن وقتی اینجوری گفتم چند تا‌ حرف و فحش نثارم کرد بعد حالاا وقتی میگم اه مامانم از اون ور میگه آخی عزیزم بمیرم واست بعد میگم مامان با من بودی میگه خفه شو خرس گنده هی داری اونو اذیت میکنی برو تو اتاقت بعد خواهرم میگه آره کسافت یعنی اینه یقوطی که ماشین میره روش پرس میشه‌ اونجور حالتی بهم دست داد بعد منم که دیگه وقتی حرفی واسه گفتن ندارم میرم تو اتاقم گریه میکنم البته بعضی اوقات بهدش میگیرم میخوابم انگار که هیچی نشده. من: o.O گودزیلا: :)))))). مامانم: :/ سازمان همایت از کودکان: :D

  256095

واقعی...

من ، مثل همه پسر ها ، دوست داشتم یه سری ببینم دوست دختر داشتن چطوریه؟ اصلا چیه که این قدر منع میشه؟
خلاصه یکی رو پیدا کردم و شروع کردم به چت . از این در و اون در حرف زدن.
بعد یکی دو هفته مامان و داداشم فهمیدن ... وای جنگ جهانی سوم.... شروع کردن به داد و بیداد و... . منم خودمو زدم به موش مردگی که تموم کنید، من مثل بقیه کنجکاو بودم و این حرف ها
باسه در رفتن از حرف و سرکوفت هاشون ، سرمو گرفتم که یعنی سرم درد گرفت تموم کنید . ولی بازم داشتن سر کوفت می زدن ؛ شاید بی رحمانه باشه ولی اصلا احساس ناراحتی نداشتم .
بعد نیم ساعت ، بالاخره تموم شد... موقع رفتن به اتاقم ، مامانم ، با تمام نارحتیش، یه قرص بهم داد و گفت : بیا . باسه سر دردت....
به خدا قسم ، کل دنیا آوار شد روم... بی اختیار چشام سیاهی رفت....
کلید اسرار تعریف نمی کنم ... نمی گم که دوست با جنسیت مخالف نداشته باشید . میگم وقتی می گن بهشت زیر پاشه ، نگید با این غذاش؟؟؟ با سوپ به عنوان غذا اوردن؟ نگید با این همه غر غر؟
مراقبش باشید...

  256007

متن زیباییه بخونیدش
‍ "كريستف نيومن" ﺳﺮﺑﺎﺯ ﺁﻟﻤﺎﻥ ﺷﺮﻗﯽ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﮐﻮﺩﮎ ﺟﺎﻣﺎﻧﺪﻩ ﺍﺯ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﺍﺵ ﺳﯿﻢ ﺧﺎﺭﺩﺍﺭ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﺑﺮﻟﯿﻦ ﺭﺍ ﮐﻨﺎﺭ ﺯﺩ.
ﺍﯾﻦ ﺳﺮﺑﺎﺯ ﺑﻪ ﺩﻟﯿﻞ ﺧﯿﺎﻧﺖ ﺑﻪ ﮐﺸﻮﺭ ﺍﻋﺪﺍﻡ ﺷﺪ.

ﻣﺘﻦ ﺯﯾﺮ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺍﯼ ﺩﺭ ﺩﻓﺘﺮ ﯾﺎﺩﺍﺷﺖ ﺍﯾﻦ ﺳﺮﺑﺎﺯ ﺍﺳﺖ :
ﮔﺎﻫﯽ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺑﻮﺩﻥ ﮔﻨﺎﻩ ﺑﺰﺭﮔﯿﺴﺖ. ﺍﮐﻨﻮﻥ ﻣﯽﺩﺍﻧﻢ ﺑﺨﺎﻃﺮ ﮐﻤﮏ ﮐﺮﺩﻥ ﺑﻪ ﮐﻮﺩﮐﯽ ﺑﯿﮕﻨﺎﻩ ﮐﻪ ﺑﺎﺯﯾﭽﻪ ﺟﻨﮓ ﻭ ﺧﺸﻮﻧﺖ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ ﻓﺮﺩﺍ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﻃﻠﻮﻉ ﺁﻓﺘﺎﺏ ﻣﺮﺍ به دﺳﺘﺎﻥ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﻣﯽﺳﭙﺎﺭﻧﺪ.
ﻣﯿﺪﺍﻧﻢ ﮐﻪ ﺍﻧﺴﺎﻧﯿﺖ ﻫﺮﮔﺰ ﻧﻤﯿﻤﯿﺮﺩ ﻭﻟﯽ ﺑﺪﺍﻧﯿﺪ ﮐﻪ ﮔﺎﻫﯽ ﺍﻧﺴﺎﻧﯿﺖ ﮔﻨﺎﻩ ﺑﺰﺭﮔﯿﺴﺖ.
ﻣﺠﺴﻤﻪ ﺍﯾﻦ ﺳﺮﺑﺎﺯ ﺩﺭ 70 ﮐﺸﻮﺭ ﺩﻧﯿﺎ ﺳﺎﺧﺘﻪ ﺷﺪ ﻭ 317 ﺧﯿﺎﺑﺎﻥ ﺩﺭ ﺩﻧﯿﺎ به ناﻡ ﺍﯾﻦ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺑﺰﺭﮒ ﻧﺎﻣﮕﺬﺍﺭﯼ ﺷﺪ ﻭ ﺁﻥ ﮐﻮﺩﮎ ﻫﻢ ﺑﻨﯿﺎﻧﮕﺬﺍﺭ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﯾﻦ ﺑﻨﯿﺎﺩﻫﺎﯼ ﺧﯿﺮﯾﻪ ﺩﺭ ﮐﺸﻮﺭ ﺁﻟﻤﺎﻥ ﺷﺪ.
ﺍﺯ ﺧﻮﺩﺗﺎﻥ ﺍﻧﺴﺎﻧﯿﺖ ﺑﻪ ﯾﺎﺩﮔﺎﺭ ﺑﮕﺬﺍﺭﯾﺪ ﻧﻪ ﺍﻧﺴﺎﻥ...

  255984

توی چندتا راهروی پیچ در پیچ دارم میرم که تهش رسید به یک حموم خرابه که خیلی شبیه ی خونه جنیانِ همجا تارعنکبوت بسته و از روی دیوارهای خراب سایه های بی شکل رد میشه اما توش یک بخاری روشنِ و چراغ نیمه سوز و آب حموم هم کاملا گرمِ خلاصه با کلی ترس و لرز توی همون حموم خرابه خودم رو میشورم و وقتی از پیچ در پیچ های راه رو بیرون میام میرسم به یک حموم عمومی شیک و مجلل که تازه استخرو سنا و سرسره ابی هم داره توش هم پر از ادم های معمولی هستن که دارن صفا میکنن یهو یکی میاد جلو بهم گفت از کجا اومدی گفتم من ته این راه روها بودم یک حموم خرابه بود گفت اصلش اینجاست دادا اشتباه رفتی اونجا خیلی ساله درش قفله -_- اومدم جلوتر داره بهم نگاه میکنه که یهو یک لحظه برق خاموش و روشن شد و دوباره دیدم همه جا خرابست و من دوباره توی همون حموم خرابم -_- از خواب پریدم...

  255976

قبل از ازدواج
پسر: بالاخره موقعش شد. خیلی انتظار کشیدم.
دختر: می‌خوای از پیشت برم؟
پسر: حتی فکرشم نکن!
دختر: دوسم داری؟
پسر: البته! هر روز بیشتر از دیروز!
دختر: تا حالا بهم خیانت کردی؟
پسر: نه! برای چی میپرسی؟
دختر: منو می بوسی؟
پسر: معلومه! هر موقع که بتونم.
دختر: منو میزنی؟
پسر: دیوونه شدی؟ من همچین آدمی‌ام؟!
دختر: میتونم بهت اعتماد کنم؟!
پسر: بله
دختر: عزیزم!

پس از ازدواج
کاری نداره! از پایین به بالا بخون

  255894

هر وقت دیدی یكی بهت محبت میكنه بدون اینكه درخواست هایی ازت داشته باشه كه ازارت میدن نمیخواد مدام تو رو عوض كنه و خودتو همون طور كه هستی میخواد بدون اون دوست خوبیه
هر وقت دیدی یكی بهت محبت میكنه اما مدام دلت و میشكنه و اذیتت میكنه و میخواد تغییرت بده بعد میگه تقصیر من نیست مشكل از اطرافیانمه از شرایطمه از خودمه بدون دوست نداره و دنبال سواستفاده ست دنبال افكار كثیفشه دنبال شهرت تویه دنبال پول تویه دنبال استفاده از اسمته دنبال هر چی هست جز خود واقعیت چون از تو بدش میاد دوست داره تو خودت نباشی و یكی دیگه باشی اون به خود واقعیت حسادت میكنه برای همین میخواد تغییرت بده و تو رو تبدیل یه اون شخصیت كثیفی كه تو ذهنشه كنه اون حسوده از این رابطه بیا بیرون هیچ ادمی هیچ وقت قرار نیست عوض بشه تو همونی كه هستی خوبی اون همونی كه هستی رو نمیخواد هر چی بیشتر بمونی فقط بیشتر غرق میشی باتلاق شخصیت این جور ادما هیچ وقت تبدیل به اقیانوس نمیشه

  255851

میخواهم بخشی از شوخی های زندگیم را برایتان بگوییم چون راستش را بخواهید آنقدر با من شوخی شده که میخواهم چندتایی را برایتان شرح دهم...بگذارید از ابتداییش برایتان بگویم...بهار بود...اولین فصل سال که در بیستمین روز از اولین ماهش اولین شوخی زندگیم رقم خورد و من به دنیا آمدم...شوخی بدترش آن بود که از بین ۵ قاره و ۲۰۵ کشور به رسمیت شناخته شده در ایران به دنیا آمدم...چون از بعد از اولین شوخی زندگی یَم از هر چه شوخی بود بدم آمد و ایران کشوری بود که در آن مدام با تو شوخی هایی از این قبیل می شد...
از همان ابتدا که به دبستان رفتیم تحصیل به جای لذت برایمان کابوس شد،و به جای ایجاد علاقه در ما تنفر برانگیخت و این شد که به جای یاد گرفتن از ترس نمره فقط حفظ کردیم و معلمان هم به همین راضی بودند...دبیرستانی شدیم و به قصد پزشکی همه تجربی خواندیم و میلیونها صرف کتاب تست و مشاور و معلم و آزمون های گاج و قلم چی کردیم و کلی هم استرس کشیدیم و تهش هم یک عده دیگر با سهمیه هایشان صندلی های پزشکی را پر کنند و ما ماندیم و آرزوهایی که تنها رد خاکستری از آنها به جا ماند...سهم عظیم انقلاب از آن شهیدان و جانبازان است...دُرست...اما بهتر نیست که به جای سهمیه در نتیجه کنکور به آنها سهمیه هایی در بازه کنکوری خواندنشان دهند؟از جمله بهترین کتاب ها و معلم های خصوصی و پانسیون ها و تقبل تمام هزینه هایشان تا خود تلاش کنند و به جایگاهی که لایقش هستند برسند؟
شوخی دیگری که از بدو ورودمان به دانشگاه با ما میشود این است که از همان ابتدا کافور به خوردمان میدهند...شما را نمی دانم اما تصور من این است که آنها مارا یک دسته گوسفند پنداشته اند که اگر کافور به خوردمان مدهند خود توانایی کنترل غرایزمان را نداریم و احتمالا کاری دست خود میدهیم...اما به خدا سوگند که ما قدرت تفکر و اندیشه کردن را داریم...شوخی دیگر ایرانی بودن این است که نه برای سالها اگر حتی ساعتی هم بخوابی حسی همانند اصحاب کهف خواهی داشت...و ایران جایی است که تو در حیطه تسلط خود میتوانی یک دیکتاتور باشی...از راننده تاکسی که دستگیره پنجره عقب را در می آورد تا مسئولی که برای خاموشی مخالفت مردم اینترنت را از آنان میگیرد...شوخی دیگر ایرانی بودن این است که مدام منت میگذارند که امنیت جانی داری و هر بار که اخبار نگاه میکنیم خبرها و آمار ها حاکی از این است که تا پایان سال میلادی جاری قتل و تجاوز در آمریکا بیکاری و بحران اقتصادی در اروپا قحطی و خشک سالی در آفریقا و سیل و سونامی در شرق آسیا آنان را فلج میکرد و این درحالی بود که با تلاش مسئولین ما هیچ مشکلی نداشتیم و حال همه ملت ایران خوب است...
راستی آیا حال همه ما خوب است؟
بله...البته که خوب است...مگر میشود اخبارها و آمارها به ما دروغ بگویید؟!
حال همه ما خوب است...اما تو...باور نکن...

  255841

وﻗﺘﯽ ﺑﭽﻪ ﺑﻮﺩﻡ ﻣﻮﺵ ﻫﺎﯼ ﺻﺤﺮﺍﺋﯽ ﺑﻪ ﻣﺰﺭﻋﻤﻮﻥ ﺣﻤﻠﻪ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﻭ ﺗﻤﺎﻡ ﻣﺤﺼﻮﻝ ﻫﺎﻣﻮﻥ ﺭﺍ ﺧﻮﺭﺩﻧﺪ.
ﻣﺎﺩﺭ ﺑﺰﺭﮔﻢ ﭼﻨﺪ ﺗﺎﺷﻮﻥ ﺭﺍ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ ﺗﻮﯼ ﯾﮏ ﻗﻔﺲ ﻭ ﺑﻬﺸﻮﻥ ﻏﺬﺍ ﻧﺪﺍﺩ ﺗﺎ ﺍﺯ ﮔﺸﻨﮕﯽ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﻫﻢ ﺩﯾﮕﻪ ﺭﺍ ﺑﺨﻮﺭﻧﺪ .
ﺩﻭ ﺳﻪ ﺗﺎ ﻣﻮﺷﯽ ﮐﻪ ﺁﺧﺮ ﺳﺮ ﻣﻮﻧﺪﻧﺪ ﺭﺍ ﺁﺯﺍﺩ ﮐﺮﺩ .
ﺑﻬﺶ ﮔﻔﺘﻢ: ﻣﺎﺩﺭ ﺑﺰﺭﮒ ﭼﺮﺍ ﺁﺯﺍﺩﺷﻮﻥ ﻣﯿﮑﻨﯽ؟
ﮔﻔﺖ : ﺍﯾﻦ ﻫﺎ ﺩﯾﮕﻪ ﻣﻮﺵ ﺧﻮﺭ ﺷﺪﻧﺪ ﻭ ﻫﺮ ﻣﻮﺷﯽ ﻭﺍﺭﺩ ﻣﺰﺭﻋﻪ ﺑﺸﻪ ﺗﯿﮑﻪ ﺗﯿﮑﻪ ﺍﺵ ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ !

این ﺣﮑﺎیت ﺗﻠﺦ مثالی برای جوامع ﺁﻓﺖ ﺯﺩﻩ‏ است
ﻣﻮﺍﻇﺐ ﺑﺎﺷﯿﻢ برای یک لقمه نان به چاپیدن همدیگر عادت نکنیم

*(*9*)*

  255574

ميگويند:
سفير انگلیس در دهلى از مسيری در حال گذر بود، که يك جوان هندی، لگدی به گاوی ميزند ، "گاوی كه درهندوستان مقدس است "!
فرماندار انگلیسی پياده شده وبسوی گاو ميدود و گاو را ميبوسد و تعظیم میکند!
بقيه مردم حاضر كه ميبينند يك غريبه اينقدر گاو را محترم ميشمارد، در جلوى گاو ، سجده ميكنند و آن جوان را بشدت مجازات ميكنند.
همراه فرماندار با تعجب ميپرسد:
چرا اين كار را كرديد؟!
فرماندار ميگويد:
لگد اين جوان آگاه، ميرفت كه فرهنگ هندوستان را هزار سال جلو بياندازد، ولی من نگذاشتم!
چه حکایت آشنایی از این روزهای ماست.

  255467

???? دختر یا پسر؛
مسئله این است ...


????در ساختمان ما کمتر پیش میاد درگیری و دعوایی به گوش برسه.... همسایه‌ها اکثراً رعایت می‌کنند،،،، اما دیشب ساعت های 11- 12 بود که شنیدم از توی حیاط صدای داد بی داد میاد.
به شخصه آدم فضولی نیستم اما خب احتیاط هم شرط عقله برای اینکه یه وقت شرّی نباشه که دامنش گریبان ما رو بگیره،
سرم رو از پنجره بردم بیرون ببینم چه خبره که دیدم «آقای مرزداری» همسایه ما در حال مشایعت یك عده ست که همه کراوات زده و شیک و با کفشای فوقِ پاشنه بلند در حال فحاشی و ترک کردن خانه هستند!!!
جالب اینجا بود که گل و شیرینی در دست آقای مرزداری بود و ایشان در برابر تمام فحاشی های مهمانانش که معلوم بود آمدن خواستگاری! سکوت محض بود و هیچ نمی گفت و وقتی رفتند بیرون جلوی چشم شان گل و شیرینی شان را گذاشت دم در و برگشت...
فردای آن روز آقای مرزداری را در پارکینگ دیدم. بعد از سلام و علیک بخاطر سر و صدای دیشب ازم عذرخواهی کرد.
گفتم مساله ای نیست اما عجیب بود از آن چهره‌ها همچون فحاشی های رکیکی! گفت نه عزیزم عجیب نیست... بی اینکه بپرسم قضیه چی بوده خودش شروع کرد به شرح دادن که:
«این جلسۀ سوم بود و همۀ قضایا حل شده بود و آمده بودن که قرار عقد و عروسی بگذاريم.
وقتی همۀ کارها را هماهنگ کردیم و نوشتیم. مادر داماد رو کرد به خانم من گفت خب ایشالله نوگل مان را کی ببریم برای معاینه دکتر؟ خانوم من پرسید هر وقت پدرش بگويد!
من که فکر نمی کردم مساله هماني باشد که فکر می کنم پرسیدم برای چی؟ که گفتن برای معاینه دوشیزگی دیگه...
گفتم هیچ مساله ای نیست.
ایشالله خانوما یه قرار بذارین با دختر من برید برای این مساله ؛آقا داماد هم تشریف بیارن با بنده که بریم برای معاینه...
پدر داماد گفت ببخشید برای چه معاینه ای؟ عدم اعتیاد و اینها رو که رسما میرن و می گیرن...
که گفتم نه خیر!
برای معاینه پیش دکتر متخصص کولورکتال (راست روده و مقعد) که ایشان هم متقابلا گواهی کنند آقا داماد گل ما احیانا اعتیاد به رابطۀ مقعدی نداشته باشن...
و بعد از اونش را خودتان می توانيد حدس بزنید»

گفتم بله
و مدت هاست که دارم به این موضوع فکر می‌کنم که کاش واقعا تمام پدران و مادران دختران این سرزمین جسارت آقای مرزداری را داشتند و مقابل این توهین بی شرمانه و در خواست گواهی بکارت از دختران به همین شکل ایستادگی می کردند و شدت وقاحت این موضوع را به همین صورت نمایان می‌ساختند.
چه اینکه واقعا هم همین است و درخواست گواهی دوشیزگی به همان اندازه زننده ست که درخواست گواهی سلامت کولورکتال!


???? قسمتی از رمان "چاه بابل"
✍ رضا قاسمی

  255381

یه بارم یه دختری بود خیلی کوچیک بود خیلی...
شاد بودو حاضر جواب... میگفتن چه خوبه همیشه میخنده...
دختر قصه ما درکش بیشتر از سنش بود خیلی چیزارو درک میکرد ولی همه بهش میگفتن کوچولو همه میگفتن بچه
یه روزی یکی شادیشو از بین برد از همون بچگیش استفاده کرد از سادگیش... شکوندنش از بین بردن دنیای رنگی شو... همونا که میگفتن چه خوبه شاده نابود کردن بچگیشو... شادیشو...
اونایی که میگفتن کوچیکه... نفهمیدن واقعا کوچیکه:) نفهمیدن نیاز دارع یکی پشتش باشه پیشش باشه به حرفاش گوش بده مسخرش کردن نفهمیدن هر حرفشون تو ذهن یه دختر کوچولو چقد میمیونه... دیدن که دیگع نمیخنده زیاد ... دیدن که دیگع شاد نیس تعجب کردن ولی سکوت کردن و رفتن کسی نپرسید چرا؟؟نپرسیدن چتهه؟؟؟ نگفتن ما هستیم! دختر شاد ما تنها بود خیلی... خودشو گم کرده بود توی دنیای ادم بزرگ ها گم شده بود وقتی میدید هم سن وسالاش درگیری ذهنیشون چیه بیشتر احساس ضعف میکرد تصمیمشو گرفته بود میخواست قوی شه از جاش بلند شد موهای کوتاهشو بافت لبخند زد و تنها ادامه داد اینبار اونقدر شاد حاضر جواب نبودکسی پیشش نبود... تنها بود اما جنگید...

  255306

چگونه رژیم نگیریم

نکته اول: همیشه از شنبه شروع کنید چون این شنبه ها هرگز نمیرسند

نکته دوم: عادت ناخنک زدن را فراموش نکنید چون مطمئنا اگر فراموشش کنید روزی 10 کیلو کم میکنید

نکته سوم: اگر بهتان گفتند میوه بخورید حتما بخورید اما به مقدار زیاد که هم حرصشان را دربیاورید وهم پشیمانشان کنید


نکته چهارم و مهمترین نکته:

جمعه ها رژیم تعطیل است بیشتر به خودتان برسید


اولین پستمه امیدوارم جالب باشه

  255290

اینو واس جوانتر ها میگم قضیه عشق اول و اینا کلا توهمه...
وقتی قرار شد جدا بشیم فکر میکردم آخر دنیاست اما نبود سال بعدش رفتم خدمت دو سال تموم شد برگشتم اما هنوز نمرده بودم
اون واسم انگیزه شده بود میخواستم پیشرفت کنم ازدواج کردم یه شغل خوب داشتم همون سال اولی یه ماشین خریدیم سال دومش از مستاجری نجات پیدا کردیم و بعدش هم افتادیم به دنبال خرید ماشین بهتر....
حالا من هرچی دارم خونه ماشین شغل خوب از همه مهمتر یه همسر خوب...
ما همه چی داریم وتقریبا همه چی آماده ست که یه کوچولو خوشمزه زندگیمونو زیباتر کنه فرزندی که اون لیاقتش رو نداشت مادرش بشه
الان همسری دارم وقتی که لبخند میزنه حالم از خنده های عشق اول بهم میخوره...
نمیدونم اون دنیا وجود داره یانه ولی مطمنم همه تاوان اشتباهات شون رو همینجا میدن...اشتباه کرد
من داستان خودم رو نوشتم چیزی که دلم خواست رمان یا انشا نبود که بخوام تا ثیر بزاره...
فقط بدونید هیچ کسی بعد هیچ کس دیگر نمرده ...

  255120

کچل خسته(یه شیرازی خسته)
بچه تر که بودم فکر میکردم جنگ اونقدر که میگن ترسناک نیست ،میگفتم اینا که شهید شدن با میل خودشون بوده و زورکی نبردنشون ، میگفتم ایران با این قدرت نظامی کسی حریفش نمیشه.
تا اینکه یه شب خواب دیدم خانوادگی تو حیاط خونه مادربزرگم نشسته بودیم انار میخوردیم که یهو آژیر هشدار روشن شد،چراغا خاموش شدن و تمام محله بمبارون شد .منم از ترس یه گوشه قایم شدم.
وقتی بیدار شدم موقع نماز بود .توبه کردم گفتم خدایا من تو غفلت این حرفا رو میزدم و نمی دونستم چه خبر بوده توی جنگ ،فهمیدم واقعا کسایی که واسه آرامش ما و وطنشون جون دادن چه قدر شجاع بودن . هنوز ترسم رو توی خواب یادمه ،وحشت مردم و خیلی چیزای دیگه
برای شادی روح شهدا صلوات
(این داستان واقعا اتفاق افتاد مسیر زندگیم رو کاملا عوض کرد)

قبلی12345...157بعدی