منوی کاربری

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

داستان کوتاه

  232159

عالمی در کشتی ای بود ب سوی مقصدی در حرکت...
ناگاه ناخدای کشتی را دید و پس از کمی گفتگو پرسید:
ناخدا علم نحو بلدی؟
ناخدا در جواب گفت:نه...
عالم:پس نصف عمرت برفناست..

مدتی بعد..طوفان شدیدی شد..کشتی در حال غرق شدن بود..

ناخدا سوی عالم کرد و گفت:شنا کردن میدانی؟
عالم:نه...!!
: پس کل عمرت برفناست....

راوی:خخخخ



  231678

گویند شخصی در حال مرگ بود و قبل از مرگش او وصیت کرد: من 17 شتر و 3 فرزند دارم شتران مرا طوری تقسیم کنید که بزرگترین فرزندم نصف آنها را و فرزند دومم یک سوم آنها را و فرزند کوچکم یک نهم مجموع شتران را به ارث ببرند.

وقتی که بستگانش بعد از مرگ او این وصیت نامه را مطالعه کردند متحیر شدند و به یکدیگر گفتند ما چطور می توانیم این 17 شتر را به این ترتیب تقسیم کنیم؟
و بعد از فکر کردن زیاد به این نتیجه رسیدند که تنها یک مرد در عربستان می تواند به آنها کمک کند،
بنابراین آنها به نزد امام علی رفتند تا مشکل خود را مطرح کنند
حضرت فرمود: رضایت می دهید که من شترم را به شتران شما اضافه کنم آنگاه تقسیم بنمایم.

گفتند: چگونه رضایت نمی دهیم، پس شتر خویش را به شتران اضافه نمود و به فرزند بزرگ که سهمش نصف شتران بود، نه شتر داد. به فرزند دوم که سهمش ثلث شتران بود، شش شتر داد و به فرزند سوم که سهم او یک نهم بود، دو شتر داد و در آخر یک شتر باقی ماند که همان شتر حضرت بود.

  231577

یک بازرگان موفق و ثروتمند ،از یک ماهی گیر شاد که در روستایی در مکزیک زندگی می کرد و هرروز تعدادکمی ماهی صید می کرد و می فروخت پرسید : چقدر طول می کشد تا چند تا ماهی بگیری ؟
ماهی گیر پاسخ داد: : مدت خیلی کمی

بازرگان گفت : چرا وقت بیشتری نمی گذاری تا تعداد بیشتری ماهی صید کنی؟
پاسخ شنید: چون همین تعداد برای سیر کردن خانواده ام کافی است .

بازرگان متعجب پرسید : پس بقیه وقتت را چیکار می کنی؟
ماهی گیر جواب داد: با بچه ها یم گپ می زنم . با آن ها بازی میکنم . با دوستانم گیتار می زنم .

بازرگان به او گفت : اگر تعداد بیشتری ماهی بگیری می توانی با پولش قایق بزرگتری بخری و با درآمد آن
قایق های دیگری خریداری کنی آن وقت تعداد زیادی قایق برای ماهیگیری خواهی داشت .

بعد شرکتی تاسیس می کنی و این دهکده کوچک را ترک می کنی و به مکزیکوسیتی می روی و
بعدها به نیویورک وبه مرور آدم مهمی می شوی .
ماهی گیر پرسید : این کار چه مدتی طول می کشد و پاسخ شنید : حدودا بیست سال .

و بازرگان ادامه داد: در یک موقعیت مناسب سهام شرکتت را به قیمت بالا میفروشی و این کار میلیون ها دلار نصیبت می کند.

ماهی گیر پرسید : بعد چه اتفاقی می افتد ؟
بازرگان جواب داد : بعد زمان باز نشستگیت فرا می رسد . به یک دهکده ی ساحلی می روی برای تفریح ماهی گیری میکنی . زمان بیشتری با همسر وخانواده ات می گذرانی و با دوستانت گیتار می زنی و خوش میگذرانی.

ماهی گیر با تعجب به بازرگان نگاه کرد
اما آیا بازرگان معنای نگاه ماهی گیر را فهمید

  231454


چند روز پیش برای خرید شیرینی به یک قنادی رفتم. پس از انتخاب شیرینی، برای پرداخت مبلغ آن به صندوق مراجعه کردم. آقای صندوقدار مردی حدودا ۵۰ ساله به نظر می رسید. با موهای جوگندمی، ظاهری آراسته
القصه…، هنگام وزن کردن شیرینی ها، اتفاقی افتاد عجیب غریب! اتفاقی که سالهاست شاهدش نبودم.

آقای شیرینی فروش جعبه را روی ترازوی دیجیتال قرار داد، بعد با استفاده از جدول مقابلش وزن جعبه را از وزن کل کم کرد.
یعنی در واقع وزن خالص شیرینی ها (Net Weight) را به دست آورد.
سپس وزن خالص را در قیمت شیرینی ضرب کرد و خطاب به من گفت: «۲۸۰۰ تومان قیمت شیرینی به اضافه ۵۰ تومان پول جعبه می شود به عبارتی ۲۸۵۰ تومان»

نمی دانم مطلع هستید یا خیر! ولی بیشتر شیرینی فروشی های شهرمان، جعبه را هم به قیمت شیرینی به خلق الله می فروشند. و اصلا راستش را اگر بخواهید بیشترشان معتقدند که بیش از نیمی از سودشان از این راه است.
اما فروشنده مذکور چنین کاری نکرد. شیرینی را به قیمت شیرینی فروخت و جعبه را به قیمت جعبه. کاری که شاید در ذهن شمای خواننده عادی باشد ولی در این صنف و در این شهر به غایت نامعمول و نامعقول!

رودربایستی را کنار گذاشتم و از فروشنده پرسیدم: «چرا این کار را کردید؟!»
ابتدا لبخند زد و بعد که اصرار مرا دید، اشاره کرد که گوشم را نزدیک کنم. سرش را جلو آورد و با لحن دلنشینی گفت: «وای بر کم فروشان! داد از کم فروشی! امان از کم فروشی!»
پرسیدم: «یعنی هیچ وقت وسوسه نمی شوید؟!! هیچ وقت هوس نمی کنید این سود بی زحمت را…» حرفم را قطع می کند: «چرا! خیلی وقتها هوس می کنم. ولی این را که می بینم…»
و اشاره می کند به شیشه میز زیر ترازو.
چشم می دوزم به نوشته زیر شیشه:
«امان از لحظه غفلت که شاهدم هستی!»

  231420

مردی در کنار جاده، دکه ای درست کرد و در آن ساندویچ می فروخت. چون گوشش سنگین بود، رادیو نداشت، چشمش هم ضعیف بود، بنابراین روزنامه هم نمی خواند.
او تابلویی بالای سر خود گذاشته بود و محاسن ساندویچ های خود را شرح داده بود.خودش هم کنار دکه اش می ایستاد و مردم را به خریدن ساندویچ تشویق میکرد و مردم هم می خریدند....
...

کارش بالا گرفت لذا او ابزار کارش را زیادتر کرد. وقتی پسرش از مدرسه نزد او آمد .... به کمک او پرداخت.

سپس کم کم وضع عوض شد.
پسرش گفت: پدر جان، مگر به اخبار رادیو گوش نداده ای؟ اگر وضع پولی کشور به همین منوال ادامه پیدا کند کار همه خراب خواهد شد و شاید یک کسادی عمومی به وجود می آید. باید خودت را برای این کسادی آماده کنی.

پدر با خود فکر کرد هر چه باشد پسرش به مدرسه رفته به اخبار رادیو گوش می دهد و روزنامه هم می خواند پس حتماً آنچه می گوید صحیح است.
بنابراین کمتر از گذشته نان و گوشت سفارش داده و تابلوی خود را هم پایین آورد و دیگر در کنار دکه خود نمی ایستاد و مردم را به خرید ساندویچ دعوت نمی کرد.
فروش او ناگهان شدیداً کاهش یافت.
او سپس رو به فرزند خود کرد و گفت: پسرجان حق با توست.
کسادی عمومی شروع شده است.

آنتونی رابینز یک حرف بسیار خوب در این باره زده که جالبه بدونید: اندیشه های خود را شکل ببخشید در غیر اینصورت دیگران اندیشه های شما را شکل می دهند. خواسته های خود را عملی سازید وگرنه دیگران برای شما برنامه ریزی
می کنند.

  231231

علاقه خاصی هم نسبت به حضرت فاطمه زهرا(سلام الله علیها)داشت هم نسبت به سادات وفرزندان ایشان عجیب هم احترام هرسیدی رانگه می داشت یادم نمی اید توی سنگرچادرخانه یاجای دیگریباهم رفته باشیم او زودتراز من واردشده باشدحتی سعی می کردجلوتراز من قدم برنداردیک بار هم خواستیم برویم جلسه پشت دراتاق که رسیدیم طبق معمول مرافرستادجلو وگفت:بفرما.نرفتم تو.بهش گفتم:اول شما برو.لبخندی زدوگفت:توکه میدونی من جلوتر ازسیدجایی واردنمی شوم .به اعتراض گفتم حاج اقا این جا دیگه خوبیت نداره که من اول برم!گفت:برای چی؟گفتم ناسلامتی شمافرمانده هستی این جاهم جبهه است وبالاخره بایدابهت وپرستیژفرماندهی حفظ بشه.مکثی کردم و زود ادامه دادم این که من جلوتربرم پرستیژشماروپایین میاره.
خندیدوگفت:اون پرستیژی که می خوادبا بی احترامی به سادات باشه می خوام اصن نباشه!!
خاطره ای ازشهید دلاور عبدالحسین برونسی ازسیدکاظم حسینی

  231217

من: حاج آقا، میشه بگی ساعت چنده؟
حاج آقا: خیر، نمیشه.
من: چرا؟ چی میشه اگه بگی؟
حاج آقا: خیلی چیزهای میشه که نباید بشه.
من: مثلا چی؟
حاج آقا: اگه بگم ساعت چنده، ممکنه ازم تشکر کنی و فردا باز بیایی بگی ساعت چنده..
من: راست میگی، پس چه اشکالی داره اگه بازم بپرسم؟
حاج آقا: ممکنه چند بار دیگه همدیگر را ببینیم و تو آدرس خونمون ازم بپرسی
من: ممکنه، مگه اشکال داره؟
حاج آقا: بله اشکال داره، ممکنه یه روز بیایی خونمون، بگی از اینجا رد میشدم، گفتم سر به حاج آقا بزنم و یه احوال پرسی بکنم، منم بگم بریم داخل و یه چای تازه دم بخوریم و تو هم قبول بکنی.
من: مهمان حبیب خداست، مگه تو از مهمان خوشت نمیاد؟
حاج آقا: خوشم میاد، ولی ممکنه وقتی چای را خوردی، بپرسی کی این چای خوشمزه را دم کرده، منم بگم دخترم.
من: شاید..
حاج آقا: ممکنه چند بار دیگر بیای خونمون و با دخترم آشنا بشی و بدونی که دخترم تو دانشگاه درس میخونه.
من: شاید اتفاق بیوفته، ولی من تو این آشنا شدن اشکالی نمیبینم..
حاج آقا: تو اشکال نمیبینی، ولی در واقع آشنا شدنتون خیلی اشکال بزرگیه..
من: چجوری؟
حاج آقا: شاید چند بار بری دانشگاه، با دخترم همدیگر را ببینید و تو این چند بار همدیگر را دیدن عاشق همدیگر بشن و پیشنیهاد کنن با هم ازدواج کنن.
من: خدا هم با ازدواج جوونها خوشش میاد، پس چرا تو با ازدواج اشکال داری؟
حاج آقا(با عصبانیت): اشکال ندااااارم، ولی هیچ وقت راضی نیستم دخترم با پسری ازدواج کنه که ساعت نداشته باشه تو دستش کنه.

  230809

آرتور اش، قهرمان افسانه‌ای تنیس هنگامی که تحت عمل جراحی قلب قرار گرفت، با تزریق خون آلوده، به بیماری ایدز مبتلا شد؛
طرفداران آرتور از سرتاسر جهان نامه‌هایی محبت‌آمیز برایش فرستادند
یکی از دوستداران وی در نامه‌ی خویش نوشته بود: "چرا خدا تو را برای ابتلا به چنین بیماری خطرناکی انتخاب کرده؟"

آرتور اش، در پاسخ این نامه چنین نوشت: "در سرتاسر دنیا بیش از پنجاه میلیون کودک به انجام بازی تنیس علاقه‌مند شده و شروع به آموزش می‌کنند؛ حدود پنج میلیون از آن‌ها بازی را به خوبی فرا می‌گیرند؛ از آن میان قریب پانصدهزار نفر تنیس حرفه‌ای را می‌آموزند و شاید پنجاه‌هزار نفر در مسابقات شرکت می‌کنند؛ پنج هزار نفر به مسابقات تخصصی‌تر راه می‌یابند؛ پنجاه نفر اجازه‌ی شرکت در مسابقات بین‌المللی ویمبلدون را می‌یابند؛ چهارنفر به مسابقات نیمه‌نهایی راه می‌یابند و دونفر به مسابقات نهایی."

وقتی که من جام‌جهانی تنیس را در دست‌هایم می‌فشردم، هرگز نپرسیدم که "خدایا چرا من؟"
و امروز وقتی که درد می‌کشم، بازهم به خودم اجازه ندادم که از خدا بپرسم چرا من؟؟

  230563

اين خاطره خنده دار من از استند آپ كمدىِ يكى از
همكلاسى هام تو دانشگاهه . ما كـه خيلى خنديديم
در حد دل درد ، اميدوارم بتونه شمارو هم بخندونه :
آقا چرا اين درها اينجورى شدن ؟!! جديدا چشمم ميوفته بهشون رعشه ميگرم ....!!
بيخود نبود كه اين فاميل دور همش مواظب درها بود معلوم نيست الان كجاست كه اين درها اينقدر خودسر شدن .....!! من كه هرچى فكر مى كنم فقط به اين نتيجه مى رسم كه تو اين مملكت كلا يه مشكل بيشتر نداريم كه اونم مربوط ميشه به حضور درها تو زندگى مون ...!! كه اگه يه همت همگانى بكنيم و درها رو بِكَنيم بندازيم دور همه مشكلاتمون رفع ميشه ...!! مى گين نه ؟!!
اينم چند تا از مهمترين دلايلش :
در تاكسى و باز مى كنى و مى بندى ( بدون سوار شدن ) يه ده هزار تومنى از جيبت
پريده .....!!( مسبب بى پوليمون )
درخونه روباز مى كنى و مى بندى ( بدون خارج شدن ) يه يك ميليون تومنى از كيفت ( يا همون كارت پول كه بهتره اسمشو عوض كنيم و بيزاريم كار بى پولى ) پريده .....!! ( بازم مسبب بى پوليمون )
دريخچالو باز مى كنى و مى بندى ( از خالى بودنش ) دود از كله ات پريده .....!! ( مسبب غم ، اندوه و البته گرسنگى مون)
دركيفت پولتو وباز مى كنى و مى بندى ( به واسطه شعف و شادمانى از تهى بودنش ) اشك از چشمت و آب از دماغ و دهنت بيرون پريده .....!! ( مسبب افسردگيمون )
در كلاس دانشگاهو باز مى كنى و مى بندى ( با ديدن يه چيزايى و كسايى و كارايى ) عقل از سرت پريده .....!! ( مسبب ديوانگى و روانپريشى مون )
خدارو شكر كه درِ آشپزخونه ها از حيطه حياتو هستى ساقط وتاريخ مصرفش منقضى شده ...!! خدا ميدونه قبلى ها چه مصيبت و مشكلى باهاش داشتن كه كلا از پاشنه در ، در آوردنش و خلاص ....!! خدا مرده و زنده شونو قرين رحمت كنه الهى آمين ... اما قطعا اگه آشپزخونه هاىِ الان در داشتن با هر بار باز و بسته شدنشون كلى كشته و مجروح و معلول جسمى و روانى از خودشون به جا ميزاشتن ... واقعا جاى شكر داره كه آشپزخونه در نداره
و اما در توالت كه واويلا ، بازش كنى برى توش دو حالت داره : يا به احتمال چند درصد ميشه به زور ببنديش كه در اين صورت چاره اى ندارى جز اين كه سرپايى كارتو به سرانجام ناخوش برسونى ( چون نصفه بيشترش تخليه ميشه رو شلوار و در و ديوار و دور و اطراف كاسه .....!! ( مسبب اسراف در وقت و آب و برق و گاز بجز تلفنشون ، و انرژى به دليل نظافت)
اگرم بسته نشه كه ديگه هييييييچچچچچچچى
اصلا كارى نمى تونى بكنى چون شماره يك و دو و سه ات ( از ترس سوژه شدن ) همگى با هم بالا پريده .....!! ( مسبب استرس و بيمارى هاى جسمى )
از خدا كه پنهون نيست از شما چه پنهون الان چند وقته به طور خيلى جدى منتظرم كه مثل آشپزخونه اُپن و لباس پاره پوره كه مد شده ، جوراب سوراخ و توالت اُپن هم مد شه حداقل توى اين دو مورد هم رفع نگرانى بشه براى مردم .....!! 
لطفا لطفا لطفا ... مسئو لين داخلى و خارجى رسيدگى كنن كه اين دو تا مد هم هر چه سريعتر توى جامعه جهانى آپ گريت ( به روز رسانى ) بشه ... ( چغته با صواطم )
با اجازه من فعلا برم پشت اين درختا مرختا تو پارك محله مون ، كارمو بكنم كه به جانِ پسر نداشته ام ** گُـــلِــىْ دون ** امنيتش ، خيلى بيشتر از دستشويه خونه مونه !!
آخيش راحت شدم . خب بقول جيگر حالا كه چشمام باز شد و دنيا روشن ، در ادامه بايد بگم كه : ذكر خير در مورد انواع و اقسام درها و مشكلاتشون زياده ..اما از همه اين درها و مشكلاتشون به تنها نتيجه اى كه مى رسيم اينه كه :
آقايون ، خانوما ، مردم عزيز و شريف ايران : به من راى بديد ... قول ميدم اگه با راى ميليونى شــما ملت قهرمان و شهيد پرور و غيور، رييس جمهور بشم ، نه تنها همه درها رو از ساخت و سازهاى جديد حذف بكنم كه هييييييچ ، بلكه با بولدوزر هم از روى درهاى ساختمون هاى قديمى رد بشم و نابودشون كنم و به اين ترتيب همه مشكلات اين كشور از جمله ، بى پولى ، غم و اندوه ، گرسنگى ، افسردگى ، استرس و بيمارهاى جسمى و روحى روانى ، بى آبى و بى برقى و بى گازى بجز تلفنشون ، بى وقتى ، و كلا كمبود انرژى ، آلودگى هوا ، آلودگى صوتى و غيره رو يك جا حل و فصلشون كنم ...!!
هعى ...!! عجب روزگارى شده ....!! هر چى مى كشيم از اين درها مى كشيم ....!! امان از دست اين درها .....!! 

  230416

دزدی بانک

در دزدی از یک بانک ،
دزد فریاد زد:
"هیچکس حرکت نکند پول مال دولت است".
بااین حرف همه به آرامی روی زمین دراز کشیدند.
☑️ به این می گویند "شیوه تفکر"

وقتی دزدان به مخفیگاهشان رسیدند،دزد جوان که لیسانس تجارت داشت به دزد پیرکه شش کلاس سواد داشت گفت:"بیاپولها را بشماریم".
دزد پیرگفت:"وقت زیادی میبرد، امشب تلویزیون مبلغ را اعلام میکند."
☑️به این می گویند "تجربه"

بعداز رفتن دزدها مدیر بانک به ریسش گفت فورا به پلیس اطلاع میدهم ولی ریس گفت "صبرکن تا خودمان هم مقداری برداریم و به برداشتهای قبلی خود اضافه کنیم وبارقم دزدی اعلام کنیم".
☑️به این می گویند "با موج شنا کردن"

وقتی تلویزیون رقم را اعلام کرد دزدان پول رو شمردندو بسیار عصبانی شدند که ما زندگیمان راگذاشتیم و 20میلیون گیرمان آمد ولی رئیسان بانک در یک لحظه و بدون خطر 80 میلیون بدست آوردند.
☑️به این میگویند "دانش بیشتر از طلا میارزد"

دانایی قدرت است.


امضا:خانوم دکتر مملکت

  230289

یه زنی میگفت:
فهمیدم شوهرم با یه دختری تو فیس بوک پی ام بازی میکردن،دختره اسم خودشو گذاشته (پروانه طلایی)
پی ام هاشنو چک کردم دیدم به همدیگه حرفهای قشنگ و عاشقانه میزنن و قرار ازدواج گذاشتن.

شوهرم تو فیس اسم خودشو گذاشته(پسر دنیا دیده)

یه فکری تو سرم زد که ازش انتقام بگیرم،رفتم تو فیس بوک برای خودم اشتراک درست کردم و اسم خودمو گذاشتم(ابو القعقاع)

رفتم و همش متن و فیلم های ترسناک درباره قتل و آتش زدن آدمها و گردن زدن ت فیس بوک فرستادم و یه متن برای شوهرم فرستادم نوشتم:این دختر که اسمش پروانه طلایی هست،زن منه و من از دارو دسته داعش هستم و از تو همچی میدونم،


اسمش و اسم مادرش و اسم همه خواهر برادراش و کجا ساکنه کجا کار میکنه رو بهش گفتم و بهش گفتم به خدا قسم اگر تو رو دوباره تو فیس بوک ببینم گردنتو در جا مثل شاه میزنم فقط امتحان کن بچه ننه.

خلاصه روز بعد دیدم صورتش سرخ و زرد شده و از خونه اصلا بیرون نمیرفت،فیس بوک،تلگرام،اینستاگرام و بقیه برنامه های چت را حذف کرد و یه گوشی ساده خرید،هر چند لحظه میره و میاد تو حال خونمون و میگه اذان عصر کی میگن.

خدا شاهده هدایتش کردم.
وهدایت دهنده خداوند منانه.



میگن شیطان دو ترم برای تمرین پیشش ثبت نام کرد.



امضا:خانوم دکتر مملکت

  230267

آورده اند،که داروغه ی بغداددربین جمعی ادعامی کرد،که تابه حال هیچ کسی نتوانسته مراگول بزند.بهلول هم درمیان آن جمع بود،گفت:گول زدن توکارآسانی است وفقط به زحمتش نمی ارزد.داروغه گفت :چون ازعهده آن برنمی آیی این حرف را می زنی؟
بهلول جواب داد:حیف که الان کارخیلی واجبی دارم وگرنه توراگول می زدم زدم.داروغه گفت:حاضری بروی کارت را انجام دهی و بازگردی و مرا گول بزنی؟بهلول گفت:بلی.پس همین جامنتظرمن باش فوری می آیم.بهلول رفت ودیگر برنگشت.داروغه پس ازدوساعت معطلی بناکرد به غرغرکردن و بعدگفت:این اولین دفعه است که این دیوانه مرابه این قسم گول زد
و چندین ساعت بی جهت مرامعطل وازکاربازنمود.

  230246

فردی چندگردو به بهلول داد و گفت:بشکن و بخور وبرای من دعاکن!بهلول گردوهاراشکست ولی دعانکرد! مردگفت:گردوهارامی خوری نوش جان!ولی من صدای دعای تورانشنیدم! بهلول گفت:مطمئن باش اگر در راه خدا داده ای،خدا خودش صدای شکستن گردوها را شنیده است!

  230188

گاهی وقتا دلت میخواد انلاین شی فقط تایپ کنی.. فقط تایپ کنی ،، تا میتونی بنویسی...
اما نمیتونی ، نمیتونی چیزی بگی... فقط خودم میدونم چه حالیم این شبا
(ص. داستان کوتاه)

  230158

رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز
خواهی که شود بخت تو فرخنده و پیروز
خواهی که شود عید سعیدت همه نوروز
خواهی که شود طالع تو شمع شب افروز
خواهی که رسد خلعت و انعام به هر روز

رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز
امروز به جز مسخره رندان نپسندند
علم و هنر و فضل بزرگان نپسندند
ادراک و کمالات به تهران نپسندند
جز مسخره در مجلس اعیان نپسندند

رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز
خواهی که شوی با خبر از کار بزرگان
شکل تو کند جلوه در انظار بزرگان
چون موش زنی نقب به انبار بزرگان
خواهی که شوی محرم اسرار بزرگان

رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز
نه درس به کار آید و نه علم ریاضی
نه قاعده مشق و نه مستقبل و ماضی
نه هندسه و رسم و مساحات اراضی
خواهی که شوی مجتهد و حاجی و قاضی

رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز
صد سال اگر درس بخوانی همه هیچ است
در مدرسه یک عمر بمانی همه هیچ است
خود را به حقیقت برسانی همه هیچ است
جز مسخرگی هر چه بدانی همه هیچ است

رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز
وافور بکش تا بودت ممکن و مقدور
از باده مکن غفلت از چرس مشو دور
بنشین به خرابات بزن بربط و تنبور
خواهی که شوی پیش خوانین همه مشهور

رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز
در مجلس اعیان همه شب مست گذر کن
اول چو رسیدی دم در عرعر خرکن
پس گنجفه را از بغل خویش به درکن
از باده دماغ همه را تازه و ترکن

رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز
هر چند که ریش تو سفید است و قدت خم
رندانه بزن چنگ بر آن طره خم خم
از دولت محمود شدی میر مفخم
ای ارفع و ای امجد و ای اکرم و افخم

رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز
زنهار که از مجلس و اعضاش مزن دم
گر نان تو تلخ است زنانواش مزن دم
گر کفش گران است ز کفاش مزن دم
تا هست کباب بره از آش مزن دم

رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز
خواهی تو اگر در همه جا راه دهندت
ترفیع مقام و لقب و جاه دهندت
زیبا صنمی خوبتر از ماه دهندت
خواهی که زرو سیم شبانگاه دهندت

رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز
خواهی که شوی محرم آن بزمگه خاص
دوری مکن از مطرب و بازیگر و رقاص
اسباب ترقی شودت گنجفه و آس
خواهی که شوی زینت بزم همه اشخاص

رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز
خواهی تو اگر راحت و آسوده بمانی
رخش طرب اندر همه ایران بدوانی
خود را به مقامات مشعشع برسانی
هم داد خود از کهتر و مهتر بستانی

رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز…

هيس عبيد (زاكانى) عصبانيه :|

قبلی12345...144بعدی