منوی کاربری

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

داستان کوتاه

  240953

توى فودكورت، باباهه يه ساندويچ براي دوتا پسر كوچيكش گرفت؛
گذاشت رو ميز، به يكيشون گفت: "تو نصف كن"
به اونيكى: "و تو انتخاب كن"
مات و مبهوت نحوه تربيت وعدالت اين مرد شدم!!
يعني اگه اولى يه وقت عمدا نامساوى نصف كنه، دومى حق داشته باشه كه اول انتخاب كنه

  240879

یه روزی داشتنت بزرگترین ارزوم بود و الان که مال من شدی دیگه هیچ ارزویی ندارم

  240853

داشتم توسایت ورزش اماربازیهای اروپا رو نگاه میکردم
ک دیدم همه تیمها باخت داشتند تساوی داشتند ولی این وسط فقط بارسلونا بود که همه رو برده بود
و سه تاهم تساوی داشتند
تازه بارسلونا دیواری مثل بیرانوند رو در اختیار داشت تمام بازیهاشو کلین شیت میبرد ولی خب پرسپولیس این گرانبها رو به هیچ قیمتی از دست نمیده

  240472

بهار که میرسد
تهران ، تهران میشود
دامنه ی گرم میشود
روزهاش دیدنی ،شبهاش دل میشود
چنار های ولیعصر خندان میشوند
جوی هاش آب روان میشود
رشته ی توچال چه زیبا میشود
دماوند مشغولِ خودنمایی میشود
آسمان هم چون آیینه با صفا میشود
برجِ میلادش ،باز متولد میشود
بیلبورد ها خوشرنگ میشوند
پل طبیعت ،پُر طبیعت میشود
طاق بام گویی نزدیک به ابرها میشود
تلاطمِ دریاچه آرام میشود
سقوط آزاد اِرم خواستنی میشود
کافه هفت ، مشتری هایش چهارده میشوند
تئاتر شهر از همیشه خلوت تر میشود
بازار ترشک فرحزاد داغ میشود
رهگذر ها افزون میشوند
قدم زدن دوست داشتنی تر میشود
چه با خودش چه خیالش...

ک م

  240411


ﭘﺎﺩﺷﺎﻫﯽ ﺩﺭ ﻣﻨﻄﻘﻪ ﺳﺮ ﺳﺒﺰ ﻭ ﺷﺎﺩﺍﺏ ﺣﮑﻤﺮﺍنی ﻣﯿﮑﺮﺩ
ﺭﻭﺯﯼ ﺑﯿﻤﺎﺭ ﺷﺪ ﻭ ﻃﺒﯿﺒﺎﻥ ﺍﺯ درمان ﺑﯿﻤﺎﺭﯾﺶ ﻋﺎﺟﺰ ﻣﺎﻧﺪند ﻭ ازﺷﺎﻩ ﻋﺬﺭ ﺧﻮﺩ
ﺭﺍ ﺧﻮاﺳﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺩﺳتﺷﺎﻥ کاری ﺳﺎﺧﺘﻪ ﻧﯿﺴﺖ .
ﺷﺎﻩ ﻫﻢ ﻣﺠﺒﻮﺭ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺟﺎﻧﺸﯿﻦ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﻭﻓﺎﺕ ﺍﻋﻼم ﻧﻤﺎﯾﺪ .

ﺷﺎﻩ ﮔﻔﺖ ﻣﻦ کسی را ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﻣﯿﻨﻤﺎﯾﻢ ،
که ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﻭﻓﺎﺕ ﻣﻦ ﯾﮏ ﺷﺐ ﺩﺭ ﻗﺒﺮی که برای من آماده کرده اند ﺑﺨﻮﺍبد !
ﺍﯾﻦ ﺧﺒﺮ ﺩﺭ ﺳﺮﺍﺳﺮ ﮐﺸﻮﺭ ﭘﺨﺶ ﺷﺪ
ﻭﻟﯽ ﮐﺴﯽ ﭘﯿﺪﺍ ﻧﺸﺪ ﮐﻪ ﺩﺭ ﻗﺒﺮﺑﺨﻮﺍﺑﺪ .
ﺗﺎ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﯾﮏ ﻣﺮﺩ ﻓﻘﯿﺮ ﺣﺎﺿﺮ ﺷﺪ ﺗﺎ ﺩﺭاﯾﻦ ﻗﺒﺮ بخوابد
فقط ﯾﮏ ﺷﺐ ﻭ ﻓﺮﺩﺍ ﺻﺒﺢ ،ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﻣﺮﺩﻡ شود.

ﻣﺮﺩ ﻓﻘﯿﺮ ﺩﺭ ﻗﺒﺮ ﺧﻮﺍﺑﯿﺪ ﻭ روزنه ای ﺑﺮﺍﯼ نفس کشیدنﻭ ﻫﻮﺍ ﻫﻢ ﮔﺬﺍﺷﺘﻨﺪ ﺗﺎ ﻧﻤﯿﺮﺩ ﻭ ﻫﻤﻪ ﺭﻓﺘﻨﺪ .
ﺗﺎ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﻣﺮﺩ ﻓﻘﯿﺮ ﺑه ﺨﻮﺍﺏ ﺭﻓﺖ .
ﺩﺭ ﺧﻮﺍﺏ ﺩﯾﺪ ﮐﻪنکیر و منکر ﺑﺎﻻﯼ قبرش ﺁﻣﺪﻩ ﺍﻧﺪ.
ﺳﻮﺍﻝ ﻣﯿﭙﺮﺳﻨﺪ ﻭ ﻓﻘﯿﺮ ﭘﺎﺳﺦ ﻣﯿﮕوید ﺗﺎ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﭘﺮﺳﯿﺪند:
ﺩﺭ ﺩﻧﯿﺎ ﭼﯽ ﺩﺍﺷﺘﯽ؟
ﻓﻘﯿﺮ ﮔﻔﺖ :ﻓﻘﻂ ﯾﮏ ﻣﺮﮐﺐ ‏(ﺧﺮ ‏) ﻧﺎﺗﻮﺍﻥ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﻭ ﺩیگر
ﻫﯿﭻ ﭼﯿﺰ ﻧﺪﺍﺷﺘﻢ .
ﺍﺯ ﺭﻓﺘﺎﺭ فقیر ﺑﺎ ﺧﺮ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ ﮐﻪ ﭼﺮﺍ ﺩﺭ ﻓﻼﻥ ﻭ ﻓﻼﻥ ﺭﻭﺯﻫﺎ بر ﺧﺮﺧﻮﺩ ﺑﺎﺭ ﺯﯾﺎﺩ گذاشتی ﮐﻪ ﺗﻮﺍﻥ ﺑﺮﺩﻧﺶ ﺭاندﺍﺷﺖ ﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ ﺩﺭفلان ﺭﻭز به خرت ﻏﺬﺍ ﻧﺪﺍﺩﯼ و....
ﻣﺮﺩ ﻓﻘﯿﺮ بخاطر ﺍﯾﻦ ﻇﻠﻢ ﻫﺎ که به ﺧﺮﺵ کرده بود ﭼﻨﺪ ﺷﻼﻕ ﺁﺗﺸﯿﻦ خورد که برق از سرش پرید .

ﺍﺯ ﺧﻮﺍﺏ ﺑﯿﺪﺍﺭ می شود ﺩﺭ ﺗﺮﺱ ﻭ ﻭﺣﺸﺖ ﺩﺭ ﻗﺒﺮ ﺁﺭﺍﻡ ﻣﯿﮕﯿﺮﺩ ﺗﺎ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﺻﺒﺢ
ﻣﯿﺸﻮﺩ ﻭ ﻫﻤﻪ ﺑﻪ ﺩﯾﺪﺍﺭ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﺟﺪﯾﺪ ﺷﺎﻥ می آیند ﺗﺎ ﺍﺯ ﻗﺒﺮ ﺑﯿﺮﻭﻧﺶ ﮐﻨﻨﺪ
ﻭ ﺑﺮ ﺗﺨﺖ ﺳﻠﻄﻨﺖ ﺑﻨﺸﺎﻧﻨﺪﺵ .

ﻫﻤﯿﻦ ﮐﻪ ﻗﺒﺮ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ ﻣﺮﺩ ﻓﻘﯿﺮ ﭘﺎ به ﻓﺮﺍﺭ ﻣﯿﮕﺬﺍﺭﺩ ﻭ ﻣﺮﺩﻡ ﺩﺭ
ﭘﯽ ﺍﻭ ﺻﺪﺍ ﮐﻨﺎﻥ ﮐﻪ ﺍﯼ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﻣﺎ ﻓﺮﺍﺭ ﻧﮑﻦ !
ﻣﺮﺩ ﻓﻘﯿﺮ ﺑﺎ جیغ ﻭ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﻣﯿﮕوید:
ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺗﻨﻬﺎ ﺧﺮﯼ ﮐﻪ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﺍﯾﻦ ﻗﺪﺭ
ﻋﺬﺍﺏ ﺷﺪﻡ ﻭ ﺷﮑﻨﺠﻪ ﺩﯾﺪﻡ ﺍﮔﺮ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﻫﻤﻪ ﻣﺮﺩﻡ ﺷﻮﻡ ﻭﺍﯼ ﺑﻪ ﺣﺎﻟﻢ ...



‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌

  240202

بعضی ﭼﻚﻫﺎ ﺩﻭ ﺍﻣﻀﺎ ﺩﺍﺭﻧﺪ؛
ﺗﺎ ﺍﻣﻀﺎﻱ ﺩﻭﻡ ﻧﺒﺎﺷﺪ
نقد ﻧﻤﻲﺷﻮﻧﺪ،
ﺣﺘﯽ ﺍﮔﺮ ﺑﻪ ﺟﺎﻱ ﺍﻣﻀﺎﯼ ﺩﻭﻡ،
ﺗﻤﺎﻡ ﺍﻫﻞ ﺑﺎﺯﺍﺭ ﻫﻢ ﺍﻣﻀﺎ ﻛﻨﻨﺪ،
ﻫﻴﭻ ﻓﺎﻳﺪﻩﺍﯼ ﻧﺪﺍﺭﺩ؛
ﺑﺎﻧﻚ ﻓﻘﻂ ﺻﺎﺣﺐ
ﺍﻣﻀﺎ ﺭﺍ ﻣﻲﺷﻨﺎﺳﺪ...

ﺣﺎﻝ،
ﺍﺗﻔﺎﻗﺎﺗﯽ ﻛﻪ ﺑﺮﺍﻱ
ﻣﻦ ﻭ ﺗﻮ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻗﺮﺍﺭ
ﺍﺳﺖ ﺑﻴﻔﺘﺪ،
ﻣﺜﻞ ﭼﻚ دﻭ ﺍﻣﻀﺎ ﻣﯽﻣﺎﻧﺪ؛
ﻳﻚ ﺍﻣﻀﺎﯼ ﺁﻥ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﻣﺎﺳﺖ
ﻭ ﻳﻚ ﺍﻣﻀﺎﯼ ﺩﻳﮕﺮﺵ ﺧﻮﺍﺳﺖ خدﺍﺳﺖ ...
ﺗﺎ ﺍﻭ ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ ﻫﻴﭻ
ﺍﻣﻜﺎﻥ ﻧﺪﺍﺭﺩ،
ﻫﺮ ﭼﻨﺪ ﻫﻤﻪ ﺑﺨﻮﺍﻫﻨﺪ ...

  240057

بعد از دستگیری میرزا رضا کرمانی و هنگام بازجویی , از او پرسیدند :

چرا حضرت ناصر الدین شاه را کشتی؟

او پاسخ داد : سراسر مملکت را فساد و فقر گرفته و همه

تقصیر از او بود ، چرا که سر رشته ی همه چیز در مملکت به او

ختم میشد و تمام قوا در شخص او متمرکز بود....

گفتند : این ربطی به والا حضرت ندارد و اطرافیان او مقصرند ،
او از خیلی امور و بی عدالتی ها و ناهنجاری ها بی اطلاع بود....

پاسخ میرزا شنیدنی و تاریخی است و همیشه در تاریخ ایران به یادگار خواهد ماند....

او پاسخ داد : اگر اطلاع داشت که حقش بود , و اگر بی اطلاع

بود , وای به حال مملکتی که شاهش از این همه دزدی , بی

عدالتی , فقر و فساد بی اطلاع باشد . همان به که بمیرد....

  240050

همه‌ی ما فقط ؛
دو نوع شب در زندگی مان داریم !
شبی که ؛
می‌خواهیم زودتر صبح شود ...!
و شبی که هیچگاه ؛
دوست نداریم به صبح برسد ...!
و مرز بین اینها ،
تنها یک " او " ست ...!

که بستگی دارد مانده باشد یا رفته باشد !❤

  240034

***MOhammad***81***

قطعه ای از شهر زیبای خوان هشتم ماث :
رستم دستان
،در تگ تاریکژرف چاه پهناور
،کشته هر سو بر کف و دیوارهایش نیزه وخنجر
،چاه غدر ناجوانمردان
،چاه پستان ، چاه بیدردان
چاه چونان ژرفی و پهناش ، بیشرمیش ناباور
،و غم انگیز و شگفت آور
آری اکنون تهمتن با رخش غیرتمند
،در بن این چاه آبش زهر شمشیر و سنان ، گم بود
پهلوان هفت خوان ، اکنون
.طعمه دام و دهان خوان هشتم بود
و می اندیشید
که نبایستی بگوید هیچ
.بسکه بیشرمانه و پست ست این تزویر
چشم را باید ببندد ، تا نبیند هیچ
.بسکه زشت و نفرت انگیزست این تصویر
:و می اندیشید
،باز هم آن غدر نامردانه چرکین”
،باز هم آن حیله دیرین
چاه سرپوشیده ، هوم ! چه نفرت آور ! جنگ یعنی این؟
“جنگ با یک پهلوان پیر؟
و می اندیشید
.که نبایستی بیندیشد
.چشم ها را بست
.و دگر تا مدتی چیزی نیندیشید
بعد چندی که گشودش چشم
،رخش خود را دید
بسکه خونش رفته بود از تن
،بسکه زهر زخمها کاریش
.گوئی از تن حس و هوشش رفته بود و داشت می خوابید...

  240017

می دانی دخترانه ترین تعبیرم از تو چه بود؟

مثل ناخن ترک خورده ام می ماندی …

دلم نمیخواست کوتاهت کنم. حیفم می آمد

طول کشید تا انقدر شده بودی

خیلی دوستت داشتم

بودنت به من اعتماد به نفس میداد

ولی آخر بی اجازه ی من … گیر کردی به جایی

و اشکم را در آوردی …

تمام تنم تیر کشید

دیشب ریشه ات را از ته زدم … برای همیشه

  239986

<در اند‌‌کِ من،تویی فراوان>

شبی گفتم به تنهایی
برو دست از سرم بردار
لیک ز وی نیامد حرف و نجوایی
زان شب طول و دراز
به شبی دیگر بگفتم
چه میخواهی؟مگر نیس تورا یاری؟
به سخن آمد : مرا باشد بسی یاری
همگان باشند تودار و خموش
تو چون دگر هَمرهان من
 لب فرو بَر و باش خاموش
گفتم مگر درد و مرض داری
 بگو ز نیمه جان من چه میخواهی؟
بگفتا درد دارم
کز شما هیچ یک نمیگردد جدا
مرض دارم و واگیر ،لاعلاجم
 در شب و روز و هر هِنگامتان
گر من نباشم
 با که گویی سخن ؟
دفتر ِشعر کنی سیه؟
من نباشم
 تا به صبح با که نوای غم به گوش هایت سپاری؟
با که قدم در کوچه های شهر گذاری؟
تورا مرکب نباشد تک سوار، چون من نباشم..
سخن هایش همه منطق بود و حتم
مرا چه به نبودن با تنهایی؟
بجز تنهاییم که حالی ز احوالم میپرسد؟
مرا میخواهدم با همه کج خلقی هایم؟
 روزی آرام و ساکت، روز بعد دلگیر و وحشی
مرا هیچکس نخواهد جز همین تنهایی معروف
که هر کاری کنی باز هم می آید زود
تنهایی بر ما حاکم شود
زان روز که آرزو سراب شود

ک م

  239560

ثروتمند زندگی کنیم ، بجای آن که ثروتمند بمیریم

چارلی چاپلین تعریف می کند :

با پدرم رفتم سیرك . توی صف خرید بلیت یه زن وشوهر با چهاربچشون جلوی ما بودند كه با هیجان زیادی در مورد شعبده بازی هایی که قرار بود ببینند، صحبت می کردند…
وقتی به باجه بلیت فروشی رسیدند، متصدی باجه، قیمت بلیت ها رابهشون اعلام کرد . ناگهان رنگ صورت مرد تغییر کرد و نگاهی به همسرش انداخت .معلوم بود که مرد پول کافی نداشت . و نمی دانست چه بکند و به بچه هایی که با آن علاقه پشت او ایستاده بودند، چه بگوید . ناگهان پدرم دست در جیبش برد و یک اسکناس صددلاری بیرون آورد و روی زمین انداخت. سپس خم شد و پول را از زمین برداشت به شانه مرد زد و گفت:

ببخشید آقا، این پول از جیب شما افتاد!

مرد که متوجه موضوع شده بود، همان طور که بهت زده به پدرم نگاه می كرد، گفت: متشکرم آقا.
مرد شریفی بود، ولی درآن لحظه برای این که پیش بچه ها شرمنده نشود، کمک پدرم را قبول کرد…
بعد از این که بچه ها به همراه پدر و مادشان داخل سیرک شدند، من و پدرم آهسته از صف خارج شدیم و به طرف خانه برگشتیم و من در دلم به داشتن چنین پدری افتخار کردم.
آن زیباترین سیرکی بود که به عمرم ندیدم !
ثروتمند زندگی کنیم ،
بجای آن که ثروتمند بمیریم ....

  239020

وضعیت تو سیستان بلوچستان بحرانیه حتی مدرسه های ابتدایی رم تعطیل نکردن فک کنم مسئولین با خدام لج کردن میگن ول کن تا ول کنم

  238938

در سالی که قحطی شده بود و مردم زانوی غم بغل گرفته بودند، عارفی غلامی را دید که شادمان است.
به او گفت: چطور در چنین وضعی شادی می کنی؟
غلام: من غلام اربابی هستم که چندین گَله دارد و تا وقتی برای او کار می کنم روزی مرا میدهد، پس چرا غمگین باشم وقتی به او اعتماد دارم؟
عارف میگوید: از خودم شرم کردم که یک غلام به اربابی با چند گوسفند توکل کرده و غم به دل راه نمی دهد و من خدایی دارم که مالک تمام دنیاست و نگران روزی خود هستم.

  238795

احساس میکنم خداوند زنها را با پاستیل گچی نقاشی کرده‌ و نهایت سلیقه اش را برای آنها گذاشته است،
زنها آمده اند تا عاشق باشند، چه مادر، چه خواهر، چه همسر، چه دختر کوچولوی دوازده ساله...که عاشق بازیگر و خواننده های معروف می‌شود. و عکسهایش را در داخل درب کمد می چسباند..
زنها شاید پارک دوبل را درست یاد نگیرند ویا هرگز قانون آفساید فوتبال را تشخیص ندهند...اما پای مسابقات بیشتر از مردان جیغ میکشند....آنها آمده اند تا رنگ زرد و کرمی...یا رنگ صورتی و گلبهی...دو رنگ متفاوت باشند..یا رنگهایی مثل مغز پسته ای، فسفری، یشمی...جان بگیرند... ما مردها به همه ی آنها میگوییم سبز.... زنها آمده اند تا زیبا باشند.. شاید ساعتها بروی کفش پاشنه بلند راه بروند.. ساعتها ثابت بشینند تا لاک ناخنشان خشک شود... و همه ی اتاق را بوی تند لاک ناخن بردارد...
هرروز مدتها جلوی ایینه آرایش کنند..
ابرو بردارند..
موهای خود را..طلایی، ماهگونی...یا قهوه ای N7 کنند.. اتو بکشند یا با بیگودی فرشان کنند.
اما درنهایت.. نقاشی پاستیل گچی خداوند را تکمیل میکنند.. بدون آنها ما فقط املت میخوریم، یا از روی تنوع نیمرو....
بدون آنها دنیای ما.. پاستیل ژله ای، عروسکـ، خرس پشمی... النگو.. گوشواره ی گیلاس و گردنبند مروارید نداشت...
زنها جیغ میکشند.
گریه میکنند.
قهر میکنند.
خانه را بهم میریزند، اما دیر تر از مردها میشکنند و تمام دغدغه ی شان با یک آغوش محکم مردانه آرام میشود.
حتی دیرتر از ما مردها سرما میخورند.. و وقتی سرما میخورند مثل ما مردها غش نمیکنند.
آنها راننده کامیون نیستند.. اما مقصد تمام راه ها هستند...
ساختمان سازی نمیکنند.. اما گرمای همه ی خانه ها اند...
بدون نقاشی پاستیل گچی خداوند دنیای ما سیاه و سفید بود...

سهراب رحیمی

قبلی12345...150بعدی