منوی کاربری

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

داستان کوتاه

  235244

طبقِ روالِ هر شب
كمى فكر و خيال كردم
كمى تحليل كردم آنچه بينمان گذشت را
پيغامها را
ديوانه بازيها را

خدايا من كه ديگر دستم به او نميرسد
خودَت نگهدارَش باش
ساعت را به وقتِ روزمرگىِ هميشگى كوك كردم و
چشمانم را روى هم گذاشتم
سقفِ اتاقم روشن شد
دلشوره اى عجيب،
تمامِ وجودم را در برگرفت
گوشى را برداشتم
قلبى بود كه پايينش نوشته شده بود؛
سلام...بيدارى...؟
و اين تنها سوالِ زندگى ام بود كه جوابش را نميدانستم
بيدار بودم اما گويى در خواب ميديدم
من...؟
بعدِ اين همه مدت...؟!
به اين فكر كردم كه ميشد اين پيغام را دوازده ظهر ببينم
ميشد صبحِ اولِ وقت يا حتي
عصرِ يك زمستانِ دلگير!
آنجا كه دلتنگي ام كمتر بود
من هم دلتنگش بودم
هزار برابرِ او
اما خودم را بيشتر دوست داشتم
عزتِ نفسم را
جوابش را دادم اما در دلم؛
عزيزِ جانم
كاش زودتر دلَت برايم تنگ ميشد...

  235178


اگر میخواهی از حال من بدانی
سخت نیست
تصور کسی را که
هرروز
چند بار
و هربار
چند ساعت
روبروی پنجره می ایستد
و کسی که نیست را به خاطر می آورد
کسی که نیست
کسی که هست را از پای در می آورد ...

  235146

طولانیه ولی می‌ارزه به خوندنش
يک بار زنگ زده بودم منزل نقی‌زاده. اسمش فرامرز بود و با يكی ديگر كه هيچ يادم نيست، سه نفرى روى يك نيمكت می‌نشستيم. مادرش كه گوشی را برداشت، اسمش يادم رفت.
- منزل نقی‌زاده؟
از بابام ياد گرفته بودم بگويم منزلِ فلانی. مادرش شاكی و عصبی گفت:
- با كی كار دارين؟
- با . . . پسرتون!
- كدوم‌شون؟
تک ‌پسر بودم و فكر اين را نكرده بودم كه در يک خانه شايد بيش از يک پسر وجود داشته باشد.
- كدوم‌شون؟ با كدوم‌شون كار دارى؟
شاكی‌تر و عصبی‌تر پرسيد. هول شدم. يادم نيامد كه مثلن بگويم آن كه اول راهنماييه . من‌من‌كنان گفتم «اون كه موهاش فرفريه، حرف بد میزنه، قشنگ می ‌خنده».
اونے كه قشنگ میخندید خانه نبود. تق! فردايش گفت «من قشنگ می ‌خندم!؟» و ريسه رفت. من حرصم درآمده بود چون دفتر مشقم را نياورده بود، ولی از قشنگ خنديدنش خنده‌ام گرفت.

بعدترها فكر كردم آدم بايد هر از گاهی اسم هم‌خانه‌اش را، رفقایش را، بغل‌دستیهایش را فراموش كند. بعد زور بزند توى سه جمله توصيف‌شان كند؛ بدو بدو بگويد مثلن: آن كه خنده‌اش قشنگ است. آن كه حرف زدنش مثل قہوه‌ى تازه‌دم است. آن كه سينه‌اش حال عاشقی دارد . . .

#حسین_وحدانی

  235140

عاقا دیروز تو خیابون یه دختره خیلی خیلی خوشکل و ناز دیدم.....
چشتون روزه بد نبینه.تا اومدم برم بهش بگم عایا حاضری مرا چون کوهی سخت بر دریای پر از طوفان زندگیت بپذیری(اووووق) دیدم یهو یه دزد از پشت اومد دختره رو پرتش کرد تو دیوارو کتکش زد و کیفش و گرفت و شروع کرد به فرار کردن...
منم حسه انسان دوستانم(مدیونید فکر کنید واسه مخ زنی رفتما.هدف کار خیر بود...گوشه چشمی هم به مخ زنی داشتم...) ...خلاصه منم حسه انسان دوستانم گل میکنه وبا سرعت شیشصد کیلوتر در ساعت شروع میکنم به دوییدن.رسیدم به پسره تا میخورد داشتم میزدمش که یهو دیدم 10 نفر ریختن سرم منو دارن میزنن...وسط کتک خوردنا میگفتم عاقا من ناجی میباشم.دزد اینه....
بعد از اینکه یه دل سیر کتک خوردم منو بلند کردن و بهم گفتن ما اینجا داشتیم واسه اینستا کلیپ میساختیم اومدی خراب کردی رفیقمونو داشتی میزدی...(خوب منه بدبخت باید از کجا بفهمم دارید فیلم میگیرید با یه موبایل وایسادین لب جاده آدم نمیدونه این گوشی واسه اینستاس یا از این دوستانی هستید که از بدبختی مردم فیلم میگرن.خوده پیترجکسون با تیم فیلمبرداریش هم اونجا بود من نمیدیدم .جذب اون زیبا رو بودم.توقع داشتید شما رو ببینم؟)منم که از 121 نقطه بدنم شکستگی داشت.بعد از فحش هایی که اون دختر زیبا بهم داد دل شکستمو جمع کردمو رفتم به سوی افق.خیلی وقته که کسی نمیره افق.الان من افقم اینجا پر شده از گرد و خاک و تارعنکبوت...

خلاصه که من از مسئولین مربوط و مربوطه(برای بانوان) عاجزانه تقاظا دارم رسیدگی کنن.من الان له شده افتادم تو افق.همه تنم درد میکنه بس کتک خوردم.

تا یادم نرفته از مسئولین میخوام واسه پاک سازی افق هم یه تیم بفرستن.اینجا به خونه تکونی نیاز داره...
.
.

  235129

همیشه اولین کوپه
از آن‌ِ زنی‌ ‌ست
که از اندوهِ چشمان مردی خسته می‌گریزد
همیشه آخرین ایستگاه
از آن‌ِ مردی ‌ست
که روزگارش بی‌ حضور مو‌های سیاهِ زن
قطاری را میماند
که عشق را
در اولین کوپه اش
با خود می‌‌برد...

  235106

رجبعلی خیاط مستاجری داشت.که زن وشوهربودندبا 20 ریال اجاره
بعدازچندوقت این زن وشوهرصاحب فرزندشدن
رجبعلی به دیدنشون رفت و به مرد گفت:
" داداش جون فرزند دار شدی خرجت بالاتر رفته، از این ماه به جای ۲۰ ریال ۱۸ ریال اجاره بده، ۲ ریالشم واسه فرزندت خرج کن، این ۲۰ریال رو هم بگیر اجاره ی ماه گذشته ایه که بهم دادی، هدیه ی من باشه برای قدم نوزادت "

تو دوره زمونه الان کرایه هارو با فرزند دار شدن مردم بالا میبرن

  235065

جنبه داشته باشید،
وقتی طرف مقابلتان اعتراف می کند دوستتان دارد!
لطفاوقتی خیالتان راحت شد
از بابتِ وابسته شدنش،
هنوز هم خدا را بنده باشید ...
یادتان باشد!!!
ممکن است فقط همین یک بار،
کسی تا این اندازه شما را بخواهد...!
بعضی اتفاقات را با خیالِ همیشگی بودنشان بی خیال می شویم، ولی دیگر نمی افتند...
حواستان باشد!!

  234978

مردی را به جرم قتل نزد کورش آوردند
پسران مقتول خواهان اجرای حکم شدند

ﻗﺎﺗﻞ ﺍﺯﮐﻮﺭﻭﺵ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻧﺠﺎﻡ کاری ﻣﻬﻢ برای ﺑﺮﺍﺩﺭﺵ ۳ﺭﻭﺯ ﻣﻬﻠﺖ ﺗﻘﺎﺿﺎ ﮐﺮﺩ.
ﺷﺎﻩ ﭘﺮﺳﯿﺪ:ﭼﻪ ﮐﺴﯽ ﺿﻤﺎﻧﺖ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﮐﺮﺩ؟
ﻗﺎﺗﻞ ﺑﻪ ﻣﺮﺩﻡ نگاه ﮐﺮﺩ ﻭ گفت : ﺍﯾﻦ ﻓﺮﻣﺎﻧﺪﻩ.
ﺷﺎﻩ ﮔﻔﺖ :ﺍﯼ ﺳﭙﻬﺴﺎﻻﺭ ﺁﺭﺍﺩ ﺁﯾﺎﺍﯾﻦ ﻣﺮﺩ ﺭﺍﺿﻤﺎﻧﺖ ﻣﯿﮑﻨﯽ؟
ﺁﺭﺍﺩگفت :ﺑﻠﻪ ﺳﺮﻭﺭﻡ.
ﮔﻔﺖ ﺗﻮ ﺍﻭ ﺭﺍ ﻧﻤﯿﺸﻨﺎﺳﯽ ﻭ ﺍﮔﺮ ﻓﺮﺍﺭ ﮐﻨﺪ ﺣﮑﻢ ﺭﺍﺑﺮ ﺗﻮ ﺍﺟﺮﺍمیﮑﻨﯿﻢ!
ﺁﺭﺍﺩ گفت :ﺿﻤﺎﻧﺘﺶ ﻣﯿﮑﻨﻢ.
ﻗﺎﺗﻞ ﺭﻓﺖ و ۳ﺭﻭﺯ ﻣﻬﻠﺖ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺍﺗﻤﺎﻡ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻣﺮﺩﻡ ﻧﮕﺮﺍﻥ ﺁﺭﺍﺩ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﮐﻪ ﺣﮑﻢ ﺑﺮﺍﻭ ﺍﺟﺮﺍ ﻧﺸﻮﺩ.


اﻧﺪﮐﯽ پیش ﺍﺯﻏﺮﻭﺏ ﺁﻓﺘﺎﺏ ﻗﺎﺗﻞ ﺑﺮﮔﺸﺖ ﻭ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯿﮑﻪ ﺑﺴﯿﺎﺭﺧﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﺑﯿﻦ ﺩﺳﺘﺎﻥ ﺟﻼﺩ ﻗﺮﺍﺭ ﮔﺮﻓﺖ.
کورش ﺑﺰﺭﮒ ﭘﺮﺳﯿﺪ :ﭼﺮﺍ ﺑﺮﮔﺸﺘﯽ ﺩﺭﺣﺎﻟﯿﮑﻪ ﻣﯿﺘﻮﺍﻧﺴﺘﯽ ﻓﺮﺍﺭ ﮐﻨﯽ؟
ﻗﺎﺗﻞ پاسخ ﺩﺍﺩ :ﺗﺮﺳﯿﺪﻡ ﮐﻪ ﺑﮕﻮﯾﻨﺪ ﻭﻓﺎﯼ ﺑﻪ ﻋﻬﺪ ﺍﺯ ﺑﯿﻦ ﻣﺮﺩﻡ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺭﻓﺖ.
ﮐﻮﺭﻭﺵ ﺍﺯﺁﺭﺍﺩ ﭘﺮﺳﯿﺪ : ﭼﺮﺍ ﺍﻭ ﺭﺍﺿﻤﺎﻧﺖ ﮐﺮﺩﯼ؟
ﭘﺎﺳﺦ ﺩﺍﺩ :ﺗﺮﺳﯿﺪﻡ ﮐﻪ ﺑﮕﻮﯾﻨﺪ مهرورزی ﻭ ﻧﯿﮑﯽ ﺍﺯ ﺑﯿﻦ ﻣﺮﺩﻡ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺭﻓﺖ.
ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﭘﺴﺮﺍﻥ ﻣﻘﺘﻮﻝ ﻧﯿﺰ ﻣﺘﺄﺛﺮ ﺷﺪﻧﺪ ﻭ ﮔﻔﺘﻨﺪ : ﻣﺎ ﺍﺯ ﺍﻭ ﮔﺬﺷﺘﯿﻢ ﺯﯾﺮﺍ می ترﺳﯿﻢ ﮐﻪ ﺑﮕﻮﯾﻨﺪ ﺑﺨﺸﺶ ﻭ ﮔﺬﺷﺖ ﺍﺯﺑﯿﻦ ﻣﺮﺩﻡ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺭﻓﺖ.

این نوشته را گذاشتم زیرا می ترسم كه بگویند گذشته ایران از یاد مردم ایران رفته است...
به یاد داشته باشید که میتوانیم دوباره بسازیم و آغاز کنیم فرهنگ پدران و مادرانمان را.

Signature:Dr.MHY.YQB82

  234964

مراحل بازی نهنگ آبی
هر روز یک مرحله


1. با یک تیغه روی دستت F58 بنویس و عکسش را به ادمین بفرست!


2. ساعت 4:20 صبح بیدار شو و به فیلم های روانپریشانه و خیلی ترسناک که ادمین بازی برات تعیین می‌کند، نگاه بکن!


3. بازوی خودت را به موازات سیاهرگ، 3 بار، نه چندان عمیق، ببر و عکسش را به ادمین بفرست!


4. روی یک کاغذ عکس نهنگ کشیده و به ادمین بفرست!


5. اگر آماده ای و شجاعت یک نهنگ شدن را داری روی پای خودت با تیغه Yes بنویس. اگر نداری؛ بعنوان تنبیه چندین جای خودت را ببر!


6. مرحله ی سری! ( کشف رمز یا حل معما )


7. روی دستت با تیغه f40 بنویس و به ادمین بفرست.


8. در قسمت استاتوس اپ VKontakte خودت بنویس " من یک نهنگ هستم "


9. باید بر ترس خودت غلبه کنی!


10. ساعت 4:20 صبح بیدار شو و برو به بام خانه! ( هر چه مرتفع تر بهتر )


11. روی دستت با یک تیغه، یک نهنگ بکش!
( انجام این کار نشانه ی وفاداری تو به چالش نهنگ آبیست )


12. تمام روز را به تماشای فیلم های روانپریشانه و بسیار ترسناک بگذران!


13 به موسیقی هایی که ادمین میفرستد، گوش کن!


14. لب خودت را ببر!


15. یک سوزن را چندین بار در دستت فرو ببر!


16. به خودت آسیب بزن. خودت را مریض بکن!


17. به مرتفع ترین بام اطراف برو و چن دقیقه ای را در لبه ی بام آنجا بگذران!


18. به کنار پلی برو دقایقی را در لبه ی آن بگذران!


19. سعی کن از روی یک جرثقیل، بپری!



20. ادمین، وفاداری تو را چک خواهد کرد


21. با یک نهنگ دیگر ( داوطلب چالش یا ادمین ( حامی ) دیگر ) از طریق Skype مکالمه بکن!

22. به پشت بام رفته و پاهایت را از بام آویزان بکن!


23. مرحله ی دیگری را با رمز سپری کن!


24. مرحله ی سری! ( حل معما یا کشف رمز )


25. با یک نهنگ ملاقات بکن!


26. ادمین تاریخ مرگ تو را خواهد گفت و تو باید بپذیری!


27. ساعت 4:20 صبح بیدار شو و به نزدیک ترین راه آهن برو!


28. تمام طول روز را با کسی حرف نزن!


29. عهد بکن که تو یک نهنگ هستی!!


30 تا 49. هر روز ساعت 4:20 صبح بیدار شو و ویدئو ها و فیلم های ترسناک ببین و به موسیقی که ادمین تعیین کرده گوش بده و هر روز یک بریدگی در بدنت ایجاد کن و با یک نهنگ حرف بزن!


50. با پریدن از یک جای بلند، زندگی ات را تمام کن!

و در انتها داوطلب نگون بخت ناچار به انجام فرمان 50 ام است. چرا که وظایف و مراحل قبل تر تاثیرات شدید روحی بر وی گذاشته و او را برای انجام هر چه راحت تر خودکشی، آماده کرده اند!

  234956

در مدینه مرد دلقكى بود كه با رفتار خود مردم را مى خندانید، ولى خودش ‍ مى گفت :
من تاكنون نتوانسته ام این مرد ((على بن حسین )) را بخندانم .
روزى امام به همراه دو غلامش رد مى شد، عباى آن حضرت را از دوش ‍ مباركش برداشت و فرار كرد! امام به رفتار زشت او اهمیت نداد. غلامان عبا را از آن مرد گرفته و بر دوش حضرت انداختند.
امام پرسید:
این شخص كیست ؟
گفتند:
دلقكى است كه مردم را با كارهایش مى خنداند.
حضرت فرمود:
به او بگویید: ((ان لله یوما یخسر فیه المبطلون )) خدا را روزى است كه در آن روز بیهوده گران به زیان خود پى مى برند.

  234824


حضرت فاطمه از پیامبر درخواست انگشتری کرد ، پیامبر فرمود وقتی نماز صبح خواندی از خداوند تقاضای انگشتری کن ، برآورده می شود. حضرت زهرا ( س ) نیز چنین کردند و درخواست خود را ابراز نمودند ، صدایی شنیدند که آنچه از من خواستی در زیر جانماز است ، بلند کرد دید انگشتری یاقوت و با ارزش است. آن را در انگشت کرد

شب در خواب دید وارد بهشت شده سه قصر دید که در بهشت مانند نبود ، پرسید این قصرها مال کیست ؟ گفتند مال فاطمه دختر پیغمبر( ص ) وارد یکی از قصرها شد ، دید که در آنجا تختی است که دارای سه پایه است. پرسید چرا این تخت سه پایه دارد ؟ گفتند: چون صاحب آن انگشتری از خداوند درخواست کرده بود یکی از پایه ها را برای او انگشتر ساخته اند. صبح جریان خواب خود را برای پیامبر نقل کرد :




پیامبر فرمودند : دنیا مال شما نیست ، آخرت متعلق به شماست.

  234790

«زندگی شیشه ای»
عصبی و بی قرار پله ها را دوتا یکی طی میکرد. به قصد انتقام آمده بود
انتقام بابت خیانت های همیشگی که در ذهنش بالا و پایین میپرید.
نفسهایش تند و بی قرار و دستش دور جسمی سخت محکم گره خورده بود. با دیدن یک جفت کفش مردانه پشت در خانه اش اختیار از کف داد،در را باز ضربه محکمی باز کرد. همسرش را با موهای آرایش داده و لباس نسبتا باز در حالیکه گونه مردی را میبوسید دید.
مرد آشنا بود اما ذهن پر از حرص و خسته اش توانایی یادآوری را نداشت.
زن با دیدن شوهرش در آن حال خنده روی لبهایش ماسید مرد اخمش را بیشتر در هم کشید و دستش را به دور جسم سخت محکم تر کرد، جلو رفت، یقه مرد غریبه را گرفت و خشمگینانه فریاد زد.
همسرش لب میزد اما صدایی نمیشنید
از سکوت مردک م ت ج ا و ز به حریم خانه اش کلافه و مشتی به صورتش کوبید. زن حمایتگرانه میان دو مرد سینه ستبر کرد
همین حمایت کافی بود تا عصبانیت به حد اعلا برسد و او به سمتی پرتاب شود. ناگهان
سگ سیاه و مخوفی از ناکجا ظاهر و به سمت مرد خشمگین یورش برد.
مرد به سرعت چاقو را تا دسته به سینه مرد متجاوز که به حمایت از سگ مخوف به او حمله کرده بود فرو برد و بی توجه به خون سرخ میان دستانش به طرف سگ رفت و آنقدر گلویش را فشرد که از روزه افتاد
خانه در سکوت مطلق فرو رفته بود. مرد سرمست از لذت انتقام روی زمین سرخورد و آرام چشمانش را بست،گویی در خوابی عمیق فرو رفته بود. وقتی چشم گشود شب شده بود
نگاهی به اطراف انداخت
یک چاقو تا دسته میان سینه پسر ۱۸ساله اش که برای مرخصی یک روزه از سربازی آمده بود جاخوش کرده بود همسرش درحالیکه برکه ای خون زیر سر داشت و رنگی به رو نداشت کنار دیوار خوابیده بود لکه های خون روی پیراهنش به او دهن کجی میکرد.
ناباورانه به سمت جسم سیاه رنگ و مچاله شده رفت
چشمانش از تعجب و وحشت گشادشده بود
دختر کوچولوی سه ساله اش بود که با ریختن موهای به رنگ شبش در اطراف صورتش چون جسم سیاه به نظر می آمد
چرخاندش
روی گردنش جای دستان پرفشاری دیده میشد
صورت قشنگش کبود و چشمان سیاهش به طرز وحشتناکی از حدقه بیرون زده بود.
کمتر از یک ساعت بعد بعد از انتقال اجساد به پزشکی قانونی مرد شکست خورده در حالیکه دستبند به دست داشت از خانه اش خارج شد
خانه ای که روزی مامن امن خانواده ۴نفره اش بود
او جانی نبود... قاتل نبود... دیوانه نبود... او فقط شیشه مصرف کرده بود...

  234768

چراپرویزپرستویی درفرودگاه خجالت زده شد؟؟؟؟


دراین یادداشت آمده است: ساعت حدود شش صبح در فرودگاه به همراه دو نفر از دوستانم منتظر اعلام پرواز بودیم. پسرکی حدوداً هفت ساله جلو آمد و گفت: واکس می‌خواهی؟
کفشم واکس نیاز نداشت، اما از روی دلسوزی گفتم: «بله.»
به چابکی یک جفت دمپایی جلوی پاهایم گذاشت و کفش ها را درآورد. به دقت گردگیری کرد، قوطی واکسش را با دقت باز کرد، بندهای کفش را درآورد تا کثیف نشود و آرام آرام شروع کرد کفش را به واکس آغشتن.
آنقدر دقت داشت که گویی روی بوم رنگ روغن می‌مالد. وقتی کفش‌ها را حسابی واکسی کرد، با برس مویی شروع کرد به پرداخت کردن واکس. کفش‌ها برق افتاد. در آخر هم با یک پارچه، حسابی کفش را صیقلی کرد.
گفت: «مطمئن باش که نه جورابت و نه شلوارت واکسی نمی‌شود.»
در مدتی که کار می‌کرد با خودم فکر می‌کردم که این بچه با این سن، در این ساعت صبح چقدر تلاش می‌کند! کارش که تمام شد، کفش‌ها را بند کرد و جلوی پای من گذاشت. کفش‌ها را پوشیدم و بندها را بستم. او هم وسایلش را جمع کرد و مؤدب ایستاد. گفتم: «چقدر تقدیم کنم؟»
گفت: «امروز تو اولین مشتری من هستی، هر چه بدهی، خدا برکت.»
گفتم: «بگو چقدر؟»
گفت: «تا حالا هیچ وقت به مشتری اول قیمت نگفتم.»
گفتم: «هر چه بدهم قبول است؟»
گفت: «یا علی.»
با خودم فکر کردم که او را امتحان کنم. از جیبم یک پانصد تومانی درآوردم و به او دادم. شک نداشتم که با دیدن پانصد تومانی اعتراض خواهد کرد و من با این حرکت هوشمندانه به او درسی خواهم داد که دیگر نگوید هر چه دادی قبول. در کمال تعجب پول را گرفت و به پیشانی‌اش زد و توی جیبش گذاشت، تشکر کرد و کیفش را برداشت که برود.
سریع اسکناسی ده هزار تومانی از جیب درآوردم که به او بدهم. گردن افراشته‌اش را به سمت بالا برگرداند و نگاهی به من انداخت و گفت: «من گفتم هر چه دادی قبول.»
گفتم: «بله می‌دانم، می‌خواستم امتحانت کنم!»
نگاهی بزرگوارانه به من انداخت، زیر سنگینی نگاه نافذش له شدم.
گفت: «تو؟ تو می‌خواهی مرا امتحان کنی؟»
واژه «تو» را چنان محکم بکار برد که از درون خرد شدم. رویش را برگرداند و رفت. هر چه اصرار کردم قبول نکرد که بیشتر بگیرد. بالاخره با وساطت دوستانم و با تقاضای آنان قبول کرد اما با اکراه. وقتی که می‌رفت از پشت سر شبیه مردی بود با قامتی افراشته، دستانی ورزیده، شانه‌هایی فراخ، گام‌هایی استوار و اراده‌ای مستحکم.
مردی که معنای سخاوت و بزرگواری را در عمل به من می‌آموخت. جلوی دوستانم خجالت کشیده بودم، جلوی آن مرد کوچک، جلوی خودم، جلوی خدا.....

  234736

‍ هفت یا هشت سالم بودم، برای خرید میوه و سبزی به مغازه محل باسفارش مادرم رفتم. اون موقع مثل حالا نبود که بچه رو تا دانشگاه هم همراهی کنن! پنج تومن پول داخل یه زنبیل پلاستیکی قرمز رنگ که تقریباً هم قد خودم بود با یه تکه کاغذ از لیست سفارش... میوه و سبزی رو خریدم کل مبلغ شد سی و پنج زار. دور از چشم مادرم مابقی پول رو دادم یه کیک پنج زاری و یه نوشابه زرد کانادادرای از بقالی جنب میوه فروشی خریدم و روبروی میوه فروشی روی جدول نشستم و جای شما خالی نوش جان کردم. خونه که برگشتم مادر گفت: مابقی پولو چکار کردی؟ راستش ترسیدم بگم چکار کردم، گفتم بقیه پولی نبود... مادر چیزی نگفت و زیر لب غرولندی کرد منم متوجه اعتراض او نشدم. داشتم از کاری که کرده بودم و کسی متوجه نشده بود احساس غرور می‌کردم اما اضطراب نهفته ای آزارم می‌ داد. پس فردا به اتفاق مادر به سبزی فروشی رفتم اضطرابم بیشتر شده بود. که یهو مادر پرسید آقای صبوری میوه و سبزی گران شده؟ گفت نه همشیره. گفت پس بقیه پول رو چرا به بچه پس ندادی؟ آقای صبوری که ظاهراً فیلم خوردن کیک و نوشابه ازجلو چشمش مرور میشد با لبخندی زیبا روبه من کرد گفت: آبجی فراموش کردم ولی چشم طلبتون باشه. دنیا رو سرم چرخ می‌خورد اگه حاجی لب باز میکرد و واقعیت رو می گفت به خاطر دو گناه مجازات می شدم، یکی دروغ به مادرم یکی هم تهمت به حاج صبوری! مادر بیرون مغازه رفت. اما من داخل بودم. حاجی روبه من کرد و گفت: این دفعه مهمان من! ولی نمی دونم اگه تکرار بشه کسی مهمونت میکنه یا نه!؟! بخدا هنوزم بعد ۶۱ سال لبخندش و پندش یادم هست! بارها باخودم می گم این آدما کجان و چرا نیستن؟ چرا تعدادشون کم شده آدمهایی از جنس بلور که نه كتاب های روان‌شناسی خوندن و نه مال زیادی داشتن که ببخشند؟ ولی تهمت رو به جان خریدن تا دلی پریشون نشه...! یادشون بخیر.

#پرویز_پرستویی

  234690

اسحاق بن محمد بن صباح امیر کوفه بود . زوجه او دختری زایید . امیر از این جهت بسیار محزون وغمگین گردید و از غذا و آب خوردن خودداری نمود . چون بهلول این مطلب را شنید به نزد وی رفت و گفت: ای امیر این ناله و اندوه برای چیست؟
امیر جواب داد من آرزوی اولادی ذکور را داشتم ، متاسفانه زوجه ام دختری آورده است.
بهلول جواب داد : آیا خوش داشتی که به جای این دختر زیبا و تام الاعضاء و صحیح و سالم ، خداوند پسری دیوانه مثل من به تو عطا می کرد ؟
امیر بی اختیار خنده اش گرفت و شکر خدای را به جای آورد و طعام و آب خواست و اجازه داد تامردم برای تبریک و تهنیت به نزد او بیایند.

قبلی12345...147بعدی