دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

داستان کوتاه

  246256

همسر من با یه خاور زیر شد
اما نَمُرد
پای با پای کلاغان پیر شد
اما نَمُرد
صبح و شب میخورد ایشان بسته بسته قرص قلب
چند ماهی قرص قلبش دیر شد
اما نَمُرد
خواب دیدم خانمم سرطان گرفته چند تا
خواب این بیچاره هم تعبیر شد
اما نَمُرد
خواب اینجانب درست از کار در امد زنم ،
به سه سرطان خفن در گیر شد
اما نَمُرد
قاتلی بلفطره را کردیم استخدام خود
عازمش با کلت و با شمشیر شد
اما نَمُرد
گفت تنها چاره ات سمی زه مار افعی است
باغ وحهشا با زنم در گیر شد
اما نَمُرد
گفت درمان دردت چند قاشق از سم ماست (ما است)
من شمردم ، پنچ ،شش کفگیر شد
اما نَمُرد
چیز خور باید نمایی خانمت را چرت بود
سم درون معده اش تخمیر شد
اما نَمُرد
شب که شد پرتاب کردیم ش به استخر اسید
با اسید اما تنش تتحیر شد
اما نَمُرد
شب پلنگی خفت کردش لقمه ای چربش کند
گفتم اخر طعمه ی تقدیر شد
اما نَمُرد
نعره میزد هی پلنگ اما نمیدانم چرا
تا صدا رفت و فقط تصویر شد
اما نَمُرد
اتشی سوزان بیامد شهر ما نابود گشت
سوخت لامصب به رنگ قیر شد
اما نَمُرد
مشورت کردیم با القاعده در ماه می
کل سیستم با زنم درگیر شد
اما نَمُرد
انتحاری میزدند هر صبح و شب نامرد ها
همسرم صد بار غافلگیر شد
اما نَمُرد
منفجر کردند بمبی قد یک استادیوم
آسیا او را سیا تکفیر شد
اما نَمُرد
سیستم القاعده در گیر بهران شد از او
فوج فوج رزمند شان دستگیر شد
اما نَمُرد
مرتبط گشتیم با مرتاض مشهوری ز هند
خواند او وِردی خودش جن گیر شد
اما نَمُرد
لااقل هر روز می آمد خدا هم شاهد است
صد دفعه مامور مرگ تحقیر شد
اما نَمُرد
گرگ میگ میگ عاقبت در بند کرد میگ میگ را
نقشه مان چون گاو نُه من شیر شد
اما نَمُرد
گفتم اینجا مشکل از چی بود اخر پیر مرد
این همه ترفند بی تاثیر شد ؟
اما نَمُرد ؟
چای میخورد پیر مرد قندی به حلقش گیر کرد
مُردش اخر پیر مرد و چه زودی دیر شد
اما نَمُرد !!!!!!

  246049

ﻟﻘﻤﺎﻥ ﺣﻜﯿﻢ ﭘﺴﺮ ﺭﺍ ﮔﻔﺖ : ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻃﻌﺎﻡ ﻣﺨﻮﺭ ﻭ ﺭﻭﺯﻩ ﺩﺍﺭ ، ﻭ ﻫﺮﭼﻪ ﺑﺮ ﺯﺑﺎﻥ ﺭﺍﻧﺪﯼ ، ﺑﻨﻮﯾﺲ . ﺷﺒﺎﻧﮕﺎﻩ ﻫﻤﻪ ﺁﻧﭽﻪ ﺭﺍ ﻛﻪ ﻧﻮﺷﺘﯽ ، ﺑﺮ ﻣﻦ ﺑﺨﻮﺍﻥ . ﺁﻧﮕﺎﻩ ﺭﻭﺯﻩﺍﺕ ﺭﺍ ﺑﮕﺸﺎ ﻭ ﻃﻌﺎﻡ ﺧﻮﺭ . ﺷﺒﺎﻧﮕﺎﻩ ، ﭘﺴﺮ ﻫﺮ ﭼﻪ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ ، ﺧﻮﺍﻧﺪ . ﺩﯾﺮﻭﻗﺖ ﺷﺪ ﻭ ﻃﻌﺎﻡ ﻧﺘﻮﺍﻧﺴﺖ ﺧﻮﺭﺩ . ﺭﻭﺯ ﺩﻭﻡ ﻧﯿﺰ ﭼﻨﯿﻦ ﺷﺪ ﻭ ﭘﺴﺮ ﻫﯿﭻ ﻃﻌﺎﻡ ﻧﺨﻮﺭﺩ . ﺭﻭﺯ ﺳﻮﻡ ﺑﺎﺯ ﻫﺮﭼﻪ ﮔﻔﺘﻪ ﺑﻮﺩ ، ﻧﻮﺷﺖ ﻭ ﺗﺎ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺭﺍ ﺑﺮ ﺧﻮﺍﻧﺪ ، ﺁﻓﺘﺎﺏ ﺭﻭﺯ ﭼﻬﺎﺭﻡ ﻃﻠﻮﻉ ﻛﺮﺩ ﻭ ﺍﻭ ﻫﯿﭻ ﻃﻌﺎﻡ ﻧﺨﻮﺭﺩ . ﺭﻭﺯ ﭼﻬﺎﺭﻡ ، ﻫﯿﭻ ﻧﮕﻔﺖ . ﺷﺐ ، ﭘﺪﺭ ﺍﺯ ﺍﻭ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﻛﺎﻏﺬﻫﺎ ﺑﯿﺎﻭﺭﺩ ﻭ ﻧﻮﺷﺘﻪﻫﺎ ﺑﺨﻮﺍﻧﺪ . ﭘﺴﺮ ﮔﻔﺖ : ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻫﯿﭻ ﻧﮕﻔﺘﻪﺍﻡ ﺗﺎ ﺑﺮﺧﻮﺍﻧﻢ . ﻟﻘﻤﺎﻥ ﮔﻔﺖ : ﭘﺲ ﺑﯿﺎ ﻭ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻧﺎﻥ ﻛﻪ ﺑﺮ ﺳﻔﺮﻩ ﺍﺳﺖ ﺑﺨﻮﺭ ﻭ ﺑﺪﺍﻥ ﻛﻪ ﺭﻭﺯ ﻗﯿﺎﻣﺖ ، ﺁﻧﺎﻥ ﻛﻪ ﻛﻢ ﮔﻔﺘﻪﺍﻧﺪ ، ﭼﻨﺎﻥ ﺣﺎﻝ ﺧﻮﺷﯽ ﺩﺍﺭﻧﺪ ﻛﻪ ﺍﻛﻨﻮﻥ ﺗﻮ ﺩﺍﺭﯼ

  245767

عزیز که پُشتی ها و قالیچه ی ایوونو جمع میکرد، نشستم رو میله ها و پرسیدم: چرا جمع میکنی عزیزجون؟
گفت: مادر پاییز داره میشه برگا میریزه رو قالیچه، تمیز کردنشون سخته، کلافم میکنه!
یه نگا به موها حنابستش میندازم و یواش میگم: مامان میگه اونموقعها تا وسطا پاییز که هوا سرد شه، بساط ایوون پهن بود.
- اونموقعها این شکلی نبود مادر. که پاییز میشه تنگ غروبی دلت میخواد از غصه بترکه. پاییزاش یه شکل دیگه بود. شبا میشستیم دور هم انار خورون، گل میگفتیم، گل میشنفتیم. آقا جونت که رفت، دیگه پاییز اون پاییز نشد.
نگاش میکنم؛ روسریشو میگیره جلو صورتش و ریز میخنده: یادش بخیر یبار زهراسادات نشست انار دون کنه براش. گفت بده مادرت. انار با عطر دستا مادرته که خوردن داره..
میخندم باهاش: پس آقا جونم ازین حرفا بلد بود!
لپای بی جونش گل میندازن: اونموقع مث الان نبود مادر. دوس داشتن ورد زبون جوونا باشه. اونموقعها دوست داشتنو دون میکردن توو کاسه انار، گلپر میپاشیدن سرش..
آقاجونت که میخورد و میخندید
پاییز نبود دیگه
بهار میشد..!

  245684

اینقدر به خودتان مطمئن نباشید ...
یک روز دقیقا وقتی با عجله به سمت مترو میروید یا سرتان را به شیشه ی اتوبوس تکیه داده اید
یا حتی وسط کلاس هایِ درسی درست موقعی که استاد قانون چندم نیوتون را بیان میکند یکی میاید و دلتان را میبرد بدون اینکه اصلا خودتان فهمیده باشید ...
نه اینکه بیاید بگوید "ببین فلانی من عاشقت شده ام و میدانم تو هم دوستم داری"
اتفاقا از بدِ حادثه اصلا روحش هم خبر ندارد که شما تمامِ شبانه روز را با یاد لبخندش میگذرانید ...
افتضاح تر از این موقعیت زمانیست که بفهمد دوستش دارید و به روی خودش نیاورد
آنوقت است که حالِ همه ی کسانی که روزگارشان را با یک هندزفری میگذرانند درک میکنید ...
دیگر به جای شاملو و صادق هدایت یک "سلام، ممنون" گفتنش را صدبار به نفعِ خودتان تجزیه و تحلیل میکنید
که شاید احساسی از لا به لای همین یک جمله پیدا کنید و
هر بار با تمام شور و هیجان برای هرکسی که میشناسید تعریف میکنید که عزیزِ جان من گفت "سلام، ممنون" و همین عاشقانه ترین جمله ی عمرتان میشود...
‌کافیست فقط یک روز مورفینِ نگاهش به بدنتان نرسد تا از کلافگی دلتان بخواهد دنیا را زیر و رو ‌کنید
پس اینقدر به خودتان مطمئن نباشید یک روز عشق با همه ی شور و هیجانش طوری به سمتتان میاید که حتی فکرش را هم نمیکردید...

  245480

دو فروشنده کفش برای فروش کفش‌های فروشگاهشان به جزیره‌ای اعزام شدند. فروشنده اول پس از ورود به جزیره با حیرت فهمید که هیچ‌کس کفش نمی‌پوشد. فورا تلگرامی به دفتر فروشگاه در شیکاگو فرستاد و گفت: فردا برمی‌گردم. اینجا هیچ‌کس کفش نمی‌پوشد.
فروشنده دوم هم از دیدن همان واقعیت حیرت کرد. فورا این تلگرام را به دفتر فروشگاه خود فرستاد: لطفا 1000 جفت کفش بفرستید. اینجا همه کفش لازم دارند.
فرق بین مانع و فرصت چیست؟ نگرش ما نسبت به آن.

* اصول نگرش
* جان سی مکسول

  245019

حکیمان گفته اند:
« هرکه خدای را عزّوجّل ، بیازارد
تـا دل خلــقی به دست آرد ،،

خـداونـدِ تعالی همان خلـق را برو گمارد ،
تـا دمار از روزگارش بر آرد »

حضرت سعدی ، گلستان _ در سیرت پادشاهان .

  244854

try and touch me so I can scream at you not to touch me
سعی کن و به من دست بزن تا من سرت فریاد بزنم و بهت بگم به من دست نزن!!
run out the room and I’ll follow you like a lost puppy
از اتاق برو بیرون و بعد من راه بیافتم دنبالت مثل یه توله سگ گمشده
baby, without you, I’m nothing, I’m so lost, hug me
عزیزم بدون تو من هیچی نیستم من خیلی از دست رفته ام منو در آغوش بگیر
then tell me how ugly I am, but that you’ll always love me
بعد بهم بگو که چه اندازه زشتم ولی همیشه دوستم خواهی داشت
then after that, shove me, in the aftermath of the
 بعد از اون هلم بده و توی عواقب بعدی
destructive path that we’re on, two psychopaths but we
راه ویرانگری که ما توش هستیم 2 تا بیمار روانی ولی ما
know that no matter how many knives we put in each other’s backs
میدونیم که هیچ مشکلی نیست که ما چند تا چاقو از پشت به همدیگه بزنیم  
that we’ll have each other’s backs, ’cause we’re that lucky
چون ما پشت همدیگه رو خواهیم داشت چون ما انقد خوش شانسیم!!
together, we move mountains, let’s not make mountains out of molehills,
با همدیگه ما کوه ها رو حرکت میدیم بزار اهمیت چیز های جزئی رو زیادی بزرگ نکنیم 
you hit me twice, yeah, but who’s countin’?
تو 2 بار منو زدی آره ولی کی میشمره؟
I may have hit you three times, I’m startin’ to lose count
شاید من 3 بار زده باشمت شمارشش داره از دستم در میره
but together, we’ll live forever, we found the youth fountain
ولی با هم ما تا ابد زنده میمونیم ما سرچشمه جوانی رو پیدا کردیم

  244784

+چه صنمی باهاش داری ؟؟
_دلتنگشم،مهم نیست براش!!...

  244775

روزی روزگاری،پیرزنی بود که روبات کوچکی داشت.ربات هر روز تمام کار های او را انجام می داد.هر روز که پیرزن برای خرید بیرون می رفت،روبات خانه رو تمیز می کرد و وقتی پیرزن بر میگشت،وسایل و کلاهش را می گرفت و برای او چای می آورد،پیرزن نیز برای او روغن موتور(که بسیار دوست داشت)می خرید.تا اینکه بعد از چند ماه،روبات که در حال آب دادن گلها بود بر زمین افتاد و دیگر جایی را ندید.پیرزن فوری به سراغ کشو خود رفت و یک باطری درون محفظه روی سینه روباط گذاشت.روبات دوباره چشم هایش را باز کرد و ججانی دوباره گرفت.ماه ها گذشت،تا اینکه روزی پیرزن متوجه شد که روبات بسیار دوست دارد به سیرک برود.او برای فردای همان روز بلیط گرفت.روز بعد،پیرزن روی صندلی نشسته بود که روبات با تقویم به سمت پیرزن رفت تا به او بفهماند که روز رفتن به سیرک است.اما چشم های پیرزن بسته بود و بدنش سرد سرد شده بود.روبات هرچه کرد نتوانست اشک بریزد.او روبات بود....روبات فوری به سراغ کشوی پیرزن رفت و چند باطری با خود آورد و داخل جیب های پیرزن گذاشت...........

پیرزن نیز چشمهایش را باز کرد و هردو با هم تا آخر عمر به خوبی و خوشی زندگی کردند.

  244644

دلم می خواهد یک دختر داشته باشم.
دختری با موهای بلند مشکی و چشم های درشت خندان.
اسمش را بگذارم "گیسو" و هر وقت دلم آشوب بود بنشانمش روی زانوانم و گیسهایش را ببافم تا قلبم آرام بگیرد. حالا که فکرش را میکنم دلم میخواهد "باران" هم داشته باشم. دختری لاغر و قد بلند که با صدایی مخملی برایم شعر بخواند. یک دختر تپل و مهربان با گونه های سرخ و گرد هم میخواهم. اسمش را بگذارم "آلما" و موهایش را با شامپوی سیب بشویم تا حسودی موهای طلایی خواهرش "گندم" را نکند. آدم برای دختری با موهای طلایی جز گندم چه اسمی می تواند بگذارد. معلوم است، "خورشید"! اصلا خورشید باید اولین دخترم باشد و هر صبح که چشمهایش را باز می کند ببیند خواهرش "شبنم" زودتر از او سماور را روشن کرده، "شادی" را بیدار کرده و به "نسترن" رسیده.
دلم میخواهد در حیاط خانه م "ترانه" بخواند و "بهار" برقصد. "نگار"م خودش را لوس کند و من به هیچ کدام نگویم که روز تولد خواهرشان "الهه" مجذوب چشم هایش شده م. دلم چقدر دختر می خواهد.
روزهایم بی "سحر"، شبهایم بی "مهتاب"، آسمانم بی "ستاره" و زندگی بدون "افسانه" ممکن نیست. تازه یک "ساقی" هم میخواهم تا سرم را گرم کند و "همدم" تا درد دل هایم را برایش بگویم. "رویا" می خواهم تا انگیزه زندگیم باشد و "آرزو" که دلیل نفس کشیدنم. دلم میخواهد یک دختر داشته باشم.
دختری که خودم را توی چشمهایش و آرزوهایم را روی پیشانیش ببینم.
هیچ اسمی توصیفش نکند. همه چیز باشد و هیچ نباشد. از هر قیدی آزاد باشد و در هیچ ظرفی جا نشود. رهای رها باشد! آری، انگار دلم می خواهد دخترم "رها" باشد ...



#به همین سادگی

  244522

روزی مردی در جاده مشغول تعمیر خودروی خود بود که ناگهان ماهیگیری که پشت سر هم ماهی می‌گرفت توجه او را به خود جلب کرد. مرد متوجه شد که ماهیگیر ماهی‌های کوچک را نگه می‌دارد و ماهی‌های بزرگ را در آب می‌اندازد. بالاخره کنجکاوی بر او غالب شد و از ماهیگیر پرسید چرا ماهی‌های بزرگ را نگه نمی‌دارد و آنها را در آب می‌اندازد؟
مرد ماهیگیر پاسخ داد: «واقعاً دلم نمی‌خواهد چنین کاری بکنم ولی چاره‌ای ندارم زیرا ماهیتابه‌ی من کوچک است»...

برای فرصت‌های مناسب، توانایی‌هایتان را گسترش دهید.

  244446

مادر دختری، چوپان بود. روزها دختر کوچولویش را به پشتش می بست و به دنبال گوسفندها به دشت و کوه میرفت. یک روز گرگ به گوسفندان حمله میکند و یکی از بره ها را با خود میبرد!

چوپان، دختر کوچکش را از پشتش باز میکند و روی سنگی میگذارد و با چوبدستی دنبال گرگ میدود. از کوه بالا میرود تا در کوه گم میشود. دیگر مادر چوپان را کسی نمیبیند. دختر کوچک را چوپان های دیگری پیدا میکنند، دخترک بزرگ میشود، در کوه و دشت به دنبال مادر میگردد، تا اثری از او پیدا کند. گلهای ریز و زردی را میبیند که از جای پاهای مادر روییده، آنها را می چیند و بو میکند. گلها بوی مادرش را میدهند، دلش را به بوی مادر خوش میکند ... آنها را میچیند و خشک میکند و به بازار میبرد و به عطارها میفروشد. عطارها آنها را به بیماران میدهند، بیماران میخورند و خوب میشوند.

روزی عطاری از او می‌پرسد: "دختر جان اسم این گل‌ها چیست؟"
دختر بدون اینکه فکر کند میگوید: "گل بو مادران"



#هوشنگ_مرادی_کرمانی

  244428

ویلیام توی خواب انگار این موضوع رو دیده بود خودشم دقیق نمی دونست شایدم تو بیداری بهش الهام شده بود در هر صورت اون میدونست تا روزی تو این دنیا زنده است و نفس می‌کشه که صاحب هیچ فرزندی نشه...اون حتی بعضی وقتا اینقدر به این موضوع فکر می‌کرد که از نظر بقیه شده بود یه پسر حواس پرت و بی انضباط
یه روزی مثل روزای دیگه ویلیام تو راه دانشگاه یه دختر زیبا رو و جذاب رو دید ،درست دیده اون دختر همون کاترین کوچولو دختر همسایه بود که الان بعد از مدت ها دوری از محل زندگیش،شده بود یه خانم کامل از هر لحاظ
خلاصه کنم ویلیام قصه ما یک دل نه صد دل عاشق و دلباخته کاترین خانم شد،اون تصمیم خودشو گرفت،،،بله ویلیام اون خواب و رویا رو فراموش کرد و ترجیح داد که شانس خودشو برای بدست اوردن کاترین امتحان کنه.
بعد از هشت ماه از اون روز طلایی برای ویلیام،،،کاترین شده بود بهترین دوست و همراهش و راستش اونا چند وقتی بود که وارد رابطه ی نزدیکی از هر نظر شده بودن
چند هفته ای بود که کاترین متوجه تغییراتی تو حالش شده بود و اون داشت به این نتیجه می‌رسید که احتمالا داره مادر میشه و به این فکر می‌کرد که واکنش ویلیام بعد از شنیدن این خبر چی می تونه؟!
ویلیام قصه ما اما بعد از شنیدن این خبر نه تنها خوشحال نشد بلکه یاد خواب و رویا ی قدیمیش افتاد و از کاترین خواست که برای سقط جنین اقدام کنن چون ویلیام در صورتی با کاترین ادامه میداد که هیچ بچه ای حداقل فعلا در کار نباشه،کاترین اما نه دلش میومد بچه رو از دست بده نه ویلیام رو
اما با اصرار هر روزه ویلیام اون تسلیم خواسته ی ویلیام شد و قصد سقط بچه رو کرد
اونا برای روز چهارشنبه ساعت ده صبح وقت دکتر داشتن،ویلیام و کاترین راهی مطب دکتر شدن تا به موقع و سر ساعت به اونجا برسن
نزدیکای مطب بودن که ماشین یهو و بدون دلیل از کار افتاد و ویلیام مجبور شد پیاده بشه و یه نگاهی به ماشین بندازه
پیاده شدن از ماشین همانا و تصادف ویلیام با یه موتور سوار همان
بله ویلیام قصه ما تو اون تصادف جونشو از دست داد و کاترینم بعد از کلی غم و قصه تصمیم گرفت بچه رو نگه داره،هه راستش شاید اگه ویلیام قصد جون بچه رو نکرده بود الان زنده و بودو داشت به رویای ترسناکش می خندید.

  244424

‍ میگویند ماهاتما گاندی بزی داشت که سمبل عدم وابستگی بود. از مویش لباس تهیه میکرد و شیر و فراورده های شیری بز قوت روزانه اش بود.
زمانی قرار شد که گاندی به برای مذاکراتی به بریتانیای کبیر سفر کند ولی حاضر نبود بدون بزش سوار هواپیما شود.
اما در قوانین انگلیس چنین اجازه ای داده نشده بود. این موضوع مشکلی برای مذاکرات میان هند و انگلستان شده بود. به ناچار قانونی از تصویب پارلمان انگلستان گذشت که در آن بیان شد: ورود حیوانات به پارلمان انگلیس ممنوع است بجز بز گاندی..

اصالت داشته باش
خودت باش
و بر باورهایت استوار باش
به ناچار همه خودشان را برای پذیرشت تغییر میدهند

  244305

ویلیام توی خواب انگار این موضوع رو دیده بود خودشم دقیق نمی دونست شایدم تو بیداری بهش الهام شده بود در هر صورت اون میدونست تا روزی تو این دنیا زنده است و نفس می‌کشه که صاحب هیچ فرزندی نشه...اون حتی بعضی وقتا اینقدر به این موضوع فکر می‌کرد که از نظر بقیه شده بود یه پسر حواس پرت و بی انضباط
یه روزی مثل روزای دیگه ویلیام تو راه دانشگاه یه دختر زیبا رو و جذاب رو دید ،درست دیده اون دختر همون کاترین کوچولو دختر همسایه بود که الان بعد از مدت ها دوری از محل زندگیش،شده بود یه خانم کامل از هر لحاظ
خلاصه کنم ویلیام قصه ما یک دل نه صد دل عاشق و دلباخته کاترین شد،اون تصمیم خودشو گرفت،،،بله ویلیام اون خواب و رویا رو فراموش کرد و ترجیح داد که شانس خودشو برای بدست اوردن کاترین امتحان کنه.
بعد از هشت ماه از اون روز طلایی برای ویلیام،،،کاترین شده بود بهترین دوست و همراهش و راستش اونا چند وقتی بود که وارد رابطه ی نزدیکی از هر نظر شده بودن
چند هفته ای بود که کاترین متوجه تغییراتی تو حالش شده بود و اون داشت به این نتیجه می‌رسید که احتمالا داره مادر میشه و به این فکر می‌کرد که واکنش ویلیام بعد از شنیدن این خبر چی می تونه؟!
ویلیام قصه ما اما بعد از شنیدن این خبر نه تنها خوشحال نشد بلکه یاد خواب و رویا ی قدیمیش افتاد و از کاترین خواست که برای سقط جنین اقدام کنن چون ویلیام در صورتی با کاترین ادامه میداد که هیچ بچه ای حداقل فعلا در کار نباشه،کاترین اما نه دلش میومد بچه رو از دست بده نه ویلیام رو
اما با اصرار هر روزه ویلیام اون تسلیم خواسته ی ویلیام شد و قصد سقط بچه رو کرد
اونا برای روز چهارشنبه ساعت ده صبح وقت دکتر داشتن،ویلیام و کاترین راهی مطب دکتر شدن تا به موقع و سر ساعت به اونجا برسن
نزدیکای مطب بودن که ماشین یهو و بدون دلیل از کار افتاد و ویلیام مجبور شد پیاده بشه و یه نگاهی به ماشین بندازه
پیاده شدن از ماشین همانا و تصادف ویلیام با یه موتور سوار همان
بله ویلیام قصه ما تو اون تصادف جونشو از دست داد و کاترینم بعد از کلی غم و قصه تصمیم گرفت بچه رو نگه داره،هه راستش شاید اگه ویلیام قصد جون بچه رو نکرده بود الان زنده و بودو داشت به رویای ترسناکش می خندید.

قبلی12345...153بعدی