دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

خاطرات خنده دار

  251674

♣♠♥♦み¤ⓢs£ɨŋ♦♥♠♣
آقا ما میریم کلاس هاپکیدو(تو گوگل سرچ کن میفهمی چیه)
یهروز دفاع شخصی داشتیم سه تا کمربند سفید تازه ثبت نام کرده بودند استاد ماهم خاست به اینا شماره اول دفاع شخصی رو بگه
به من گفت بیا که حرکتو رو تو بزنم
آقا من فکر کنم فقط دستم پیچ میخوره و یه درد سطحی هس(البته از قبل تجربه کرده بودم و اون قدر هم درد نداشت)
چشمتون روز بد نبینه به تازه واردا گفت اگه مقاومت کرد عصبشو فشار بدید نشد...یهو دیدم زانوشو آورد تو قفسه سینم
منم که لاغر پخ کنی میشکنم آقا انگار یه چیز سفت رو با ۱۵۰تا سرعت پرت کردن سمتم اونجوری درد داشت ولی نمیدونم چی شد یه کاری کرد دردم رفت
آخر کلاس هم گفت من هنوز پامو نیاوردم حسین آقا افتاد
من@_@
استاد ما هم دان ۵کمربند سیاه به آدمک مصنوعی میزد فوق فوقش ترک بر میداشت
من که دیگه جای خود دارم

  251672

این داستان کاملا واقعی :D
با رفیقام تو ماشین نشسته بودیم و اون راننده بود، یه خانومی رو با بچش سوار کردیم که تا یک مسیری برسونیمش. این رفیق ما هم که عقب نشسته بود حال ندار بود. بچه این خانومه هی اذیت میکرد، هی پاشو میزد به رفیق ما و.. مامانش بهش گفت: بشین سرجات انقد عمو رو اذیت نکن به بابا میگم اذیتم کردی ها!
بچه هم با یه حالت بغضی برگشت به مامانش گفت: منم به بابا میگم امروز تو شپزخونه گوزیدی
ما که ترکیده بودیم

  251666

دوران دبیرستان یه روز حال نداشتم کلاسو ب بهونه دست ب آب پیچوندم
دم دسشویی چن نفر از اونایی ک ورزش داشتن وایساده بودن
من برا اینکه ضایع نشم رفتم داخل بعد ک اومدم برا اینکه طبیعی جلوه کنه خواستم دستامو بشورم
یکیشون اومد تو گفت زور نزن آب قطعه
:|

  251657

♣♠♥♦み¤ⓢs£ɨŋ♦♥♠♣
یه بار یه توپ ژله داشتم
میزدم زمین ۷/۸جا رو میخورد
آقا خواهرم اومده بود خونمونو (منم چش حسودا کور یه سال و خورده ای بود که دایی شدم^_^)توپو گرفتیم همینجوری پرت میکردیم
که مامانم هی میگفت ول کنید ول کنید...
اما دور از جون تو گوش خر میخوند
آقا نمیدونم چی شد یهو توپ برگشت رفت سمت بخاری
خورد به شیشه بخاری خورد و خاک شیر شد
بابای ماهم عین یه پلنگ گرسنه که یه شکار قلمبه پیدا کرد افتاد دنبالم
اومدم آشپزخونه اونم اومد منم از اپن پریدم اونور(یع گلدونم شکوندم خخخخ)بعد رفتم تو اتاقو در قفل کردم
آبجی ماهم که قشنگ پخش زمین شد از خنده
منم که مثل این استیکرای ترسیده،ترسیدم بعد رفتم از بابلم عذر خواهی کردم و بوسش کردم و یه کم نگاهم کرد(با خشم)
بعد بوسم کرد گفت عیب نداره ولی دفعه بعد جنازتو میارم
حقم داره خخخخخخ
این خواهرزادمم که گووووودزیلاااااا با زبون بچگی بهمون گفت بدبخت
خداییش اینو انتظار نداشتم
من@_@
خانواده(((((-:

  251614

یه دختر دیدم خیلی ناز بود
رفتم دنبالش گفتم
من از شما خوشم اومده، میشه شمارتونو داشته باشم؟
گفت: نه
گفتم: هر کاری هم بگی انجام میدم
گفت: لطفاً برین




منم همونجا ریدم:)

فقط نمیدونم چرا جیغ کشید فرار کرد:/
من که به حرفش گوش دادم☹️

  251611

چند وقت پیشا خونمون افطاری دادیم
لامصب همه طلسم شده بودن
اینارو انگار مجبور کرده بودن قبل از اینکه چیزی بخورن نماز بخونن|:
اینا نماز خوندن بعدش یادشون اومده امام جماعتشون از کرج اومده باید شکسته میخونده طرف
از اونور اونیکی فامیلمون بعد نماز زل زده به کنج دیوار میگه تو وضو گرفتی؟؟میگم آره چطو؟؟میگه من یادم رفته بود/؛
دِ آخه جلبک بگین اونا گشنشون بوده خون به مغزشون نرسیده تو که روزه نبودی چرا؟؟-_-

  251588

ی بارم خانواده رفته بودن مسافرت منم تو خونه تنها
که داییم بهم زنگ زد گفت میخوام بیام خونتون
حوصلشو نداشتم گفتم هیچ کس خونه نیست منم خونه دوستمم
قطع کردم دیدم داره صدایی از تو حیاط میاد رفتم نگاه کردم دیدم داییم داره همونجایی میگرده که همیشه میریم بیرون کلیدو میزاریم
حالا نمیدونم کدوممون بیشتر ضایع شدیم

  251559

یه بار شوهرخالم اومد خونمون و با من بحثش شد که اقا من میام خونتون تو (ینی من) طوری رفتار میکنی که انگار خوشت نمیاد
که یهو بابا برگشت بهش گفت خاک تو سرت اخه تو محمدرضا (بنده) رو نمیشناسی اخه این آدمه که تو ازین ناراحت میشی

  251484

یادمه وقتی برای اولین بار کاپشن خریدم،همش فکر میکردم توش شنه!
گرفتم پاره اش کردم ولی چیزی. پیدا نکردم!!!
شبشم بابام منو پاره کرد،اونم چیزی پیدا نکرد:-[

  251446

کلاس رفیقم یه کلاس اون ور تره. تقریبا همه دبیرامون یکیه.
عاقا اینا ریاضی داشتن، در کلاسشونم باز بود تازه زنگ تفریح خورده بود
من رفتم سمت کلاسشون، صندلی رفیقم صاف جلوی در بود
اومدم خُنُک بازی دربیارم، عاقا یَک قررری به کمرم دادم با یه سری حرکات ریتمیک داشتم می رفتم به سمتش فک کردم دبیرشون رفته
سرمو بردم بالا دیدم دبیرشون (که دبیر ماهم هس) دقیقن جلومه و داره اینجوری O_o نگام می کنه ????

بدبخت برگاش ریخت همه تصوراتش دربارم (مثلا خیلی بچه مثبت و ساکتیم) به فنا رفت...

  251419

امروز زنگ زدن مخاطب خیلی خاصم.
مکالمه ی من و اون.
من:آیدا من معجزه بلدم.
آیدا:آفرین.حال بگو ببینم چی کار می تونی بکنی؟
من:نصف شبا که می رم دستشویی،درو که باز می کنم چراغ خود به خود روشن می شه.
آیدا:خاک تو سرت
@_@ من:چرا؟
آیدا:مامانی می گف چن وقته صبح ها می ره می بینه یخچال خیسه.
^_^من:پس ینی من تو پارچ شربت شاشیدم.
آیدا: خاک تو سرت.

مِیتی ریقو ^_^

  251416

یه بار سوار تاکسی شده بودم یه زنه با بچش عقب نشسته بود یهو بچه هه گفت : مامان یادته خونه دایی اینا گوزیدی ؟ زنه رو میگی با رنگ پریده گفت اقا من همین جا پیاده میشم . راننده هه هنوز نگه نداشته بود زنه در رو باز کرد یه ماشینه اومد در ماشینو کند و رفت !!! راننده دو دستی زد تو سرش گفت: خانم! گوزیدی که گوزیدی ! من میگ*وزم این میگوزه همه میگوزن ! ریدی تو در ماشین !

پشمات بریزه الهی :/

  251378

پدر بنده تعریف می کنه سر کلاس خوشنویسی یکی از بچه ها اومد بگه من خراب کاری کردم (مرکبا و جوهرارو و خلاصه ر*ده به همه چی)
برگشته گفته آقا من کار خرابی کردم -_-

دبیر مذکور (پدر) با یک کامبون پوشک احتکاری تو افق محو شده :")

  251368

دیشب رفته بودیم خونه مادربزرگم بعد از شام خوردن دیدم داییم یهویی پاشد رفت بیرون.
چن دیقه بعد منم کنجکاو شدم رفتم بیرون،رفتم دیدم داییم جلو دره ازش پرسیدم منتظر کسی وایسادی؟
گفت غذا زیاد خوردم اومدم اینجا بگوزم @_@

  251348

بابام تعریف میکنه اونموقع ها که من تازه چهاردستو پا راه میرفتم یروز بعد ناهار تقریبا همه سفره جمع شده بود یهو دید من نشستم وسط سفره داره از چشام اشک میاد اومد جلو تر دید بعععلههه من دارم پیازهای جا مونده رو بزووور میخورم هی اشک میریزم