دسته بندی ها

منوی اصلی

طنز

جوک ها

پیامک ها

پیامک موضوعی

پیامک مناسبتی

مرامنامه 4جوک

خاطرات خنده دار

  255955

یه بار تو امتحانمون سوال داده بود" دستگاه عصبی" چیست؟(منم که درس خووون) نوشتم: وقتی عصبی میشویم دستگاه عصبی است.....معلممون یه کم حالش بد بود نمره کاملو بهم داد:/

  255942

سلااام
ی بار زن صابکارم کنارم بود بعد یه مهندس اورده بودن که خیلی وضعش ناجور بود تعادل نداشت
خیلی حرف میزد حرفاشم پشت سر اینواون بود فامیلیش هاشمی بود نمیدونم چیشد بحث رفت سمت رفتاراش که من برگشتم گفتم کلا هاشمیا سلیطه ان و... بعد یادم اومد زن صابکارمم فامیلیش هاشمی هس /:

  255890

من یه داداش بزرگتر دارم به اسم آرمین. آرمین استاد شام درست کردنه یه روز مامانو بابام خونه نبودن مامانم هم یادش رفت برامون شام درست کنه بذاره تو یخچال. ما دوتا هم خیلی گشنمون شده بود. داداشم گفت بیا برای مامان و بابا کیک و شام درست کنیم . مواد شاممون: کالباس. سیب زمینی. تخم مرغ. یه ذره پنیر پیتزا....... مواد کیکمون: کیک سی سی.. بیسکوییت توت فرنگی .. گردو.. شکر.. آرد گندم ..شیره خرما ..ماست و آب(به دلیل نداشتن شیر) خلاصه درست کردیمو کیکو تا مرز سوختگی بردیم .


قیافه مامانو بابام موقع دیدن کیک :C
قیافه مامانو بابام بعد از خوردن کیک:d

هیچی دیگه الان صف دستشویی پره.........

  255869

دوتا از همسایه های محله قدیمی مون رو اتفاقی دیدم .اینا دوتا خواهر دو قلو اند تا یه مسیری رو با هم قدم میزدیم، من بین اینا راه میرفتم، حس جالبی بود شده بودم مثل یه خلیل که سمت راستشو نگاه میکرد یه جبران بود سمت چپشو نگاه میکرد بازم یه جبران دیگه!!

  255839

اقا ینی سوتی دادم در حد غضنفر السلطنه...
با رفیقام رفته بودیم کنسرت بچه های مجتمع خودمون (همه اشنا از دم) بعد دیگع تموم که کردن همه داشتن میرفتن منو دوستم یلدا رفتیم پیش یکی از بچه ها سلام کنیم رفتیم رو سن این یارو (خشایار) وایساده بود کنار یکی از صندلیا که روبروش میکروفون بود اقا من از قدم اولی کع برداشتم شروع کردم سلام احوال پرسی : به به خشی جوون خسته نباشی عالی بودی داداچ بخدا چی بودن بقیه فقط خودت*-* بعد اونم هی میخندیدم یهو گف بقیه منظورت با پدرامه؟ )چون کلا با پدرام لجم( منم که دیگع رسیده بودم نزدیکش همینجوری نشستم رو صندلیه با حرص گفتم: اره بابا با خودشم ... اعتماد به لایه ازون:/ این رفیقاشم چه اقای صدا اقای صدایی راه انداختن مرتیکه مو حنایی با اون قیافه مسخرششششش :/
ینی چشتون روز بد نبینه ...
میکروفونه رو نمیدونم کدوم گوره خری روشن گذاشتع بود و این مسخره ی من همینجوری تو سالن اکو میشد و به طرز جالبی همع سکوت کرده بودن اقا یهو همه زدن زیر خنده خود پدرامم خندش گرفته بود
وبدین ترتیب بروم رفتتتتتت:(

  255752

پست مثل لباسه...
هرچی کوچیک تر ، تاثیرش بیشتر
مگه نه ؟

  255751

اقا امروز این دبیر درس دانش فنی پایه مون (اره دهمم)داشت ورقه امتحانی نوبت صحیح می کرد،یکی از دوستان پرسید اقا شایستگی عمومی چند نمره داره؟
اونم گفت دیگه نهایتا سه نمره...حالا این رفیق ما گفت اقا ما سوپر شایسته ایم، این دبیر مام نه گذاشت نه برداشت گفت نه تو فقط سوپری????????

هیچی دیگه والدین مون اومدن به علت گاز زدن میز خسارت دادن

  255740

اقا ما از کلاس اول تا الان با رفیقامون
همه تصمیمات مهم زندگیمون رو تو دستشویی مدرسه میگرفتیم :))
چون نه دوربینی داشت نه کسی میفهمید نه هیچیه دیگه
تازه چون همیشه فقط یه دستشویی خاص بود اسمم روش میذاشتیم مثلا:
مقر فرماندهی،کاخ سفید،مرکز اطلاعات و...
شما چطور :)))

  255722

خاطره ای دیگر:
بچه بودم عکسای آلبوم خانوادگی رو در می اوردم ،ماژیک زرد هم برمیداشتم شلوار همه افراد تو عکسا رو زرد میکردم بعد میرفتم این اثر هنری رو به همه نشون میدادم و میگفتم اینا جیش کردن:)

  255709

محرم امسال برادر شوهرم زنگ زد بهمون بریم از در خونش شله زرد نذری بگیریم.آقا ما هم بیرون بودیم سر راه رفتیم دم در خونشون.بعد در خونشون ازین چشمیا داره(خونشون آپارتمانیه)
منم همیشه تو ذهنم بود که همینطور که از چشمی بیرونو میبینن،اگه یکی هم این طرف چشمشو بچسبونه به چشمی میتونه داخل خونه رو ببینه یا نه؟!
خلاصه نمیدونم یهو چم شد که خم شدم چشممو چسبوندم به چشمی.همون موقع هم برادر شوهرم درو باز کرد.وااااای وااااای خیلی بد بود.داشتم میفتادم تو بغلش.قشنگ فهمید داشتم تو خونشون رو نگاه میکردم
نکته جالبش اینجاست که خونه خودمونم درش چشمی داره!هنوزم که هنوزه نمیدونم این چه کاری بود اون لحظه کردم؟!وچرا با در خونه خودمون امتحان نکردم و... ((( :

  255701

کچل خسته (یه شیرازی خسته)
معلم اجتماعی مون وقتی سوال مدرسه جواب نمیدیم بهمون میگه توضیح بده چرا درس نخوندی؟
تا میایم توضیح بدیم میگه الکی واسه من توضیح نده :|
خود درگیری مزمن داره بدبخت :-)

  255700

من یادم میاد کلا از بچگی بهم میگفتن پسر ضایع کن)گنگم بالاست اصن *-*( یبار حدودا هشت نه سالم بود با پسر عمه جان )اونموقع فک کنم بیستو سه اینا بود(رفته بودیم دور بزنیم منم که اونموقع خیلی بقول مامان سر زبون داشتم مهدی)پسر عمم( گف میخوام ببرمت پیش دوستام منم گفتم باشه اقا ما رفتیم پیش رفیقای این بعد اینم شروع کرد تعریف کردن از ما و خاطره های منو تعریف کردن یهو گف من عاشق ...)اسمم( و میخوام برم خواستگاریش وقتی بزرگ بشه:/ (به شوخی) بعد طی یک حرکت انتحاری بغلم کرد و گف : جوجه حالا بوسم کنن*-*
و من یهو گفتم شترققققققق :/ )زدم تو گوشش( بعدم گفتم : اولن جوجه خودتیییی. بعدم من با تو ازدواج نمیکنم من میخوام زنه ایلیا )ون یکی پسر عمم ( بشم :|
و بدین ترتیب اقا مهدی جلو رفیقاش ضایع شد و به افق پیوست:)
درس امروز: لطفا با دختر بچه ها عین ادم صحبت کنید اعصاب ندارن=]

  255694

توی کلاس دینی بودیم معلم داشت میگف بچه ها خیرات دادن برای رفتگان خیلی خوبه بخصوص شب جمعه
کلاس رف رو هوا بعد یکی گف آقا شب جمعه چطور باید بدیم ؟ بیچاره هم داشت جواب می داد میگف هر چی بیشتر بدین بهتره و اصن نگرفته بود قضیه رو

  255693

بچه خواهرم یه بار تو جمع گفت اون چیه که همه مردا دارن ولی زنا ندارن
بعداز اینکه یه پس کتک خورد با گریه گفت جوابش میشه سیبیل
یعنی همه ذهنا منحرف

  255675

جاتون خالی پارسال تابستون دسته جمعی رفته بودیم باغ °-°
اونجا یه نهری داشت ما هم بر لب آن ایستاده بودیم و گذر عمر می دیدیم •_•
ناگهان رفیق پسر عموم زنگ زد بهش و گفت کجایی ای وی ؟ =|
پسرعموم: من الان اونور آبم +_+
طرف: هنننن؟ @_@
و سپس به آنطرف نهر رفته و گفت: الان اومدم این ور آب :) هاااااهاااا :]
لب جوی ام :)