س

سحر

@سحرش · ۴۵۷ امتیاز

★★★★☆ ۴ از ۵ (۱۷۶۵ رأی)

ا
اول شخص غایب ۱۱ سال پیش
پیام

*از شما چه پنهون*
چند دقیقه بعد تو اتاق پذیرایی بودم..
روبروی مهمونا..تند تند پلک میزدم..
این نیما بود یا شهاب؟چشمام درست نمیدید..باز پلک میزدم..شهاب..دوباره..شهاب..
از ترس خراب شدن خیالم بهش نگاه نمیکردم..
همه با هم حرف میزدن..چقدر چهره هاشون آشنا بود..اینا پدر مادر شهابن یا پدر مادر نیما؟؟
خاله رفت آشپزخونه چایی بیاره..
مامان دنباله ی بحث رو گرفت:حق با شماست آقای شکیبا یکسال مدت کمی نیست..ولی شناخت برای ازدواج فرق میکنه با شناخت معلم و شاگردی..با این وجود اگر خودشون موافق باشن حرفی نیست..ما هم پیشنهادتون رو قبول میکنیم..هرچه زودتر بهتر..
نگاها سمت من چرخید..پس توهم نبود..واقعا شهاب دوباره اومده بود خواستگاریم...نه نیما!
یعنی مامان اینا بهم دروغ گفتن؟؟شهابم دروغ گفت؟؟
شهاب متوجه حالم شد..رو به بابا گفت:اگه اجازه بدید یه سری حرفها هست که فکر میکنم اگر تنها...
اجازه دادن تنها حرف بزنیم...
یکم بعد تو چهارچوب در اتاقم وایساده بود..با کت شلوار خوش دوختی که تنش بود به نظرم از همیشه جذاب تر اومد..
از طرفی نرفتنش رو مثل یه هدیه از طرف خدا میدونستم و از طرفی حس میکردم برا بار دوم بازی خوردم!
آهسته پرسید:خوبی؟
_قرار بود بد باشم؟؟
+خدا نکنه..ولی ما خیلی وقته همو ندیدیم..
_قرار بود تا همیشه نبینیم..
+باور کنم اینا حرف دلته؟؟
_مختاری...
ساکت شد..پرسیدم:تو چرا اومدی اینجا؟
خونسرد جواب داد:معلوم نیست؟
عصبی تر از قبل پرسیدم:برا چی بهم دروغ گفتید؟شاید من دوست نداشتم... +دوست نداشتی چی؟؟میخوای باور کنم؟؟
بی تفاوت شونه بالا انداختم:هرجور راحتی فکر کن..
کلافه از جاش بلند شد..پشت به من باشه ای گفت..قبل اینکه بره بیرون بلیط توی جیبش رو نشون داد و گفت:اینو نگه داشته بودم واسه همچین روزی که بهت ثابت کنم دروغ نشنیدی..من واقعا امروز بلیط داشتم اما..
صدای بسته شدن در تو گوشم پیچید..به جای خالیش نگا میکردم..بازم گند زدم..مطمئن بودم دیگه منصرف شده..
گذشت..با تصور اینکه حتما تا الان رفتن برگشتم پایین..
صداشون از حیاط میومد..ادب حکم میکرد برای خداحافظی برم..عذرخواهی کردم عموی شهاب جوابمو داد:خواهش میکنم دخترم..ان شاءالله خیره..هم ما هم خانواده شما رو تاریخ18تیر توافق کردیم برا بله برون..شب مبعثه..مبارکه ان شاءالله...
باورم نمیشد چی شنیدم..با چشمای پر سوال به شهاب نگاه کردم..
اینبار پدرش گفت:شهاب گف اختیارو به اون دادی..نظر لطفته دخترم..
بعد چندثانیه قفل دهنم باز شد:هرطور صلاحه..
موقع خداحافظی چندلحظه با شهاب تنها شدم. نگاهش پیروزمندانه بود و من سردرگم..
گفتم:تو چیکار کردی؟؟
خونسرد جواب داد:تو گفتی مختاری منم به اختیار خودم انتخاب کردم..
و اینجوری شد که در عرض چندساعت تمام سرنوشتم بدون کوچکترین دخالتم تغییر کرد..
"تمام"
.............................
شرمنده این مدت با پستهای طولانیم اذیت شدید..اینارو به احترام دوستایی که ماجرای آشنایی و ازدواجمون رو پرسیده بودن نوشتم..خیلی هاشو با بغض و جون کندن نوشتم..اما نوشتم!
امیدوارم اونی که چندسال دیگه پا به دنیا میذاره و مخاطب تمام نوشته هام بوده یه روزی سراغ اینا بیاد و عشق واقعی رو یاد بگیره...
مراقب خوبیاتون باشید..مواظب دل همدیگه هم باشید..یا علی...

ا
اول شخص غایب ۱۱ سال پیش
پیام

*از شما چه پنهون*
10تیر...
نزدیک ظهر با صدای جیغ جیغ خاله که خونه رو پرکرده بود بیدار شدم..یکراست رفتم پایین..هرکی یجور مشغول مرتب کردن خونه واسه مراسم خواستگاری بود..تازه یادم افتاد اون روز لعنتی همین امروزه..برگشتم اتاقم..
یکم بعد خاله اومد تو اتاق:تو چرا نشستی اینجا؟؟پاشو برو حموم بعدم لباساتو بیار ببینیم کدوم برا امشب خوبه..
تا معطل کردم دوباره گفت:پاشو دیگه داری شورش رو درمیاری ها..
حوصله بحث نداشتم..رفتم دنبال کارام..
نیم ساعت بعد بازم در حال شنیدن غرغرای خاله بودم:چرا عین خنگا زل زدی به ما؟؟پاشو موهاتو خشک کن بعدم لباساتو بپوش ببینم تو تنت چجوریه!
چونمو گرفت صورتمو چندباری به چپ و راست چرخوند و ادامه داد:یه کمم به قیافت برس مثه ارواح شدی!
رو به مامان ادامه داد:کیف لوازم آرایشت کجاست؟
منکه تا اون موقع ساکت بودم کلافه دست خاله رو کنار زدم و گفتم:من حوصله این بازیارو ندارم خاله..اومدن صدام کنید..
دوباره برگشتم اتاق.به خودم تو آینه نگاه کردم..حق با خاله بود..زیرچشمام گود رفته بود..رنگ صورتم زرد..واضح بود یه مریضی سخت رو پشت سرگذاشتم..
در کمد رو باز کردم..دوست داشتم مشکی بپوشم..
بعد از عوض کردن لباسام بی هدف رو تخت دراز کشیدم..به ساعت نگا کردم نزدیک6بود..با خودم فکر میکردم شهاب الان کجاست؟؟تو هواپیما؟فرودگاه؟؟شاید هم تازه داره آماده میشه بره...
گوشیم زنگ خورد..مثه فنر از جام پریدم..با خودم گفتم حتما شهابه..زنگ زده برا خداحافظی و شنیدن صدای خرد شدن من..توان بلند شدن رو از دست دادم..موبایل روی میز همچنان زنگ میخورد..دلم رو به دریا زدم و برش داشتم.سلمی بود..خسته از این اضطراب چند لحظه ای جواب دادم.دوست داشتم از لابلای حرفاش سر دربیارم خبری از شهاب داره یا نه اما هنوز گرم صحبت نشده بودیم که مصطفی(پسرخالم)با لباس رسمی اومد تو اتاق..ناچار از سلمی خداحافظی کردم..
بوی ادکلن مصطفی که عطر همیشگی شهاب بود اتاق رو پر کرد عصبی گفتم:باز این مزخرفو زدی؟
مصطفی خندید:اوه ملکه ی سیاه پوش عصبانی میشود.
گفتم:برو بیرون اعصاب ندارما.
باز مسخره بازی درآورد:هرطور مایلید ملکه ی سیاهپوش.
قبل اینکه درو پشت سرش کامل ببنده گفت:راستی مامانت گف مهمونا یه ربعِ اومدن..بیا پایین..
کلافه از بیخیالیش بالش روی تخت رو به طرفش پرت کردم و در بسته شد...

ا
اول شخص غایب ۱۱ سال پیش
پیام

*از شما چه پنهون*
9تیر رسید..
خونه مامانبزرگ دعوت بودیم..بی حال و کم حرف یه گوشه نشسته بودم حتی حوصله ی بازی با دوقلوها رو نداشتم...
یاد آوری هرچندلحظه یبار مامانبزرگ از مراسم خواستگاری فرداشب و اومدنِ نیما حالم رو بدتر میکرد...
متوجه پچ پچ های دور و برم میشدم اما توانِ تغییر حالت نداشتم...تنها چیزی که باعث میشد سرمو بالا بیارم بوی ادکلن مصطفی بود..هربار از جلوم رد میشد حالم رو زیرو رو میکرد...اون شب هم مثه همه ی شبای تلخ زندگی گذشت...
10تیر...روز رفتن شهاب و اومدن نیما...خیلی زودتر از اون چیزی که انتظار داشتم رسید...
..................................................
صحنه ی جرم ورود ممنوع..
سلام..من قبلا هم گفته بودم قرار تاریخ عروسی ما 30دی بود..یعنی بعد از دهه ی اول صفر.ولی شهاب چون اصرار داشت شب یلدای هرسال سالگرد عروسیمون باشه خودسرانه تاریخ عروسی رو یک ماه انداخت جلو..سوم امام هم تموم شده بود.البته چون با مخالفت من و خانوادمون روبرو شد تماس گرفتیم سوال کردیم گفتن اگر مراسمتون موزیک نداره و بهم زدنش خسارت داره اشکالی نداره برگزار کنید.
راجبه ماه رمضونم..قبلا تو یه پست نوشته بودم که جشن عقد ما و ساکن شدنمون تو یه خونه شهریور ماه نزدیک ولادت امام حسن بود.اونم بخاطر اینکه من کنکور داشتم و شهاب ترجیح میداد برای رتبه تک رقمی با برنامه ریزی و نظارت اون درس بخونم.
سوال دیگه ای بود در خدمتم!

ا
اول شخص غایب ۱۱ سال پیش
پیام

*از شما چه پنهون*
احساس میکردم از یساعت پیش داغ ترم..از یه طرف دلم برا رضا میسوخت از یه طرف فکر شهاب ولم نمیکرد..
خواستم یه مسکن بخورم ولی یاد حرف رضا افتادم..حق با اون بود قرصا فایده نداشت...
همه آماده ی رفتن بودن...
رفتم پایین..تو حیاط ویلا با دیدن ماشین رضا که روش چادر کشیده بود مبادا من با دیدنش حالم بدتر بشه خندم گرفت...اروم روبهش گفتم:این کارا لازم نیست..
ارومتر به نظر میومد با شیطنت جواب داد:لازمه..ترسیدم ایندفعه به جای سپر ماشین شیشه ماشینو بشکنی...
خندیدم..خوشحال بودم که حالش بهتره...
هرچند ظاهری...
سوار ماشین شدم..ومن چندساعت بعد بدون اینکه بفهمم کی از خانواده ی داییِ مامان جدا شدیم و چقدر خوابیدم خودم رو جلوی در خونه دیدم..
رو به مامان غر زدم:چرا بیدارم نکردی ازشون خداحافظی کنم؟؟
خونسردانه جواب داد:اونا خودشون فهمیدن حالت خوش نیست..بیا بریم بالا باید زنگ بزنم مهری(دوست مامانم)بیاد معاینت کنه..این دکتره هیچی حالیش نبود..
نزدیک غروب بود که خاله مهری اومد..
بعد از معاینه و دیدن داروهام شونه بالا انداخت و گفت:هیچ اثری از سرماخوردگی تو بدنت نیست..دیگه لازم نیست اینارو بخوری!
مامان با تعجب پرسید:پ برا چی انقد داغه؟؟
خاله سکوت کرد..به جای جواب از من پرسید:از اون استادت چه خبر؟؟
مامان به جای من جواب داد:ظاهرا پس فردا از ایران میره..
خاله چشم ازم برنمیداشت...با حرف مامان رنگم پرید..
باز پرسید:شبا خوب میخوابی؟
با سر جواب منفی دادم...
نفس صدا داری کشید..همونطور که نبضمو میگرفت صورتشو نزدیک آورد و آهسته گفت:تو که میگفتی دوسش نداری!
چیزی نمونده بود بغضم سرباز کنه...
خاله محبوبه مثل همیشه درست تشخیص داد...
رو به مامان که نگران بهش چشم دوخته بود گفت:براش آرامبخش ضعیف مینویسم..هرشب قبل از خواب یدونه بخوره..باید به اندازه کافی استراحت داشته باشه...
بعد داروهای قبلی رو از،روی میز جمع کرد انداخت تو سطل و،گفت:
دیگه نمیخواد این مزخرفا رو بخوری...
............................................

ا
اول شخص غایب ۱۱ سال پیش
پیام

*از شما چه پنهون*
اون شب مامان بزرگ تا صبح بالا سرم بود..
هرچندیقه یبار دستمال خیسی روی پیشونیم میذاشت تا تبم پایین بیاد اما حال من تغییری نمیکرد..
صبح به زور از جام بلند شدم..بعد از عوض کردن لباسام پتوهارو تو کمد گذاشتم و رو تخت رو مرتب کردم..
بی حال و آروم وسایلم رو تو ساک میذاشتم که ضربه ای به در خورد..
فوری دکمه های مانتوم رو بستم..چادرم روی سرم انداختم و جواب دادم:بفرمایید!
رضا وارد اتاق شد..آشفته به نظر میومد..
سوال تکراری"بهتری؟" رو پرسید و جواب تکراری"بهتر میشم" رو شنید...
لبخند زد:چند روز پیش هم همینو گفتی اما بهتر نشدی..مطمئنی سرما خوردی؟؟؟
_منظورت چیه؟؟
+منظورم اینه حال تو با این قرصهای سرما خوردگی خوب نمیشه..مریضیِ روحت داره جسمت رو عذاب میده..
در ساکو بستم و جواب دادم:بیش از حد میفهمی...
آهسته گفت:من ماه دیگه برمیگردم هلند..شاید دیگه نشه ببینمت ولی حرفهایی که کنار دریا بهت زدم یادت نره..
انگار شهاب داشت حرف میزد..داشتم دیوونه میشدم...
ادامه داد:تو هنوزم فرصت خوشبخت شدن رو داری..دوست ندارم اتفاقی که برای من افتاد برای توام بیفته...
از فرصت استفاده کردم و پرسیدم:تو که انقدر خوب از عشق حرف میزنی چرا خودت سعی نکردی بهش برسی؟
بغض کرد:سعی کردم..ولی وقتی رسیدم با جنازش روبرو شدم..
بدون یه کلمه اضافه تر از اتاق رفت بیرون...
سرم گیج میرفت..باورم نمیشد چی شنیدم...
خودم رو یه لحظه جاش گذاشتم..معدم تیر میکشید...
فکر به اینکه برا شهاب اتفاقی بیفته حالم رو بدکرده بود...خودم رو لعنت میکردم که چه راحت از دستش دادم...
با خودم میگفتم رضا عجب پسر قوی ای بوده که هنوز زندس!!
هه...
نمیدونستم کمتر از یکسال بعد تو جایگاه رضا وایسادم و دارم پدر مادر شهاب رو برای اهدای اعضا راضی میکنم....
روزگار هیچوقت قابل پیشبینی نیست....

ا
اول شخص غایب ۱۱ سال پیش
پیام

*از شما چه پنهون*
اون شب بعد از برگشتنِ مامان اینا واسه خوردن چایی دور هم جمع شدیم..رضا بلافاصله بعد از اینکه چاییش رو خورد خستگی رو بهانه کرد و به اتاقش رفت..هنوز سرمای اول شب از تنم بیرون نرفته بود..دوست داشتم استراحت کنم ولی ادب حکم میکرد به حرفای دایی و زندایی که خراب شدن ماشین و گیر افتادن تو جنگل رو تعریف میکردن گوش بدم و لبخند بزنم..
چندساعتی که گذشت دیگه هیچکس انرژی خاطره گفتن نداشت بالاخره همه رضایت دادن استراحت کنیم...
قبل از همه خودمو به اتاق رسوندم..با وجود خستگی زیاد فکر و خیال اجازه نمیداد بخوابم..حرفای رضا منو تحت تاثیر قرار داده بود..تصویر نگاه شهاب دوباره جلوی چشمام بود..انگار با نگاهش منو سرزنش میکرد..
دوست داشتم اشک بریزم و سبک بشم اما حتی توان این کارو نداشتم..وضو گرفتم نماز خوندم..چیزی به صبح نمونده بود که خوابم برد..
چند ساعت بعد مامانبزرگ برا بیدار کردنم اومد اتاق...
از اونجایی که هنوز خوابم سنگین نشده بود زود چشامو باز کرد..به محض اینکه خواستم از جام بلند بشم استخونام تیر کشید..دوباره دراز کشیدم..
مامانبزرگ که شاهد این صحنه بود نگران پرسید:چیشد سحر؟؟جاییت درد داره؟؟
گلوم میسوخت..به زور لب باز کردم:استخونام..گلوم..سرم..
زیرلب گفت:داری میلرزی که..چندتا پتو از کمد دیواری آورد بیرون و انداخت روم..
چندلحظه گذشت..خانوما همه دورم جمع شده بودن..هرکی یچیز می‌پرسید:کجات درد داره؟؟چشات سیاهی نمیبینه؟تنتم لرز داره؟
با صدایی که از ته چاه شنیده میشد جواب دادم:همه جام درد داره..
مامان بابا و مصطفی رو صدا زد..یه کم بعد تو درمانگاه بودیم..
چندجور قرص و چنتا آمپول..
طبق معمول آمپولا رو نزدم..برگشتیم ویلا..
رضا جلو در ویلا وایساده بود..در پارکینگی رو باز کرد..به زور پیاده شدم..
مصطفی مدام مزه میریخت..رضا رو به من پرسید:بهتری؟
منم جواب دادم بهتر میشم...
هفتمین روز سفر بود و من اصلا بهتر نشده بودم!
همه بارها تصمیم گرفته بودن برگردیم..ولی من هربار با تکرار جمله ی "بهتر میشم"منصرفشون میکردم...
روز دهم تب و لرز شدید هم به استخون دردم اضافه شد..دیگه حتی نمیتونستم از تخت بیام پایین..
قرصها هیچ تاثیری نداشت و تبم هر ساعت بالاتر میرفت..
داییِ مامان که از زبونِ زندایی فریده حال من رو شنیده بود حرف آخرو زد:فردا صبح برمیگردیم تهران!
و من کلافه از خراب کردنِ این سفرِ دست جمعی ناچار تسلیم شدم...

ا
اول شخص غایب ۱۱ سال پیش
پیام

*از شما چه پنهون*
با صدایی نزدیک به فریاد ادامه داد:دوست داری تنها باشی چون نمیخوای کسی از واقعیت باهات حرف بزنه..تو نه فقط با من با خودتم مشکل داری..داری یه چیزی رو انکار میکنی که به وجودش یقین داری..از بودن من عذاب وجدان میگیری چون خودت رو متعلق به یکی دیگه میدونی..چون نمیخوای واقعیت رو قبول کنی..چون نمیخوای باور کنی عاشق شدی..چون..
داد زدم:تو روانشناسی؟؟؟
شوکه شد..اروم جواب داد:نه..همدردم!چرا سعی میکنی فراموشش کنی وقتی تمام ذهنت رو درگیر خودش کرده؟؟
سر به زیر پرسیدم:اینارو کی به تو گفته؟؟؟
_گفتم که..همدردیم..منم مثل تو همیشه از عشق فرار کردم..همیشه سعی کردم انکارش کنم..اما وقتی دچارش شدم چاره ای جز تسلیم نداشتم..اما خب..خیلی سخته درست لحظه ای که تسلیمش میشی بفهمی از دستش دادی..اشتباه منو نکن..دیر تسلیم عشق نشو..نذار اونقدری دیر بشه که وقتی باورش میکنی از دستش داده باشی...
کم کم میفهمیدم چقدر راجبه رضا زود قضاوت کردم...
بلند شد تا برگرده ویلا...
مثل یه موجود مسخ شده گفتم:دیر شده..من..من از دستش دادم..چون از دستش دادم میخوام فراموشش کنم..ولی شماها نمیذارید!مصطفی با اون عطر لعنتی..مامان با حرفاش..تو با گوشهای تیزت..شباهتت..ماشینت..د خب من دارم تلف میشم وسط این همه یادآوری..
با شنیدن حرفام راهی که رفته بود رو برگشت..با ناراحتی گفت:من نمیدونستم..نمیدونم باید چی بگم..مطمئنی برا همیشه رفته؟؟؟
_آره..برا همیشه رفته..یعنی قراره بره...
لبخند زد و گفت:پس مطمئن نیستی!
_منظورت چیه؟؟
+یادته تو اتاق وقتی داشتی تابلوی نقاشی رو نگا میکردی چند قدم اومدی عقب؟همون لحظه که خوردی به من!
_خب آره!
+چرا اینکارو کردی؟
_خب خواستم نقاشی رو از دور بهتر ببینم!
+باریکلا!همینه..پس فاصله گرفتن از چیزی یا کسی که دوستش داری همیشه بد نیست..چون برا بهتر دیدن هرچیز لازمه یکم ازش فاصله بگیریم..
با لبخند تلخی جواب دادم:نه..اون میخواد فرانسه اقامت دایم بگیره..این یعنی یه فاصله ی همیشگی برا ندیدن من نه بهتر دیدنم..
رضا دوباره حالت چهرش عوض شد..آهسته گفت:بهتره برگردیم ویلا..حتما تا حالا سرما خوردی...
...............................................

ا
اول شخص غایب ۱۱ سال پیش
پیام

*از شما چه پنهون*
حالم که بهتر شد پرسیدم:بقیه کجان؟؟
_منتظر بودن تعمیر کار بیاد..تو بهتری؟
بدون اینکه جواب سوالش رو بدم باز پرسیدم:پس شما اینجا چیکار میکنی؟؟
به موبایلم اشاره کرد و گفت:مامانت هرچقدر زنگ زد جواب ندادی..همه نگران شدن..من زودتر اومدم ببینم چیشده..
زیر لب غر زدم:پس این مصطفای بی غیرت کجا بود..
بدون اینکه نگام کنه گفت:مصطفی رفته بود دنبال تعمیرکار..
شرمنده از اینکه صدامو شنیده ساکت شدم...
به مامان زنگ زدم و ماجرا رو گفتم..
رضا یه سنگ از کنار ساحل برداشت و پرت کرد به دریا...
به حرف اومد:کم کم دارم به یقین میرسم اون لگدی که به ماشینم زدی اصلا تصادفی نبود!
_من لگد زدم؟؟چرا اینجوری فکر میکنید؟؟
+اول تو بگو مشکلت با من چیه؟؟
_من مشکل خاصی ندارم..
+دقیقا یه مشکل خاص داری..با من..ظاهرم..رفتارم..حتی ماشینم!
با اعتماد به نفس جواب دادم:همیشه انقد راحت و قاطع راجبه آدما قضاوت میکنید؟
_همیشه نه..ولی وقتی مدرک دارم قاطع حرف میزنم..
پوزخند زدم:مدرک؟؟؟!!!
با جدیت جواب داد:بله.اون جای کفشهای شما بود رو سپر ماشینم..
سرم رو با دستام گرفتم..خدایا چقدر شبیه شهاب حرف میزد..
عصبی جواب دادم:همین؟؟اون میتونست جای کفشهای هرکسی باشه.مصطفی..بابام..داداشم..مامانم..هرکی!
_آره..اما هیچکدوم ازونا با دیدن من چهرشون تو هم نرفت..هیچکدوم وقتی ماشین منو میبینن روشون رو برنمیگردونن..هیچکدوم به بهانه ی درس خودشون رو تو خونه حبس نکردن که منو کمتر ببینن..هیچکدوم هم وقتی باهاشون حرف میزنم سرشون رو.پایین نمیندازن..ازم فرار نمیکنن..
صدای شهاب تو سرم میپیچید..تصویرش روبروم بود..بغضم داشت میترکید..
آهسته گفتم:میخوام تنها باشم...
دست بردار نبود...
..............................

ا
اول شخص غایب ۱۱ سال پیش
پیام

*از شما چه پنهون*
روزهای بعد آروم و بی جنجال گذشت..
کم کم میفهمیدم که باید از رضا بیشتر فاصله بگیرم..رفتارش عجیب بود..
اکثر روزایی که همه برا گردش بیرون میرفتن من به بهانه ی درس تو ویلا میموندم..هیچ چیزی تو دنیا برام اونقدر دیدنی و مهم نبود که بخوام به خاطرش لاک تنهاییم رو رها کنم...
مامان بزرگ به محض اینکه منو تنها گیر میاورد از 10تیر و مراسم خواستگاری نیما حرف میزد..و من فقط با بغض چشم میگفتم..
3روز از این سفر خسته کننده گذشته بود..صبح روز چهارم باز هم به پیشنهاد فریده خانم همه برای رفتن به جنگل آماده بودند..من طبق معمول بهانه ی درسام رو آوردم..سهم ناهار من رو کنار گذاشتن و رفتن..
تا ظهر با کتابام کلنجار رفتم اما بیفایده بود..
نزدیک غروب مامان زنگ زد گفت ماشین خراب شده ممکنه دیرتر برگردن..
منکه حسابی حوصلم سر رفته بودم تصمیم گرفتم برم کنار دریا...
از ویلا اومدم بیرون که ببینم اگر راه به حد کافی روشنه برم..در بسته شد..گوشی و کلید وچادرم تو ویلا جا موند..چاره ای نبود..ناچار رفتم ساحل..دریا طوفانی بود..یه موج بلند به صخره های کنار ساحل برخورد کرد و درست روی من فرود اومد..تمام لباسام خیس شد..نمیدونم چقد گذشت..باد میومد..هرلحظه لرزم بیشتر میشد..
یه صدایی می‌شنیدم ولی توان عکس العمل نداشتم..
رضا بود که نگران صدام میزد:سحر؟؟تو اینجایی؟؟
نزدیک تر اومد..با دیدن وضعیتم وحشتزده گفت:داری یخ میزنی!پاشو بریم تو ویلا..
به زور لب باز کردم:نمیتونم راه بیا�
به پاهام نگاه کرد..چشاش از ترس گرد شده بود:زمین خوردی؟؟؟پات شکسته؟؟؟
کلافه جواب دادم:نه..فقط از سرما بی حس شده...
دوید سمت ویلا..
یه کم بعد با چادرم و چندتا پتو و موبایلم برگشت...
.......................

ا
اول شخص غایب ۱۱ سال پیش
پیام

*از شما چه پنهون*
سر میز صبونه مامان بزرگ دوباره بحث خواستگاری نیما رو پیش کشید..کنار گوشم،گفت:سحر؟میگم جواب خانم کریمی رو چی بدم؟؟
سعی میکردم جلوی مامان بی تفاوت باشم..
چاییم رو تا ته سرکشیدم و گفتم:نمیدونم..روزش رو با مامان هماهنگ کنید.
مامان بزرگ دوباره گفت:تا ما برگردیم دیگه سر برج شده..بگم جمعه ی بعدش بیان خوبه؟
مامان جواب مثبت داد..من شونه بالا انداختم..
مصطفی زودی از تو گوشیش تاریخ رو چک کرد:میشه 10تیر..
لقمه رو گذاشتم زمین..دنیا رو سرم آوار شد..خدایا داری باهام چیکار میکنی؟؟چرا 10تیر؟؟چرا همون روزی که شهاب قراره بره؟؟؟
سکوت کردم...
نیم ساعت بعد تو جاده بودیم..هربار که ماشین رضا کنارمون میومد تا سبقت بگیره ناخودآگاه چشمهامو میبستم و رومو برمیگردوندم..رفتارم اصلا دست خودم نبود..
بعضی وقتها اونقدر دلتنگی که حتی یه شباهت اسمی میتونه زندگی رو برات سیاه کنه چه برسه به یه دنیا شباهت...
ماشین وایساد..ضربه ای به پنجره ی سمت راستم خورد..چشمهامو باز کردم..رضا بود..شیشه رو پایین کشیدم.
-پیاده نمیشین؟
+رسیدیم ویلاتون؟
-ویلای خودتونه!
تعارفش رو بی جواب گذاشتم و پیاده شدم..خبری از مامان و بقیه نبود قبل از اینکه چیزی بپرسم گفت:رفتن دریارو ببینن..
فاصله ی ویلا تا دریا خیلی زیاد نبود..
بی توجه به رضا خودم رو به مامان اینا رسوندم..
چندساعت بعد ویلا بودیم..رضا و بقیه مردا تو حیاط مشغول سیخ کردن جوجه ها بودن..
ترجیح دادم تا آماده شدن غذا برم اون اتاقی که زندایی مامان..یعنی مادر رضا تبدیلش کرده بود به نمایشگاه خونگی..
غرق تماشای تابلوها بودم..تو هرکدوم یه دنیا حرف بود..
یکیشون عجیب به دلم نشست..
چندقدم عقب رفتم تا از دور بهتر تماشاش کنم اما با رضا که انگار خیلی وقت بود پشت سرم وایساده بود برخورد کردم..سریع خودشو کنار کشید و عذرخواهی کرد..
چند لحظه بعد زندایی اومد تو اتاق خوشحال از اینکه منو از تنها بودن با رضا نجات داد لبخند زدم و گفتم:اینا عالین فریده خانم..خیلی شکسته نفسی کردید که گفتید از سر تنهایی کشیدینشون..
.....................................

ا
اول شخص غایب ۱۱ سال پیش
پیام

*از شما چه پنهون*
آروم بودم ولی تمرکز نداشتم..
باشگاه نمیرفتم..کلاسهای کنکور بی فایده بود..حرفای مامان تاثیری نداشت..
دلم هوای تازه میخواست..سکوت..آرامش..
چند روزی رو تو خونه ی دماوند آقاجون گذروندم..آقاجون تنها مردی بود که وجودش بهم آرامش میداد..نماز شب خوندن رو تو اون چند شبی که پیشش بودم یاد گرفتم..
عجیب آرومم میکرد..
ولی بازم نمیتونستم درس بخونم..
آقاجون پیشنهاد شمال رو داد..
همه با اشتیاق قبول کردن..
ولی من حوصله خودمم نداشتم چه برسه مسافرت بیست سی نفره..اما مامان و بقیه گناهی نداشتن..ناچار برگشتم تهران و وسایلم رو جمع کردم و راه افتادیم..
اول باید میرفتیم دنبال اقا جون..هنوز دماوند بود..
دایی مامان هم قرار بود همسفرمون باشه..همه باغ دماوند قرار گذاشته بودیم...
رسیدیم..پیاده شدم..با دیدن ماشینی که جلوی باغ پارک بود نفسم بند اومد..ماشین شهاب بود..
رنگش..مدلش..همه چیش..
رو به مصطفی(پسر خالم)پرسیدم این ماشین کیه؟؟
بیخیال جواب داد:این؟چمیدونم..مال دایی مهدی که نیست..حتما مال پسرشه..حالا چرا عین ندید بدیدها زل زدی بهش؟
-ساکت!مگه دایی مهدی پسرش ایرانه؟؟
همونجور که وسایلاشو از صندوق عقب درمیاورد گفت:آره بابا عید دیدنی هم رفتیم خونشون بود..
با اوضاع و احوالی که من داشتم همین ماشین برا بهم ریختنم کافی بود..
با لگد ضربه ی محکمی به سپر ماشین زدم..صدای دزدگیرش بلند شد..
مصطفی متعجب گفت:چته تو؟؟وحشی شدی باز؟؟
در باغ باز شد..رضا..پسر دایی مامان سوییچ به دست اومد بیرون و صدای دزدگیر رو قطع کرد..من مات و مبهوت شباهتش به شهاب سرجام وایساده بودم...بعد از سلام و احوالپرسی با بقیه سرکی به ماشینش کشید..وقتی خیالش راحت شد هیچی نشده روبروی من وایساد و گفت:شما باید سحر خانم باشی!
نمیتونستم جواب بدم..
حالت حرف زدنش هم عین شهاب بود!!!!
همونطوری که به ماشینش اشاره میکرد دوباره گفت:عجیبه بیخودی صداش دراومده باشه..شماها چیزی،ندیدین؟؟
همه جواب منفی دادن و من بی تفاوت وارد باغ شدم..
آقا جون میز صبونه رو توی ایوون چیده بود..رضا هنوز تو کوچه بود و به سپر ماشین که جای کفشهای گلی من روش بود نگاه میکرد..
باید صبونه رو میخوردیم و راه می افتادیم...
................................

ا
اول شخص غایب ۱۱ سال پیش
پیام

*از شما چه پنهون*
یادم نمیاد ماجرا رو کی برا سلمی گفتم..نمیدونم چجوری گفتم..یادم نیست خانم مدیر هم شنید یا نه...
فقط یادمه حالم خوش نبود!
با اون حال نمیتونستم برم خونه...
رفتیم مدرسه..کنار سلمی رو سکو نشستم..
به آسفالت حیاط چشم دوخته بودم..با نوک کفشم انواع و اقسام اشکال هندسی رو کف حیاط کشیدم..فایده نداشت..سلمی ساکت بود..خانم مدیر هم که یه راست رفت تو اتاقش..
یکم گذشت سلمی به حرف اومد:گند زدی به همه چی سحر..د آخه چرا نگفتی دوسش داری؟همه چی خراب شد..
جواب نمیدادم..نگاش نمیکردم..
دوباره گفت:هیچ معلومه داری چیکار میکنی؟
-نمیدون�
عصبی جواب داد:اما من میدونم..داری خودت و اون رو داغون میکنی..داری آیندت رو خراب میکنی..داری احساست رو میکشی..
-زود بود
+چی زود بود؟؟؟
-زود بود بشنوه دوسش دارم..
-چی داری میگی تو؟؟برا چی زود بود؟؟آخرین فرصتت بود..دیرم بود..اون انقدر عاشقت بود که با خراب کاری روز خواستگاری بازم بهت فرصت داد ولی تو با غرور لعنتیت گند زدی به همه چی سحر..خیلی بی لیاقتی..خیییییلی..
با بغض و عصبانیت جواب دادم:تو فکر میکنی من الان حالم خوبه؟؟فکر میکنی یه بیرحمم که در حق اون ظلم کردم؟؟تو نمیفهمی اینکه کسی ازت بگذره و تو وانمود کنی یه اتفاق معمولی افتاده چقدر سخته سلمی..نمیفهمی تظاهر به دوست نداشتن چه عذابیه..اینکه با چشمای بسته بهش عاشقانه نگاه کنی وحشتناکه..اون تو چشمام نگاه کرد گفت 10تیر از ایران میره..باید التماسش میکردم؟باید از احساسم حرف میزدم؟باید بهش میگفتم این چندوقت چی بهم گذشت؟چیکار باید میکردم سلمی؟؟؟
بغضم شکست..به هق هق افتادم..
سلمی هم گریش گرفت بغلم کرد و آهسته گفت:غلط کردم سحر..توروخدا گریه نکن..
اون روز به اندازه همه ی اون مدتی که بغض داشتم باریدم...
دیگه سردم نبود..
تب هم نداشتم..
خب یه جایی تو رابطه هست انقد که ازت هیچکار برنمیاد آروم میگیری..
این آرامش از بی احساسی نیست..از بی تفاوتی نیست..از بی علاقگی هم نیست...
از بیچارگیه!
من دیگه چاره ای نداشتم...
پس آروم بودم...
درست مثل الان...
........................

ا
اول شخص غایب ۱۱ سال پیش
پیام

سلام همگی......
❤Mina 72❤ -آقا حامد -Marzi^_^
و همه بهمن ماهی ها:
تولدتون مبارک..امیدوارم امسال بهترین سال زندگیتون باشه..
.................
خاتون و نانا:
قهری در کار نبود..مگه آدم میتونه با نفسش قهر کنه؟؟!!!نه...من یه خرده بخاطر اینکه مراقب خودش نیست ناراحت بودم..فقط همین.مرسی از توجهتون;-)
.................
!!Mss mah!!:
ممنون دوست عزیز...نظر لطفته.امیدوارم روزهای قشنگی پیش روت باشه...
Hissssss:
مائده فقط خدا میدونه من چقدر رو اون حرفایی که تو پست آخرت زدی حساسم..احساس میکنم وقتی اسم اون کار میاد تمام عرش خدا میلرزه..میدونی که چی میگم؟؟اصلا دوست ندارم اسمشو بیارم..زودی برگرد کلی باهات حرف دارم...
..................
میم مثِ...:
آقا مجتبی!
میدونم حالت خوش نیست...ولی حقیقت اینه که هیچی تو دنیا اونقدر مهم نیست که عشق رو بخاطرش نفی کنی..عشق مقدس ترین احساس تو دنیاست..اینکه خیلیا با چیزای دیگه اشتباهش میگیرن رو نذار پای عشق..امیدوارم زودتر حالت روبراه بشه.
..................
♥ مــهـنـا ♥
پستت رو خوندم دوست مهربونم..ممنون که وقت گذاشتی اون پست رو تایپ کردی..دعام کن...
...................
: Avid yani khoshbakht
ساناز..دوست عزیزی که اسمم رو آورده بودی و ندیده بودم..شرمندتم..من ممکنه دیر به دیر پست بذارم جواب بچه هارو بدم..ولی سعی میکنم اسم همه رو بیارم..ببخش اگر پستت بی جواب موند..بذار پای چشمام که داره ضعیف میشه نه بی ادبیم..التماس دعا
..................
09191xxx102:
مرسی از پستت راجبه من و لیلی..خوشحال میشم بیشتر خودت رو معرفی کنی..
..................
: iیک dدیh ماهی aتنهاm
حاج آقا مهدی..;-)
این چه حرفیه؟؟؟زیادی لطف داری شما.چشم میخونم..شمام برا آرامش دلمون دعا کن
..................
: ❤ღ ویـــک ویــــک ❤ღ
شرمنده اشکاتم..خدا کنه اینطور که شما میگی باشه و پیش خدا عزیز دردونه باشم...شهاب کجا و من کجا...اون مال اینجا نبود..تو این دنیا حیف میشد..بازم مرسی.التماس دعا
..................
شیشه سنگی:خیلی ممنون بابت لطفت..همین دعاهای شما به من آرامش میده..خدا عزیزای شما رو هم بیامرزه و بهت صبر بده...بازم ممنونم...
..................
کیان:
الان که این پست رو می‌نویسم احتمالا نجفی..امیدوارم مارو فراموش نکنی..
..................
: P@ris@74_nima- خانوم خاص- ice girl 2khtari az jn3 baran-بستنی توپی- خدایاااااااا-
مرسی به یادم هستید..التماس دعا...

ا
اول شخص غایب ۱۱ سال پیش
پیام

*از شما چه پنهون*
لیوان چایی رو جلو من رو میز گذاشت و ادامه داد:دوست داشتن همیشه به دست آوردن نیست..گاهی با رها کردن معنی پیدا میکنه.آبجوش چای کیسه ای،رو دوست داره چون بهش عطر زندگی میده براش حکم نیمه ی زندگی رو داره.. اما واقعا احساس اونم همینه؟؟هر لحظه کم شدن و ضعیف شدن این چای برای اینکه آبجوش احساس خوبی داشته باشه درست نیست...اگر یه روز آبجوش چای کیسه ای،رو رها کنه تا اونجوری که دوست داره زندگی کنه اسمش دوست داشتن واقعیه..خودخواهی و عشق با هم نمی‌سازه...من از وقتی پا پیش گذاشتم وخواستم احساسم رو بهت بفهمونم تا همین لحظه دیگه هیچوقت مثل سابق چهرت رو شاداب ندیدم...این خودخواهیه من با حضورم باعث آزارت بشم..بهتره برم به قیمت آرامش تو....
حرفاش که به اینجا رسید سرش رو بالا آورد تا یه جوابی ازم بشنوه ولی من با چهره ی بهت زده و گرفته به صورتش چشم دوخته بودم...
بعد از یه سکوت طولانی دوباره لب باز کرد:من 10تیر بلیط دارم اما...
با صدایی که خودمم به زور میشنیدم جواب دادم:سفر به خیر
بغض آلود گفت:این حرفت یعنی...
_یعنی شما آدم باهوش و سخت کوشی هستید..دانشگاهای اونجا حتما ازتون استقبال میکنن...
+من برا درس نمیرم اونجا...
صدامو صاف کردم و واضح تر گفتم:به هرحال امیدوارم سفر خوبی باشه..
+اسمش سفر نیست..مهاجرته..
_اسمش هرچی که هست حتما به پشتوانه ی چند ماه یا چندسال فکر و تلاش این تصمیم رو گرفتید.امیدوارم موفق باشین.
سمت در رفتم و گفتم:اگه امر دیگه ای نیست من برم..خیلی وقته منتظرن..
بغض آلود و غمگین نگام کرد:یعنی تو...
برا آخرین بار به چهره ی معصومانش نگاه کردم و با بی رحمی گفتم:یعنی من نمیخوام مثل چای کیسه ای اسیر احساس زودگذر آبجوش باشم..بخاطرش هم کم بشم و ضعیف..هم بسوزم..هم مدام تهمت و توهین بشنوم..
چندثانیه چشمهاش رو بست تا به احساسش مسلط بشه بعد با صدایی خفه گفت:ببخش وقتت رو گرفتم..
و من درحالیکه چشمهامو به گمونم برای بار آخر روی چهرش می‌بستم زیر لب خداحافظی کردم و بیرون اومدم..
یه چیزی تو وجودم مدام بهم بد و بیراه میگفت اما عقلم مثل اغلب اوقات ساکتش میکرد و میگفت وقتی تصمیم به رفتن گرفته بذار بره.. اگه عاشق بود حتی حرف رفتن رو نمیزد..
به سختی پله هارو پایین اومدم..خوشبختانه شهاب تو اتاق موند و دنبالم نیومد...
سلمی با دیدن رنگ و روی پریدم زود خودشو بهم رسوند:خوبی سحر؟؟چیشد؟؟
_بریم بیرون
+د خب حرف بزن بینم چیشده لعنتی؟شکیبا کو؟؟
خانوم مدیر تو سکوت نگام میکرد. سلمی رو هول دادم بیرون و گفتم:حرف نزن.. فقط بریم بیرون...
چند دیقه بعد تو حیاط مدرسه رو سکو کنار سلمی نشسته بودم....
..........................................

ا
اول شخص غایب ۱۱ سال پیش
پیام

*از شما چه پنهون*
به سمتش چرخیدم...
حالش خوب نبود...محکم جواب دادم:اگه قرار به رفتنه هرچی زودتر بهتر...
سعی میکرد آرومم کنه:میدونم حالت ازم بهم میخوره ولی بذا حرفامو بزنم..
برعکسِ اون من کاملا به خودم مسلط بودم..حضور سلمی و خانم مدیر بهم اعتماد به نفس مضاعف میداد با همون لحن جواب دادم:حرف یا توهین؟؟
نگاهی به به سلمی و مدیرمون انداخت و گفت:خانم صابری میشه چندلحظه اینجا منتظر باشید ما بریم طبقه ی بالا؟
خانم مدیر مکث کرد..شهاب رفت سمت آشپزخونه با لحن بهتری مهری خانم رو صدا زد:مهری خانم؟؟میشه برا خانم صابری میوه و چایی بیاری؟
تا خواستم برم سمت در خروجی خانم مدیر محکم دستم رو گرفت..من و سلمی با تعجب به دهنش چشم دوخته بودیم..نگاه سرزنش باری بهم انداخت و گفت:ببین دختر..شور هرچیزی رو دربیاری عاقبت خوشی نداره.. الان بهترین فرصته حرفاتو بهش بزنی..حرفاشو بشنوی..سرنوشت هرکسی رو خودش رقم میزنه..پس بچگانه رفتار نکن..فکر کن بعد حرف بزن..از این در بری بیرون همه چی تموم شده!
هیچوقت خانم مدیر رو اونقدر جدی ندیده بودم..شاید چون حرفاش ناشی از یه تجربه ی تلخ بود اونقدر روم تاثیر گذاشت...بچه ها میگفتن هیچوقت ازدواج نکرده..پشت اخمش همیشه یه غم عجیبی بود..مچ دستم درد گرفته بود..
شهاب برگشت با دیدن دست من تو دست خانم صابری لبخند زد و گفت:داشتی فرار میکردی؟؟خوبه دو تا نگهبان اینجا بود..
چقدر وقتی میخندید دیدنی میشد..اینو از نگاه سلمی هم میشد فهمید..
دیگه عصبانی نبود..با دست اشاره کرد از پله ها بالا برم..
به خانم مدیر نگاه کردم..فشار اطمینان بخشی به دستم داد و گفت برو دخترم..
ناچار دنبال شهاب راه افتادم..
در اولین اتاق رو برام باز کرد..به اکراه وارد شدم..درو نیمه بست...صندلی سمت راست میز دو نفره ای رو برام عقب کشید..خودش رو صندلی سمت چپ نشست..ازم خواست بشینم..
همونطور ایستاده گفتم:میشنوم!
با نگاه خاصی براندازم کرد و گفت:اگه خواهش کنم چی؟بشینی راحت تر حرف میزنم...
زهرخندی زدم و جواب دادم:شما؟خواهش؟باور کردنش سخته...
دوباره نگاهش رنگ مظلومیت گرفت:تو اومدی اینجا حرف بزنی یا کنایه؟؟؟
_هیچکدوم..اومده بودم ملاقات یه مریض..اما اینجا همه از من سالم ترن...
+پس از این عصبانی ای..مگه مریض فقط باید رو تخت بیمارستان باشه؟
_نه!ولی مریض بخاطر دو تا دونه یخ اضافه اونجوری داد و بیداد راه نمیندازه..
داشتم بهانه گیری میکردم...
فهمید..از جاش بلند شد و با لبخند کمرنگی گفت:هیچ معلومه تو از چی ناراحتی!؟؟اینکه من یه گوشه رو تخت نیفتادم عصبانیت کرده یا اینکه ترسیدم با خوردن آبِ به اون یخی لرزت بیشتر بشه؟؟
اگر یه کم دیگه به نگاهش ادامه میداد دوباره احساسم همه چی رو خراب میکرد و به زبون میومدم که:هیچکدوم!اینکه انقدر بیخیال از رفتن حرف میزنی عصبانیم کرده...
بنابر این صورتم رو با دستهام پوشوندم و سکوت کردم...

ا
اول شخص غایب ۱۱ سال پیش
پیام

*از شما چه پنهون*
نمیتونستم نگاش کنم..فقط صداشو میشنیدم:
میخوای برم مهری خانم رو صدا بزنم جلو تو از دلش در بیارم؟؟
با گستاخی جواب دادم:مگه فقط جلو من دلش شکست؟؟
احساس میکردم داره کلافه میشه چون هروقت نفس صدا دار و عمیق میکشید آژیر خطر عصبانیتش بود..
با ابروهای تو هم رفته گفت:اون دلش نشکسته سحر...عادت داره...حالا بیا بشین بذار حرفامو بزنم..
به چشماش زل زدم:عادت داره؟؟؟؟یعنی همیشه باهاش اینجوری برخورد کردی؟؟؟
کلافه جواب داد:تو راجبه من چه فکری میکنی سحر؟؟
با بی ادبی گفتم؛من اصلا راجبه شما فکر نمیکنم!
عصبی داد زد:چون تو اصلا فکر نداری!
با همون عصبانیت به صندلی اشاره کرد و گفت:بشین!
تا یکم معطل کردم باز داد زد:زود!
وقت سرپیچی نبود..آهسته رو صندلی نشستم..نگاش نمیکردم..
چند لحظه بعد اونم روبروی من نشسته بود..به چهره ی گرفته ی من نگاه کرد و با لحن غمگینی گفت:من همیشه باعث ناراحتیت شدم..اگر دارم میرم واسه اینه که حال تو روبراه بشه..امسال برا تو سال مهمیه..نمیخوام بخاطر من خراب بشه..
برای اولین بار به صورتش خیره شدم..میدونستم آخرین باره میبینمش..سعی میکردم خطوط چهره و آهنگ صداشو تو ذهنم حک کنم..اما اون بدون اینکه نگام کنه ادامه داد:گاهی سرنوشت دو نفرو کنار هم نمیخواد..خیلی ها تو دنیا کنار نیمه ی وجود خودشون زندگی نمیکنن اما اکثرشون با این وجود خوشبختن..میدونی چرا؟
چون هیچوقت بودن با اون موجود دست نیافتنی رو تجربه نکردن...اما اگه یک روز یا حتی یک لحظه لذت همنفس بودن با اونو تجربه کنن و بعد از دستش بدن برای همیشه از خوشبختی فاصله میگیرن و دچار مرگ تدریجی میشن...
به اینجای حرفش که رسید بلند شد..از قفسه ی کنار کتابخونه یه بسته چای کیسه ای آورد..دو تا لیوان آبجوش ریخت و دوباره سرجاش نشست....
.............................................

ا
اول شخص غایب ۱۱ سال پیش
پیام

*از شما چه پنهون*
ستاره یکی از بچه های شرّ کلاس مثل همیشه دست به کار شد...سعی میکرد با شوخی هاش جو سنگین اونجارو عوض کنه...مدام مزه میریخت...همه حتی شهاب رو از اون حالت رسمی بیرون آورده بود..
من اما همچنان سر به زیر و آروم نشسته بودم. در واقع چیزی نمیشنیدم که بخوام بخندم...چندلحظه سکوت شد...
ستاره اینبار جدی پرسید:استاد آخرش نگفتید کدوم کشور میرید؟ما همه قول میدیم دنبالتون نیایم بخدا...
حس کردم برا چند ثانیه قلبم وایساد...سرم رو بالا آوردم و به دهن شهاب چشم دوختم...اون هم به صورت من خیره شده بود..دیگه نگاه بچه ها برام مهم نبود..
لبخند بیرحمانه ای زد..بدون اینکه نگاه خیرش رو ازم بگیره جواب داد:مسلما فرانسه!
دوست نداشتم نگاه پر اشکمو ببینه..سرمو به سمت سلمی چرخوندم و آهسته گفتم:کی از اینجا میریم؟؟
سلمی دستم رو تو دستش گرفت و جواب داد:به خودت مسلط باش سحر!ندیدی چطوری بهت زل زده بود؟؟اون همین حال تورو میخواد...آروم باش...
میدونستم چقدر گوشهای تیزی داره پس با صدایی که بشنوه رو به سلمی گفتم:حالم ازش به هم میخوره!
نگاه شهاب به سمت ما چرخید...
سلمی از ترس یه لیوان آب دستم داد و گفت:5دقیقه دیگه جلو زبونت رو نگه دار!
حق با سلمی بود نباید از خودم ضعف نشون میدادم..
منم مشغول حرف زدن با امیر آقا راننده سرویس مدرسه شدم...به فاصله ی یه صندلی از من نشسته بود..الکی میخندیدم و اروم اروم حرف میزدم..شهاب داشت با بچه ها راجبه برنامه ریزی کنکور حرف میزد..ولی تمام حواسش به امیر آقا بود که راجبه چی حرف میزنه که برای من انقدر جالبه..من از قصد آروم حرف میزدم..
سلمی که رنگش پریده بود به حرف اومد:
سحررر؟؟بسه دختر پاشو بریم..
باز خندیدم و جواب دادم:تازه داره خوش میگذره..نترس براش مهم نیست..
دوباره با حرص گفت:یه دقیقه قیافش رو ببین به کسایی میخوره که براش مهم نیست؟توروخدا پاشو بریم..
یه نگاه به شهاب انداختم از عصبانیت قرمز شده بود..عصبی و بی طاقت پاشو تکون میداد...
رو به سلمی گفتم بریم...
با صدای خانم مدیر همه بلند شدند..
همه یکی یکی خداحافظی میکردن..فقط،من و سلمی و خانم مدیر تو اتاق بودیم..
شهاب کنارم وایساد...
مثل اکثر اوقاتی که عصبانی بود با صدای بم گفت:یکم دیرتر برو.....
........................

ا
اول شخص غایب ۱۱ سال پیش
پیام

*از شما چه پنهون*
سلام کردم...
شوکه شده بود...
از جاش بلند شد...سلامم رو جواب داد و پرسید:کی اومدی؟؟؟
نگاه بچه ها اذیتم میکرد...از مدیرمون خجالت میکشیدم...
آهسته جواب دادم ده دقیقه ای میشه اومدم...
بدون اینکه نگاهش رو ازم بگیره سرش رو سمت آشپزخونه خم کرد و بلند صدا زد:مهری خانم یه نوشیدنی گرم بیار لطفا!
به زور لبخند زدم و گفتم ممنون زحمت کشیدن..فقط یه لیوان آب لطف کنید..
شهاب دوباره صدا زد مهری خانم یه پارچ آب هم بیار...
بالاخره نگاهش رو از من گرفت..به برگه های تو دستش نگاه کرد..انگار یادش رفته بود چیکار داشت میکرد..چندلحظه همونجوری به برگه ها خیره بود..بعد دادش به خانم مدیر..
بلاتکلیف بود..
یکمی به سکوت گذشت..مهری خانم با پارچ آبی که بیشتر از نصفش یخ بود برگشت..
شهاب که مسلط تر به نظر می‌رسید با اخم روکرد بهش گفت:باید این همه یخ توی پارچ بریزی!؟؟
زن دستپاچه عذرخواهی کرد و شهاب با همون لحن ادامه داد:ببر عوضش کن!
دلم به حالش سوخت..
آب دهنم رو قورت دادم و گفتم لازم نیست همین خوبه..
شهاب کوتاه نیومد با سر اشاره کرد پارچو ببره.
باز هم تو اولین برخورد بعد از این مدت منو با غرورش رنجونده بود..
بیزار بودم از این که دیگران تحقیر بشن...
سر به زیر و اخم آلود مشغول بازی با لیوان روی میز شدم...
..................................

ا
اول شخص غایب ۱۱ سال پیش
پیام

*از شما چه پنهون*
دنج ترین صندلی گوشه ی سالن رو برا نشستن انتخاب کردم..
بچه ها با نگاه خاصی براندازم میکردن..فرناز بیشتر..هنوز میلرزیدم..شدیدتر از قبل..
فقط با مدیرمون سلام و احوالپرسی کرده بودم..چشمام هیچکس رو نمیدید..فقط نگاهاشون یادمه...
چند دقیقه بعد زن کوتاه قد و چاقی لیوان شربت رو جلوم رو میز گذاشت...
آب دهنم رو به زور قورت دادم و گفتم میشه لطفا یکم آب برام بیارید؟
زن چشمی گفت و از اتاق بیرون رفت...
خوشحال بودم که دقایق اول حضورم تو اون خونه..شهاب نبود..
لحظه ها زجر آور میگذشت..به دور و برم نگاه کردم..خونه ی قشنگی بود ولی بوی زندگی نمیداد..ظاهرا شهاب اونجا تنها زندگی میکرد..
رو به سلمی غر زدم:ببین چه خودخواهه این همه آدمو گذاشته اینجا رفته بالا..انگار نه انگار مهمون داره..از خود راضی..
سلمی چشم غره رفت و جواب داد:سحررر بچه ها خودشون اصرار کردن که اگه قراره دیگه نیاد مدرسه جزوه ها و تستا رو بهمون بده..
بغض کردم..نمیدونم چرا..شاید چون سلمی گفت دیگه نمیاد مدرسه..
مگه دوستش داشتم؟؟مگه مهم بود؟؟؟
نه...نمیدونم...
بعد از چند لحظه سکوت سلمی گفت:بالا پله هارو نگا...
سرم رو بالا آوردم با دیدن شهاب بعد از اون همه مدت احساس کردم خون تو بدنم خشک شد...
شهاب هنوز منو ندیده بود..طبق معمول سرش پایین بود..خیلی کم به کسی نگا میکرد..نمیدونم از غرور بود یا چی...
با اخم همیشگیش داشت جزوه ها رو ورق میزد رو صندلی روبروی من نشست وگفت:فقط مبحث آخر نیست که اونم ان شاءالله استاد بعدیتون درس میده.
سرش رو بالا آورد که جزوه ها رو به مدیرمون بده...
نگاهش مثل مجسمه رو صورت من ثابت موند..
چنبار پلک زد..از اینکه هول شده بود غرق لذت بودم..روز خواستگاری و شوکه شدن من حسابی تلافی شد...
با ضربه آرنج سلمی به خودم اومدم:
سلام!
...........................

ا
اول شخص غایب ۱۱ سال پیش
پیام

*از شما چه پنهون*
با دیدن حیاط به اون قشنگی آروم تر شدم ولی هنوز سردم بود..چنتا نفس عمیق کشیدم و از حیاط رد شدم..
نمیدونستم باید چجوری باهاش روبرو بشم نمیدونستم چجوری باهام رفتار میکنه..
در ساختمون باز شد..
ضربان قلبم مهار نشدنی بود..
چندلحظه بعد سلمی تو چارچوب در ظاهر شد..اینکه به جای شهاب اون روبروم بود خییلی عالی بود...
هیچوقت از دیدنش اونقدر خوشحال نشده بودم..با قدمهای بلند خودشو به من رسوند دستامو گرفت...با هیجان گفت میدونستم میای بیا بریم تو تا نیومده..
-کیو میگی؟؟
+شکیبا دیگه..رفته یه سری جزوه بیاره...
با دلخوری گفتم:اونکه منو دید درو باز کرد..چرا رفت؟؟اون نمیخواد منو ببینه سلمی خدا بگم چیکارت کنه...
+زود قضاوت نکن دختر..من درو برات باز کردم شکیبا بالاس..میخوام وقتی میبینتت حسابی شوکه بشه برا همینم نذاشتم زنگ درو بزنی!نبودی ببینی قیافش رو وقتی دید بین بچه ها نیستی..
-من میترسم سلمی..زیاد...
+به قول استاد نادری برا رسیدن به چیزای بزرگ رو ترسهای کوچیکت پا بذار..
پلکهامو به علامت تایید رو هم گذاشتم و وارد خونه شدم...