س

سحر

@سحرش · ۴۵۷ امتیاز

★★★★☆ ۴ از ۵ (۱۷۶۵ رأی)

ا
اول شخص غایب ۱۱ سال پیش
پیام

*از شما چه پنهون*
با هول سرجام نشستم و جواب دادم:چیشده سلمی؟؟
-برا چی گوشیت خاموش بود دیوانه؟؟
-لازمش نداشتم.کاری داری؟
-ببین سحر اگه ذره ای دوستش داری پاشو بیا اینجا چون دیگه هیچوقت نمیبینیش!
-یعنی چی؟؟؟تو کجایی الان؟؟
-خونه شکیبا..پاشو بیا وگرنه یه عمر پشیمونی...
-تو داری جلوی اون اینارو میگی؟؟؟
-نه نه نه!من تو حیاطم به جای این حرفا زودتر خودت رو برسون حالش خیلی بدتر از اونیه که ما فکر میکردیم.الان آدرس رو برات میفرستم...
ناخوداگاه گفتم باشه..گوشی هنوز تو دستم بود که سلمی قطع کرد.
حالم غیرقابل توصیف بود..از ترس و استرس میلرزیدم..گرمترین روزهای تیر بود با این حال گرمترین لباسم رو زیر مانتو پوشیدم و راه افتادم..
اولین تاکسی که جلوم وایساد دربست گرفتم..
آدرس رو براش خوندم..
به قدری لرز داشتم که چادرم رو دورم پیچیدم و زانوهام رو تو شکمم جمع کردم بلکه یذره گرمم بشه...راننده که یه مرد میانسال بود هرچندیقه یبار از تو آینه با نگرانی و تعجب نگام میکرد...
حالم عادی نبود..
چندیقه بعد جلو یه خونه ویلایی پیاده شدم..
دستام به مرز انجماد رسیده بود..
انگار تصویرم رو از آیفون دید و قبل از اینکه زنگ بزنم درو باز کرد..
با تردید وارد شدم درو پشت سرم بستم..

ا
اول شخص غایب ۱۱ سال پیش
پیام

*از شما چه پنهون*
هنوز آرامش روزهای قبل رو بدست نیاورده بودم که سر و کله ی یه خواستگار جدید پیدا شد...
نیما..نوه ی خانم کریمی،که از دوستای مامان بزرگ بود..
بعد از شهاب این دومین خواستگاری رسمی بود!
مامان حال و احوال من رو میدید برا همین جواب مثبت نداده بود که بیان خونه ولی مامان بزرگ بیخیال نمیشد...
حضور جسمی من تو مدرسه همچنان ادامه داشت..ولی خبری از شهاب نبود..
سلمی از هر فرصتی استفاده میکرد که منو متقاعد کنه همراهشون برم عیادت شهاب...
ولی لجباز تر از این حرفا بودم...
روزی که قرار بود برن عیادتش رو خوب یادمه...
شنبه بود!
صبح تا جایی که تونستم دیر بیدار شدم..به قول مامان خیلی وقت بود دیگه خبری از سحرخیزی های سحر نبود...
6ساعت به ساعت5 و رفتن بچه ها مونده بود..
گوشیم رو از شب قبل خاموش کرده بودم ولی بیخودی تو دستم میچرخوندمش...
مامان اومد کنارم نشست و گفت سحر اگر ذهنت درگیر پیشنهاد نوه ی خانم کریمیه نگران نباش بسپار به من!
به تنها کسی که تو اون مدت فکر نکرده بودم نیما بود پسر مودب و متینی که با حرف زدن کتابی و خجالت بیجاش هیچوقت به دل من نشسته بود!
ولی با این حال همونجوری که برمیگشتم اتاقم رو به مامان گفتم نه بذار تا فردا جواب میدم...
ساعت 20دقیقه از،پنج گذشته بود،با تصور اینکه همه چی تموم شده و بچه ها الان خونه ی شهابن رو تخت دراز کشیدم گوشیم رو روشن کردم دیوان حافظ رو از بالای سرم برداشتم و فال زدم...
هنوز غزل رو کامل نخونده بودم که گوشیم زنگ خورد...
با هول سرجام نشستم و جواب دادم...
.............................................

ا
اول شخص غایب ۱۱ سال پیش
پیام

*از شما چه پنهون*
نفهمیدم جلسه ی خواستگاری چجوری گذشت...
فقط تعجب مامان اینا و جواب رد خودم رو یادمه وقتی که گفتن برید حرف بزنید...
نمیدونم به چه جراتی نه گفتم!
مادر شهاب رنگ پریده به من نگا میکرد...پدرش عصبانی بود...مامان و خاله چشمهاشون گرد شده بود!
شهاب سر به زیر بهم نگاه میکرد...
اولین بار بود سر به زیر میدیدمش...
اولین بار بود استرس داشت...
نمیدونم قصدم تلافی بود یا احساس واقعیم رو به زبون آوردم...
نمیدونم چجوری تونستم چشمهاش رو نادیده بگیرم!
نفهمیدم کِی رفتن!
نفهمیدم جواب سوالای مامان رو من دادم یا شهاب!
نفهمیدم چیشد که شهاب از فردای جواب ردِ من دیگه نیومد مدرسه!
و مهم تر از همه ی این ها نفهمیدم چرا بهش جواب منفی دادم!
هنوزم که بعد چهارسال به اون روزها فکر میکنم جوابی برای این سوالا ندارم.....
یادمه مدیر مدرسمون بعد از یه هفته غیبتش اومد سر کلاس و گفت آقای شکیبا دیگه نمیاد مدرسه به فکر یه استاد جایگزین هستیم....
دنیا رو سرم خراب شد...دوستش داشتم؟نه!دوستش نداشتم؟نه!
پس چرا حالم بد بود؟؟نمیدونم...
از جریان خواستگاری تو مدرسه فقط سلمی و مدیرمون خبر داشت اینو از نگاهش وقتی این خبرو داد فهمیدم...
سرزنش هاشون رو یادم نمیره...
میگفتن مریض شده...میگفتن خونه نشین شده...هیچکدوم از کلاسهاش رو نمیره....
حالم خوب نبود...روزهای بدی بود...
قرار ملاقات بچه ها و مدیر مدرسه رو شنیده بودم...
میخواستن برن خونش دیدنش...
بازم دو راهی...بازم تصمیم...بازم اشتباه...
...............................

ا
اول شخص غایب ۱۱ سال پیش
پیام

*از شما چه پنهون*
پنجشنبه رسید...
شب قبلش خیلی دیر خوابیده بودم چیزی به ظهر نمونده بود که بیدار شدم!
یه گوشه وایساده بودم به مامان و خاله که داشتن تمام خونه رو زیر و رو میکردن نگاه میکردم!
خاله که حسابی خسته شده بود داد زد چیه زل زدی به ما؟حمال ندیدی؟برو لااقل دو تا چای بریز!
با دهن باز گفتم چیکار میکنید شما دو تا؟؟خونه تکونی میکنید مگه؟؟
خاله خوبه حالا قرار بود بیان فقط بخندیم!!!
خیلی جدی گرفتین قضیه رو!!!
چه خبره؟؟؟
انگار حرفهای من رو نمیشنیدن...
بیخیال شدم و برگشتم اتاقم...
تا شب هرچی برا پوشیدن انتخاب کردم دوتا خواهر یه ایرادی ازش گرفتن...
ساعت نزدیک هفت شب بود چند دقیقه ای میشد مهمونا اومده بودن...
خاله اومد بالا تو اتاقم صدام زد نمیخوای بیای پایین؟
باز جیغ جیغ کردم خااااله من گفتم نیاید صدام کنید من از این لوس بازیا بدم میاد اه خودم داشتم میومدم!
دهنش رو کج و ماوج کرد و گفت ریختت رو چرا اینجوری میکنی؟؟؟
چقد ادا اطوار از خودت درمیاری؟؟؟
بدو پایین تا به زور نبردمت.
دندونامو رو هم فشار دادم چادرم رو انداختم رو سرم و از اتاق اومدم بیرون...
خاله عقب تر از من پله ها رو پایین میومد..
بوی ادکلنی که تو خونه پیچیده بود برام آشنا و استرس آور بود...
دسته گلی که روی میز بود از بالای پله ها دیده میشد...
دو تا پله دیگه پایین اومدم...
حالا مامان و یه خانم دیگه رو هم می‌دیدم...
پله ی بعدی...
نصف اتاق دیده میشد....
پله ی بعد....
حالا تمام اتاق پذیرایی رو میدیدم!
فقط یه نفر متوجه حضورم شد...
به احترام من بلند شد...
چندبار پلک زدم....
نمیتونستم راه برم خاله از پشت هول کوچکی به کمرم داد...
یه قدم دیگه برداشتم!
باورم نمیشد کسی که اونجوری هیجان زده جلوم ایستاده و سر تاپام رو با عشق برانداز میکنه....
شهاب شکیباست!
..............................................

ا
اول شخص غایب ۱۱ سال پیش
پیام

*از شما چه پنهون*
بلافاصله بعد از امتحانا کلاس های کنکور شروع شده بود..هفته ی اول رو نرفته بودم با وجود شهاب حوصله ی مدرسه رو نداشتم...کلاسهاش برام کند و زجرآور میگذشت...
اما به هرحال مجبور بودم این هفته رو برم... تو حیاط مدرسه به اولین نفری که رسیدم "فرناز" بود...رابطمون خیلی خوب نبود مهم ترین دلیلش هم اختلاف سلیقمون راجبه شهاب بود...فرناز بی نهایت بهش وابسته شده بود در و دیوار مدرسه پر بود از قلبهایی که اسم شهاب توش نوشته شده بود...البته همش کار فرناز نبود!
هربار باعث ناراحتی شهاب میشدم یه دعوای مفصل هم با فرناز و بقیه طرفدارهاش داشتم...تمام سعیش این بود رابطه ی من و شهاب رو از اونی که بود بدتر کنه!
البته شهاب هم رابطه ی خوبی باهاش نداشت..یعنی در واقع با هیچکس نداشت!!!
تا پا گذاشتم حیاط مدرسه جلوم رو گرفت گفتم چیه؟؟؟
گفت اون کاریکاتوری که روز امتحان از استاد شکیبا پای تخته کشیده بودم و اسم و امضای تو زیرش بود...کار من بود...
گفتم خب؟اینو که میدونستم!
گفت معذرت میخوام...
شونه بالا انداختم و گفتم مهم نیست ولی میدونی که از این به بعد به جای هفته ای یبار سه چهار روز تو هفته باهاش کلاس داریم بهتره دست از این کارا برداری اینجوری به درسامون نمیرسیم...
با چشمای گرد شده گفت 3 4روز؟؟؟وای خدااا باورم نمیشه!
بعد تند تند صورتم رو ماچ کرد و رفت!!
اون هفته شهاب تمام وقت کلاس رو به درس دادن مشغول بود و کاری به کار من نداشت..
منم که اون سال رو مهم ترین سال زندگیم میدونستم تصمیم داشتم کمتر سر کلاس شیطنت کنم.... سه روز باقی مونده تا پنجشنبه یعنی روز خواستگاری به سرعت گذشت...
و من فقط به این فکر میکردم که پنجشنبه زودتر تموم شه و من جواب منفی بدم و با فکر راحت مشغول برنامه ریزی درسی برای تابستون بشم!
................................

ا
اول شخص غایب ۱۱ سال پیش
پیام

سلام به همگی خیییییییلی شرمنده بابت پست طولانیم..من دیر به دیر پست این شکلی میذارم ولی سعی میکنم اسم همه اونایی که باهام حرفی داشتن رو بیارم.بازم شرمنده.
................................
مریم عاشق خدا:
دوست خوبم...پستت رو خوندم خوشحالم که باعث اتفاق به این شیرینی شدم...میدونی که خلوت شبانه بین خدا و بندش فرصتیه که خدا به هرکسی نمیده مگر اینکه عاشقش باشه...منتظر پستای بعدیت هستم.
.......................................
: f<-......>m
دوست مهربونم.خییییلی ممنونم از اینکه حواست به دل ماها هست...ولی من به شخصه دوست ندارم کسی بخاطر دل من اینجا روزای قشنگشو ننویسه...از خدا ممنونم که بهم لطف کرد و اجازه داد منم یه مدت هرچند کوتاه این لذتا رو تجربه کنم...واسه اون دوستمونم آرزوی ابدی موندن لذتهاش رو میکنم...بازم مرسی از مهربونیت
........................................
دختر شیطون بلا20
سلااام..پست ویژت رو خوندم..خیییییلی شرمنده اشکاتم...زیادی به من لطف داری..شما باید برا من دعا کنی..راجبه سوالات هم باید بگم متولد1372.6.31 هستم..سوال دومت هم اگه اجازه بدی خلاصه جواب میدم که قتل عمد باعث رفتن شهاب شد..سوال آخرتم باز اگر اجازه بدی بی جواب بمونه بهتره...توصیه آخرتم عالی بود..اما من با وجود لیلا اصلا نیاز به مشاور و دکتر و روانپزشک ندارم...بازم تشکر بابت این همه لطفت
............ . .........................
کاپشنِ قرمز:
اسمتون رو عوض کردید!
ممنونم که اسمم مدام تو پستاتون هست..امیدوارم روز به روز از زندگیتون بیشتر لذت ببرید...دعا فراموش نشه
.................................
جی جی وروجک:
دوست قدیمی من...نگران نباش....
به لطف خدا و حضور لیلی...خوبم:-)
.................................
Luminous
سلااام.ممنون که به یادم هستید...
پستاتون بوی خوبی نمیده...امیدوارم حدسم اشتباه باشه...براتون از خدا سلامتی و آرامش آرزو میکنم...
.................................
*aida*
سلام.ممنونم از لطفت...
من تقریبا هر روز پست میذارم!
دیگه از این زودتر فک نکنم امکانش باشه;-)
...................................
: iیک dدیh ماهی aتنهاm
سلام.ممنونم.کی گفته شمارو یادم نمیاد؟؟
خوبه احوالتون؟؟؟
همه چی روبراهه؟؟
..........................
آرشیدا:
من سحرم.دوم شخص غایب لیلاس;-)
راجبه سوالتونم بالا جواب دادم...
...................................
علی 11/70
سلام علی آقا.سلامتون رسید.سلامت باشید ان شاءالله همیشه...
.............................................................
2khtari az jn3 baran/ P@ris@7/ nafisjam/دلداده عاشق/پری خوشجله/ Nαяgeš 650/
!Mss Mah!!/
/صــــــــآرآ ×___×/ دختر شیطوون72/
مرسی که به یادم هستید

ا
اول شخص غایب ۱۱ سال پیش
پیام

*از شما چه پنهون*
سوم دبیرستان بودم...1هفته بعد از آخرین امتحان...
یه روز که از باشگاه برگشتم خونه دیدم مامان و خاله مشکوکن...هی پچ پچ میکردن منو نگا میکردن...
با تعجب نگاشون کردم گفتم چیزی شده؟؟؟
خاله پقی زد زیر خنده...مامان بهش چشم غره رفت...
گفتم خب بگو چیشده خاله؟
مامان با مِن و مِن گفت:یکی ظهر زنگ زد..اجازه خواست..بیان خواستگاریت..
خاله باز زد زیر خنده...این بار منم باهاش خندیدم...
مامان نگامون کرد گف:وا خنده داره؟گفتم باید با دخترم صحبت کنم گفت شب زنگ میزنه دوباره..
بلندتر خندیدم:چییییی میگیییی مامان؟؟؟
خاله پرید وسط حرفم:دیوووونه بذا بیان یکم بخندیم...
چشام از شیطنت برق زد...
پرسیدم:حالا چیکاره هست؟تحصیلکردست؟چند سالشه؟اسمش چیه؟
مامان هرچی شنیده بود رو برام گفت...
تا اسمش رو شنیدم گفتم:وااای بخاطر اسمشم که شده قبول نمیکنم...
خاله غش کرده بود از خنده گفت چراااا؟؟؟
گفتم اه اخه هم اسم اون استادمه که تعریفش رو کردم براتون...نمیخواد سر به تنم باشه...
خاله دوباره گف:اوووووه حالا نمیخوای بله بگی که فقط بگو بیاد یذره بخندیم خوش بگذره...
شونه بالا انداختم و گفتم:نمیدونم..بگین بیان...خاله توام باشیا..من عمرا چایی بیارم...
خاله با دیدن قیافم باز خندید..این بار مامانم خندش گرفت..
برا پنجشنبه شب قرار گذاشتن.....
.............................................

ا
اول شخص غایب ۱۱ سال پیش
پیام

*از شما چه پنهون*
اونشب..بعد چندسال..به اصرار لیلی..عروسی..کارناوال عروس..بدون تو..
بوق پشت بوق..
عروس..داماد..صدای پخش ماشینا بلند..من تو حال و هوای خودم..حال و هوای تو..
خاطرات عروسی خودمون..یاد اون لحظه ای که ازت پرسیدم شهاب؟تو از خدا چی میخوای تو دستمو تو دستات گرفتی و جواب دادی دیگه هیچی!
یاد لبخندت..صدای مردونت..یاد بودنت..یاد نبودنت..
...................................................................
بوق ممتد و کر کننده ی ماشین جلویی..دیر ترمز کردم..مامان و خاله پیاده شدن..من اما..نه!
.................................................................
یاد شب عروسی خودمون افتادم..یاداون لحظه ای که رو سکوی سالن خم شدی دستمو بوسیدی..یاد نگاه بهت زده ی شاگردات..یاد استاد مغرورم که حالا عاشقم بود!
..................................................
پسره محکم کوبید به پنجره ی سمت من..داد زد:بیا پایین خانوم..از فامیلای دور داماد بود..
پیاده شدم..یه نگا به کفشام انداخت گفت:مجبوری با اینا رانندگی کنی؟؟
ضربه اونقدی بود که صندوق عقب ماشینش بسته نمیشد..
باز داد زد:ماشینم صفر بود خانوم..
نگاه من دنبال ماشین عروس بود..با مکث جواب دادم:خسارتتون رو بیمه میده!
بیخیالیم حرصشو در آورده بود..زنگ زد 110..ماشینامون وسط اتوبان بود..دیگه اثری از ماشین عروس نبود..یه گوشه نشستم..مامان دستشو گذاشت رو پیشونیم:تبت شدید تر شده سحر...
.......................................................
نمیشنیدم چی میگن..یاد اون شبایی که با هم میرفتیم تمرین رانندگی افتاده بودم..یاد یهویی صدا کردنات..یاد ارامشت...
...........................................................
ارامشم عصبیشون کرده بود..افسر رسید..پسره گفت گردنم اسیب دیده..دستم ضرب دیده و اینجور حرفا..افسره اومد جلو گفت:خانوم رضایتشونو جلب کن..سرِ لج افتاده بریم کلانتری مکافاته..نمیفهمیدم چی میگن..تب داشتم..سرگیجه..
افسرو مجبور کرد کروکی جرحی بکشه..مامور کلانتری اومد..
ماشینا رفت پارکینگ..پرونده تشکیل شد..چنروز بعد هم دادگاه..
.............................................................................
5 صبح رسیدم خونه...انگار نه انگار چیزی شده..مامان بهم چنتا قرص داد..
هیچی مهم نبود!
فقط نبودن تو سرمو درد آورده بود..همین!
یاد تو افتاده بودم شهاب..میفهمی؟؟

ا
اول شخص غایب ۱۱ سال پیش
پیام

*از شما چه پنهون*
[واسه دوستایی که از آشناییمون پرسیده بودن]
دبیرستان که بودم علاوه بر معلمای مدرسه یه سری استاد برا درسهای کنکور
آورده بودن برامون.کلاسا از تابستون شرو میشد.من طبق معمول هفته ی اولو
نرفتم.
بچه ها میگفتن استاد جامعه شناسی و فلسفه -منطق یه پسر جوون و جدی و
سختگیره. . . .رو به موقع اومدن سر کلاسم خیلی حساسه.قرار گذاشتیم از مدرسه فراریش بدی�
.روزی که باهاش کلاس داشتیم من از قصد 10 دقیقه دیر رفتم سر
کلاس
در زدم. . . .داشت درس میداد.بدون اینکه منتظر اجازه دادنش بمونم
نشستم سر جام.خیره و اخم آلود نگام کرد ولی هیچی نگفت.تیرمون خورد به
سنگ.
وسط کلاس به بهانه جزوه نوشتن جامو عوض کردم.با عصبانیت گفت:اینجا
کلاسه.نه مهمونی.شما اجازه گرفتن بلد نیستی؟؟شونه بالا انداختم و با
خونسردی گفتم:من عادت ندارن از کسی اجازه بگیرم!
قند تو دل بچه ها آب شد.
با
صدایی که از شدت عصبانیت دورگه شده بود گفت:از این به بعد مجبوری عادت
کنی.پاشو بیا پای تخته.
5تا سوال پای تخته نوشت که انگار واسه طرح هرکدوم
چندساعت وقت گذاشته بود.همچنان اخم تو صورتش بود:-سوال دوم رو بخون و جواب
بده!هرچی به سوال دوم خیره شدم جوابش یادم نیومد.-سوال چارم؟؟خدای من چقدر خنگ شدم من امروز.سوال آخر؟؟؟همه چی یادم رفته بود.اون داشت هولم میکرد....
-بیرون!
از لحن پر تحکمش تمام کلاس ساکت شدن.با بهت به چشمهاش نگاه
کردم.عصبانیتش غیر عادی بود!
با صدای بلندتر گفت:اگه نشنیدی دوباره تکرار کنم؟؟
میدونستم داره رفتارمو تلافی میکنه.به خشمش پوزخند زدم و از کلاس رفتم بیرون. . . .
این اولین برخوردمون بود!

ا
اول شخص غایب ۱۱ سال پیش
پیام

*از شما چه پنهون*
یکی دیگه از لذتایی که زنده به گور شد:
اینکه بچم صدام کنه"مامان"
بهش یاد بدم بگه"بابا"
با پشت قاشق صدای دندونی که تازه درآورده رو بشنوم و غرق بوسش کن�
ته اتاق وایسم و واسه تاتی تاتی کردنش ذوق کن�
شبا دمر بخوابونمش رو شکمم براش قصه بگم و به چشماش که شبیه چشمای باباشه نگا کن�
اگه دختر بود جورابش رو با گل سرش سِت کنم اگه پسر بود با کلاهش
بفرستمش کلاسای جور واجور
برم مدرسش
از بزرگ شدنش حظ کن�
بهش افتخار کن�
اصا همین که"مادر"باشم. . . .

ا
اول شخص غایب ۱۱ سال پیش
پیام

*از شما چه پنهون*
میدونی عزیزم بعضی وقتا یه چیزای کوچیکی واسه آدم حسرت میمونه تا آخر عمر....
مثلا همین چایی خوردن....
اصلا کنار تو یه مزه ی دیگه ای داشت....
میفهمی؟؟؟ نه!
چون تا وقتی بودی کنارت بودم....چون بی معرفت نبودم!.........
حالا اخم نکن....بیا چاییتو بخور تا سرد نشده....برا تو کمرنگ ریختم!
..................................................................................
+نخندید...اینا حال و روز واقعیه یه آدمه!!

ا
اول شخص غایب ۱۱ سال پیش
پیام

*از شما چه پنهون*
تو ماه رمضون خیلی مراعاتمو میکرد که زبون روزه آشپزی نکنم....اما....
اما یه شب بعد افطار پیله کرد که فردا برام کوکو سبزی درست کن!
چشام از تعجب گرد شده بود..بامشت زدم به شونش و گفتم:بد نگذره بهت؟؟؟تو که میدونی من فردا تا ظهر کلاس دارم دو تا از کلاسام فقط با جنابعالیه برسم خونه نفس ندارم..کوکو سبزی از کجا بیارم برا تو؟؟؟
خلاصه پاشو کرده بود تو یه کفش که کوکو سبزی هوس کرده....فرداش هم آخر کلاس قبل از اینکه برم بیرون صدام زد و گفت:برمیگردم خون کوکو سبزی آماده رو میز باشه ها..با یه نفس عمیق جوابشو دادم!
خسته و کوفته اومدم خونه..به زمین و زمان بد وبیراه میگفتم..اولین تخم مرغ رو که شکستم تازه فهمیدم علت اصرارشو برا درست کردن کوکو سبزی!
توی تمام تخم مرغارو از قبل خالی کرده بود و پر کرده بود از خرده کاغذهایی که تو هرکدوم یه جمله ی عاشقانه بود....مات ومبهوت نوشته هارو میخوندم که زنگ زد:
_سحرم؟افطار گرفتم دارم میام خونه....دست به سیاه سفید نزن..یکم استراحت کنی رسیدم....
+.........

ا
اول شخص غایب ۱۱ سال پیش
پیام

*از شما چه پنهون*
یه شبایی هم هست...
تو حیاط...
زیر سقف آسمون...
سر سجاده...
اسم تک تکتون رو تو قنوت نمازم میارم...
برا تک تکتون صبر و آرامش آرزو میکنم...
میدونم که خدا میشنوه و اجابت میکنه!
نه واسه اینکه من بنده ی خوبی هستم...چون اون خدای مهربونیه!
.........................................
دوستای عزیزی که برام پست میذارید شرمندم که بی جواب میمونه محبتاتون....
اما بدونید پست تک تکتون رو میخونم و دعاهاتون بهم انرژی میده...
لیلی عزیزم پستت یه عالمه بهم انگیزه داد...منم دوستت دارم نمیدونم یلدای امسال اگه تو کنارم نبودی قرار بود چجوری بگذره..از خدا ممنونم که دارمت:-*
آقایArmya arman...بغض کردم با پست تنهاییتون...یکمی هم حسرت خوردم...از خدا صبر توام با قدرت براتون میخوام...صبر جمیل...باید به دختر کوچولوتون تبریک گفت بابت داشتن همچین پدری...
علی آقا..پستتون تو بخش عاشقانه بدجور حالمو زیر و رو کرد....
کیان و مسیحا تولدتون مبارک...
شرمنده نیستم مثه پارسال براتون تولدت بگیرم...
..............
همگی مراقب خودتون و خوبیاتون باشید.

ا
اول شخص غایب ۱۱ سال پیش
پیام

*از شما چه پنهون*
یکی دیگه از لذتایی که زنده به گور شد. . . .
دیدن فیلم عروسیمون روز سالگرد ازدواجمون بود. . . .دو تایی. . . .
اون تیکه از فیلم که درگوشی حرف میزنیم ومیخندیم رو تو فیلم نشونم بده وبگه:یادته بهت چی گفتم اینجا خندیدی؟؟
الکی بگم:امممم...نه..یادم نمیاد!
اونم بگه:میدونم که یادته اما. . . .
دوباره اون جمله رو تکرار کنه.
میدونید آخه عاشق این بودم که احساساتشو بارها و بارها اعتراف کنه. . . .

ا
اول شخص غایب ۱۱ سال پیش
پیام

*از شما چه پنهون*
این روزا خیلی چیزا تو کمدم بهم دهن کجی میکنه. . . .
یکیش لباسای رنگیمه که دو ساله بهشون دست نزدم اما. . . .
بدترینش لباس عروسمه که قرار دو نفره داشتیم هرسال همچین روزی. . . .یعنی سالگرد ازدواجمون. . . .بپوشمش. . . .
یه جرعه صبر لطفا خدا!