ا
اول شخص غایب ۱۱ سال پیش
پیام

*از شما چه پنهون*
اونشب..بعد چندسال..به اصرار لیلی..عروسی..کارناوال عروس..بدون تو..
بوق پشت بوق..
عروس..داماد..صدای پخش ماشینا بلند..من تو حال و هوای خودم..حال و هوای تو..
خاطرات عروسی خودمون..یاد اون لحظه ای که ازت پرسیدم شهاب؟تو از خدا چی میخوای تو دستمو تو دستات گرفتی و جواب دادی دیگه هیچی!
یاد لبخندت..صدای مردونت..یاد بودنت..یاد نبودنت..
...................................................................
بوق ممتد و کر کننده ی ماشین جلویی..دیر ترمز کردم..مامان و خاله پیاده شدن..من اما..نه!
.................................................................
یاد شب عروسی خودمون افتادم..یاداون لحظه ای که رو سکوی سالن خم شدی دستمو بوسیدی..یاد نگاه بهت زده ی شاگردات..یاد استاد مغرورم که حالا عاشقم بود!
..................................................
پسره محکم کوبید به پنجره ی سمت من..داد زد:بیا پایین خانوم..از فامیلای دور داماد بود..
پیاده شدم..یه نگا به کفشام انداخت گفت:مجبوری با اینا رانندگی کنی؟؟
ضربه اونقدی بود که صندوق عقب ماشینش بسته نمیشد..
باز داد زد:ماشینم صفر بود خانوم..
نگاه من دنبال ماشین عروس بود..با مکث جواب دادم:خسارتتون رو بیمه میده!
بیخیالیم حرصشو در آورده بود..زنگ زد 110..ماشینامون وسط اتوبان بود..دیگه اثری از ماشین عروس نبود..یه گوشه نشستم..مامان دستشو گذاشت رو پیشونیم:تبت شدید تر شده سحر...
.......................................................
نمیشنیدم چی میگن..یاد اون شبایی که با هم میرفتیم تمرین رانندگی افتاده بودم..یاد یهویی صدا کردنات..یاد ارامشت...
...........................................................
ارامشم عصبیشون کرده بود..افسر رسید..پسره گفت گردنم اسیب دیده..دستم ضرب دیده و اینجور حرفا..افسره اومد جلو گفت:خانوم رضایتشونو جلب کن..سرِ لج افتاده بریم کلانتری مکافاته..نمیفهمیدم چی میگن..تب داشتم..سرگیجه..
افسرو مجبور کرد کروکی جرحی بکشه..مامور کلانتری اومد..
ماشینا رفت پارکینگ..پرونده تشکیل شد..چنروز بعد هم دادگاه..
.............................................................................
5 صبح رسیدم خونه...انگار نه انگار چیزی شده..مامان بهم چنتا قرص داد..
هیچی مهم نبود!
فقط نبودن تو سرمو درد آورده بود..همین!
یاد تو افتاده بودم شهاب..میفهمی؟؟

ح
حسن احمدیان ۱۰ سال پیش
پیام

تا هستم ای رفیق ندانی که کیستم/
روزی سراغ وقت من آیی که نیستم/
در آستان مرگ که زندان زندگی است/
تهمت به خویشتن نزن که زیستم/
پیداست از رنگ و رویم ای عشق/
یک روز خنده کردم و عمری گریستم/
طی شد هفده سالم وانگار بیستم/
چون بخت وکام نیست چه سود از دیویستم/
گوهر شناس نیست در این شهر مهدی جان/
من در صف بی وفایان چگونه بگویم که کیستم؟(

نظرات (۰)

وارد شوید تا بتوانید نظر بدهید.

هنوز نظری ثبت نشده. اولین نفر باشید.