*از شما چه پنهون*
[واسه دوستایی که از آشناییمون پرسیده بودن]
دبیرستان که بودم علاوه بر معلمای مدرسه یه سری استاد برا درسهای کنکور
آورده بودن برامون.کلاسا از تابستون شرو میشد.من طبق معمول هفته ی اولو
نرفتم.
بچه ها میگفتن استاد جامعه شناسی و فلسفه -منطق یه پسر جوون و جدی و
سختگیره. . . .رو به موقع اومدن سر کلاسم خیلی حساسه.قرار گذاشتیم از مدرسه فراریش بدی�
.روزی که باهاش کلاس داشتیم من از قصد 10 دقیقه دیر رفتم سر
کلاس
در زدم. . . .داشت درس میداد.بدون اینکه منتظر اجازه دادنش بمونم
نشستم سر جام.خیره و اخم آلود نگام کرد ولی هیچی نگفت.تیرمون خورد به
سنگ.
وسط کلاس به بهانه جزوه نوشتن جامو عوض کردم.با عصبانیت گفت:اینجا
کلاسه.نه مهمونی.شما اجازه گرفتن بلد نیستی؟؟شونه بالا انداختم و با
خونسردی گفتم:من عادت ندارن از کسی اجازه بگیرم!
قند تو دل بچه ها آب شد.
با
صدایی که از شدت عصبانیت دورگه شده بود گفت:از این به بعد مجبوری عادت
کنی.پاشو بیا پای تخته.
5تا سوال پای تخته نوشت که انگار واسه طرح هرکدوم
چندساعت وقت گذاشته بود.همچنان اخم تو صورتش بود:-سوال دوم رو بخون و جواب
بده!هرچی به سوال دوم خیره شدم جوابش یادم نیومد.-سوال چارم؟؟خدای من چقدر خنگ شدم من امروز.سوال آخر؟؟؟همه چی یادم رفته بود.اون داشت هولم میکرد....
-بیرون!
از لحن پر تحکمش تمام کلاس ساکت شدن.با بهت به چشمهاش نگاه
کردم.عصبانیتش غیر عادی بود!
با صدای بلندتر گفت:اگه نشنیدی دوباره تکرار کنم؟؟
میدونستم داره رفتارمو تلافی میکنه.به خشمش پوزخند زدم و از کلاس رفتم بیرون. . . .
این اولین برخوردمون بود!