*از شما چه پنهون*
سوم دبیرستان بودم...1هفته بعد از آخرین امتحان...
یه روز که از باشگاه برگشتم خونه دیدم مامان و خاله مشکوکن...هی پچ پچ میکردن منو نگا میکردن...
با تعجب نگاشون کردم گفتم چیزی شده؟؟؟
خاله پقی زد زیر خنده...مامان بهش چشم غره رفت...
گفتم خب بگو چیشده خاله؟
مامان با مِن و مِن گفت:یکی ظهر زنگ زد..اجازه خواست..بیان خواستگاریت..
خاله باز زد زیر خنده...این بار منم باهاش خندیدم...
مامان نگامون کرد گف:وا خنده داره؟گفتم باید با دخترم صحبت کنم گفت شب زنگ میزنه دوباره..
بلندتر خندیدم:چییییی میگیییی مامان؟؟؟
خاله پرید وسط حرفم:دیوووونه بذا بیان یکم بخندیم...
چشام از شیطنت برق زد...
پرسیدم:حالا چیکاره هست؟تحصیلکردست؟چند سالشه؟اسمش چیه؟
مامان هرچی شنیده بود رو برام گفت...
تا اسمش رو شنیدم گفتم:وااای بخاطر اسمشم که شده قبول نمیکنم...
خاله غش کرده بود از خنده گفت چراااا؟؟؟
گفتم اه اخه هم اسم اون استادمه که تعریفش رو کردم براتون...نمیخواد سر به تنم باشه...
خاله دوباره گف:اوووووه حالا نمیخوای بله بگی که فقط بگو بیاد یذره بخندیم خوش بگذره...
شونه بالا انداختم و گفتم:نمیدونم..بگین بیان...خاله توام باشیا..من عمرا چایی بیارم...
خاله با دیدن قیافم باز خندید..این بار مامانم خندش گرفت..
برا پنجشنبه شب قرار گذاشتن.....
.............................................