*از شما چه پنهون*
تو ماه رمضون خیلی مراعاتمو میکرد که زبون روزه آشپزی نکنم....اما....
اما یه شب بعد افطار پیله کرد که فردا برام کوکو سبزی درست کن!
چشام از تعجب گرد شده بود..بامشت زدم به شونش و گفتم:بد نگذره بهت؟؟؟تو که میدونی من فردا تا ظهر کلاس دارم دو تا از کلاسام فقط با جنابعالیه برسم خونه نفس ندارم..کوکو سبزی از کجا بیارم برا تو؟؟؟
خلاصه پاشو کرده بود تو یه کفش که کوکو سبزی هوس کرده....فرداش هم آخر کلاس قبل از اینکه برم بیرون صدام زد و گفت:برمیگردم خون کوکو سبزی آماده رو میز باشه ها..با یه نفس عمیق جوابشو دادم!
خسته و کوفته اومدم خونه..به زمین و زمان بد وبیراه میگفتم..اولین تخم مرغ رو که شکستم تازه فهمیدم علت اصرارشو برا درست کردن کوکو سبزی!
توی تمام تخم مرغارو از قبل خالی کرده بود و پر کرده بود از خرده کاغذهایی که تو هرکدوم یه جمله ی عاشقانه بود....مات ومبهوت نوشته هارو میخوندم که زنگ زد:
_سحرم؟افطار گرفتم دارم میام خونه....دست به سیاه سفید نزن..یکم استراحت کنی رسیدم....
+.........