*از شما چه پنهون*
بلافاصله بعد از امتحانا کلاس های کنکور شروع شده بود..هفته ی اول رو نرفته بودم با وجود شهاب حوصله ی مدرسه رو نداشتم...کلاسهاش برام کند و زجرآور میگذشت...
اما به هرحال مجبور بودم این هفته رو برم... تو حیاط مدرسه به اولین نفری که رسیدم "فرناز" بود...رابطمون خیلی خوب نبود مهم ترین دلیلش هم اختلاف سلیقمون راجبه شهاب بود...فرناز بی نهایت بهش وابسته شده بود در و دیوار مدرسه پر بود از قلبهایی که اسم شهاب توش نوشته شده بود...البته همش کار فرناز نبود!
هربار باعث ناراحتی شهاب میشدم یه دعوای مفصل هم با فرناز و بقیه طرفدارهاش داشتم...تمام سعیش این بود رابطه ی من و شهاب رو از اونی که بود بدتر کنه!
البته شهاب هم رابطه ی خوبی باهاش نداشت..یعنی در واقع با هیچکس نداشت!!!
تا پا گذاشتم حیاط مدرسه جلوم رو گرفت گفتم چیه؟؟؟
گفت اون کاریکاتوری که روز امتحان از استاد شکیبا پای تخته کشیده بودم و اسم و امضای تو زیرش بود...کار من بود...
گفتم خب؟اینو که میدونستم!
گفت معذرت میخوام...
شونه بالا انداختم و گفتم مهم نیست ولی میدونی که از این به بعد به جای هفته ای یبار سه چهار روز تو هفته باهاش کلاس داریم بهتره دست از این کارا برداری اینجوری به درسامون نمیرسیم...
با چشمای گرد شده گفت 3 4روز؟؟؟وای خدااا باورم نمیشه!
بعد تند تند صورتم رو ماچ کرد و رفت!!
اون هفته شهاب تمام وقت کلاس رو به درس دادن مشغول بود و کاری به کار من نداشت..
منم که اون سال رو مهم ترین سال زندگیم میدونستم تصمیم داشتم کمتر سر کلاس شیطنت کنم.... سه روز باقی مونده تا پنجشنبه یعنی روز خواستگاری به سرعت گذشت...
و من فقط به این فکر میکردم که پنجشنبه زودتر تموم شه و من جواب منفی بدم و با فکر راحت مشغول برنامه ریزی درسی برای تابستون بشم!
................................