*از شما چه پنهون*
روزهای بعد آروم و بی جنجال گذشت..
کم کم میفهمیدم که باید از رضا بیشتر فاصله بگیرم..رفتارش عجیب بود..
اکثر روزایی که همه برا گردش بیرون میرفتن من به بهانه ی درس تو ویلا میموندم..هیچ چیزی تو دنیا برام اونقدر دیدنی و مهم نبود که بخوام به خاطرش لاک تنهاییم رو رها کنم...
مامان بزرگ به محض اینکه منو تنها گیر میاورد از 10تیر و مراسم خواستگاری نیما حرف میزد..و من فقط با بغض چشم میگفتم..
3روز از این سفر خسته کننده گذشته بود..صبح روز چهارم باز هم به پیشنهاد فریده خانم همه برای رفتن به جنگل آماده بودند..من طبق معمول بهانه ی درسام رو آوردم..سهم ناهار من رو کنار گذاشتن و رفتن..
تا ظهر با کتابام کلنجار رفتم اما بیفایده بود..
نزدیک غروب مامان زنگ زد گفت ماشین خراب شده ممکنه دیرتر برگردن..
منکه حسابی حوصلم سر رفته بودم تصمیم گرفتم برم کنار دریا...
از ویلا اومدم بیرون که ببینم اگر راه به حد کافی روشنه برم..در بسته شد..گوشی و کلید وچادرم تو ویلا جا موند..چاره ای نبود..ناچار رفتم ساحل..دریا طوفانی بود..یه موج بلند به صخره های کنار ساحل برخورد کرد و درست روی من فرود اومد..تمام لباسام خیس شد..نمیدونم چقد گذشت..باد میومد..هرلحظه لرزم بیشتر میشد..
یه صدایی میشنیدم ولی توان عکس العمل نداشتم..
رضا بود که نگران صدام میزد:سحر؟؟تو اینجایی؟؟
نزدیک تر اومد..با دیدن وضعیتم وحشتزده گفت:داری یخ میزنی!پاشو بریم تو ویلا..
به زور لب باز کردم:نمیتونم راه بیا�
به پاهام نگاه کرد..چشاش از ترس گرد شده بود:زمین خوردی؟؟؟پات شکسته؟؟؟
کلافه جواب دادم:نه..فقط از سرما بی حس شده...
دوید سمت ویلا..
یه کم بعد با چادرم و چندتا پتو و موبایلم برگشت...
.......................