ا
اول شخص غایب ۱۱ سال پیش
پیام

*از شما چه پنهون*
نمیتونستم نگاش کنم..فقط صداشو میشنیدم:
میخوای برم مهری خانم رو صدا بزنم جلو تو از دلش در بیارم؟؟
با گستاخی جواب دادم:مگه فقط جلو من دلش شکست؟؟
احساس میکردم داره کلافه میشه چون هروقت نفس صدا دار و عمیق میکشید آژیر خطر عصبانیتش بود..
با ابروهای تو هم رفته گفت:اون دلش نشکسته سحر...عادت داره...حالا بیا بشین بذار حرفامو بزنم..
به چشماش زل زدم:عادت داره؟؟؟؟یعنی همیشه باهاش اینجوری برخورد کردی؟؟؟
کلافه جواب داد:تو راجبه من چه فکری میکنی سحر؟؟
با بی ادبی گفتم؛من اصلا راجبه شما فکر نمیکنم!
عصبی داد زد:چون تو اصلا فکر نداری!
با همون عصبانیت به صندلی اشاره کرد و گفت:بشین!
تا یکم معطل کردم باز داد زد:زود!
وقت سرپیچی نبود..آهسته رو صندلی نشستم..نگاش نمیکردم..
چند لحظه بعد اونم روبروی من نشسته بود..به چهره ی گرفته ی من نگاه کرد و با لحن غمگینی گفت:من همیشه باعث ناراحتیت شدم..اگر دارم میرم واسه اینه که حال تو روبراه بشه..امسال برا تو سال مهمیه..نمیخوام بخاطر من خراب بشه..
برای اولین بار به صورتش خیره شدم..میدونستم آخرین باره میبینمش..سعی میکردم خطوط چهره و آهنگ صداشو تو ذهنم حک کنم..اما اون بدون اینکه نگام کنه ادامه داد:گاهی سرنوشت دو نفرو کنار هم نمیخواد..خیلی ها تو دنیا کنار نیمه ی وجود خودشون زندگی نمیکنن اما اکثرشون با این وجود خوشبختن..میدونی چرا؟
چون هیچوقت بودن با اون موجود دست نیافتنی رو تجربه نکردن...اما اگه یک روز یا حتی یک لحظه لذت همنفس بودن با اونو تجربه کنن و بعد از دستش بدن برای همیشه از خوشبختی فاصله میگیرن و دچار مرگ تدریجی میشن...
به اینجای حرفش که رسید بلند شد..از قفسه ی کنار کتابخونه یه بسته چای کیسه ای آورد..دو تا لیوان آبجوش ریخت و دوباره سرجاش نشست....
.............................................

ح
حسن احمدیان ۱۰ سال پیش
پیام

تا هستم ای رفیق ندانی که کیستم/
روزی سراغ وقت من آیی که نیستم/
در آستان مرگ که زندان زندگی است/
تهمت به خویشتن نزن که زیستم/
پیداست از رنگ و رویم ای عشق/
یک روز خنده کردم و عمری گریستم/
طی شد هفده سالم وانگار بیستم/
چون بخت وکام نیست چه سود از دیویستم/
گوهر شناس نیست در این شهر مهدی جان/
من در صف بی وفایان چگونه بگویم که کیستم؟(

نظرات (۰)

وارد شوید تا بتوانید نظر بدهید.

هنوز نظری ثبت نشده. اولین نفر باشید.