*از شما چه پنهون*
اون شب بعد از برگشتنِ مامان اینا واسه خوردن چایی دور هم جمع شدیم..رضا بلافاصله بعد از اینکه چاییش رو خورد خستگی رو بهانه کرد و به اتاقش رفت..هنوز سرمای اول شب از تنم بیرون نرفته بود..دوست داشتم استراحت کنم ولی ادب حکم میکرد به حرفای دایی و زندایی که خراب شدن ماشین و گیر افتادن تو جنگل رو تعریف میکردن گوش بدم و لبخند بزنم..
چندساعتی که گذشت دیگه هیچکس انرژی خاطره گفتن نداشت بالاخره همه رضایت دادن استراحت کنیم...
قبل از همه خودمو به اتاق رسوندم..با وجود خستگی زیاد فکر و خیال اجازه نمیداد بخوابم..حرفای رضا منو تحت تاثیر قرار داده بود..تصویر نگاه شهاب دوباره جلوی چشمام بود..انگار با نگاهش منو سرزنش میکرد..
دوست داشتم اشک بریزم و سبک بشم اما حتی توان این کارو نداشتم..وضو گرفتم نماز خوندم..چیزی به صبح نمونده بود که خوابم برد..
چند ساعت بعد مامانبزرگ برا بیدار کردنم اومد اتاق...
از اونجایی که هنوز خوابم سنگین نشده بود زود چشامو باز کرد..به محض اینکه خواستم از جام بلند بشم استخونام تیر کشید..دوباره دراز کشیدم..
مامانبزرگ که شاهد این صحنه بود نگران پرسید:چیشد سحر؟؟جاییت درد داره؟؟
گلوم میسوخت..به زور لب باز کردم:استخونام..گلوم..سرم..
زیرلب گفت:داری میلرزی که..چندتا پتو از کمد دیواری آورد بیرون و انداخت روم..
چندلحظه گذشت..خانوما همه دورم جمع شده بودن..هرکی یچیز میپرسید:کجات درد داره؟؟چشات سیاهی نمیبینه؟تنتم لرز داره؟
با صدایی که از ته چاه شنیده میشد جواب دادم:همه جام درد داره..
مامان بابا و مصطفی رو صدا زد..یه کم بعد تو درمانگاه بودیم..
چندجور قرص و چنتا آمپول..
طبق معمول آمپولا رو نزدم..برگشتیم ویلا..
رضا جلو در ویلا وایساده بود..در پارکینگی رو باز کرد..به زور پیاده شدم..
مصطفی مدام مزه میریخت..رضا رو به من پرسید:بهتری؟
منم جواب دادم بهتر میشم...
هفتمین روز سفر بود و من اصلا بهتر نشده بودم!
همه بارها تصمیم گرفته بودن برگردیم..ولی من هربار با تکرار جمله ی "بهتر میشم"منصرفشون میکردم...
روز دهم تب و لرز شدید هم به استخون دردم اضافه شد..دیگه حتی نمیتونستم از تخت بیام پایین..
قرصها هیچ تاثیری نداشت و تبم هر ساعت بالاتر میرفت..
داییِ مامان که از زبونِ زندایی فریده حال من رو شنیده بود حرف آخرو زد:فردا صبح برمیگردیم تهران!
و من کلافه از خراب کردنِ این سفرِ دست جمعی ناچار تسلیم شدم...