ا
اول شخص غایب ۱۱ سال پیش
پیام

*از شما چه پنهون*
سلام کردم...
شوکه شده بود...
از جاش بلند شد...سلامم رو جواب داد و پرسید:کی اومدی؟؟؟
نگاه بچه ها اذیتم میکرد...از مدیرمون خجالت میکشیدم...
آهسته جواب دادم ده دقیقه ای میشه اومدم...
بدون اینکه نگاهش رو ازم بگیره سرش رو سمت آشپزخونه خم کرد و بلند صدا زد:مهری خانم یه نوشیدنی گرم بیار لطفا!
به زور لبخند زدم و گفتم ممنون زحمت کشیدن..فقط یه لیوان آب لطف کنید..
شهاب دوباره صدا زد مهری خانم یه پارچ آب هم بیار...
بالاخره نگاهش رو از من گرفت..به برگه های تو دستش نگاه کرد..انگار یادش رفته بود چیکار داشت میکرد..چندلحظه همونجوری به برگه ها خیره بود..بعد دادش به خانم مدیر..
بلاتکلیف بود..
یکمی به سکوت گذشت..مهری خانم با پارچ آبی که بیشتر از نصفش یخ بود برگشت..
شهاب که مسلط تر به نظر می‌رسید با اخم روکرد بهش گفت:باید این همه یخ توی پارچ بریزی!؟؟
زن دستپاچه عذرخواهی کرد و شهاب با همون لحن ادامه داد:ببر عوضش کن!
دلم به حالش سوخت..
آب دهنم رو قورت دادم و گفتم لازم نیست همین خوبه..
شهاب کوتاه نیومد با سر اشاره کرد پارچو ببره.
باز هم تو اولین برخورد بعد از این مدت منو با غرورش رنجونده بود..
بیزار بودم از این که دیگران تحقیر بشن...
سر به زیر و اخم آلود مشغول بازی با لیوان روی میز شدم...
..................................

ح
حسن احمدیان ۱۰ سال پیش
پیام

تا هستم ای رفیق ندانی که کیستم/
روزی سراغ وقت من آیی که نیستم/
در آستان مرگ که زندان زندگی است/
تهمت به خویشتن نزن که زیستم/
پیداست از رنگ و رویم ای عشق/
یک روز خنده کردم و عمری گریستم/
طی شد هفده سالم وانگار بیستم/
چون بخت وکام نیست چه سود از دیویستم/
گوهر شناس نیست در این شهر مهدی جان/
من در صف بی وفایان چگونه بگویم که کیستم؟(

نظرات (۰)

وارد شوید تا بتوانید نظر بدهید.

هنوز نظری ثبت نشده. اولین نفر باشید.