ا
اول شخص غایب ۱۱ سال پیش
پیام

*از شما چه پنهون*
احساس میکردم از یساعت پیش داغ ترم..از یه طرف دلم برا رضا میسوخت از یه طرف فکر شهاب ولم نمیکرد..
خواستم یه مسکن بخورم ولی یاد حرف رضا افتادم..حق با اون بود قرصا فایده نداشت...
همه آماده ی رفتن بودن...
رفتم پایین..تو حیاط ویلا با دیدن ماشین رضا که روش چادر کشیده بود مبادا من با دیدنش حالم بدتر بشه خندم گرفت...اروم روبهش گفتم:این کارا لازم نیست..
ارومتر به نظر میومد با شیطنت جواب داد:لازمه..ترسیدم ایندفعه به جای سپر ماشین شیشه ماشینو بشکنی...
خندیدم..خوشحال بودم که حالش بهتره...
هرچند ظاهری...
سوار ماشین شدم..ومن چندساعت بعد بدون اینکه بفهمم کی از خانواده ی داییِ مامان جدا شدیم و چقدر خوابیدم خودم رو جلوی در خونه دیدم..
رو به مامان غر زدم:چرا بیدارم نکردی ازشون خداحافظی کنم؟؟
خونسردانه جواب داد:اونا خودشون فهمیدن حالت خوش نیست..بیا بریم بالا باید زنگ بزنم مهری(دوست مامانم)بیاد معاینت کنه..این دکتره هیچی حالیش نبود..
نزدیک غروب بود که خاله مهری اومد..
بعد از معاینه و دیدن داروهام شونه بالا انداخت و گفت:هیچ اثری از سرماخوردگی تو بدنت نیست..دیگه لازم نیست اینارو بخوری!
مامان با تعجب پرسید:پ برا چی انقد داغه؟؟
خاله سکوت کرد..به جای جواب از من پرسید:از اون استادت چه خبر؟؟
مامان به جای من جواب داد:ظاهرا پس فردا از ایران میره..
خاله چشم ازم برنمیداشت...با حرف مامان رنگم پرید..
باز پرسید:شبا خوب میخوابی؟
با سر جواب منفی دادم...
نفس صدا داری کشید..همونطور که نبضمو میگرفت صورتشو نزدیک آورد و آهسته گفت:تو که میگفتی دوسش نداری!
چیزی نمونده بود بغضم سرباز کنه...
خاله محبوبه مثل همیشه درست تشخیص داد...
رو به مامان که نگران بهش چشم دوخته بود گفت:براش آرامبخش ضعیف مینویسم..هرشب قبل از خواب یدونه بخوره..باید به اندازه کافی استراحت داشته باشه...
بعد داروهای قبلی رو از،روی میز جمع کرد انداخت تو سطل و،گفت:
دیگه نمیخواد این مزخرفا رو بخوری...
............................................

ح
حسن احمدیان ۱۰ سال پیش
پیام

تا هستم ای رفیق ندانی که کیستم/
روزی سراغ وقت من آیی که نیستم/
در آستان مرگ که زندان زندگی است/
تهمت به خویشتن نزن که زیستم/
پیداست از رنگ و رویم ای عشق/
یک روز خنده کردم و عمری گریستم/
طی شد هفده سالم وانگار بیستم/
چون بخت وکام نیست چه سود از دیویستم/
گوهر شناس نیست در این شهر مهدی جان/
من در صف بی وفایان چگونه بگویم که کیستم؟(

نظرات (۰)

وارد شوید تا بتوانید نظر بدهید.

هنوز نظری ثبت نشده. اولین نفر باشید.