*از شما چه پنهون*
حالم که بهتر شد پرسیدم:بقیه کجان؟؟
_منتظر بودن تعمیر کار بیاد..تو بهتری؟
بدون اینکه جواب سوالش رو بدم باز پرسیدم:پس شما اینجا چیکار میکنی؟؟
به موبایلم اشاره کرد و گفت:مامانت هرچقدر زنگ زد جواب ندادی..همه نگران شدن..من زودتر اومدم ببینم چیشده..
زیر لب غر زدم:پس این مصطفای بی غیرت کجا بود..
بدون اینکه نگام کنه گفت:مصطفی رفته بود دنبال تعمیرکار..
شرمنده از اینکه صدامو شنیده ساکت شدم...
به مامان زنگ زدم و ماجرا رو گفتم..
رضا یه سنگ از کنار ساحل برداشت و پرت کرد به دریا...
به حرف اومد:کم کم دارم به یقین میرسم اون لگدی که به ماشینم زدی اصلا تصادفی نبود!
_من لگد زدم؟؟چرا اینجوری فکر میکنید؟؟
+اول تو بگو مشکلت با من چیه؟؟
_من مشکل خاصی ندارم..
+دقیقا یه مشکل خاص داری..با من..ظاهرم..رفتارم..حتی ماشینم!
با اعتماد به نفس جواب دادم:همیشه انقد راحت و قاطع راجبه آدما قضاوت میکنید؟
_همیشه نه..ولی وقتی مدرک دارم قاطع حرف میزنم..
پوزخند زدم:مدرک؟؟؟!!!
با جدیت جواب داد:بله.اون جای کفشهای شما بود رو سپر ماشینم..
سرم رو با دستام گرفتم..خدایا چقدر شبیه شهاب حرف میزد..
عصبی جواب دادم:همین؟؟اون میتونست جای کفشهای هرکسی باشه.مصطفی..بابام..داداشم..مامانم..هرکی!
_آره..اما هیچکدوم ازونا با دیدن من چهرشون تو هم نرفت..هیچکدوم وقتی ماشین منو میبینن روشون رو برنمیگردونن..هیچکدوم به بهانه ی درس خودشون رو تو خونه حبس نکردن که منو کمتر ببینن..هیچکدوم هم وقتی باهاشون حرف میزنم سرشون رو.پایین نمیندازن..ازم فرار نمیکنن..
صدای شهاب تو سرم میپیچید..تصویرش روبروم بود..بغضم داشت میترکید..
آهسته گفتم:میخوام تنها باشم...
دست بردار نبود...
..............................