*از شما چه پنهون*
چند دقیقه بعد تو اتاق پذیرایی بودم..
روبروی مهمونا..تند تند پلک میزدم..
این نیما بود یا شهاب؟چشمام درست نمیدید..باز پلک میزدم..شهاب..دوباره..شهاب..
از ترس خراب شدن خیالم بهش نگاه نمیکردم..
همه با هم حرف میزدن..چقدر چهره هاشون آشنا بود..اینا پدر مادر شهابن یا پدر مادر نیما؟؟
خاله رفت آشپزخونه چایی بیاره..
مامان دنباله ی بحث رو گرفت:حق با شماست آقای شکیبا یکسال مدت کمی نیست..ولی شناخت برای ازدواج فرق میکنه با شناخت معلم و شاگردی..با این وجود اگر خودشون موافق باشن حرفی نیست..ما هم پیشنهادتون رو قبول میکنیم..هرچه زودتر بهتر..
نگاها سمت من چرخید..پس توهم نبود..واقعا شهاب دوباره اومده بود خواستگاریم...نه نیما!
یعنی مامان اینا بهم دروغ گفتن؟؟شهابم دروغ گفت؟؟
شهاب متوجه حالم شد..رو به بابا گفت:اگه اجازه بدید یه سری حرفها هست که فکر میکنم اگر تنها...
اجازه دادن تنها حرف بزنیم...
یکم بعد تو چهارچوب در اتاقم وایساده بود..با کت شلوار خوش دوختی که تنش بود به نظرم از همیشه جذاب تر اومد..
از طرفی نرفتنش رو مثل یه هدیه از طرف خدا میدونستم و از طرفی حس میکردم برا بار دوم بازی خوردم!
آهسته پرسید:خوبی؟
_قرار بود بد باشم؟؟
+خدا نکنه..ولی ما خیلی وقته همو ندیدیم..
_قرار بود تا همیشه نبینیم..
+باور کنم اینا حرف دلته؟؟
_مختاری...
ساکت شد..پرسیدم:تو چرا اومدی اینجا؟
خونسرد جواب داد:معلوم نیست؟
عصبی تر از قبل پرسیدم:برا چی بهم دروغ گفتید؟شاید من دوست نداشتم... +دوست نداشتی چی؟؟میخوای باور کنم؟؟
بی تفاوت شونه بالا انداختم:هرجور راحتی فکر کن..
کلافه از جاش بلند شد..پشت به من باشه ای گفت..قبل اینکه بره بیرون بلیط توی جیبش رو نشون داد و گفت:اینو نگه داشته بودم واسه همچین روزی که بهت ثابت کنم دروغ نشنیدی..من واقعا امروز بلیط داشتم اما..
صدای بسته شدن در تو گوشم پیچید..به جای خالیش نگا میکردم..بازم گند زدم..مطمئن بودم دیگه منصرف شده..
گذشت..با تصور اینکه حتما تا الان رفتن برگشتم پایین..
صداشون از حیاط میومد..ادب حکم میکرد برای خداحافظی برم..عذرخواهی کردم عموی شهاب جوابمو داد:خواهش میکنم دخترم..ان شاءالله خیره..هم ما هم خانواده شما رو تاریخ18تیر توافق کردیم برا بله برون..شب مبعثه..مبارکه ان شاءالله...
باورم نمیشد چی شنیدم..با چشمای پر سوال به شهاب نگاه کردم..
اینبار پدرش گفت:شهاب گف اختیارو به اون دادی..نظر لطفته دخترم..
بعد چندثانیه قفل دهنم باز شد:هرطور صلاحه..
موقع خداحافظی چندلحظه با شهاب تنها شدم. نگاهش پیروزمندانه بود و من سردرگم..
گفتم:تو چیکار کردی؟؟
خونسرد جواب داد:تو گفتی مختاری منم به اختیار خودم انتخاب کردم..
و اینجوری شد که در عرض چندساعت تمام سرنوشتم بدون کوچکترین دخالتم تغییر کرد..
"تمام"
.............................
شرمنده این مدت با پستهای طولانیم اذیت شدید..اینارو به احترام دوستایی که ماجرای آشنایی و ازدواجمون رو پرسیده بودن نوشتم..خیلی هاشو با بغض و جون کندن نوشتم..اما نوشتم!
امیدوارم اونی که چندسال دیگه پا به دنیا میذاره و مخاطب تمام نوشته هام بوده یه روزی سراغ اینا بیاد و عشق واقعی رو یاد بگیره...
مراقب خوبیاتون باشید..مواظب دل همدیگه هم باشید..یا علی...