*از شما چه پنهون*
با صدایی نزدیک به فریاد ادامه داد:دوست داری تنها باشی چون نمیخوای کسی از واقعیت باهات حرف بزنه..تو نه فقط با من با خودتم مشکل داری..داری یه چیزی رو انکار میکنی که به وجودش یقین داری..از بودن من عذاب وجدان میگیری چون خودت رو متعلق به یکی دیگه میدونی..چون نمیخوای واقعیت رو قبول کنی..چون نمیخوای باور کنی عاشق شدی..چون..
داد زدم:تو روانشناسی؟؟؟
شوکه شد..اروم جواب داد:نه..همدردم!چرا سعی میکنی فراموشش کنی وقتی تمام ذهنت رو درگیر خودش کرده؟؟
سر به زیر پرسیدم:اینارو کی به تو گفته؟؟؟
_گفتم که..همدردیم..منم مثل تو همیشه از عشق فرار کردم..همیشه سعی کردم انکارش کنم..اما وقتی دچارش شدم چاره ای جز تسلیم نداشتم..اما خب..خیلی سخته درست لحظه ای که تسلیمش میشی بفهمی از دستش دادی..اشتباه منو نکن..دیر تسلیم عشق نشو..نذار اونقدری دیر بشه که وقتی باورش میکنی از دستش داده باشی...
کم کم میفهمیدم چقدر راجبه رضا زود قضاوت کردم...
بلند شد تا برگرده ویلا...
مثل یه موجود مسخ شده گفتم:دیر شده..من..من از دستش دادم..چون از دستش دادم میخوام فراموشش کنم..ولی شماها نمیذارید!مصطفی با اون عطر لعنتی..مامان با حرفاش..تو با گوشهای تیزت..شباهتت..ماشینت..د خب من دارم تلف میشم وسط این همه یادآوری..
با شنیدن حرفام راهی که رفته بود رو برگشت..با ناراحتی گفت:من نمیدونستم..نمیدونم باید چی بگم..مطمئنی برا همیشه رفته؟؟؟
_آره..برا همیشه رفته..یعنی قراره بره...
لبخند زد و گفت:پس مطمئن نیستی!
_منظورت چیه؟؟
+یادته تو اتاق وقتی داشتی تابلوی نقاشی رو نگا میکردی چند قدم اومدی عقب؟همون لحظه که خوردی به من!
_خب آره!
+چرا اینکارو کردی؟
_خب خواستم نقاشی رو از دور بهتر ببینم!
+باریکلا!همینه..پس فاصله گرفتن از چیزی یا کسی که دوستش داری همیشه بد نیست..چون برا بهتر دیدن هرچیز لازمه یکم ازش فاصله بگیریم..
با لبخند تلخی جواب دادم:نه..اون میخواد فرانسه اقامت دایم بگیره..این یعنی یه فاصله ی همیشگی برا ندیدن من نه بهتر دیدنم..
رضا دوباره حالت چهرش عوض شد..آهسته گفت:بهتره برگردیم ویلا..حتما تا حالا سرما خوردی...
...............................................