ا
اول شخص غایب ۱۱ سال پیش
پیام

*از شما چه پنهون*
سر میز صبونه مامان بزرگ دوباره بحث خواستگاری نیما رو پیش کشید..کنار گوشم،گفت:سحر؟میگم جواب خانم کریمی رو چی بدم؟؟
سعی میکردم جلوی مامان بی تفاوت باشم..
چاییم رو تا ته سرکشیدم و گفتم:نمیدونم..روزش رو با مامان هماهنگ کنید.
مامان بزرگ دوباره گفت:تا ما برگردیم دیگه سر برج شده..بگم جمعه ی بعدش بیان خوبه؟
مامان جواب مثبت داد..من شونه بالا انداختم..
مصطفی زودی از تو گوشیش تاریخ رو چک کرد:میشه 10تیر..
لقمه رو گذاشتم زمین..دنیا رو سرم آوار شد..خدایا داری باهام چیکار میکنی؟؟چرا 10تیر؟؟چرا همون روزی که شهاب قراره بره؟؟؟
سکوت کردم...
نیم ساعت بعد تو جاده بودیم..هربار که ماشین رضا کنارمون میومد تا سبقت بگیره ناخودآگاه چشمهامو میبستم و رومو برمیگردوندم..رفتارم اصلا دست خودم نبود..
بعضی وقتها اونقدر دلتنگی که حتی یه شباهت اسمی میتونه زندگی رو برات سیاه کنه چه برسه به یه دنیا شباهت...
ماشین وایساد..ضربه ای به پنجره ی سمت راستم خورد..چشمهامو باز کردم..رضا بود..شیشه رو پایین کشیدم.
-پیاده نمیشین؟
+رسیدیم ویلاتون؟
-ویلای خودتونه!
تعارفش رو بی جواب گذاشتم و پیاده شدم..خبری از مامان و بقیه نبود قبل از اینکه چیزی بپرسم گفت:رفتن دریارو ببینن..
فاصله ی ویلا تا دریا خیلی زیاد نبود..
بی توجه به رضا خودم رو به مامان اینا رسوندم..
چندساعت بعد ویلا بودیم..رضا و بقیه مردا تو حیاط مشغول سیخ کردن جوجه ها بودن..
ترجیح دادم تا آماده شدن غذا برم اون اتاقی که زندایی مامان..یعنی مادر رضا تبدیلش کرده بود به نمایشگاه خونگی..
غرق تماشای تابلوها بودم..تو هرکدوم یه دنیا حرف بود..
یکیشون عجیب به دلم نشست..
چندقدم عقب رفتم تا از دور بهتر تماشاش کنم اما با رضا که انگار خیلی وقت بود پشت سرم وایساده بود برخورد کردم..سریع خودشو کنار کشید و عذرخواهی کرد..
چند لحظه بعد زندایی اومد تو اتاق خوشحال از اینکه منو از تنها بودن با رضا نجات داد لبخند زدم و گفتم:اینا عالین فریده خانم..خیلی شکسته نفسی کردید که گفتید از سر تنهایی کشیدینشون..
.....................................

ح
حسن احمدیان ۱۰ سال پیش
پیام

تا هستم ای رفیق ندانی که کیستم/
روزی سراغ وقت من آیی که نیستم/
در آستان مرگ که زندان زندگی است/
تهمت به خویشتن نزن که زیستم/
پیداست از رنگ و رویم ای عشق/
یک روز خنده کردم و عمری گریستم/
طی شد هفده سالم وانگار بیستم/
چون بخت وکام نیست چه سود از دیویستم/
گوهر شناس نیست در این شهر مهدی جان/
من در صف بی وفایان چگونه بگویم که کیستم؟(

نظرات (۰)

وارد شوید تا بتوانید نظر بدهید.

هنوز نظری ثبت نشده. اولین نفر باشید.