*از شما چه پنهون*
اون شب مامان بزرگ تا صبح بالا سرم بود..
هرچندیقه یبار دستمال خیسی روی پیشونیم میذاشت تا تبم پایین بیاد اما حال من تغییری نمیکرد..
صبح به زور از جام بلند شدم..بعد از عوض کردن لباسام پتوهارو تو کمد گذاشتم و رو تخت رو مرتب کردم..
بی حال و آروم وسایلم رو تو ساک میذاشتم که ضربه ای به در خورد..
فوری دکمه های مانتوم رو بستم..چادرم روی سرم انداختم و جواب دادم:بفرمایید!
رضا وارد اتاق شد..آشفته به نظر میومد..
سوال تکراری"بهتری؟" رو پرسید و جواب تکراری"بهتر میشم" رو شنید...
لبخند زد:چند روز پیش هم همینو گفتی اما بهتر نشدی..مطمئنی سرما خوردی؟؟؟
_منظورت چیه؟؟
+منظورم اینه حال تو با این قرصهای سرما خوردگی خوب نمیشه..مریضیِ روحت داره جسمت رو عذاب میده..
در ساکو بستم و جواب دادم:بیش از حد میفهمی...
آهسته گفت:من ماه دیگه برمیگردم هلند..شاید دیگه نشه ببینمت ولی حرفهایی که کنار دریا بهت زدم یادت نره..
انگار شهاب داشت حرف میزد..داشتم دیوونه میشدم...
ادامه داد:تو هنوزم فرصت خوشبخت شدن رو داری..دوست ندارم اتفاقی که برای من افتاد برای توام بیفته...
از فرصت استفاده کردم و پرسیدم:تو که انقدر خوب از عشق حرف میزنی چرا خودت سعی نکردی بهش برسی؟
بغض کرد:سعی کردم..ولی وقتی رسیدم با جنازش روبرو شدم..
بدون یه کلمه اضافه تر از اتاق رفت بیرون...
سرم گیج میرفت..باورم نمیشد چی شنیدم...
خودم رو یه لحظه جاش گذاشتم..معدم تیر میکشید...
فکر به اینکه برا شهاب اتفاقی بیفته حالم رو بدکرده بود...خودم رو لعنت میکردم که چه راحت از دستش دادم...
با خودم میگفتم رضا عجب پسر قوی ای بوده که هنوز زندس!!
هه...
نمیدونستم کمتر از یکسال بعد تو جایگاه رضا وایسادم و دارم پدر مادر شهاب رو برای اهدای اعضا راضی میکنم....
روزگار هیچوقت قابل پیشبینی نیست....