ا
اول شخص غایب ۱۱ سال پیش
پیام

*از شما چه پنهون*
یادم نمیاد ماجرا رو کی برا سلمی گفتم..نمیدونم چجوری گفتم..یادم نیست خانم مدیر هم شنید یا نه...
فقط یادمه حالم خوش نبود!
با اون حال نمیتونستم برم خونه...
رفتیم مدرسه..کنار سلمی رو سکو نشستم..
به آسفالت حیاط چشم دوخته بودم..با نوک کفشم انواع و اقسام اشکال هندسی رو کف حیاط کشیدم..فایده نداشت..سلمی ساکت بود..خانم مدیر هم که یه راست رفت تو اتاقش..
یکم گذشت سلمی به حرف اومد:گند زدی به همه چی سحر..د آخه چرا نگفتی دوسش داری؟همه چی خراب شد..
جواب نمیدادم..نگاش نمیکردم..
دوباره گفت:هیچ معلومه داری چیکار میکنی؟
-نمیدون�
عصبی جواب داد:اما من میدونم..داری خودت و اون رو داغون میکنی..داری آیندت رو خراب میکنی..داری احساست رو میکشی..
-زود بود
+چی زود بود؟؟؟
-زود بود بشنوه دوسش دارم..
-چی داری میگی تو؟؟برا چی زود بود؟؟آخرین فرصتت بود..دیرم بود..اون انقدر عاشقت بود که با خراب کاری روز خواستگاری بازم بهت فرصت داد ولی تو با غرور لعنتیت گند زدی به همه چی سحر..خیلی بی لیاقتی..خیییییلی..
با بغض و عصبانیت جواب دادم:تو فکر میکنی من الان حالم خوبه؟؟فکر میکنی یه بیرحمم که در حق اون ظلم کردم؟؟تو نمیفهمی اینکه کسی ازت بگذره و تو وانمود کنی یه اتفاق معمولی افتاده چقدر سخته سلمی..نمیفهمی تظاهر به دوست نداشتن چه عذابیه..اینکه با چشمای بسته بهش عاشقانه نگاه کنی وحشتناکه..اون تو چشمام نگاه کرد گفت 10تیر از ایران میره..باید التماسش میکردم؟باید از احساسم حرف میزدم؟باید بهش میگفتم این چندوقت چی بهم گذشت؟چیکار باید میکردم سلمی؟؟؟
بغضم شکست..به هق هق افتادم..
سلمی هم گریش گرفت بغلم کرد و آهسته گفت:غلط کردم سحر..توروخدا گریه نکن..
اون روز به اندازه همه ی اون مدتی که بغض داشتم باریدم...
دیگه سردم نبود..
تب هم نداشتم..
خب یه جایی تو رابطه هست انقد که ازت هیچکار برنمیاد آروم میگیری..
این آرامش از بی احساسی نیست..از بی تفاوتی نیست..از بی علاقگی هم نیست...
از بیچارگیه!
من دیگه چاره ای نداشتم...
پس آروم بودم...
درست مثل الان...
........................

ح
حسن احمدیان ۱۰ سال پیش
پیام

تا هستم ای رفیق ندانی که کیستم/
روزی سراغ وقت من آیی که نیستم/
در آستان مرگ که زندان زندگی است/
تهمت به خویشتن نزن که زیستم/
پیداست از رنگ و رویم ای عشق/
یک روز خنده کردم و عمری گریستم/
طی شد هفده سالم وانگار بیستم/
چون بخت وکام نیست چه سود از دیویستم/
گوهر شناس نیست در این شهر مهدی جان/
من در صف بی وفایان چگونه بگویم که کیستم؟(

نظرات (۰)

وارد شوید تا بتوانید نظر بدهید.

هنوز نظری ثبت نشده. اولین نفر باشید.