*از شما چه پنهون*
لیوان چایی رو جلو من رو میز گذاشت و ادامه داد:دوست داشتن همیشه به دست آوردن نیست..گاهی با رها کردن معنی پیدا میکنه.آبجوش چای کیسه ای،رو دوست داره چون بهش عطر زندگی میده براش حکم نیمه ی زندگی رو داره.. اما واقعا احساس اونم همینه؟؟هر لحظه کم شدن و ضعیف شدن این چای برای اینکه آبجوش احساس خوبی داشته باشه درست نیست...اگر یه روز آبجوش چای کیسه ای،رو رها کنه تا اونجوری که دوست داره زندگی کنه اسمش دوست داشتن واقعیه..خودخواهی و عشق با هم نمیسازه...من از وقتی پا پیش گذاشتم وخواستم احساسم رو بهت بفهمونم تا همین لحظه دیگه هیچوقت مثل سابق چهرت رو شاداب ندیدم...این خودخواهیه من با حضورم باعث آزارت بشم..بهتره برم به قیمت آرامش تو....
حرفاش که به اینجا رسید سرش رو بالا آورد تا یه جوابی ازم بشنوه ولی من با چهره ی بهت زده و گرفته به صورتش چشم دوخته بودم...
بعد از یه سکوت طولانی دوباره لب باز کرد:من 10تیر بلیط دارم اما...
با صدایی که خودمم به زور میشنیدم جواب دادم:سفر به خیر
بغض آلود گفت:این حرفت یعنی...
_یعنی شما آدم باهوش و سخت کوشی هستید..دانشگاهای اونجا حتما ازتون استقبال میکنن...
+من برا درس نمیرم اونجا...
صدامو صاف کردم و واضح تر گفتم:به هرحال امیدوارم سفر خوبی باشه..
+اسمش سفر نیست..مهاجرته..
_اسمش هرچی که هست حتما به پشتوانه ی چند ماه یا چندسال فکر و تلاش این تصمیم رو گرفتید.امیدوارم موفق باشین.
سمت در رفتم و گفتم:اگه امر دیگه ای نیست من برم..خیلی وقته منتظرن..
بغض آلود و غمگین نگام کرد:یعنی تو...
برا آخرین بار به چهره ی معصومانش نگاه کردم و با بی رحمی گفتم:یعنی من نمیخوام مثل چای کیسه ای اسیر احساس زودگذر آبجوش باشم..بخاطرش هم کم بشم و ضعیف..هم بسوزم..هم مدام تهمت و توهین بشنوم..
چندثانیه چشمهاش رو بست تا به احساسش مسلط بشه بعد با صدایی خفه گفت:ببخش وقتت رو گرفتم..
و من درحالیکه چشمهامو به گمونم برای بار آخر روی چهرش میبستم زیر لب خداحافظی کردم و بیرون اومدم..
یه چیزی تو وجودم مدام بهم بد و بیراه میگفت اما عقلم مثل اغلب اوقات ساکتش میکرد و میگفت وقتی تصمیم به رفتن گرفته بذار بره.. اگه عاشق بود حتی حرف رفتن رو نمیزد..
به سختی پله هارو پایین اومدم..خوشبختانه شهاب تو اتاق موند و دنبالم نیومد...
سلمی با دیدن رنگ و روی پریدم زود خودشو بهم رسوند:خوبی سحر؟؟چیشد؟؟
_بریم بیرون
+د خب حرف بزن بینم چیشده لعنتی؟شکیبا کو؟؟
خانوم مدیر تو سکوت نگام میکرد. سلمی رو هول دادم بیرون و گفتم:حرف نزن.. فقط بریم بیرون...
چند دیقه بعد تو حیاط مدرسه رو سکو کنار سلمی نشسته بودم....
..........................................