ا
اول شخص غایب ۱۱ سال پیش
پیام

*از شما چه پنهون*
به سمتش چرخیدم...
حالش خوب نبود...محکم جواب دادم:اگه قرار به رفتنه هرچی زودتر بهتر...
سعی میکرد آرومم کنه:میدونم حالت ازم بهم میخوره ولی بذا حرفامو بزنم..
برعکسِ اون من کاملا به خودم مسلط بودم..حضور سلمی و خانم مدیر بهم اعتماد به نفس مضاعف میداد با همون لحن جواب دادم:حرف یا توهین؟؟
نگاهی به به سلمی و مدیرمون انداخت و گفت:خانم صابری میشه چندلحظه اینجا منتظر باشید ما بریم طبقه ی بالا؟
خانم مدیر مکث کرد..شهاب رفت سمت آشپزخونه با لحن بهتری مهری خانم رو صدا زد:مهری خانم؟؟میشه برا خانم صابری میوه و چایی بیاری؟
تا خواستم برم سمت در خروجی خانم مدیر محکم دستم رو گرفت..من و سلمی با تعجب به دهنش چشم دوخته بودیم..نگاه سرزنش باری بهم انداخت و گفت:ببین دختر..شور هرچیزی رو دربیاری عاقبت خوشی نداره.. الان بهترین فرصته حرفاتو بهش بزنی..حرفاشو بشنوی..سرنوشت هرکسی رو خودش رقم میزنه..پس بچگانه رفتار نکن..فکر کن بعد حرف بزن..از این در بری بیرون همه چی تموم شده!
هیچوقت خانم مدیر رو اونقدر جدی ندیده بودم..شاید چون حرفاش ناشی از یه تجربه ی تلخ بود اونقدر روم تاثیر گذاشت...بچه ها میگفتن هیچوقت ازدواج نکرده..پشت اخمش همیشه یه غم عجیبی بود..مچ دستم درد گرفته بود..
شهاب برگشت با دیدن دست من تو دست خانم صابری لبخند زد و گفت:داشتی فرار میکردی؟؟خوبه دو تا نگهبان اینجا بود..
چقدر وقتی میخندید دیدنی میشد..اینو از نگاه سلمی هم میشد فهمید..
دیگه عصبانی نبود..با دست اشاره کرد از پله ها بالا برم..
به خانم مدیر نگاه کردم..فشار اطمینان بخشی به دستم داد و گفت برو دخترم..
ناچار دنبال شهاب راه افتادم..
در اولین اتاق رو برام باز کرد..به اکراه وارد شدم..درو نیمه بست...صندلی سمت راست میز دو نفره ای رو برام عقب کشید..خودش رو صندلی سمت چپ نشست..ازم خواست بشینم..
همونطور ایستاده گفتم:میشنوم!
با نگاه خاصی براندازم کرد و گفت:اگه خواهش کنم چی؟بشینی راحت تر حرف میزنم...
زهرخندی زدم و جواب دادم:شما؟خواهش؟باور کردنش سخته...
دوباره نگاهش رنگ مظلومیت گرفت:تو اومدی اینجا حرف بزنی یا کنایه؟؟؟
_هیچکدوم..اومده بودم ملاقات یه مریض..اما اینجا همه از من سالم ترن...
+پس از این عصبانی ای..مگه مریض فقط باید رو تخت بیمارستان باشه؟
_نه!ولی مریض بخاطر دو تا دونه یخ اضافه اونجوری داد و بیداد راه نمیندازه..
داشتم بهانه گیری میکردم...
فهمید..از جاش بلند شد و با لبخند کمرنگی گفت:هیچ معلومه تو از چی ناراحتی!؟؟اینکه من یه گوشه رو تخت نیفتادم عصبانیت کرده یا اینکه ترسیدم با خوردن آبِ به اون یخی لرزت بیشتر بشه؟؟
اگر یه کم دیگه به نگاهش ادامه میداد دوباره احساسم همه چی رو خراب میکرد و به زبون میومدم که:هیچکدوم!اینکه انقدر بیخیال از رفتن حرف میزنی عصبانیم کرده...
بنابر این صورتم رو با دستهام پوشوندم و سکوت کردم...

ح
حسن احمدیان ۱۰ سال پیش
پیام

تا هستم ای رفیق ندانی که کیستم/
روزی سراغ وقت من آیی که نیستم/
در آستان مرگ که زندان زندگی است/
تهمت به خویشتن نزن که زیستم/
پیداست از رنگ و رویم ای عشق/
یک روز خنده کردم و عمری گریستم/
طی شد هفده سالم وانگار بیستم/
چون بخت وکام نیست چه سود از دیویستم/
گوهر شناس نیست در این شهر مهدی جان/
من در صف بی وفایان چگونه بگویم که کیستم؟(

نظرات (۰)

وارد شوید تا بتوانید نظر بدهید.

هنوز نظری ثبت نشده. اولین نفر باشید.