*از شما چه پنهون*
10تیر...
نزدیک ظهر با صدای جیغ جیغ خاله که خونه رو پرکرده بود بیدار شدم..یکراست رفتم پایین..هرکی یجور مشغول مرتب کردن خونه واسه مراسم خواستگاری بود..تازه یادم افتاد اون روز لعنتی همین امروزه..برگشتم اتاقم..
یکم بعد خاله اومد تو اتاق:تو چرا نشستی اینجا؟؟پاشو برو حموم بعدم لباساتو بیار ببینیم کدوم برا امشب خوبه..
تا معطل کردم دوباره گفت:پاشو دیگه داری شورش رو درمیاری ها..
حوصله بحث نداشتم..رفتم دنبال کارام..
نیم ساعت بعد بازم در حال شنیدن غرغرای خاله بودم:چرا عین خنگا زل زدی به ما؟؟پاشو موهاتو خشک کن بعدم لباساتو بپوش ببینم تو تنت چجوریه!
چونمو گرفت صورتمو چندباری به چپ و راست چرخوند و ادامه داد:یه کمم به قیافت برس مثه ارواح شدی!
رو به مامان ادامه داد:کیف لوازم آرایشت کجاست؟
منکه تا اون موقع ساکت بودم کلافه دست خاله رو کنار زدم و گفتم:من حوصله این بازیارو ندارم خاله..اومدن صدام کنید..
دوباره برگشتم اتاق.به خودم تو آینه نگاه کردم..حق با خاله بود..زیرچشمام گود رفته بود..رنگ صورتم زرد..واضح بود یه مریضی سخت رو پشت سرگذاشتم..
در کمد رو باز کردم..دوست داشتم مشکی بپوشم..
بعد از عوض کردن لباسام بی هدف رو تخت دراز کشیدم..به ساعت نگا کردم نزدیک6بود..با خودم فکر میکردم شهاب الان کجاست؟؟تو هواپیما؟فرودگاه؟؟شاید هم تازه داره آماده میشه بره...
گوشیم زنگ خورد..مثه فنر از جام پریدم..با خودم گفتم حتما شهابه..زنگ زده برا خداحافظی و شنیدن صدای خرد شدن من..توان بلند شدن رو از دست دادم..موبایل روی میز همچنان زنگ میخورد..دلم رو به دریا زدم و برش داشتم.سلمی بود..خسته از این اضطراب چند لحظه ای جواب دادم.دوست داشتم از لابلای حرفاش سر دربیارم خبری از شهاب داره یا نه اما هنوز گرم صحبت نشده بودیم که مصطفی(پسرخالم)با لباس رسمی اومد تو اتاق..ناچار از سلمی خداحافظی کردم..
بوی ادکلن مصطفی که عطر همیشگی شهاب بود اتاق رو پر کرد عصبی گفتم:باز این مزخرفو زدی؟
مصطفی خندید:اوه ملکه ی سیاه پوش عصبانی میشود.
گفتم:برو بیرون اعصاب ندارما.
باز مسخره بازی درآورد:هرطور مایلید ملکه ی سیاهپوش.
قبل اینکه درو پشت سرش کامل ببنده گفت:راستی مامانت گف مهمونا یه ربعِ اومدن..بیا پایین..
کلافه از بیخیالیش بالش روی تخت رو به طرفش پرت کردم و در بسته شد...