*از شما چه پنهون*
ستاره یکی از بچه های شرّ کلاس مثل همیشه دست به کار شد...سعی میکرد با شوخی هاش جو سنگین اونجارو عوض کنه...مدام مزه میریخت...همه حتی شهاب رو از اون حالت رسمی بیرون آورده بود..
من اما همچنان سر به زیر و آروم نشسته بودم. در واقع چیزی نمیشنیدم که بخوام بخندم...چندلحظه سکوت شد...
ستاره اینبار جدی پرسید:استاد آخرش نگفتید کدوم کشور میرید؟ما همه قول میدیم دنبالتون نیایم بخدا...
حس کردم برا چند ثانیه قلبم وایساد...سرم رو بالا آوردم و به دهن شهاب چشم دوختم...اون هم به صورت من خیره شده بود..دیگه نگاه بچه ها برام مهم نبود..
لبخند بیرحمانه ای زد..بدون اینکه نگاه خیرش رو ازم بگیره جواب داد:مسلما فرانسه!
دوست نداشتم نگاه پر اشکمو ببینه..سرمو به سمت سلمی چرخوندم و آهسته گفتم:کی از اینجا میریم؟؟
سلمی دستم رو تو دستش گرفت و جواب داد:به خودت مسلط باش سحر!ندیدی چطوری بهت زل زده بود؟؟اون همین حال تورو میخواد...آروم باش...
میدونستم چقدر گوشهای تیزی داره پس با صدایی که بشنوه رو به سلمی گفتم:حالم ازش به هم میخوره!
نگاه شهاب به سمت ما چرخید...
سلمی از ترس یه لیوان آب دستم داد و گفت:5دقیقه دیگه جلو زبونت رو نگه دار!
حق با سلمی بود نباید از خودم ضعف نشون میدادم..
منم مشغول حرف زدن با امیر آقا راننده سرویس مدرسه شدم...به فاصله ی یه صندلی از من نشسته بود..الکی میخندیدم و اروم اروم حرف میزدم..شهاب داشت با بچه ها راجبه برنامه ریزی کنکور حرف میزد..ولی تمام حواسش به امیر آقا بود که راجبه چی حرف میزنه که برای من انقدر جالبه..من از قصد آروم حرف میزدم..
سلمی که رنگش پریده بود به حرف اومد:
سحررر؟؟بسه دختر پاشو بریم..
باز خندیدم و جواب دادم:تازه داره خوش میگذره..نترس براش مهم نیست..
دوباره با حرص گفت:یه دقیقه قیافش رو ببین به کسایی میخوره که براش مهم نیست؟توروخدا پاشو بریم..
یه نگاه به شهاب انداختم از عصبانیت قرمز شده بود..عصبی و بی طاقت پاشو تکون میداد...
رو به سلمی گفتم بریم...
با صدای خانم مدیر همه بلند شدند..
همه یکی یکی خداحافظی میکردن..فقط،من و سلمی و خانم مدیر تو اتاق بودیم..
شهاب کنارم وایساد...
مثل اکثر اوقاتی که عصبانی بود با صدای بم گفت:یکم دیرتر برو.....
........................