*از شما چه پنهون*
آروم بودم ولی تمرکز نداشتم..
باشگاه نمیرفتم..کلاسهای کنکور بی فایده بود..حرفای مامان تاثیری نداشت..
دلم هوای تازه میخواست..سکوت..آرامش..
چند روزی رو تو خونه ی دماوند آقاجون گذروندم..آقاجون تنها مردی بود که وجودش بهم آرامش میداد..نماز شب خوندن رو تو اون چند شبی که پیشش بودم یاد گرفتم..
عجیب آرومم میکرد..
ولی بازم نمیتونستم درس بخونم..
آقاجون پیشنهاد شمال رو داد..
همه با اشتیاق قبول کردن..
ولی من حوصله خودمم نداشتم چه برسه مسافرت بیست سی نفره..اما مامان و بقیه گناهی نداشتن..ناچار برگشتم تهران و وسایلم رو جمع کردم و راه افتادیم..
اول باید میرفتیم دنبال اقا جون..هنوز دماوند بود..
دایی مامان هم قرار بود همسفرمون باشه..همه باغ دماوند قرار گذاشته بودیم...
رسیدیم..پیاده شدم..با دیدن ماشینی که جلوی باغ پارک بود نفسم بند اومد..ماشین شهاب بود..
رنگش..مدلش..همه چیش..
رو به مصطفی(پسر خالم)پرسیدم این ماشین کیه؟؟
بیخیال جواب داد:این؟چمیدونم..مال دایی مهدی که نیست..حتما مال پسرشه..حالا چرا عین ندید بدیدها زل زدی بهش؟
-ساکت!مگه دایی مهدی پسرش ایرانه؟؟
همونجور که وسایلاشو از صندوق عقب درمیاورد گفت:آره بابا عید دیدنی هم رفتیم خونشون بود..
با اوضاع و احوالی که من داشتم همین ماشین برا بهم ریختنم کافی بود..
با لگد ضربه ی محکمی به سپر ماشین زدم..صدای دزدگیرش بلند شد..
مصطفی متعجب گفت:چته تو؟؟وحشی شدی باز؟؟
در باغ باز شد..رضا..پسر دایی مامان سوییچ به دست اومد بیرون و صدای دزدگیر رو قطع کرد..من مات و مبهوت شباهتش به شهاب سرجام وایساده بودم...بعد از سلام و احوالپرسی با بقیه سرکی به ماشینش کشید..وقتی خیالش راحت شد هیچی نشده روبروی من وایساد و گفت:شما باید سحر خانم باشی!
نمیتونستم جواب بدم..
حالت حرف زدنش هم عین شهاب بود!!!!
همونطوری که به ماشینش اشاره میکرد دوباره گفت:عجیبه بیخودی صداش دراومده باشه..شماها چیزی،ندیدین؟؟
همه جواب منفی دادن و من بی تفاوت وارد باغ شدم..
آقا جون میز صبونه رو توی ایوون چیده بود..رضا هنوز تو کوچه بود و به سپر ماشین که جای کفشهای گلی من روش بود نگاه میکرد..
باید صبونه رو میخوردیم و راه می افتادیم...
................................