f

fatemeh

@hemetaf · ۵۱ امتیاز

★★★★☆ ۴ از ۵ (۱۹ رأی)

f
fatemeh ۱۱ سال پیش
پیام

چه شــــــــوری بـــــهــــــتـــــر از بـــــــرخــــــورد بــــــــرق چـــــشـــــم هـــــا بــــــا هـــــم؟
نـــــگـــــاهـــــش را تـــــمـــــاشـــــا کـــــن
اگـــــر فـــــهـــــیـــــد ، حـــــاشـــــا کـــــن....

f
fatemeh ۱۱ سال پیش
پیام

چه کسی می گوید نمی شود دنیا را در یک شهر، در یک خانه، کنار یک نفر داشت؟ پس چطور این همه سال تمام دنیای من همین دیوار ها و طاق ها بود؟سخت نیست...آن هم وقتی هم نفس کسی بوده باشی که وقتی با او کنار کتابخانه اش می نشستی خلاصه تمام کتاب ها را با ذوق و شوق برایت می گفته. از همه چیز و همه جا برایت حرف داشته. از ساده ترین اختراعات بشر گرفته تا عجیب ترین شهر های دنیا. همه چیز هم از همان شب سرد زمستان، زمان آغاز قصه مان، شروع شد... که گفتی دوست داری آن شهر قطبی را ببینی که در آن مردن ممنوع است... که گفتی تو هم حق نداری بمیری ، چون هیچ وقت در دلم خاک نمی شوی... که باغچه ی کوچک مان را آب می دادیم و فکر می کردیم در ونیز باغچه هم پیدا می شود... که مبلمان آبی می خریدیم و مثل شهر تک رنگ هند رنگ پرده ها را هم با آن هماهنگ می کردیم. اما تو زیر قرارت زدی...
فراموش کردی تو هم در قلب من نمی توانستی خاک شوی...و حالا اینجا درست شبیه آن شهر تک نفره شده... من تنها ساکن دنیای بی تو ام. هر روز در کنار کتابخانه ساکت تو تنها می نشینم و تنها چای می نوشم و تمام خاطراتمان را در این دنیای کوچک ، تنها دوره می کنم...

f
fatemeh ۱۱ سال پیش
پیام

تقویم من پر از فصلهای فراموش شده است. اما تو همیشه در نخستین ماه از راه می رسی. بهاری که زیر آخرین برف زمستان ناپدید شد و تابستانی که خاطرات سبزش را با اولین نسیم پاییز به باد داد. من باز میگردم از خواب و خیالهای دور ، با مشتی ستاره که در آسمان هیچ رویایی نمی درخشد و خطی از خورشید که برقش را در چشمان تو جای گذاشته است. باز میگردم و روی آینه می نویسم تکرار نگاه تو انعکاس نور خداست...بازمیگردم و بار دیگر شجاعت تو را از دست باد می گیرم از عمق برف بیرون می آیم و رو به روی چشمان تو ، نگاه به نگاه آب می شوم...

f
fatemeh ۱۱ سال پیش
پیام

یک روز خوب ... باز هم همان کافه ی همیشگی
روی همان صندلی ... پشت همان میز نشسته بودم...
باز هم مثل همیشه دو تا قهوه سفارش داد�
یکی برای خودم و دیگری برای ...
هر روز صندلی تو خالی می ماند
داشتم به همان صندلی خالی نگاه میکردم...به نبودنت...
به اینکه برای همیشه باید تنها به این کافه بیایم...
یادم است که تو همیشه قهوه ات را تلخ میخوردی...
اما من چی ؟ واقعا یادم نیست ... قهوه ی تلخ دوست داشتم یا قهوه ی شیرین؟!
گوش کن ...
مرد کافه چی دوباره همان آهنگ مورد علاقه ی ما را گذاشته
چشمهایم را می بندم و با آهنگ زمزمه میکنم...
تو هم قهوه ات را میخوری
قهوه ای که سرد شده ...
اما امروز از همان اول دلم روشن بود که تو ناامیدم نمی کنی
امروز با تمام روزهای دیگر فرق داشت...
جای تو خالی نبود...
یک نفر شبیه تو روبرویم نشسته و با من حرف می زند
مدام از عشق میگوید...
و من دیگر مثل آن روزها ... عاشق ... نمی شوم !

f
fatemeh ۱۱ سال پیش
پیام

اگر می توانستم حرف هایت را به عقب برگردانم عالی می شد. مثل وقتی که خودکار ضلع دار را در نوار می گرداندم و بر می گرداندم عقب. مثل وقتی که می شود از کسی خواست حرفش را تکرار کند. مثل همه کارهایی که تکرار می شوند.
ای کاش می شد و می توانستم حرف هایت را به عقب برگردانم. آن وقت تازه می توانستم باور کنم که تو بودی که گفتی دوستت دارم.

f
fatemeh ۱۱ سال پیش
پیام

به من بگو عید در راه است...
بگو خانه تکانی، رخت نو، سبزه ،ماهی و ...نفس عمیق... همه را دوست دارم...مگر می شود لحظه های سال تحویل را دوست نداشت؟ بوی عود و خنکایی که فقط در روز اول فروردین جریان دارد و آن تق تق آغاز سال... همیشه آرزو می کنم که سالی که در راه است بهتر از سال رفته باشد،لااقل برای من... بگذار بگویند خود خواه است. اعتراف می کنم که هستم. ولی انگار این داستان تکراری پایان ندارد...این که من آرزو کنم و کسی به روی خودش نیاورد ؛ این که آخر سال باز من باشم و آرزویی که سال هاست دوره می شود و شاید هم برآورده شود و من بی خبر... اصلاً بی خبری بخش انکار نشدنی من است و چه خوب است این بی خبری. چه خوب است این سرگردانی که با دنیا عوضش نمی کنم... این روزها فقط به این فکر می کنم در آن لحظه های پایان سال و در آن لحظه های آغاز سال دلم کدام آرزویش را به یاد می آورد...

f
fatemeh ۱۱ سال پیش
پیام


گم شده ام از همین امروز صبح. دقیقاً از همان لحظه ای که مادر برای خانه تکانی عید، گلدان روی میزم را جابجا کرد و شال گردن رنگی محبوبم را همراه تمام لباس های زمستانی به صندوقچه ی چوبی سپرد. حالا تا زمستان بعد اگر دوباره بیایی، اگر دوباره برف بیاید چه می شود؟ لابد مثل قهرمان قصه های خیالی من از راه می رسی و تمام این دلخوشی های کوچک را از صندوقچه ی چوبی مادر بیرون می آوری یا برای دلگرمی من باز هم به حافظ می سپاری تا تمام فال هایم را ختم به خیر کند. و یا... بگذریم.... شیشه های پنجره امشب شفاف تر از شب های گذشته سکوت کرده اند. فنجان چای روی میز. انگار حواست نبود. من که چای نمی خورم. هنوز نیامده باز شروع کردی؟ ببین. دوباره برگشتم به روزهای سابق و من همان دختر خیالاتی ای شدم که حتی از همین جمله های ساده توقع معجزه دارد. همانی که گوشش پر شده از صداهای خیابان های بدون تو. پس لطفاً تا زمستان بعد اگر حواست بود این حرف ها رو مرور کن. شاید چیزی که دوست داشتم بگویم و نشد را فهمیدی.

f
fatemeh ۱۱ سال پیش
پیام

مهم نیست چه چیزی در جیبم داشته باشم... همین که کمی از تو را برای روز مبادا پس انداز کنم برایم کافی است... برایم کافی است همین لبخند های پشت هر نگاهت...همین دلخوش بودن به بودنت در تمام نبودن ها...همین که دست هایم در جیبم احساس تنهایی نمی کنند... حالا چه فرقی می کند این جا یا آن سوی کائنات؟ مهم این است که حس کنم کسی با من هم پرسه است تا نهایت تمام بن بست ها...و حس بودنش چنان آرامم می کند که تمام کائنات ، راهم می شوند و تمام زمین می شود همین کنار تو بودن... پس چه می خواهم جز با تو بودن تا ابد؟ از همین ابتدای کلام تا هر کجایی که بشود و بتوانم...تا هرجایی که بتوانم...
هرجا...

f
fatemeh ۱۱ سال پیش
پیام

تعارف های همیشگی را کنار می گذارم. بیا برای یک بار هم که شده با هم رو راست باشیم. چرا خودمان را گول بزنیم؟ زمان هیچ چیز را عوض نمی کند. پس کوتاه بیا. آن هم حالا که شب ها اینقدر بلند شده که ما فرصت کافی برای رویا دیدن داریم اما... اما چه فایده که رویایی نداریم. بار سفرت را می بندی، دست تکان می دهی و تمام حافظه ام را پاک می کنی اما اگر چشم هایم را ببندم، اگر لحظه ای نگاهم را از تو بگیرم، اگر فقط کمی صدایم بلرزد شک نکن دستم را می خوانی و همه چیز نقش بر آب می شود. با این وجود نمی دانم چرا به سلام هایت دل بسته ام وقتی می دانم هر سلام شاید ابتدای هر راهی باشد که پایانش را نمی دانم.

f
fatemeh ۱۱ سال پیش
پیام

برف آدم را یاد خیلی چیزها می اندازد. یاد چترهای راه راه رنگی در روزهای کودکی، یاد سر پناه های موقتی در خیابان های شلوغ، یاد شعرهای نوجوانی، شور های جوانی و یاد رویاهایی که هیچ روزی به حقیقت نرسید. امروز، اما من زیر بارش برف، بی چتر رنگی، بی سر پناه و بدون حسرت از نرسیدن رویا هایم به حقیقت زندگی به آسمان نگاه کردم و گذاشتم تا تمام غم هایش را به سر و رویم ببارد. صبورانه به صدایش گوش کردم و بوی نمناک دردش را با تمام وجود نفس کشیدم. زیر برف قدم زدم و بر تمام سنگ فرش های خیابان، نقش رویایی را دیدم که روزی به حقیقت خواهد رسید. چقدر شبیه آسمانم امشب...

f
fatemeh ۱۱ سال پیش
پیام

خدایا، من همانی هستم که وقت و بی وقت مزاحمت می شوم. همانی که وقتی دلش می گیرد و بغضش می ترکد می آید سراغت. من همانی ام که همیشه دعا های عجیب و غریب می کند و چشم هایش را می بندد و می گوید من این حرف ها سرم نمی شود باید دعای مرا مستجاب کنی. همانی که گاهی لج می کند و گاهی خودش را برایت لوس می کند. همانی که نماز هایش گاه گاهی قضا می شود و شاید روزه های نگرفته دارد. همانی که بعضی وقت ها پشت سر مردم حرف می زند و گاهی بد جنس می شود البته گاهی هم خودخواه، گاهی هم دروغگو.
حالا یادت می آید من که هستم؟ امیدوارم بین این همه آدمی که داری بتوانی من یکی را تشخیص بدهی! البته می دانم که مرا خیلی خوب می شناسی. تو اسم مرا می دانی. می دانی که کجا زندگی می کنم ، تو می دانی که من چند تا لباس دارم و هر کدامشان چه رنگی هستند. اما خدایا من هیچ چیز از تو نمی دانم ؛ هیچ چیز که دروغ است چرا یه کمی می دانم اما این یه کمی خیلی کم است. راستش من این دفتر را برای همین خریده ام. آخر می دانی من مدت هاست که می خواهم چیز هایی برایت بنویسم. البته من همیشه با تو حرف زده ام. باز هم حرف می زنم. اما راستش چند وقتی است که چند تا تصمیم جدید گرفته ام. دوست دارم عوض بشوم. دوست دارم بزرگ بشوم. دوست دارم بهتر باشم. من یک عالم سوال دارم. سوال هایی که هیچ کس جوابش را بلد نیست. دوست دارم تو جوابم را بدهی. نمی دانم شاید هم من اصلاً هیچ سوالی ندارم و می خواهم تو به من سوال های تازه یاد بدهی اما باید قول بدهی کمکم کنی. قول می دهی؟
راستی یادت باشد این دفتر یک راز است خدا. راز من و تو. خواهش می کنم درباره این دفتر به کسی چیزی نگو حتی مادرم. از یک جایی شروع کن. تو هم یک جور سر صحبت را با خدا وا کن. یه کم از خودت بگو. درست است که خدا خوب تو را می شناسد اما عیبی هم ندارد. خودت را به او معرفی کن. چه برنامه ای داری. می خواهی چه کنی و از خدا چه می خواهی؟ خودت را خوب معرفی کن.

f
fatemeh ۱۱ سال پیش
پیام

آدرس خانه را روی یک کاغذ کوچک نوشته ام... هرکجا که احساس کردی دیگر کم آورده ای و دیگر جاده ای برای رفتن هایت وجود ندارد، هروقت احساس کردی که دیگر هر چه می روی نمی رسی، فقط کافی است دستت را در جیبت بکنی و همان کاغذ کوچک را بیرون بیاوری. آدرس خانه را بخوان و برگرد. اینجا هنوز کسی منتظر شنیدن صدای قدم هایت در پلکان این خانه سوت و کور است.
از همین راهی که رفته ای بازگرد...

f
fatemeh ۱۱ سال پیش
پیام

پای نرفتنم درد می کند. زیر سنگینی این همه نگاه پرسشگر که سراغ چشم هایت را از نگاه منتظر من می گیرد، دل بند زده ام ترک خورده. از سنگینی این همه دلتنگی که تمام حجم نبودنت را روی قلب من آوار می کند. سرم به هوای تو گیج می رود. به سنگینی این همه خاطره که در من می نشیند و زمین گیرم می کند. نمی دانستم نداشتن ها و نبودن ها این همه وزن دارد. که سنگ می شوند و به گوشه ای از زندگی بند می شوند و سایه ام را به دیوار خواب های بی تعبیر زنجیر می کنند. ..و من بدهکار تمام خنده هایی می شوم که از لحظه هایم دریغ کرده ام… و اسیر تلخی شاد ترین روز هایی که تو در آنها شریک نیستی.؛تویی که شیرین ترین رویای همیشگی من بوده ای و خوش فال ترین در طالع بیمارم. اتفاق سالیان دور، دست تردید را رها کن و بیا. معجزه همیشه یک جا خودنمایی می کند ؛ آنجا که اتفاق وقتی بیفتد که قرار نیست... کسی چه می داند شاید فردای ما هم بوی معجزه بدهد...اگر انتظار معجزه نبود خواب دم صبح خالی از دغدغه می شد. و من دلم نمی تپید برای فردایی که نمی دانم کی از راه می رسد...