f
fatemeh ۱۱ سال پیش
پیام

یک روز خوب ... باز هم همان کافه ی همیشگی
روی همان صندلی ... پشت همان میز نشسته بودم...
باز هم مثل همیشه دو تا قهوه سفارش داد�
یکی برای خودم و دیگری برای ...
هر روز صندلی تو خالی می ماند
داشتم به همان صندلی خالی نگاه میکردم...به نبودنت...
به اینکه برای همیشه باید تنها به این کافه بیایم...
یادم است که تو همیشه قهوه ات را تلخ میخوردی...
اما من چی ؟ واقعا یادم نیست ... قهوه ی تلخ دوست داشتم یا قهوه ی شیرین؟!
گوش کن ...
مرد کافه چی دوباره همان آهنگ مورد علاقه ی ما را گذاشته
چشمهایم را می بندم و با آهنگ زمزمه میکنم...
تو هم قهوه ات را میخوری
قهوه ای که سرد شده ...
اما امروز از همان اول دلم روشن بود که تو ناامیدم نمی کنی
امروز با تمام روزهای دیگر فرق داشت...
جای تو خالی نبود...
یک نفر شبیه تو روبرویم نشسته و با من حرف می زند
مدام از عشق میگوید...
و من دیگر مثل آن روزها ... عاشق ... نمی شوم !

ح
حسن احمدیان ۱۰ سال پیش
پیام

تا هستم ای رفیق ندانی که کیستم/
روزی سراغ وقت من آیی که نیستم/
در آستان مرگ که زندان زندگی است/
تهمت به خویشتن نزن که زیستم/
پیداست از رنگ و رویم ای عشق/
یک روز خنده کردم و عمری گریستم/
طی شد هفده سالم وانگار بیستم/
چون بخت وکام نیست چه سود از دیویستم/
گوهر شناس نیست در این شهر مهدی جان/
من در صف بی وفایان چگونه بگویم که کیستم؟(

نظرات (۰)

وارد شوید تا بتوانید نظر بدهید.

هنوز نظری ثبت نشده. اولین نفر باشید.