به من بگو عید در راه است...
بگو خانه تکانی، رخت نو، سبزه ،ماهی و ...نفس عمیق... همه را دوست دارم...مگر می شود لحظه های سال تحویل را دوست نداشت؟ بوی عود و خنکایی که فقط در روز اول فروردین جریان دارد و آن تق تق آغاز سال... همیشه آرزو می کنم که سالی که در راه است بهتر از سال رفته باشد،لااقل برای من... بگذار بگویند خود خواه است. اعتراف می کنم که هستم. ولی انگار این داستان تکراری پایان ندارد...این که من آرزو کنم و کسی به روی خودش نیاورد ؛ این که آخر سال باز من باشم و آرزویی که سال هاست دوره می شود و شاید هم برآورده شود و من بی خبر... اصلاً بی خبری بخش انکار نشدنی من است و چه خوب است این بی خبری. چه خوب است این سرگردانی که با دنیا عوضش نمی کنم... این روزها فقط به این فکر می کنم در آن لحظه های پایان سال و در آن لحظه های آغاز سال دلم کدام آرزویش را به یاد می آورد...