تقویم من پر از فصلهای فراموش شده است. اما تو همیشه در نخستین ماه از راه می رسی. بهاری که زیر آخرین برف زمستان ناپدید شد و تابستانی که خاطرات سبزش را با اولین نسیم پاییز به باد داد. من باز میگردم از خواب و خیالهای دور ، با مشتی ستاره که در آسمان هیچ رویایی نمی درخشد و خطی از خورشید که برقش را در چشمان تو جای گذاشته است. باز میگردم و روی آینه می نویسم تکرار نگاه تو انعکاس نور خداست...بازمیگردم و بار دیگر شجاعت تو را از دست باد می گیرم از عمق برف بیرون می آیم و رو به روی چشمان تو ، نگاه به نگاه آب می شوم...