دقت کردی نگاه چپ وسنگین پدرومادر ازکتک خوردن باچوب وچماق بدتره
والله بخدا انگاردارن باچشاشون فحش میدن اونم از نوع ابدارش......
@arezoo.1354 · ۶۴ امتیاز
★★★☆☆ ۲ از ۵ (۱۶ رأی)
دقت کردی نگاه چپ وسنگین پدرومادر ازکتک خوردن باچوب وچماق بدتره
والله بخدا انگاردارن باچشاشون فحش میدن اونم از نوع ابدارش......
احتیـــاجی بـــه تسبیــــح نیـــــست… دستــــانت را کـــه بـــه من بـدهـــــی بـــــا انگشتــانت “ذکــــر دوســـــتداشتن” می دهم
آیا می دانید که …… رشد دندان های سگ آبی هیچ گاه متوقف نمی گردد.
آیا می دانید که …… شامپانزه ها قادرند مقابل آینه چهره خود را تشخیص دهند، اما میمون ها این توانایی را ندارند.
آیا می دانید که …… پوست راسو در زمستان سفید و در تابستان قهوه ای است.
خیلی دوست دارم بدان�
فکر و خیالت را به کدامین سو روانه می کنی
وقتی که من اینجا دور از تو با خیال تــــــــــــــو خوشم
چند سال پیش در آمریکا مردی به علت چاقی بیش از اندازه از اعدام گریخت. “رونالد پست” فردی است که در زمان اعدام نزدیک به ۲۰۵ کیلوگرم وزن داشت از این رو هیچ راهی برای اعدام او وجود نداشت زیرا طناب داری وجود ندارد که یک مجرم ۲۰۰ کیلویی را نگه دارد و حتی سم هم نمی توانست او را بکشد.با توجه به چاقی او را به حبس ابد بدون بخشش محکوم کردند و او نیز در سال ۲۰۱۱ بر اثر همان چاقی جانش را در زندان از دست داد. البته پس از این حکم قانون اساسی آمریکا بسیار مورد بحث قرار گرفت.
در خیابان های نیویورک گاهی اوقات چاه های بسیار عمیقی دیده می شود که اگر کسی درون آن ها سقوط کند جان سالم به در نخواهد برد.
“اولدا ویلیام” زنی ۲۰۰ کیلوگرمی است که در یک روز بارانی در حال رفتن به خانه درون یکی از این چاه ها سقوط می کند اما از روی خوش شانسی چربی های دور شکم او اجازه سقوط را ندادند و پس از چند ساعت که باران به پایان رسید نیروهای آتش نشانی رسیده و این خانم را نجات دادند. اگر فرد لاغری درون یکی از این چاه ها سقوط می کرد قطعا به دور دردناکی جانش را از دست می داد.
“جرارد استاینر” ۲۷ ساله مردی آلمانی است که از یک حادثه بسیار عجیب جان سالم به در برد. این مرد که ۱۳۳ کیلو وزن داشت بر اثر یک حادثه از طبقه دوم یک ساختمان به پایین پرت شد اما در طی این حادثه هیچ مشکلی برای او به وجود نیامد.این مرد از ارتفاعی بیش از ۷ متر به پایین پرت شده بود و ممکن بود دست یا پایش بشکند اما این مرد با شکم روی زمین فرود امد و چربی های اضافه و به مانند یک بالش برایش عمل کردند.
دنیا همه دیوانه و شیدای حسین است / مُهر همگان خاکِ کفِ پای حسین است
رمزی که شود ضامن ما در صفِ محشر / لبخند علی اصغر زیبای حسین است
خردمندی نزدیک راه خروجی روستای خود نشسته بود که مسافری به سویش آمد و پرسید: «من از روستای قبلی ام نقل مکان کرده ام و اکنون به اینجا رسیده ام. اهالی اینجا چگونه مردمی هستند؟» خردمند از او پرسید: «مردم روستای تو چگونه بودند؟» مسافر گفت: «آنان
تنگ نظر، گستاخ و بی رحم بودند». خردمند گفت: «مردم این روستا هم از همان قماش هستند.»
پس از مدتی مسافر دیگری آمد و همان سوال را مطرح کرد و خردمند نیز از او پرسید: «اهالی روستای تو چگونه مردمی بودند؟» مسافر در پاسخ گفت: «بسیار مهربان، مودب و خوب بودند.» و خردمند به وی گفت: «مردم این روستا هم همان گونه هستند.»
ما به جهان، آن گونه که دوست داریم می نگریم، نه آن گونه که به راستی هست. اغلب رفتار دیگران نسبت به ما، انعکاس رفتار خودمان با آنان است. اگر انگیزه هایمان در رفتار با آنان مثبت و خوب باشد، می توانیم فرض کنیم که انگیزه های آنان نیز نسبت به ما خوب و مثبت است و اگر قصد و نیت ما نسبت به آنان بد باشد، همواره فکر می کنیم که قصد و نیت آنان نیز نسبت به ما بد است.
پسر بچه ای که از مادر خود عصبانی شده بود، بر سرش فریاد کشید: «از تو متنفرم، متنفر!» و از ترس تنبیه شدن، از خانه فرار کرد. او از دره ای بالا رفت و فریاد زد: «از تو متنفرم، متنفر!» انعکاس صدایش به خودش بازگشت: «از تو متنفرم، متنفر!»از آنجا که او تاکنون هرگز انعکاس صوت را تجربه نکرده بود، ترسید و برای درامان ماندن، به سوی مادرش رفت و به وی گفت: «در دره پسر بچه بدی بود که فریاد می زد: «از تو متنفرم، متنفر» مادر که پی به موضوع برده بود، از پسرک خواست به دره برگردد و
این بار فریاد بزند: «دوستت دارم، دوستت دارم!» پسرک به دره بازگشت و فریاد زد: «دوستت دارم، دوستت دارم!» و انعکاس همین کلمات به سویش بازگشت و به پسرک آموخت که زندگی ما، همچون انعکاس یک صوت است؛ آنچه را کاشته ایم، درو می کنیم. بیشتر در "
قسمت یازده�
پیش مادربزرگم موندم وکلی حرف ومنت میشنیدم/طوری که تمام تلاشم رومیکردم که خرجم روخودم بدم وخوردوخوراکم بامن باشه/تابستوناکارمیکردم وزمستونامدرسه میرفتم ولی بازم هم حرف وحدیث زیادبود
دیگه از خانوادم خبری نداشتم تااینکه به گوشم رسید که پدرم ورشکسته شده وحتی از عهده ی اجاره ی یک خونه ی نقلی هم برنمیادومیخواد پیش مادربزرگم زندگی کنه...........
مادربزرگم1اتاق کوچیکی داشت که1قالی12متری به زورداخلش جامیشد
منومادربزرگم ودخترعموم توی این اتاق بودی�
حالاپدرم میخواست با1خونه ی کامل پرازوسیله وزن باردارو2تابچه بیادتواین اتاق زندگی کنه/ببین خدااوناروبه کجارسوند؟
بخدااااااگه فقط یک بار نفرین کرده باشم یابه وضعشون شماتت کرده باشم/خداشاهده که خودم بیشتر ناراحت شدم/وتمام منتها وحرف وحدیثهایی که من از بی بیم میشنیدم حالاباید خالم بشنوه ویه چیز هم بیشتر ازاون/یعنی دقیقا همون بلاسرش اومد/من خونه بابام برنگشتم ولی اونا پیش من برگشتن.............قسمت...قسمت...قسمت....
تمام وسایلای زندگیش توحیاط زیرآفتاب پوسیدومجبورشدهمه روزیرقیمت بفروشه
مادربزرگم یه اتاق بزرگتر دیگه ای توحیاطش داشت اما دختر عموم همراه شوهرودخترش تواون اتاق زندگی میکردن امامتاسفانه همسرش فوت میکنه ومجبوربه نقل مکان میشه وبی بیم به اتاقشون میره وپدرم وخانواده اش تو همون اتاق کوچیکترمیمونن......
توی یه خونه بودیم ولی هرگز اونارونمیدیدم چون همش سرگرم کار ودرس ومشق ومدرسه بودم/صبح زودمیرفتم وقت غروب برمیگشتم وازفرط خستگی اکثراوقات شام نخورده خوابم میبرد.............
واماخطراتی که نجابتم روتهدیدمیکردتوزندگیم داشتم اما حامی نداشتم...
ولی یه تنه ازعهده تمام مشکلات زندگیم براومدم وازخودم حمایت کرد�
خالم ازحرفاش دست بردار نبود ودوباره شروع به پرکردن مخ بابام کرد....امابی بیم حامی سفت وسخت من بود
ادامه دارد.............
طرز تفکر خرچنگی
طرز تفکر خرچنگی چیست؟ آیا می دانستید اگر چند خرچنگ را حتی در جعبه ای رو باز قرار دهید، باز هم همان جا باقی می مانند و از جعبه خارج نمی شوند؟ با وجود اینکه خرچنگها می توانند به راحتی از جعبه بالا بخزند و آزاد شوند! این اتفاق نمی افتد، زیراطرز تفکر خرچنگی به آنها اجازه چنین کاری نمی دهد و به محض آنکه یکی از خرچنگ هابخواهد به سمت بالای جعبه برود، خرچنگی دیگر آن را پایین می کشد و به این ترتیب، هیچ یک از آنان نمی تواند به بالای جعبه برسد و آزاد شود. همه آنها می توانند آزاد
شوند؛ اما سرنوشتی که در انتظار تک تک آنهاست، مرگ است!
این مطلب در مورد انسان های حسود نیز مصداق دارد. آنها هیچگاه نمی توانند در زندگیشان پیشرفت کنند و دیگران را نیز از موفقیت باز می دارند. حسادت، نشانه ای از ضعف اعتماد به نفس است. هر چند این خصیصه ای همگانی است، اما وقتی حسادت، بخشی از خصایص1ملت شود، به معضلی بزرگ تبدیل خواهد شد. در آن صورت، این حسادت همگانی، نتایج فاجعه آمیزی در پی خواهد داشت، زیرا باعث تباهی تمام افراد آن ملت یا کشور می شود.
وصیت من بعد از مرگم…
آقایون،فامیل ،به خاطر من پنج متر ریش نذارید! من ته ریش دوس دارم/تازه تیپ اسپرت بزنید من اسپرت دوس دارم..
- توی گوشیم عکس دارم،خوراک اعلامیه،عکس پرسنلی نذاریدا،اونا جلبِ ترحم نمیکنه!
- تو مراسمم خرما و حلوا ندیدا،تیرامیسو و کیک شکلاتی بدید من
دوس دارم..
-چای و شربتم ندید،معجون یا آب آلبالو بدید بخاطر اینکه من میگم…
-چهلمم خز پارتی بگیرید به یاد من گانکنام استایل برقصید…
نبینم کسی به وصیتم عمل نکنه هااا..وگرنه من میدونم و اون…
روحم شاد،یادم گرامی،خدابیامرزتم…
چیه…؟؟؟؟
خدانکنه من مرده باشم…!چه توقعاتی دارین شماها…واللللا
خدایا ! از خیمه گاه رحمتت بیرونمان نکن . از آستان مهرت نوامیدمان نساز . از در گاه خویشت مارا نران . چگونه ممکن است به ورطه نوامیدی بیوفتم ، درحالی که تو در همه حال جویای احوال منی . توچقدر به من نزدیکی با این همه فاصله ای که من از توگرفته ام . خدایا توکی نبودی که بودنت دلیل بخواهد ..........
الک حصرات بفادی ولک ون / ولی نیران الک تدوی ولک ون / اذا تسال علی امکانک ولک ون / مکانک بلگلب غصبن علیه
ترجمه : برای تو در سینه ام حسرتها وناله هایی وجود دارد / وبرای تو در وجودم آتشهااااااایی روشن است / اگر بپرسی که جایگاهت کجاست ؟ / میگویم چه بخوام وچه نخوام در قلب منی
قسمت نه�
اومد که منوبزنه اماخواهرش منوبه اتاق مادر بزرگم هول داد ودرب اتاقوقفل کرد واز برادرش پرسید چی شده؟چرااینقدر عصبانی هستی؟تانگی چی شده اجازه نمیدم بهش حرفی بزنی چه برسه به زدن ...............
من از تو اتاق فریاد میزدم بزارید بیاد منوبزنه ...من دیگه عادت کردم ....
پسرعمومم بیشتر تحریک وعصبانی میشد وبالاخره بازور والتماس اطرافیان آروم شدوگفت : خالم باهاش تماس گرفته وبهش گفته نتونستید از دختره مراقبت کنیدبه خیال خودتون مدرسه است اما اونوسواریه ماشین وباچندتاپسر دیدم........................
اینم غیرتش گل کرده بود وبه مدرسه رفته بود ووقتی سراغ منوازمدیر مدرسه میگیره وبهش میگن امروز غیبت داشته اینم باورش میشه وتوکوچه وخیابونادنبالم میگرده ووقتی از پیداکردنم ناامید میشه میاد خونه که...........
خواهرش بهش گفت حرف اونوباور نداری ، حرف منوچی باور نمیکنی؟بیچاره بامن بود، رفته بودیم وسیله هایی که نیاز داره از بازارخریدکنیم!!!
اززودقضاوت کردنش پشیمون شدوسراغ خالم رفت وبهش گفت دیگه حق نداری چه راست وچه دروغ اسم آرزوروبه زبون بیاری و............. کلی هم دعوا........
این طور شد که خالم هرگز اسم منوپیش فامیل به زبون نیاوردلی ازشستشودادن مغزپدرم دست بردار نبود
اما دیگه فامیل حرف اونوباور نمیکردن وفهمیدن که حرفای اون دروغ بود
منم تمام تلاشم رو میکردم که نجابت ومتانت خودموثابت کن�
شکرخداهم روسفیدشد�
الحق راست میگن که خاله ، مادردومه آدمه - این ضرب المثل برای من کاملا ثابت شده است
ادامه دارد.............
قسمت ده�
ومنم تابرگشت پدرم موقتا خونه مادربزرگم (مادرپدریم) موندم تاپدرم برگرده وسفره ی دلموپیشش بازکنم و تکلیف منوروشن کنه
مدارس تعطیل شد وپدرم هنوز......................
بالاخره یه روز یکی از عمه هام (فضول محله) اومدبهم گفت که توهنوزاینجایی؟
- گفتم منتظربابامم که بیاد دنبال�
- گفت مگه تاحالاسرنزده؟
- نه،چطور؟مگه ازسفربرگشته؟
- آره،خودم یه هفته پیش توبازارباهاش احوال پرسی کرد�
- غیرممکنه،پدرم بیاد خونه وببینه دخترش خونه نیست ونیاد
- دنبالم،غیرممکنه!!!!!!!!!!!
- یعنی من برادرمونمیشناسم؟؟؟؟؟؟؟؟؟
من موندم وبایه دنیا سوال..........پس کجاست پدرم؟پس کجاست دختر یکی یه دونه ی پدرم؟پس چی شد قول وقرارا؟پس کجاست پدری که تحمل دیدن اشک جگرگوشش رو نداشت؟ولی الان حتی نمیدونه دخترش درچه حاله؟یعنی در این حد؟
تواین افکاربودم که پدرعزیزم واردشدومن بعداز این همه دوری حتی بلد نبودم که چطور باهاش سلام کنم؟برای من مثل یه غریبه بود!
خوشحااااااااااااااااال که پدرم دنبالم اومده - از همه تشکر کردم وازهمه حلالیت طلبیدم وخداحافظی کردم وساکم روبستم که باپدرم برگرد�
اما پدرم بدون خداحافظی رفته بود................به همین سادگی وبه همین سنگ دلی..............
ساک به دست روی زانو هام افتادم وباصدای بلند هق هق : به یاد مادرم،به یاد تمام بدبختیام،به یادبدشانسیام،به یاددخترکوچیک بابام،به یادزیردست همه بودن الی خانوادم،به یادحامی نداشتن�
فریاد میزدم وگریه میکردم،طوری که احساس میکردم تن مادرم از زجه هایم به لرزه افتاد،طوری که هیچ کس قادر به ساکت کردنم نبود،طوری که زن عموهام که در همسایگی دیوار به دیوار خونه مادربزرگ بودن باصدای گریه های پردردم بغض کرده بودن - این همه ترحم آزارم میداد.........
پدرم رفت ومن قسم خوردم تازمانی که زندم هرگز پا توخونه ی پدرم نزارم وپیش مادر بزرگ ناتوانم بمونم یابمیرم ویاازدواج کنم...................
ادامه دارد...............
قسمت هشت�
خونه ی عموم وماربزرگم رفتم ولی هنوز ول کنم نبود وهمچنان پشت سرم حرف میزد
مادربزرگم آدمه ناتوانیه ونوه ونتیجه هاش بهش سرمیزدند وبهش کمک خرج میدادند/یکی از پسر عمه هام وقتی به مادریزرگم سرزد به منم بیست تومن توجیبی دادبااصراربقیه قبول کردم ببرم آخه برای منی که هرگز محتاج کسی نبودم واقعا کار سختی بود/اون موقع بیست تومن کار راه انداز بود
باخوشحالی پولاموبردم وبه دختر عموم (الان خواهرشوهرمه) گفتم که برای مدرسه چیزای زیادی نیاز دارم بیا بریم خریدکنیم امروز مدرسه نمیرم.........
وقتی برگشتیم پسر عموم (الان همسرمه) بااربده کشی وارد خونه شد وفریاد میزد که آرزو کجااااااااااااااااااست؟امروزمیخوام سرش روببرم.............
اومدم ببینم چی شده قبل از اینکه حرفی بزنم یه سیلی توصورتم خوابوند که نفهمیدم چی شد فقط اینومیدونم بی دلیل از همه کس سیلی میخور�
اون سیلی رو تا عمر دارم فراموش نمیکنم - الان همسره منه وپدر بچه ی منه وبهش علاقه دارم اما اون سیلی چیز دیگه ای بود/واقعا احساس عجز میکردم بااون که آدم پوست کلفتی هستم وبه اندازه ی کافی از خالم کتک خوردم واین سیلی در برابر اون کتکاچیزی نبود ................ از همه شکستم،بدجورشکست�
دنبال یه چوب بودکه به قول خودش استخونام رو بشکونه/ در مقابلش ایستادم وگفتم بزن.... بزن تا میتونی بزن من دیگه عادت کردم این یه چیز عادیه..............
ادامه دارد.................
قسمت هفت�
از قضاپدرم منوتعقیب کرده بود وبه محض برگشتنم ازم پرسید کجابودی؟ گفتم مدرسه!بایه سیلی گفت دروغ نگوپیش همونی که رفته بودی بگوبیاد وشهادت بده وگرنه امروز خون به پا میکنم...............
وقتی فرستادیم دنبال زن بابام - اومد وگفت که پیشش بودم اماپدرم اونوبه بادکتک گرفت که چرا دخترم رواز راه به در میکنی؟
وقتی اومدم ازش حمایت کنم پدرم منو باشمشیر زد
هیچی نفهمیدم فقط خودموغرق خون دیدم دیگه سرگرم بیمارستان من شدند ودعواتمام شد ومن توخونه حبس شدم وازدیدن زن بابام ودخترش محروم..............
کارپدرم ماموریتی بود وبه شهرستانها،سفرهای طولانی میرفت - آخرین سفرش منم از خونه ی پدری ومادری خودم رونده شد�
وقتی مدرسه میرفتم خالم شروع به تهمت وفش وبد و بیراه گفتن میکرد وباپسرعموهام تماس میگرفت وکلی بدی میگفت - طوری که پسرعموم باداد وبیداد وزورمنو خونه ی خودشون میبرد تابیشتر مراقب من باشن آخه حرفای خالموباورکرده بودن
حتی یه روز که زن بابام برای روشن شدن تکلیفش باپدرم درب خونمون اومده بودمن بهش گفتم پدرم سفره اما باور نکرد وتازه ازم ناراحت شد که چرالاپوشونی میکنم و دروغ میگم؟
خالم که شنید سراغ زن بابام اومد وتوخیابون کتک کاری وموکشی شدومن فقط اون دو تارواز هم جدا میکردم وتمام تلاشم این بود جلوی درب وهمسایه آبروداری کنم...........
اما خالم بعدازدعواباپدرم تماس گرفت وبه پدرم خبردادکه دخترت ازنبودنت سوء استفاده کرده وبرای انتقام گرفتن از من بازنت دست به یکی کردن وهر دوی آنها به جون من افتادن ومنو تو خیابون کتک زدن............
ادامه دارد.................
قسمت شش�
وبعداز مدتها اختلافات شدید بین پدروخالم بالاخره تصمیم به جدایی گرفتن
وزن جدیده ی پدرم به خونه ی مااومد وبهترین روزای زندگیم روسپری میکرد�
اما از شانس بد اون ناخواسته باردار شدوطبق قراری که با پدرم داشت میخواستن از هم جدا بشن واین اصلا خبر خوشی نبود
وقتی باخالم زندگی میکردم از خونه وزندگی فراری بودم ودنبال یه جا برای آسایش میگشتم ولی وقتی زن جدیده اومد دلم میخواست حتی ترک تحصیل کنم وتو خونه بشینم .........آخه تحمل دوریشون رو نداشت�
حالا چه جور با این موضوع کنار می اومدم؟
وبااصرارای من برای مدت کوتاهی پدرم اون رو قبول کرد همه چیز داشت خوب پیش میرفت که دوباره سر وکله خالم پیدا شد وخانم حامله بودومیخواست که دوباره برگرده...........
با دعوا وکتک زن جدیده رو از خونه بیرون کرد در حالی که التماس میکرد وبه پای خالم افتاده بود دخترم رو از پدرش محروم نکن - حاضرم کلفتیت رو بکنم فقط بزار باهاتون زندگی کن�
اما.................
فردای همون روز من به جای رفتن به مدرسه برای دیدن خواهرم وزن جدیده به خونه مادرش رفتم وبا گریه وزاری خواهش کردم که برگرده............
ادامه دارد...................