قسمت یازده�
پیش مادربزرگم موندم وکلی حرف ومنت میشنیدم/طوری که تمام تلاشم رومیکردم که خرجم روخودم بدم وخوردوخوراکم بامن باشه/تابستوناکارمیکردم وزمستونامدرسه میرفتم ولی بازم هم حرف وحدیث زیادبود
دیگه از خانوادم خبری نداشتم تااینکه به گوشم رسید که پدرم ورشکسته شده وحتی از عهده ی اجاره ی یک خونه ی نقلی هم برنمیادومیخواد پیش مادربزرگم زندگی کنه...........
مادربزرگم1اتاق کوچیکی داشت که1قالی12متری به زورداخلش جامیشد
منومادربزرگم ودخترعموم توی این اتاق بودی�
حالاپدرم میخواست با1خونه ی کامل پرازوسیله وزن باردارو2تابچه بیادتواین اتاق زندگی کنه/ببین خدااوناروبه کجارسوند؟
بخدااااااگه فقط یک بار نفرین کرده باشم یابه وضعشون شماتت کرده باشم/خداشاهده که خودم بیشتر ناراحت شدم/وتمام منتها وحرف وحدیثهایی که من از بی بیم میشنیدم حالاباید خالم بشنوه ویه چیز هم بیشتر ازاون/یعنی دقیقا همون بلاسرش اومد/من خونه بابام برنگشتم ولی اونا پیش من برگشتن.............قسمت...قسمت...قسمت....
تمام وسایلای زندگیش توحیاط زیرآفتاب پوسیدومجبورشدهمه روزیرقیمت بفروشه
مادربزرگم یه اتاق بزرگتر دیگه ای توحیاطش داشت اما دختر عموم همراه شوهرودخترش تواون اتاق زندگی میکردن امامتاسفانه همسرش فوت میکنه ومجبوربه نقل مکان میشه وبی بیم به اتاقشون میره وپدرم وخانواده اش تو همون اتاق کوچیکترمیمونن......
توی یه خونه بودیم ولی هرگز اونارونمیدیدم چون همش سرگرم کار ودرس ومشق ومدرسه بودم/صبح زودمیرفتم وقت غروب برمیگشتم وازفرط خستگی اکثراوقات شام نخورده خوابم میبرد.............
واماخطراتی که نجابتم روتهدیدمیکردتوزندگیم داشتم اما حامی نداشتم...
ولی یه تنه ازعهده تمام مشکلات زندگیم براومدم وازخودم حمایت کرد�
خالم ازحرفاش دست بردار نبود ودوباره شروع به پرکردن مخ بابام کرد....امابی بیم حامی سفت وسخت من بود
ادامه دارد.............