قسمت نه�
اومد که منوبزنه اماخواهرش منوبه اتاق مادر بزرگم هول داد ودرب اتاقوقفل کرد واز برادرش پرسید چی شده؟چرااینقدر عصبانی هستی؟تانگی چی شده اجازه نمیدم بهش حرفی بزنی چه برسه به زدن ...............
من از تو اتاق فریاد میزدم بزارید بیاد منوبزنه ...من دیگه عادت کردم ....
پسرعمومم بیشتر تحریک وعصبانی میشد وبالاخره بازور والتماس اطرافیان آروم شدوگفت : خالم باهاش تماس گرفته وبهش گفته نتونستید از دختره مراقبت کنیدبه خیال خودتون مدرسه است اما اونوسواریه ماشین وباچندتاپسر دیدم........................
اینم غیرتش گل کرده بود وبه مدرسه رفته بود ووقتی سراغ منوازمدیر مدرسه میگیره وبهش میگن امروز غیبت داشته اینم باورش میشه وتوکوچه وخیابونادنبالم میگرده ووقتی از پیداکردنم ناامید میشه میاد خونه که...........
خواهرش بهش گفت حرف اونوباور نداری ، حرف منوچی باور نمیکنی؟بیچاره بامن بود، رفته بودیم وسیله هایی که نیاز داره از بازارخریدکنیم!!!
اززودقضاوت کردنش پشیمون شدوسراغ خالم رفت وبهش گفت دیگه حق نداری چه راست وچه دروغ اسم آرزوروبه زبون بیاری و............. کلی هم دعوا........
این طور شد که خالم هرگز اسم منوپیش فامیل به زبون نیاوردلی ازشستشودادن مغزپدرم دست بردار نبود
اما دیگه فامیل حرف اونوباور نمیکردن وفهمیدن که حرفای اون دروغ بود
منم تمام تلاشم رو میکردم که نجابت ومتانت خودموثابت کن�
شکرخداهم روسفیدشد�
الحق راست میگن که خاله ، مادردومه آدمه - این ضرب المثل برای من کاملا ثابت شده است
ادامه دارد.............