قسمت شش�
وبعداز مدتها اختلافات شدید بین پدروخالم بالاخره تصمیم به جدایی گرفتن
وزن جدیده ی پدرم به خونه ی مااومد وبهترین روزای زندگیم روسپری میکرد�
اما از شانس بد اون ناخواسته باردار شدوطبق قراری که با پدرم داشت میخواستن از هم جدا بشن واین اصلا خبر خوشی نبود
وقتی باخالم زندگی میکردم از خونه وزندگی فراری بودم ودنبال یه جا برای آسایش میگشتم ولی وقتی زن جدیده اومد دلم میخواست حتی ترک تحصیل کنم وتو خونه بشینم .........آخه تحمل دوریشون رو نداشت�
حالا چه جور با این موضوع کنار می اومدم؟
وبااصرارای من برای مدت کوتاهی پدرم اون رو قبول کرد همه چیز داشت خوب پیش میرفت که دوباره سر وکله خالم پیدا شد وخانم حامله بودومیخواست که دوباره برگرده...........
با دعوا وکتک زن جدیده رو از خونه بیرون کرد در حالی که التماس میکرد وبه پای خالم افتاده بود دخترم رو از پدرش محروم نکن - حاضرم کلفتیت رو بکنم فقط بزار باهاتون زندگی کن�
اما.................
فردای همون روز من به جای رفتن به مدرسه برای دیدن خواهرم وزن جدیده به خونه مادرش رفتم وبا گریه وزاری خواهش کردم که برگرده............
ادامه دارد...................