قسمت پنج�
بعداز ازدواج من شدم بچه ی هووی اون نه بچه ی خواهرش ............. رابطه وفاصله ی منو پدرم روز به روز بد و بدتر و دور ودورتر وسرد وسردتر میشد
من آدمی بودم که زیر بار حرف زور نمیرفتم وساکت نمینشستم - اونم شدیدا باهمه چیز دست بزن داشت طوری که جای کبودی سرتاپای بدنم ماها میموند - ووقتی به پدرم میگفتم اونودوبله میزد ووقتی پدرم میرفت اون منو سوبله میزد...........
تاتونست دهن منوببنده ودیگه هیچوقت جرات نمیکردم یه کلمه هم حرف بزنم ووقتی پدرم میپرسید این جای کبودی چیه میگفتم افتادم واز این جور حرفا............کاری کرد که جرات گریه ونفس کشیدن نداشتم چه برسه به شکایت
مدتها گذشت اما رفتارش با من عوض نشدوتلاش کردوبرخلاف رضایت پدرم بچه دار شد و از قضا خدابهش دختر داد ........ واااااااااای واااااااااااای چقدر فرق ؟؟؟؟؟ اما من خواهرمودوست داشتم وهیچی برام مهم نبود و باز هم بچه دارشد و این دفعه پسر......اما پدرم بایه زن هیجده ساله ی بروجردی خوشکل وچشم سبز به شرط بچه دار نشدن ازدواج کرد اما ما رو رها نکرد ولی با خالم دل سرد بود
وقتی از ازدواج مجدد اون خبر دار شدم خیلی از دستش ناراحت شدم گرچه از دست خالم دل خوشی نداشتم بخدا احترامی که واسه خالم داشتم فکر کنم اگه مادرم هم زنده بود اینقدر بهش احترام نمیزاشتم حتی بهش مامان میگفتم اماحالا خیلی پشیمون�
وقتی بعدها با اون زن جدیده آشنا شدم از اعتراضم به پدرم پشیمون شدم از بس که رابطه ی خوبی باهم داشتیم طوری که تمام کمبودام رو با اون کامل میکرد�
ادامه دارد ...............