آ

آرزو

@arezoo.1354 · ۶۴ امتیاز

★★★☆☆ ۲ از ۵ (۱۶ رأی)

آ
آرزو 54 ۱۲ سال پیش
پیام

قسمت پنج�
بعداز ازدواج من شدم بچه ی هووی اون نه بچه ی خواهرش ............. رابطه وفاصله ی منو پدرم روز به روز بد و بدتر و دور ودورتر وسرد وسردتر میشد
من آدمی بودم که زیر بار حرف زور نمیرفتم وساکت نمینشستم - اونم شدیدا باهمه چیز دست بزن داشت طوری که جای کبودی سرتاپای بدنم ماها میموند - ووقتی به پدرم میگفتم اونودوبله میزد ووقتی پدرم میرفت اون منو سوبله میزد...........
تاتونست دهن منوببنده ودیگه هیچوقت جرات نمیکردم یه کلمه هم حرف بزنم ووقتی پدرم میپرسید این جای کبودی چیه میگفتم افتادم واز این جور حرفا............کاری کرد که جرات گریه ونفس کشیدن نداشتم چه برسه به شکایت
مدتها گذشت اما رفتارش با من عوض نشدوتلاش کردوبرخلاف رضایت پدرم بچه دار شد و از قضا خدابهش دختر داد ........ واااااااااای واااااااااااای چقدر فرق ؟؟؟؟؟ اما من خواهرمودوست داشتم وهیچی برام مهم نبود و باز هم بچه دارشد و این دفعه پسر......اما پدرم بایه زن هیجده ساله ی بروجردی خوشکل وچشم سبز به شرط بچه دار نشدن ازدواج کرد اما ما رو رها نکرد ولی با خالم دل سرد بود
وقتی از ازدواج مجدد اون خبر دار شدم خیلی از دستش ناراحت شدم گرچه از دست خالم دل خوشی نداشتم بخدا احترامی که واسه خالم داشتم فکر کنم اگه مادرم هم زنده بود اینقدر بهش احترام نمیزاشتم حتی بهش مامان میگفتم اماحالا خیلی پشیمون�
وقتی بعدها با اون زن جدیده آشنا شدم از اعتراضم به پدرم پشیمون شدم از بس که رابطه ی خوبی باهم داشتیم طوری که تمام کمبودام رو با اون کامل میکرد�
ادامه دارد ...............

آ
آرزو 54 ۱۲ سال پیش
پیام

قسمت چهارم
بعداز فوت مادرم ... پدرم دور زنارو خط قرمز کشید - ومن تنهایادگار مادرم بودم وپدرم بیش از پیش منودوست داشت ومراقبم وبود وهر کاری میکرد تااشک منو نبینه - تاخود صبح منوباخودش سر خاک مادرم میبرد وساعتها گریه میکرد - بالاخره بعداز یک سال با اصرارهای عموم وپادرمیونی بزرگترا پدرم رو قانع کردن که دوباره ازدواج کنه آخه کار پدرم ماموریتی بود واکثر اوقات مجبور به سفر بود
خلاصه باخانمی ازدواج میکنه که بعد از یک هفته شوهر خانم میاد دم در که تو رو خدا زن منو پس بدید O_O بععععععععععله ! خانم شوهر طلاق نگرفته داشته که زندان تشریف داشتن وپس از آزاد شدن دنبال زنش میاد............... پدربد شانس منم زن مردم رو پس میده ومیگه دیگه زن بی زن .................مامان نو ماهم پرید :(
مادر بزرگم ( مادر مادرم ) شهرستان زندگی میکرد وبرای اونها مشکل پیش میاد ومجبور به نقل مکان به شهر مامیشن
چون پدرم نیاز به کسی داشت که مراقب من باشه واز طرفی خونه ی ماهم بزرگ بود واونها رو به خونه ی ما دعوت کرد اونها با ما زندگی میکردن وخاله ی هیجده ساله ی مجرد من هم میون اونها بود
بالاخره صدای فامیل در اومد وحرف وحدیث شروع شد : که آره .... پسر مجرد بایه دختر مجرد تویه خونه واز این چرت وپرتا....
وقتی به گوش عموم رسید فوق العاده عصبی شد وبه پدرم گفت که بی چون وچرا باید با خواهر زنت ازدواج کنی هرچی باشه خاله ی بچته ... بچت مادر میخواد واز این حرفا
پدرمن هم راضی شد ولی ای کاش ...............
ادامه دارد ....................

آ
آرزو 54 ۱۲ سال پیش
پیام

قسمت سوم.....
عشق واحترام پدرومادرم زبون زد خاص وعام و فامیل شده بود.........
زندگیه خیلی خوبی داشتن ......
مادرم خیلی زودباور و حساس وعصبی بود........
وهمه تلاش میکردن فاصله بندازن ......
حرفای زیادی به گوش مادرم درباره خیانت پدرم بهش میرسید بااون که هیچ وقت ثابت نمیشد........
مادرم گوشه گیر شده بود طوری که برای آرامش خودش ، خودسرقرصای اعصاب هم مصرف میکرد و دفترهای زیادی توتنهاییاش واسه پدرم پر میکرد وبابرگه ها حرف میزد ودرد ودل میکرد واز عشقش به پدرم میگفت........
بعد از یه سال بالاخره تصمیم خودشو حتمی کرد و بدون فکرکردن به عاقبت کار و آینده من خودکشی کرد.........
اون هم جلوی چشمای بچه 3 ساله اش ...........
هیچ خاطره ای از مادرم به خاطر ندارم به جز لحظه مردن اون .........
حتی چهره اش رو به خاطر ندارم............
ادامه دارد.........

آ
آرزو 54 ۱۲ سال پیش
پیام

قسمت دو�
زن دوم پدر بدشانس من هم بچه دارمیشه (یه دختر)
به دلیل شرطی که باهم گذاشتن بعدازسه سالگی بچه از هم جدا میشن........
پدرم دوباره با زن اولش رفت وآمدپیدا میکنه وتامدت کوتاهی زندگی خوبی داشتن اما بازهم اختلافات .........
ازقضاپدرمن باداییم همکار بود.........یه روزکه به خونه داییم دعوت میشه به صورت اتفاقی مادرمو میبینه (حالافهمیدیدمادرمن سومیه )
وباکلی شیرمالی مادرمنوراضی به این ازدواج میکنه
( قابل ذکره که پدر من فوق العاده چرب زبونه طوری که مارواز لونش بیرون میکشه )
مادرمن 14 ساله بودوپدر من 30 سال........
17 سالگی مادرم من به دنیا میام باوجودتنفرپدرم نسبت به بچه من تونستم باشیرین کاریام پاتودل پدر ومادرم باز کنم وشدم یکی یه دونه ودور دونه کل فک وفامیل.........
البته پدرم با زن اولش وبچه هاش رابطه داشت اما ازاونا رفتارسردی میدید...
منومادرم شیراز بودیم وزن اول پدرم اهواز.........

آ
آرزو 54 ۱۲ سال پیش
پیام

قسمت اول............
پدر من وقتی تازه به سن بلوغ رسیده بودبه رسم زمان قدیما که پسرعمو مال دختر عمو...اونو به ازدواج دختر عموش که 10 سال ازش بزرگتره در آوردند............
برای این زن خیلی سخت بودکه یه مرد کوچیکتر ازخودش بهش دستور بده یا حرفی بزنه
طوری شده بود که اگه پدرم یه سیلی میزد خانمه با کتری میزد........
پدرم یه آدم رفیق باز آنتیک پانتیک جنتلمن بود واز زنهای امروزی خوشش می اومد
اما اون زن یه زن مداح امام حسین ومحجبه بود
زمین تاآسمون تفاوت..............
بعدازبه دنیا اومدن 5 تا بچه .... ودادن کلی اخطار برای سازگاری وتغییر دادن اخلاقش وبامخالفت سرسخت اون روبه رو شدن.........
بایه خانم اصفهانی ازدواج میکنه به شرط بچه دارنشدن.......
چون پدرم براین باوربود که بچه پایه زندگی روسست میکنه ......
اما زناش براین باوربودن که بچه بیشتر ، استحکام بیشتر........
ادامه دارد..................

آ
آرزو 54 ۱۲ سال پیش
پیام

حقوق زنان؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
در کافی شاپ : پسرها حساب میکنند.
دخترها میگویند : مرسی!
هنگام خواستگاری : پسرها باید خانه ، ماشین ، شغل مناسب ، مدرک دهن پر کن ، قد رشید ، هیکل خوش فرم ، خوشتیپ و هزارتا کوفت و زهر مار داشته باشند و پشت سر هم از موفقیت ها و اخلاق خوب و .... برای عروس خانم بگن و احتمالا انگشتری برای نشون کردن در دست سرکار علیه عروس خانم بکنند
دخترها فقط کافی است بنشینند و لام تا کام حرف نزنند
هنگام ازدواج : پسرها باید شیربها ، مهریه ، خرید عروسی ، جواهرات گوناگون ، جشن و سالن و ... را از سر قبر پدرشون تهیه کنند
دخترها فقط باید جهیزیه بدهند که احتمالا به دلیل شروع خرید جهزیه از اوان کودکی همش بنجل شده و آقای داماد باید با تحمل هزارتا منت آنها را قبول کرده ، دور ریخته و یه سری جدید بخرد
هنگام زندگی عشقولانه دو نفره:پسرها باید بگویند : چشم ، و البته اگر هم نگویند دو قطره اشک کنار چشمان مژگان خانم ها آنها را وادار به چشم گفتن میکند
دخترها هم باید دستور بدهند و دیگر هیچ.
کار کردن : پسرها مثل سگ پا سوخته باید از صبح خروس خوان تا آخر شب کار کنند و همش تو فکر غرولند مدیر و قسط عقب افتاده بانک و قبض برق و آب باشند و در آخر نعششان را با بدبختی به خانه برسانند
دختر ها فقط کافی است که کلید ماشین لباس شویی ، کلید ماشین ظرفشویی و کلید مایکرو فر را فشار دهند و در حالیکه ناخن هایشان را مانی کور میکنند با مادرشان در مورد رنگ موی دختر خاله جاری عمه خانم فرخ زمان خانم بحث و تحلیل علمی داشته باشند ...

آ
آرزو 54 ۱۲ سال پیش
پیام

راه بازی با اعصاب دیگران
صابون رو همیشه کف وان حموم جا بذارین
روی ماشینتون بوقهای شیپوری نصب کنید
وقتی کسی در جمعی جوک تعریف می کنه بلافاصله بگین خیلی قدیمی بود
چاقی و شکم بزرگ دوستتون رو مرتب بهش یادآوری کنین
بادکنک بچه ها رو بترکونین
مرتب اشتباه لغوی و گرامری دیگران هنگام صحبت رو گوشزد کنین و بهش بخندین
بچه جیغ جیغوی خودتون رو به سینما ببرین
هر جایی که می تونین ، آدامس جویده شده تون رو جا بذارین! ﴿توی دستکش دوستتون بهتره
حبه قند نیمه جویده و خیستون رو دوباره توی قنددون بذارین
نصف شبها با صدای بلند توی خواب حرف بزنین
عکسهای عروسی دوستتون رو با دستهای چرب تماشا کنین
۳۸/پیچهای کوک گیتار دوستتون رو که ۵ دقیقه دیگه اجرای برنامه داره حداقل ۲۷۰ درجه در جهات مختلف بچرخونین
شونصد بار به دستگاه پیغام گیر تلفن دوستتون زنگ بزنین و داستان خاله سوسکه رو تعریف کنین
یکی از پایه های صندلی معلم یا استادتون رو لق کنین

آ
آرزو 54 ۱۲ سال پیش
پیام

**** عجایب ****
زوجی که دوبار صاحب فرزندان دوقلو آن هم دوقلو های سیاه و سفید پوست شدند
فرزندان این زوج انگلیسی یک بار با وجود تفاوت در رنگ پوست و چشمانشان تعجب و شگفتی بسیاری را بر انگیخته بودند. اما به دنیا آمدن مجدد فرزندان دوقلوی آنان برای بار دوم تنها نکته متعجب کننده برای آنان نبود، که تکرار تفاوت نوزدان دوقلو به همان شکل در رنگ پوست و رنگ چشمان بیش از گذشته آنان را شگفت زده کرد.

آ
آرزو 54 ۱۲ سال پیش
پیام

تولدجالب وعجیب دردنیا
نوزادی که در ساعت 11:01 در تاریخ 01/11/2011 به دنیا آمده است!
خانمی در مینستوتای آمریکا فرزندش را دقیقا در ساعت 11 و یک دقیقه روز سه شنبه در تاریخ 1/11/2011 به دنیا می آورد. تصاویر ضبط شده از لحظه تولد این نوزاد نیز این امر را تایید می کند که وی دقیقا در ساعت مورد اشاره به دنیا آمده است.
- دو خواهر دو قلویی که در یک روز و در یک بیمارستان صاحب فرزند شده اند.این دو خواهر دو قلو که با یکدیگر بسیار صمیمی بودند بهترین لحظه زندگی خود را با هم سهیم شدند. فاصله تولد فرزندان این دو خواهر دوقلو تنها 14 دقیقه بوده است.