قسمت اول............
پدر من وقتی تازه به سن بلوغ رسیده بودبه رسم زمان قدیما که پسرعمو مال دختر عمو...اونو به ازدواج دختر عموش که 10 سال ازش بزرگتره در آوردند............
برای این زن خیلی سخت بودکه یه مرد کوچیکتر ازخودش بهش دستور بده یا حرفی بزنه
طوری شده بود که اگه پدرم یه سیلی میزد خانمه با کتری میزد........
پدرم یه آدم رفیق باز آنتیک پانتیک جنتلمن بود واز زنهای امروزی خوشش می اومد
اما اون زن یه زن مداح امام حسین ومحجبه بود
زمین تاآسمون تفاوت..............
بعدازبه دنیا اومدن 5 تا بچه .... ودادن کلی اخطار برای سازگاری وتغییر دادن اخلاقش وبامخالفت سرسخت اون روبه رو شدن.........
بایه خانم اصفهانی ازدواج میکنه به شرط بچه دارنشدن.......
چون پدرم براین باوربود که بچه پایه زندگی روسست میکنه ......
اما زناش براین باوربودن که بچه بیشتر ، استحکام بیشتر........
ادامه دارد..................