قسمت سوم.....
عشق واحترام پدرومادرم زبون زد خاص وعام و فامیل شده بود.........
زندگیه خیلی خوبی داشتن ......
مادرم خیلی زودباور و حساس وعصبی بود........
وهمه تلاش میکردن فاصله بندازن ......
حرفای زیادی به گوش مادرم درباره خیانت پدرم بهش میرسید بااون که هیچ وقت ثابت نمیشد........
مادرم گوشه گیر شده بود طوری که برای آرامش خودش ، خودسرقرصای اعصاب هم مصرف میکرد و دفترهای زیادی توتنهاییاش واسه پدرم پر میکرد وبابرگه ها حرف میزد ودرد ودل میکرد واز عشقش به پدرم میگفت........
بعد از یه سال بالاخره تصمیم خودشو حتمی کرد و بدون فکرکردن به عاقبت کار و آینده من خودکشی کرد.........
اون هم جلوی چشمای بچه 3 ساله اش ...........
هیچ خاطره ای از مادرم به خاطر ندارم به جز لحظه مردن اون .........
حتی چهره اش رو به خاطر ندارم............
ادامه دارد.........