قسمت چهارم
بعداز فوت مادرم ... پدرم دور زنارو خط قرمز کشید - ومن تنهایادگار مادرم بودم وپدرم بیش از پیش منودوست داشت ومراقبم وبود وهر کاری میکرد تااشک منو نبینه - تاخود صبح منوباخودش سر خاک مادرم میبرد وساعتها گریه میکرد - بالاخره بعداز یک سال با اصرارهای عموم وپادرمیونی بزرگترا پدرم رو قانع کردن که دوباره ازدواج کنه آخه کار پدرم ماموریتی بود واکثر اوقات مجبور به سفر بود
خلاصه باخانمی ازدواج میکنه که بعد از یک هفته شوهر خانم میاد دم در که تو رو خدا زن منو پس بدید O_O بععععععععععله ! خانم شوهر طلاق نگرفته داشته که زندان تشریف داشتن وپس از آزاد شدن دنبال زنش میاد............... پدربد شانس منم زن مردم رو پس میده ومیگه دیگه زن بی زن .................مامان نو ماهم پرید :(
مادر بزرگم ( مادر مادرم ) شهرستان زندگی میکرد وبرای اونها مشکل پیش میاد ومجبور به نقل مکان به شهر مامیشن
چون پدرم نیاز به کسی داشت که مراقب من باشه واز طرفی خونه ی ماهم بزرگ بود واونها رو به خونه ی ما دعوت کرد اونها با ما زندگی میکردن وخاله ی هیجده ساله ی مجرد من هم میون اونها بود
بالاخره صدای فامیل در اومد وحرف وحدیث شروع شد : که آره .... پسر مجرد بایه دختر مجرد تویه خونه واز این چرت وپرتا....
وقتی به گوش عموم رسید فوق العاده عصبی شد وبه پدرم گفت که بی چون وچرا باید با خواهر زنت ازدواج کنی هرچی باشه خاله ی بچته ... بچت مادر میخواد واز این حرفا
پدرمن هم راضی شد ولی ای کاش ...............
ادامه دارد ....................