قسمت ده�
ومنم تابرگشت پدرم موقتا خونه مادربزرگم (مادرپدریم) موندم تاپدرم برگرده وسفره ی دلموپیشش بازکنم و تکلیف منوروشن کنه
مدارس تعطیل شد وپدرم هنوز......................
بالاخره یه روز یکی از عمه هام (فضول محله) اومدبهم گفت که توهنوزاینجایی؟
- گفتم منتظربابامم که بیاد دنبال�
- گفت مگه تاحالاسرنزده؟
- نه،چطور؟مگه ازسفربرگشته؟
- آره،خودم یه هفته پیش توبازارباهاش احوال پرسی کرد�
- غیرممکنه،پدرم بیاد خونه وببینه دخترش خونه نیست ونیاد
- دنبالم،غیرممکنه!!!!!!!!!!!
- یعنی من برادرمونمیشناسم؟؟؟؟؟؟؟؟؟
من موندم وبایه دنیا سوال..........پس کجاست پدرم؟پس کجاست دختر یکی یه دونه ی پدرم؟پس چی شد قول وقرارا؟پس کجاست پدری که تحمل دیدن اشک جگرگوشش رو نداشت؟ولی الان حتی نمیدونه دخترش درچه حاله؟یعنی در این حد؟
تواین افکاربودم که پدرعزیزم واردشدومن بعداز این همه دوری حتی بلد نبودم که چطور باهاش سلام کنم؟برای من مثل یه غریبه بود!
خوشحااااااااااااااااال که پدرم دنبالم اومده - از همه تشکر کردم وازهمه حلالیت طلبیدم وخداحافظی کردم وساکم روبستم که باپدرم برگرد�
اما پدرم بدون خداحافظی رفته بود................به همین سادگی وبه همین سنگ دلی..............
ساک به دست روی زانو هام افتادم وباصدای بلند هق هق : به یاد مادرم،به یاد تمام بدبختیام،به یادبدشانسیام،به یاددخترکوچیک بابام،به یادزیردست همه بودن الی خانوادم،به یادحامی نداشتن�
فریاد میزدم وگریه میکردم،طوری که احساس میکردم تن مادرم از زجه هایم به لرزه افتاد،طوری که هیچ کس قادر به ساکت کردنم نبود،طوری که زن عموهام که در همسایگی دیوار به دیوار خونه مادربزرگ بودن باصدای گریه های پردردم بغض کرده بودن - این همه ترحم آزارم میداد.........
پدرم رفت ومن قسم خوردم تازمانی که زندم هرگز پا توخونه ی پدرم نزارم وپیش مادر بزرگ ناتوانم بمونم یابمیرم ویاازدواج کنم...................
ادامه دارد...............