قسمت هشت�
خونه ی عموم وماربزرگم رفتم ولی هنوز ول کنم نبود وهمچنان پشت سرم حرف میزد
مادربزرگم آدمه ناتوانیه ونوه ونتیجه هاش بهش سرمیزدند وبهش کمک خرج میدادند/یکی از پسر عمه هام وقتی به مادریزرگم سرزد به منم بیست تومن توجیبی دادبااصراربقیه قبول کردم ببرم آخه برای منی که هرگز محتاج کسی نبودم واقعا کار سختی بود/اون موقع بیست تومن کار راه انداز بود
باخوشحالی پولاموبردم وبه دختر عموم (الان خواهرشوهرمه) گفتم که برای مدرسه چیزای زیادی نیاز دارم بیا بریم خریدکنیم امروز مدرسه نمیرم.........
وقتی برگشتیم پسر عموم (الان همسرمه) بااربده کشی وارد خونه شد وفریاد میزد که آرزو کجااااااااااااااااااست؟امروزمیخوام سرش روببرم.............
اومدم ببینم چی شده قبل از اینکه حرفی بزنم یه سیلی توصورتم خوابوند که نفهمیدم چی شد فقط اینومیدونم بی دلیل از همه کس سیلی میخور�
اون سیلی رو تا عمر دارم فراموش نمیکنم - الان همسره منه وپدر بچه ی منه وبهش علاقه دارم اما اون سیلی چیز دیگه ای بود/واقعا احساس عجز میکردم بااون که آدم پوست کلفتی هستم وبه اندازه ی کافی از خالم کتک خوردم واین سیلی در برابر اون کتکاچیزی نبود ................ از همه شکستم،بدجورشکست�
دنبال یه چوب بودکه به قول خودش استخونام رو بشکونه/ در مقابلش ایستادم وگفتم بزن.... بزن تا میتونی بزن من دیگه عادت کردم این یه چیز عادیه..............
ادامه دارد.................