قسمت هفت�
از قضاپدرم منوتعقیب کرده بود وبه محض برگشتنم ازم پرسید کجابودی؟ گفتم مدرسه!بایه سیلی گفت دروغ نگوپیش همونی که رفته بودی بگوبیاد وشهادت بده وگرنه امروز خون به پا میکنم...............
وقتی فرستادیم دنبال زن بابام - اومد وگفت که پیشش بودم اماپدرم اونوبه بادکتک گرفت که چرا دخترم رواز راه به در میکنی؟
وقتی اومدم ازش حمایت کنم پدرم منو باشمشیر زد
هیچی نفهمیدم فقط خودموغرق خون دیدم دیگه سرگرم بیمارستان من شدند ودعواتمام شد ومن توخونه حبس شدم وازدیدن زن بابام ودخترش محروم..............
کارپدرم ماموریتی بود وبه شهرستانها،سفرهای طولانی میرفت - آخرین سفرش منم از خونه ی پدری ومادری خودم رونده شد�
وقتی مدرسه میرفتم خالم شروع به تهمت وفش وبد و بیراه گفتن میکرد وباپسرعموهام تماس میگرفت وکلی بدی میگفت - طوری که پسرعموم باداد وبیداد وزورمنو خونه ی خودشون میبرد تابیشتر مراقب من باشن آخه حرفای خالموباورکرده بودن
حتی یه روز که زن بابام برای روشن شدن تکلیفش باپدرم درب خونمون اومده بودمن بهش گفتم پدرم سفره اما باور نکرد وتازه ازم ناراحت شد که چرالاپوشونی میکنم و دروغ میگم؟
خالم که شنید سراغ زن بابام اومد وتوخیابون کتک کاری وموکشی شدومن فقط اون دو تارواز هم جدا میکردم وتمام تلاشم این بود جلوی درب وهمسایه آبروداری کنم...........
اما خالم بعدازدعواباپدرم تماس گرفت وبه پدرم خبردادکه دخترت ازنبودنت سوء استفاده کرده وبرای انتقام گرفتن از من بازنت دست به یکی کردن وهر دوی آنها به جون من افتادن ومنو تو خیابون کتک زدن............
ادامه دارد.................