m

mari

@خداا · ۱۷۸ امتیاز

★★★★★ ۴ از ۵ (۳۷ رأی)

خ
خدایاااااااااا ۱۱ سال پیش
پیام

ادامه...: یه مدت میگذشت ولی هنو حال مهدی خوب نشده بود یه روز مامانش خاست وقتی مهدی نیس باهاش حرف بزنم مامانش بهم گفت:برو دنبال زندگی خودت تو جوونی قشنگی خانواده داری شنیدم که خاستگارای خوب داری پسر من حالش خوب نیس هر روز افسرده تر میشه تو نمیتونی کنارش بمونی درسته ظاهرش خوبه ولی از تو افسردس و اخلاق نداره تا زمانی که سربازه شاید وضعش هرروز بدترم بشه یه روز طاقت میاری دور روز ولی سومین روز فرار میکنی از دستش اونوقت بدتر میشه حالش بزار الان برو که نه تو ضربه بخوری نه اون الان بهترین موقعیتارو داری مهدی نه مال آنچنان داره نه چیزی باید سختی بکشی کنارش واسه دختری مثله تو سخته مهدی تا بیاد خاستگاری تو طول میکشه و موقعیتایی که داریو از دس میدی اگه الان بری کمتر ضربه میخورید ولی اگه بمونیو یه روز خسته بشیو مهدیو تنها بزاری مهدی بد ضربه میخوره مهدی حالش هرروز بدتر میشه ولی بهتر نمیشه بعد اینکه زندگی کردن با مهدی شاید خیلی سخت باشه باید از خیلی چیزا بگذری تو الان هرچی که میخای میخری ولی زندگی با اون اینطور نیس انقد گفت...ولی هیچ حرفی رو من اثر نداشت من تصمیمو گرفته بودم مهدی هرچی که بود میخاستم من خودشو میخاستم و میخام.. واسم هیچی جز اون ارزش نداره به مامانش اینارو گفتم و بهش گفتم حال روحی مهدی درست میشه من قول میدم تا آخرین روز عمرمم بشه کمکش میکنم و تا آخرش کنارشم و تو هر شرایطی تنهاش نمیذارم واسمم هیچی تو دنیا جز مهدی ارزش نداره و....با مامانش تمام حرفامونو زده بودیم و حال و روز مهدی چندان تعریفی نداشت ولی من کوتاه بیا نبودم شاید یه روزایی خسته میشدم ولی کم نمیاوردم یه وقتایی شبا گریه میکردم از خدا کمک میخاستم اونروزا فک میکردم دیگه آخرشم ولی بعد از هر سیاهی یه سفیدی وجود داشت و امیدم به خدابود و مطمن بودم هر سختی یه آسونی داره هر کاری میکردم ولی یه وقتا جواب میداد یه وقتا نه یه روزایی مهدی سرم داد میزد دعوا میکرد ولی کنار نکشیدم دروغ چرا خسته میشدم کلافه میشدم یه وقتایی ولی بازم به اون بالاییو داشتمکه از دلم خبر داشت میدونستم کمکم میکنه و جواب صبرمو میده به کسی چیزی نمیگفتم نمیذاشتم کسی چیزه بفهمه ولی بعضیا بهم میگفتن مهدیو ول کن عشق چیه بابا دورو برتو نگاه چه موقعیتایی داری مهدی عاشقته درست ولی همه چی عشق نیس ...اولاش اهمیت ندادم ولی بعد جلو هرکی که این حرفو زد وایسادم باز یه وقتایی یه حرفایی میزدن تا اینکه تا جای ممکن دوری کردم ازشون...انقد واسم سخت میگذشت فقط خدا رو صدا میکردم گریه میکردم که تا کی باید تحمل کنم تو اوج شلوغی احساس تنهایی میکردم جلو همه میخندیدم و تو تنهایی خودم گریه هرکی هرچی میپرسید میگفتم همه چیز خوبه ولی هیچی خوب نبود نه حال من نه حال مهدی نه هیچ چیز .....
$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$
داداش حامد مگه تابحال شک داشتی که داداشمون نیستی مگه محرم درد و دل همدیگه نیستیم اینجا هیچکس حق هیچ اضهار نظری نداره ما دلمون به تو داداشه گلمون گرمه به امید پستای تو میایم باید بمونی چون اینجا همه میخان که باشی اگه یک بار دیگه حرف از رفتن بزنی موهام که عین شلاقه میزنمتااااااا منتظر پستای بعدیتم داداشی
&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&آ
آبجیhisssss واقعا از ته ته دلم ناراحتم واست فقط میتونم واست دعا کنم آبجی خوبم
@@@@@@@@@@@@@@
آجی1irani ممنونم ازت بازم فدای تو آبجی خوبم بشم
یا ارحم الراحمین

خ
خدایاااااااااا ۱۱ سال پیش
پیام

خدایااااا زندگی فقط پنج حرف داره ولی خودش خیلی حرفا....
واسم خیلی عجیبه خیلی یعنی بیشتر از گفتنش!!!!!
میدونی چی واسم عجیبه به فاصله ی چند روز چقدر زندگیا متفاوت میشه ....
چقد زندگی غیر قابل پیش بینیه...
چقد هرکس به اندازه خودش مشکل داره ای خداااااا میبینی این آدمارو هرکس یه جوره ....
چن روز دنبال مشکلاتم بودم میخاستم بگم بدبختیام گفتم خدا قهرش میاد یا اصلا خجالت میکشم چون هرکسی یه جای زندگیش کم آورده و مشکل داره که وقتی میبینم به بزرگترین مشکلات خودم میگم خدایا بازم شکر چون شاید من نتونم کنار بیام.... بگذریم آها داشتم میگفتم چنروز درگیر بودم تو این چنروز خیلی مشکلات آدمارو دیدم خیلی بدبختیارو دیدم امروز وقتی اومدم پستاتونو خوندم بازم دیدم زندگی هرکس به فاصله چن روز چقد تغییر میکنه....
اسم هیچ شخصیو نمیارم چون همه آجیا و داداشیای تنهاییم تو همین چند روز یه نگاه بندازن فقط به همین چند روزشون ببینن ...!!!!
اینارو نگفتم که برید تو فکر فقط گفتم قدر همین لحظرو بدونید از خدا بخایم لحظه بعدیمون بهتر از از لحظه قبل باشه ...از خدا بخایم مارو با عزیزامون امتحان نکنه... بخایم روی خوش زندگیرو تو هر لحظه ببینیم...هیچوقت سلامتی خودمونو عزیرامونو ازمون نگیره که تنها با یه درد نمیتونیم هیچ کاری کنیم... قدر عشقمونو بدونیم از هم غافل نشیم چون هیچکس از لحظه بعد زندگیش خبر نداره...
بخایم و....ودر آخر آخر و عاقبت هممون ختم به خیر بشه چون این دنیا چه ما بخایم و چه نخایم تموم میشه آخرش مرگه!!!
هرچیزی علاج داره جز مرگ!!!
حالا هرکسی میتونه واسه لحظه بعد زندگیش تصمیم بگیره
یاحق

خ
خدایاااااااااا ۱۱ سال پیش
پیام

واااااای چه سرماییی خوردم بدااااااااااا.... بدجور تب دارمو این پستو میذارم ...
داداش حامد سر نماز خیلی دعات کردم که حانیت جوابتو بده فقط امید تو به اون روز نبود امید تمام ما به اون روز بود که حانیه جوابتو بده راستش میترسیدم بیام و پستت رو بخونم ولی وااااااااای داداش خیلییییییی خوشحالم جیغ دست هوراااااااا تولد عشقت مبارک داداش این خودش یه نشونس که جواب داده داداشی ما دخترا همجنسه خودمونو میشناسیم اونم منتظرت بوده شاید اونم میترسیده که تو بهش تبریک نگی گوشیشو از ترسش خاموش کرده بود این فقط یه حدسهاااااا داداش یه قدم جلویی کاش زنگ بزنی و باهاش حرف بزنی چون آدم تا دلش نخاد جواب کسیو نمیده پس دلش میخادتت وااااااای خیلی خوشحالم منم الان تو شوکم بزار نتیجه بقیه هم ببینیم چیه بعد ..... یه عروسی افتادیمااااااا
$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$
آبجی 1irani عزیز مرسی خیلی لطف داری ولی آجی من نمیترسم از غذا خوردن جلو کسی و اصلا تفره نمیرم فقط دوست ندارم اذیت شه کسی با سرفه هام چون یه وقتا بدجور به سرفه میافتم طوریآکه هیچ حرکتی نمیتونم انجام بدم و از جام بلند شم و یه وقتا هم اینطور نیس ولی جلو مهدی نمیتونم تفره میرم دوس ندارم ناراحت شه و الانم داروهامو قطع کردم چون دارویی که هیچ نفعی نداره مطمنن ضرر داره باید قطعش میکردم تا اثرش بره و واسه یه درمان دیگه اقدام کنم دعام کن آجی بازم مرسی بوس
%%%%%%%%%%%%%%%%%%
آبجی دریای عزیز من نمیتونم هیچ نظری بدم نمیتونم بهت بگم برگرد یا نه...ولی آبجی من یه ملاکایی واسه خودم دارم و واسم فرق نمیکنه به مهدی ام قبلنا این حرفوزدم ( یعنی فرق نمیکنه چه کسی باشه مهدی بت منه باز همچین نظریو دارم هرکی میخاد باشه)اگه خدایی نکرده بره همچین اعتقادی دارم (اینو بیشتر واسه اینکه دخترم معتقدم اگه پسر بودم واسه عشقم هرکاری میکردم ولی باز اگه اونم منو نمیخاست به درک...)کسی که بخاد بره دیگه راهی نمیذارم واسش اونی که بره دیگه بره راهی واسه برگشت نداره اونموقع که میخاستم کجا بود رفت دنیارو گشت ودید من چی هستم برگشت اونموقع غرور و روح لطیفه دخترونمو شکست باید فکر اینجاشو میکرد که خراب کردنش چه آسون بود ولی درست کردن نه و هیچی عین اول نمیشه و هیچ بهایی نداره و دیگه هیچ تضمینی نیس که دوباره ترکم نکنه وقتی اعتماد بشکنه دیگه شکست و آیا دوباره میشه تکیه کنم بهش و.........خیلی چیزا خوب فک کن به حرفام آبجی نذار دوباره ضربه بخوری یه دوست داشتم بهش اینارو گفتم ولی باز برگشت ولی هیچی عین اول نشد و از اولشم شکسته تر شد دست از پا درازتر دوباره ترکش کرده بود اینارونمیگم که بترسی آجی قشنگم فقط خوب چشاتو باز کن ما دختریم یه پسر خیلی راحت عشقشو تو مشتش نگه میداره تا یه دختر هرچند الان دیگه پسر و دختر نداریم میبینی که خیلی از پسرا وضعشون بدتر از ما دختراس ...واست دعا میکنم هرچی صلاحته همون بشه
یاحق

خ
خدایاااااااااا ۱۱ سال پیش
پیام

شرمنده ام که نتونسته بودم ادامه زندگیمو بزارم حالم این روزا خیلی بد و فکرم حسابی مشغوله ... ادامشو میزارم:
تا اونجا که حالم بد بود رفتم بیمارستان و از بیمارستان زدم بیرونو نوشتم اینم ادامه:از بیمارستان زدم بیرون حال و روز درستی نداشتم دختر عمم اومد دنبالم و هی حرف میزد که این چه کاریه و دمه بیمارستان ماشین نبود کشون کشون رفتم سر خیابون،انقد حالم بد بود ولی تو اون حالم هر ماشینی که رانندش جوون بود وایساد سوار نشدم ...تا اینکه یه ماشین سوار شدم که رانندش 45 سال50اینطورا بود خودمو انداختم تو ماشینو پشتم دختر عمم سوارشد حالم افتضاح بود روبه موت بودم هیچی نمیفهمیدم فقط میخاستم برسم اتاقم چشامو باز کردم رسیده بودیم به آقا گفتم :نرسیده به چهارراه پیاده میشیم گفت: هنو باهم آشنا نشدیم بیا جلو!!! انگار برق به من وصل کردنو اون حرف میزد به دختر عمم نگاه کردم بعدش فقط داد زدم و دستم رفت سمته دستگیره و کشیدم ،زد رو ترمز از ماشین پریدیم پایین نمیدونم واقعا تو صورته بی روحه من که عین میت رنگ نداشت چی دیده بود واقعا متاسفم من سوار ماشین جوون نشدم...اونوقت کسی که جای پدرمو داشت...منی که با ساده ترین لباسا و با اون حال و صورت بیروح خیلی حرفا تو دلمه خیلی گله دارم بیخیال... اومدم خونه چون قبلش خودمو از مامان و بابام قایم کرده بودم متوجه حالم نشده بودن تا دیدنم نگران شدن ازم هی سوال میپرسیدن ولی فقط با اینکه یه مسمومیت سادس خاتمه دادم حالم افتضاح بود هرلحظه بدتر میشدم با خودم لج کذده بودم دیگه دکتره راست گفت بود که خودمو دارم به کشتن میدم خیلی رو داشتم سگ جون بودم که تا زنده موندم چه برسه راه رفتن، لَرز کله وجودمو گرفته بود طوری که بدنم میپرید و هیچ پتویی گرمم نمیکرد رفتم حموم زیر دوش آب جوش ولی هر لحظه بدتر اصلا اثر نداشت مامانم اینا ترسیده بودن اومدم زیره پتو و دیگه هیچی نفهمیدم هیچی...2روز بیهوش بودم هیچ رفت و آمدیو نمیفهمیدم هیچیو... مهدی میگه اون لحظه ها اونم داغون بوده پسر عمم یه حرفایی بهش زده بوده وبعضی حرفارو از طرفه من زده بوده !مهدی از منم دلخوروعصبانی بوده نمیدونسته من بی تقصیرمُ من اصلا حرفی نزدم و اصلا از هیچی خبر ندارم از یه طرف دلخوری از من از یه طرف فکرش این بوده آبا از آسیاب بیافته بیاد ولی وقتی من بیهوش بودم فامیلامون زنگ میزنن بهش میگن باور نمیکرده فک میکرده الکیه و از یه طرفم حال وروزش بدتر میشه با این خبر...فک نمیکرده جدی جدی جونم به جونشه نباشه نیستم ..وقتی بهوش اومدم بازم هیچی نمیفهمیدم فقط بهم میگن مهدی منتظرته باهات حرف بزنه و ببینتت واسه هیچی جون نداشتم ولی واسه مهدی جونمم میدم... دست چپم از کجا تا کجاسیاهو کبود بود واسه سرومی که خودم قبلا کشیده بودم تا یه ماهم همونطوری بود... مهدیمو دیدم حال اونم دسته کمی از من نداشت...مگه میشه از عشقت ناراحت باشی و حتی اگه بکشتت چه برسه یه سیلی که اونم میدونم دسته خودش نبوده چون اوضاع روحیش اونروزا درست نبود و به خاطره اون سیلی چقد خودش... حرفی نزدم نذاشتم حرفی بزنه از سیلیش هروقت خواست چیز بگه نذاشتم یه کم کبود شده بود که زیاد مشخص نبود هرکیم پرسیده بود گفتم خورده به جایی... قول دادیم یه ثانیه هم جدا نشیم تو بدترین شرایط و هیچی جدامون نکنه انقد حرف زدیم که انگار نه انگار فقط آرامش میخاستیم و آرامش ...هیچکس و هیچ حرفیو و هیچ اتفاقی واسمون مهم نبود، مهم عشقمون بود ولی مگه عشق بدونه سختیه بازم...ادامه.......
مرسی از همتون .یا ارحم الرحمین

خ
خدایاااااااااا ۱۱ سال پیش
پیام

چن وقتیه بدجور بهونه گیر شدم خودم ازخودم خسته شدم یه وقتایی دوست ندارم اصلا غذا بخورم که بعدش اون همه سرفه کنم گاهی وقتا تو مهمونیا و رستوران نگاه همه اذیتم میکنه... مهدی هروقت حالمو میپرسید فقط خیالشو راحت میکردم که چیزی نیس قرصامو بخورم خوبه خوب میشم و هنوزم وقتی میپرسه باز یه چیزی میگم و تا حدی خیالش راحت میشه ولی کلی تشر میزنه و میگه ببرمت دکتر ولی یه جور میپیچونم...راستش خودمم دیگه از دکتر میترسم اصلا برم چه فایده یه بار میگن حساسیت فصلیه و فصل عوض میشه حال من عوض نمیشه یه بار میگن عصبیه دارو میدن باز همون! یه بار میگن معدته باز دارو و باز همون و کلی آزمایشو تست آخرش همون... با مهدی رفته بودیم رستوران انقد که سرفه و حالت تهوع و رعایت کردم که کسی اذیت نشه و نگاه این و اون یه طرف نگاه و ترس و نگرانی و دلهره و هول شدن و.. عشقم یه طرف ... درد اون نگاه از همه بیشتر بود دیگه ازون به بعد تمام سعیمو میکنم خودمو خفه کنم ولی جلوی مهدی سرفه نکنم...ولی باز همون نگاه...وقتی واسم یه عالمه خوراکی میگیره حتی اگه گشنه هم باشم یه جوری از زیر خوردنش در میرم و هی بزور وادارم میکنه بخورم فقط یه ذره میخورم که ناراحت نشه.... هر دفعه قول میگیره باهم غذا بخوریم ولی باز من تفره میرم...تو این روزا بد حالیم نه اوضاع روحیم درسته و نه جسمیم انقد داغونم...سر همه چیز بهونه میگیرم مهدی میگه ماست سفیده من میگم باید بگی سیاهه اونم بی چون و چرا همونو میگه سر هرچی قهر میکنم و تا چن روز باید فقط نازمو بکشه خیلی بد شدم خییییییلی دیشب گفتم حق نداره بخوابه و اون خوابش برد دیگه جوابشو ندادم ولی نه از عصبی بودن ازینکه میترسم...معلوم نیس چه مرگمه چطور اونو اسیر خودم کنم...همیشه ازش میپرسیدم مهدی اگه یه چیزیم بشه تو بازم میمونی پیشم و اون کلی دعوام میکرد و میگفت خدا نکنه باز دیوونه شدی تا آخرش هستم یعنی تا آخرش تا عمر دارم من خودتو میخام دیگه ازین حرفا نشنوماااا...ولی حالا چی با اینکه مهدی رو از خودم بیشتر میشناسم ولی حقش نیس... آره تا زمانی که مطمن نشم چمه نمیتونم...نمیدونم ای خدااااا دارم روانی میشم ولی باز کرمتو..بازم شکرت خودم که خودمو میشناسم اگه از مرض نمیرم از دوری مهدی میمیرم!!! بالاخره طاقت نیاوردم و آشتی کردم... ولی تا کی ... قبلا بهش گفته بودم که حالم اینطوریه ...گفت هرچی بشه هستم تو حق نداری جای من تصمیم بگیری..ولی پس جوونیه اون چی حرفای مردم ...نگاه و نگرانی و دلهره عشقم چی...من نمیتونم طاقت ندارم...نمیدونم دیوونه شدم ...
==================================
آبجی Nazanin این چه درد و دلی بود با خدا نبینم ازین حرفا بزنیا که بدجور عصبانی میشم و با موهای شلاقیم میام سراغت آبجی خدا خیلی بزرگه ازش بهترین روزارو بخاه نه اینا
##############################
داداش مجتبی هر کسی وقتی با این صحنه عاشقانه روبرو شه شده یه ذره ولی دلش میخاد یه بار واسه من پیش اومد به بقل دستیم گفتم
بهم گفت هیچوقت همچین حرفیو نزن زندگی هرکس از دور قشنگه...و بهم از زندگی آدمای عاشق روبروم گفت واقعا از دور خیلی خیلی قشنگ بود...,ایشالله داداش بهترین و قشنگترین عشق و زندگی رو تو هر سکانس زندگیت تجربه کنی
<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<
آبجیhissssss خدا خواهر و مادرتو بیامرزه آجی وقتی پستتو خوندم گریه هام دست خودم نبود ایشالله که روحشون شاده و مطمنن که از تو راضی هستن آدم مگه میشه از عزیزش دلخور باشه
@@@@@@@@@@@@@@@@@@@
آبجی اول شخص غایب هیچوقت واسه تو هیچی ندارم که بگم فقط یه بغض موقع خوندن پستات
همتونو دوس دارم
یا قاضی الحاجات

خ
خدایاااااااااا ۱۱ سال پیش
پیام

خدایاااااااااا عجیب دلم آرامش میخاد...تو این دنیات فقط آغوشه یک نفر آرومم میکنه تو اون دنیا آغوشه خودت... انتخاب با تو!!!من آرامش میخامممممم ای خداااااا به خداوندیت قسم آرومم کن....
---------------------------------------
داداش حامد انبردستی چیزی تو دستت نیس که اگه بزاری زمین میگم کجا بودم اگه نه من کلیپس ندارم که از خودم دفاع کنم ولی موهام حکم شلاقو دارهاااااا گفته باشم داداشی چن وقتی سرفه های بد میکردم و مخصوصا بعد غذا خوردن سرفه و حالت تهوع امونمو بریده بودرفتم دکتر مشکوک بود یه سری قرص داد که اگه حالم خوب نشد برم باز دکتر یه مدت سرفه هام کم شد ولی باز شروع شده و هر دکتری رفتم تشخیص نداده بعضیا میگن عصبیه یا معدته بعضیا میگن از حنجرته ولی هیچیو تشخیص ندادن داشتم با خودم یکم خلوت میکردم همین حالا شما بندرو عف میفرماییدراستیااااااا داداش چه خبره میخای بری خاستگاری بون من هاااااا زود سریع تند جواب بده گفته باشم نگیا جا ندارم ازین حرفا نداریم من تو داشبورتم جا میشم تازه به جز لباس باید شامم بدی تو هتل 5ستاره بعلللللله بزار دوباره فکرامو کنم ببینم چیزه دیگه نومو خام نه فعلا ایشالله پست بعد
---------------------------------------
آبجی دریا نمیبنم دستای قشنگت عین پیرزنا بلرزهااااا بده خودم دستاتو
---------------------------------------
آبجی Mina72 آبجی منم باهات همدست میشم راجبه بیمعرفتی داداش حامد غمت نباشه آجی
---------------------------------------
همیشه بخند89@s خیلی با پستت آروم شدم همیشه با این حس به آرامش میرسیدم چن روزی بود از یادم رفته بود مرسی
و در آخر دلم خیلی تنگولیده بود واسه همتون
راستی دیدم اینجا من نبودم همه تاریخ تولد و شهرشونو گفتم من جا افتادم 22`10`72 تهران آخییییییش به قافله رسیدم*-*

خ
خدایاااااااااا ۱۱ سال پیش
پیام

سلام آبجیاااو داداشیای تنهایی فک کنم تو این چن وقتی که نبودم اصلا یادتون رفته بود منوهااااااا!!!!! خیلی دلم تنگ شده بود واسه همتون*-* شرمنده که نتونستم ادامه پستمو بزارم بدجور کارام پیچیده بود توهم از ادامه زندگیمم اینو بگم واقعیتش زمانی که از بیمارستان اومدم چیزی یادم نیست چون بیهوش بودم و هی از مهدی میپرسم که چی شد و چن روز بیهوش بودم وچطوری اومدش و چه حرفایی زدیم اونم چون حاله خوبی نداشته چیزه زیادی یادش نیس ولی خوب یه چیزایی رو که یادمونرو میزارم و میرم سراغ بقیش (ایشالله ادامشو با خوده مهدی میزارم )
----------------------------------------
ازآجی گلم alone for ever تشکر میکنم که به یادم بودی آجی جونم قول میدم زود ادامشو بزار�
-----------------------------------------
آجیا و داداشیا دعاهامون برای مرتضی گرفت معجزه شد مرتضی موند ...آره موندش تو قلب تک تکمون و خاطرمون... مگه این معجزه نیست...
از فوتش خیلی ناراحت شدم دیگه کیه که واسه دلمون بخونه ???

خ
خدایاااااااااا ۱۱ سال پیش
پیام

ادامه: چن وقتی مهدی خوب بود ولی هر روز آرومتروعصبیتر میشد باهاش حرف میزدم از حرفاش سردر نمیاوردم دنباله تنهایی بود سر هرچیز بیخودی بحث میکرد از آیندمون میترسید نمیدونستم چیکار کنم رفتم سراغ هرکسی باچیزایی که میگفتم گفتن به خاطره سربازیشه از پسرودخترای فامیل که این دورانو داشتن پرسیدم خیلیاشون این حرفو زدن(پسرا میدونن چی میگم البته بعضیا اینطورین که به خودشون سخت میگیرن که مهدی جز اون دسته بود) باید پس باهاش کنار میومدمو بهش کمک میکردم سعی میکردم با حرفام آرومش کنم بعضی وقتا آروم میشد بعضیا وقتاهم میگفت تو منودرک نمیکنی من دارم عذاب میکشم از کجا معلوم خدمتم تموم شه بعدش اون زندگی ایده آلی که میخام بشه انقد میگفت که منم لال میشدم حالش بدترمیشد بهترنمیشد با حال اون منم داغونتراز قبل فقط خیالم راحت بود مهدی خیلی عاقله و این بهم ثابت شده بود اهل هیچ دیوونه بازی نیس واهل حتی یه پک سیگارم نیسو متنفرازهمه اینا... نیمه شعبان بود دوباره ناراحت و عصبی بود تو اون همه شلوغی و جشن..هرچی میگفتم چته هیچی نمیگفت فقط میگفت با من کاری نداشته باش رفتم پیشش هرچی حرف میزدم انگار تو این دنیا نبود یه حرفی زد خشک شدم : از زندگیش برم بیروم نفهمیدم چی شد فقط یه طرف صورتم سوخت وگیجگام درد گرفت یهو خوردم به یه درخت و دیوار و یه حرف که: تنهام بزارو مهدی که گیج نگام کرد بعد با سرعت زیاد دویید رفت به نمیدونم چرا منم دوییدم ولی نرسیدم پاهام جون نداشت فقط زار زدم تا خونه عین دیوونها پسر عمم دید گفت چرا صورتت قرمزه منم شروع کردم گفتن،دستمو گرفت میدونست مهدی کجاست بردم همونجا(ازاولین باری که همدیگرو دور دریاچه دیده بودیم تو خوشحالیو ناراحتیش اونجا بوداینو همه میدونستن) گریه وهق هقم بند نمیومدو همه نگاه میکردنمون نشوندم رو نیمکت گفت بالاخره میاد.. 1ساعت نشده اومدش تازه به خودم اومدم که چی شده پسرعممو قسم دادم به عشقش که کاریش نداشته باشه اصلا زدم زیره همچی ولی محکم گفت همینجا وایمیستی تکونم نمیخوری تا خودم بیام رفت پیشش دسته مهدیو گرفت رفتن یه گوشه نمیفهمیدم چی میگن فقط تو تاریکی قد بلند جفتشون معلوم بود پسرعمم اومد جلو گفت:زدتت یا نه؟ یهو برق سه فاز بهم وصل شد گفتم:نه گفت:راستشو بگو زده منم فقط یدونه بخابونم همونجا که زدتت یه نگاه به مهدی که از دور نگام میکرد کردم گفتم: به جونه خودم نه!رفتو یه چیز بهش گفتو اومد گفت: همه چیز تمومه دیگه بهشم فکر نکن از کسایی گفت که منو میخان ازم تعریف میکرد از قشنگیو تحصیل و خانواده و پول وتیپ و این که همه آرزومو دارم ولی من یه چیزو میخاستم فقط مرگ همه چی بدونه دخالت خودم تموم شده بود زندگی من رو تموم شده بود بعدسه سال تمام خاطراتم جلوم عین فیلم گذشت تازه درده سیلیشو فهمیده بودم گفتم فردا خودم پیداش میکنم باید بفهمم دروغه همش فردا رفتم دوره دریاچه پیداش نکردم همه جاییو بگی گشتم نبود گاه دلم ازش میگرفت گاه میخاستمش ولی خاستنم بیشترآهنگ غربت من محسن یگانه بود تا مرز جنون منو میکشید (سکوته من نشونه ی رضایتم نیس میدونی.گلایه هامو میتونی از توی چشمام بخونی.بگو آخه جرم چیه که باید اینجور بسوزم.هیچی نگم داد نزنم لبامو روهم بدوزم.دربدر غزل فروش منم گیتار میزنم.با هرنگات به عکست انگار من خودمو دار میزنم...)یه قطره آبم نتونستم بخورم حالم افتضاح بود...دخترعمم بزور بردم بیمارستان انگار با خودم لج کرده بودم که تا مرگم رو پای خودم وایستم دکتر تا دید گفت چی شده هیچی نگفتم فقط بغضم واسه صدهزارمین بار ترکید دکتر انگار فهمیده بود تو چه وضعیم بهم گفت قرص خوردی فقط گفتم:نه فشارمو گرفت گفت:قرص نخوردی ولی انگار قصد خودکشی داشتی که تا الان هیچی نگفتیو نیومدی بیمارستان میدونی دختر اگه نمیومدی میرفتی تو کما فشارت 4.5-5! فقط موندم تا الان چطور دووم آوردی فقط اشک میریختم که خدا من یه روزه به این روز افتادم اگه قراره تا آخر عمر مهدی نباشه چی میشه بستریم کردن حالم افتضاح بود ولی افتضاحتر ازحال جسمم،روحم بود که حوصله بیمارستانو نداشت چن ساعت بعد خودم طاقت نیاوردم اومدم خونه...ادامه

خ
خدایاااااااااا ۱۱ سال پیش
پیام

بسم رب الحسین:
با خودم تصمیم گرفتم خودمو ثابت کنم ولی چنروز بعد برام اِسای مشکوک میومد بهم میگفتن مهدی با کسی دیگس حسم میگفت دروغه یه عاشق حسش خیلی قویه عین یه مادر به بچش به مهدی گفتم دیوونه شد گفت راجبه من چی فکر میکنی..بهم گفت بهت ثابت میکنم بعد میزرام میرم بدجور قاطی کرده بود بهش گفتم من شک ندارم ولی طاقت این اِساروندارم (چون تو اسا خیلی چیزارو اشتباه آدرس میدادن مثلا مهدی اون موقعه که با تلفن خونشون با من حرف میزده یا پیشم بوده میگفتن مهدی فلان ساعت فلان جا بوده) هرچی به اون شماره زنگ میزدیم میگفت شماره مورد نظر اشتباه میباشد (ش ایرانسل بود) پس این یه دشمنی بوده چون اگه واقعی بود باید جواب میداد و ثابت میکرد به مهدی میگفتم بخدا دشمن داریم ولی به روش نمیاورد از یه طرف هنو مهدی باهام همونطورسروسنگین بود منم سر اون اِسا نتونسته بودم خودمو ثابت کنم یه چیزیم بود که اگه مهدی دوسم نداشت با اون حرفایی که دوستش زده ولم میکرد پس اونم داره زجر میکشه و به روش نمیاره پس هنو دوسم داره*به خودم گفتم پس هرجور شده باید تا آخرش برمو خودمو ثابت کنم هرکی بخاد زندگیمو داغون کنه داغونش میکنم با موندنم دشمنمونو آتیش میزنم چن روز به عید بود پس عید بهترین فرصته ... هفته اول که مهدی پادگان بود هفته دوم کلا خونه بود این واسم خیلی خوب بود،هفته اول عید دیدنیامو کارامو انجام دادم که واسه هفته دوم فقط مهدی*_* سخت بود یه تیکه یخو دوباره عین قبل گرم کنمو وقتم کم،ولی من عاشقش بودم میدونستم عاشقمه شروع کردم..قرار گذاشتیم بریم بیرون رفتم دیدم همون لباسایی که دوست داشتم خریده و باهام ست کرده این خیلی واسم خوب بود کل اون هفته رو باهم خرید و گردش بودیم دیگه مهدیِ خودم شده بود میگفت که خیلی دلش تنگ شده بود چقد ازم تعریف میکرد عین قبل.. باهاش حرف زدم اِسای دوستشو نشون دادم خیلی عصبانی شد گفت حالا نشونش میدم وفهمیده بود چقد بیخود اذیت شدیم و به تلافی اون روزا هرچی میگفتم نه نمیگفت منم که اصلا به دل نگرفته بودم میدونستم هرکی بود شاید بدتر از مهدی میکرد و شاید میذاشت میرفت ولی مونده بود مثل همیشه تو سختترین لحظه با اعتمادمون پای همه چی موندیم بروی هم نیاوردیم همه متوجه خوب شدن مهدی شده بودن چقد تعجب کرده بودن مخصوصا دوستش!!! مهدی میگفت دوستش وقنی دیده بودتش ازش پرسیده بود چرا انقد خوشحالی؟ مهدیم یه جوری جوابشو داده بود که صورتش توهم میره و زود خداحافظی میکنه میره ... همین یه نشونه بود که اون اسای مشکوک دوستش بوده ولی هیچ مدرکی نداشتیم همه چیز خوب بودولی چن وقت بعد مهدی هر روز آرومتر میشد بازم عذاب.... ادامه
------------------------------------------------------
~_~ti!iti!ish~_~ : آجی هیچوقت این فکرو نکن ولی اگه خدا تنبیهم کنه تنبیهشم شیرینه چون واسش عزیزی عینه یه مادر که بچشو تنبیه میکنه اون تنبیه هرچی میتونه باش حالا که انقد عزیزی واسش همه مارو دعا کن
---------------------------------------------
داداش حامد: داداشی خیلی خوشحال شدم به حق حسین ایشااله بیان تا دلت یه سروسامونی بگیره و همچیز از قبلم بهتر شه... داداش حامد اینا گذشته ولی هرکدوم یه زخم شد رودلم که هم دوسش دارم (خیلیا ام دوسش دارماااا چون حداقل به خودم یه چیزاییو ثابت کردم )همم با فکرش میسوزم که چراا؟وهم یه تجربه که اگه هرچیزی رو شروع کردی باید تا آخرش وایسی مثل عاشقی شاید امتحان الهی باشه شاید فردا هم یه امتحان باشه پس باید کنار اومد بازم ممنون رفتی هیئت داداش دعام کن که باز خدا امتحان نکنم چون .. ولش کن بازم شکر
----------------------------------------------------
1irani: آبجی سوتفاهم نشده چون یه روز منم عین خودت بودم همه ما عین خودت بودیم بیخبر از همه این دردا....
-------------------------------------------------------
لطفتR______M:خواهری خودمم سبک میشم مرسی بابت لطفت
_____________________
اینو بگم هیچوقت از این که با عشقم بودم و این عذابارو کشیدم پشیمون نیستم و نخاهم شد ... التماس دعا

خ
خدایاااااااااا ۱۱ سال پیش
پیام

انقد این خاطرات رو دلم سنگینی میکرد و با هیچکس درد و دل نکرده بودم که هرچی تو این چن روز مینویسم سبک میشم آبجیا و داداشیا شرمنده چون تازه خاطراته عذاب آور من شروع شده:وقتی مهدی از آموزشی برگشت دیگه هیچی عین قبل نبود نه عین قبل هم دیگرو میدیدیم نه زنگیدنامون نه smsامون صبح تا بعدازظهر پادگان بود بعدشم خسته میومد میخابید بعد میرفت باشگاه شبم تا شام میخورد دوباره میخابید هر چند روز یه بار پست بود خونه نمیومد کلافه شده بودم دلم تنگ میشد بهش از وضعیتمون میگفتم چن وقتی باه حرفاش آرومم میکرد ازین که خودشم ناراضیه از این وضعیت,میگفت درست میشه ولی روز به روز بدتر میشد که بهتر نمیشد تازه اخلاقشم عوض شده بود و تند و عصبی ! یه جوری شده بود شکاک شده بود میگفت روزایی که من نیستم کجا میری چیکار میکنی جواب میدام کجا بودم و چیکار میکردم یه جوری میشد معلوم بود باور نکرده تهش عصبی میش مهدی هیچوقت دوستاشو پیشم نمیاورد یه دوست داشت یه بار قبل خدمتش دیده بودم یه بار بیرون بودیم دوستشم زنگ زد اومد پیشمون فاصله داشت با ما به مهدی گفتم یه فکری کنه یه برنامه ای بریزه که عین قبل بشیم سرم داد زد :همینه میخای بخاه نمیخای نخاه باهام دعوا کرد عشق من هیچوقت سرم داد نزده بود بغض کردم هیچوقت اینطور ندیده بودمش بغضم ترکید گریه کردم مهدی عصبیتر شد میدیدم طاقت نداره اینطوری ببینم ولی هیچکاری نمیکرد بهش میگفتم: مهدی میدونی من کی ام مهدی من مریمتم همون که همه جا میگی خانومتم حالا میگی میخای بخاه میخای نخاه هرچی میگفتم اون عصبیتر میشد میگف:من همچین کسیودیگه نمیشناسم همش کشکه الکیه دوستش اومد بود جلو فقط نگاه میکرد دید وضعیتمون خیلی بده چن نفر نگاهمون میکنن مهدی اصلا توحاله خودش نبود نمیتونستم عشقمو اونطوری ول کنم دوستش گفت:شمارتونو بدین هرچی شد خبرتون میکنم فقط شما برید اولش گفتم میمونم ولی اسرار کرد برم مردمم نگاهمون میکردن من از همجا بیخبر شمارمو دادم تا بهم خبر بده ولی نمیدونستم که زندگیمونو دارم خراب میکنم اون شب دوستش زنگ زد از حال مهدی گفت .گفت بردتش خونه ومنم خاهش کردم با مهدی حرف بزنه و آرومش کنه ولی اون برعکس عمل میکرد زنگ زدمخونشون با مادرش حرف زدم میگفت حال مهدی خیلی بده منم جریانو گفتم,دوستش از فرداش به من زنگمیزد واس میداد که مهدی عاشق من نیس چشش دنباله کسی دیگس منو نمیخاد مهدی حریصه و.... میگفت به مهدی چیزی نگم هرچی من میگفتم دروغه اون بیشتر میگفت منم به مهدی میگفتم دوستت اینطوری میگه هیچی نمیگفت دیگه یه دیوونه کامل شده بودم با آرامبخش میخابیدم هرچی دستم میومد میشکستم با مادرش حرف زدم اونم از مهدی ناراضی بود میگفت مهدی داغونه فقط با همون دوستش جیک تو جیکه...جفتمون به دوستش شک کردیم زنگ زدم به دوستش گفتم حق نداره دیگه دوره مهدی بگرده مهدی زنگ زد هرچی از دهنش دراومد گفت میگفت و آتیش میزد به دلم ولی حرفاش یه جرقه ای شد واسم که دوستش پیشه مهدی منم بد کرده و باید یه جور ثابت کنم جون گرفتم دوباره ...
دوستای گلم همه ایناروخیلی ساده میگم ولی اون روزا فقط خدا حاله منو میدونه و خیلی خیلی تنها بودم روپای خودم بودمو هیچکس باهام نبود دوست نداشتم کسی تو اون وضع ببینتم دوست نداشتم کسی پشت مهدی حرفی بزنه یا وجهش پیشه بقیه خراب بشه فقط کارم گریه بود ولی نمیدونستم این فقط یه قسمت از تلخیه روزگاره.... به حق حسین فاطمه این شبا خدا حاجت دل همتون بده التماس دعا

خ
خدایاااااااااا ۱۱ سال پیش
پیام

ادامه...با دختر خالش حرف زدم گفت فقط به خود مهدی بگم وبه حرف هیچکس اهمیت ندم همون شب با عکسش حرف زدم بهش گفتم اگه این هفته ازش خبری نشه دیگه باهاش کاری ندارم ولی خودمم میدونستم همش حرفه...همون هفته جمعه دخترخالش زنگ زد گفت مژده بده مهدی زنگ زده خونشون منتظر باش الان بهت زنگ میزنه همین که قطع کردم زنگ زد اصلا تو این دنیا نبودم تمام دلتنگیام اومد سراغم گله کردم چرا بیخبرو تنهام گذاشته اونم با حرفاش آرومم میکرد دو دل بودم از داداشش اینا چیزی بگم یا نه ؟میترسیدم تو غربت تو تنهاییاش و دلتنگیاش اذیت شه و ناراحت شه از طرفی دلم طاقت اون همه حرفو نداشت ،با گریه همرو گفتم عین دختر بچه ای که باباشو دیده و همه چی یادش اومده از این 20روز گفتم از حرفایی که بهم زدن از تهمت و ...اونم با مهربونی به حرفام گوش میکرد و آرومم میکرد عصبی شد گفت: زنگ میزنه دعوا میکنه منم گفتم:دعوا نکن بزار اومدی ...زنگ زده بود با توپ پر... هرروز از کی تا کی زنگ میزدم تا بگیره صداشو بشنوم مسئول تلفن شده بود تا باهم حرف بزنیم شبا یواشکی خاموشی میدادن زنگ میزد...مرخصی بهش ندادن چقد نقشه کشیدم برم تبریز ولی نمیشد ... همه دیگه از من خبر میگرفتن...سه ماه بعد اومد خیلی لاغر شده بود با داداشو زن داداشش دعوای حسابی کرد گفته بودن که من به مهدی دروغ گفتم ،مهدی ام گفتش :من مریم میشناسم هیچوقت بهم دروغ نمیگه.. این حرفش یه دنیا ارزش داشت واسم نمیدونید چه ذوقی کردم ولی همه چیز عوض شده بود دوماه بعدم مهدی ام عوض شد دیگه اون مهدی قبل نبود ...
----------------------------------------------------
1irani :هیچوقت نمیتونی یه عاشقو درک کنی منم میگم عشق تو 14سالگی اشتباه و... ولی عشق و عاشقی سن و زمان و مکان نمیشناسه ،بعد اینکه یه نگاه واسه ما یه نگاهه واسه یه عاشق یه دنیاس... ایشاالله طعم شیرینه عشقو بکشی یه روز چون دردردش بزرگترین عذابه که خدا قسمت کسی نکنه
----------------------------------------------------
~_~ti!iti!ish~_~ :آبجی گلم میدونم سخته ولی فک کن خدا داره امتحانت میکنه خدا فقط بنده های خوبشو امتحان میکنه
----------------------------------------------------
آبجی دریا من خواهر ندارم ولی دورم دیدم که خواهرا چقد بهم وایسته ان و چقد حسودیم میشه به کسایی که خواهر دارن آبجی خواهرت شاید جسمش نباشه ولی روحش کنارته پس شاد باش بزار روح اونم شاد باشه
-----------------------------------------
داداش حامد از کجا معلوم که حانیه تو این شبا تورو از خدا میخاد ،میخاد داداشی مگه کی از تو بهتر واسش...
-------------------------------------
R_______M:عزیزم خنده دار نیس ولی حرف یه روز دو روز نیس از احساسش که مظمئن شدی بعد بمون به پاش من تو بقیه پستم میزارم که چقد سختی کشیدم ولی از احساسه طرفم مطمئن بودم و به طور کامل ازش شناخت داشت�
--------------------------------------------------
دوس دارم اسم تک تکتکتون بیارم ولی پستم انقد طولانیه که میدونم تقصیر خودمه خخخخخخ !واسه همتون دعا میکنم دعا فراموش نشود

خ
خدایاااااااااا ۱۱ سال پیش
پیام

بسم رب الحسین
یک سال از دوستیمون گذشت فهمیدیم دیگه نمیتونیم جدا شیم و دلمون و باختیم به همه نامزد هم معرفی میشدیم تا گذشت تا اینکه به خودمون اومدیم که نمیشه تا آخر اینطوری موند مهدی شرایط ازدواج نداشت منم میدونستم مادر وپدرم اصلا مخالفه این ازدواجن ...گفتم تا آخرش هستم اگه قراره سختی بکشی باهم میکشیم قرار شد بره سربازی؛آموزشی افتاد تبریز وقتی میخاست بره چقد تو بغلش گریه کردم چقد بوش کردم چقد مرد من بغضشو نگه داشت چقد حالش بد بود...منو سپرد به خانوادش و رفت ،20روز ازش خبری نبود 8.9کیلو لاغر شدم کارم گریه بود و با عکسش حرف میزدم زنگ میزدم خونشون با مامانش حرف میزدم جفتمون گریه میکردیم یه بار زنگ زدم برنداشتن خیلی نگران بودم زنگ زدم گوشی داداشش ولی اون روز فهمیدم بدون مهدی یعنی چی؟داداشش بهم گفت: برم سراغه زندگیه خودم قبل اینکه مهدی برگرده برم و... منم ته تمام حرفام این بود من فقط عشقمو میخام هنو این حرفا تو سرم میچرخید زن داداشش از اون طرف بهم تهمت زد فحش داد شکستم داغون شد مردم و زنده شدم مگه ظرفیتم چقده! نامردا من پناه آوردم به شما تا حال عشقمو بپرسم نه اینا... سخته بهم انگ بزنه مرد من عشق زندگیم نیس من به نزدکترین کسش داداشش نظر دارم کسی که نامزد داره و زنگ زدم که با اون حرف بزنم خدا هیچ زنیو بدونه دفاع نکنه مرد من نبود ،نبود وببینه شکستم، نبود سرمو رو سینه مردونش بزارم گریه کنم، نبود بهش بگم چیا بهم گفتن، نبود و نازو نوازشم کنه نبود و ازم دفاع کنه ،نبود دنیا رو بهم بزنه نبود که دستمو بگیره از زمین بلندم کنه و اشکامو پاک کنه، نبود سره همشون داد بزنه تکیه گاهم نبود مـــــــــــــــرد من ،عشق من نبود بی پناه بودم ای خدااااااااااااااااا بخدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا سخته .....
ببخشید بقیش برای بعد حالم خیلی بد شد حتی خاطراتش ویاداوریش عذابم میده از گریه چیزی نمیبنم ...
===============================================================
مرسی از داداش حامد خوبم،داداشی مهدی میگه این حامد کیه که تو پستا پیغامو پسغوم میذارید بهم (ناراحت نشیاااااا داداشیم)بهش از خودت گفتم و از حانیه خیلی ناراحت شد گفتم اگه من برم توام عین داداش حامد میشی گفت: نه بابا داغونم شم سراغت نمیام حق نداشتی بری ،داداش کلیپس سارا همسایتون کجاس من بزنم تو سرش ... سرنماز دعات میکنم این شبا دعا یادت نره داداشی
================================================================
آبجی دریا عزیز به حق این شبا دلت آروم بگیره،دریا جونم از نظر من این لطف نیس وظیفس چون فقط یه دختر که دختر و میفهمه با یه عاشق...
================================================================
بچه دعا یادتون نره.

خ
خدایاااااااااا ۱۱ سال پیش
پیام

قسمت اول زندگیم : اولین قدمو گذاشتم پارک یه پسر هیکلی چهار شونه قد بلند با ته ریشه مردونه تو چشام زل زد بی تفاوت دور میزدم دور دوم دیدم همون پسر نگاهم کرد و لبخند زد دور سوم و چهارمم همینطور کلافه شدم رفتم رویه نیمکت نشستم ازم خواست شمارمو بدم اهمیت ندادم انقد کلافه شدم تا اینکه گفتم شمارتو بده فقط برو قسم داد ننداز بیرون(شاید باورتون نشه به خودش قسم همه چیز اتفاقی بود من هیچوقت شماره هیچکسو نمیگرفتم فقط بهخاطره اینکه کسی متوجه نشه و اون بره ) ... فرداش دوستم زنگ زد که دیشب کجا بودی منم تعریف کردم ازم خاست که شماره رو بدم که سربه سرش بزاره زنگ زد ..... ولی از طرف من حرف زد و دوست شد و قسمم داد و چون میشناختم که ازین کارا نمیکنم قانعم کرد شاید این یه قسمته تو دلم گفتم یه جوری از سرم باز میکنم دوست شدم ولی با هزارتا شرط و شروط ... به دوستام گفتم ازم خواستن این پسری که بالاخره تونست با یه بار دیدن باهام دوست بشرو ببینن اون روز وقتی کنارش وایسادم چقد همه خندیدن قدم تا پایینه سینش بود هرچی من ریز اون درشت .... دوماهی میشد که باهم بودیم خیلی از شخصیتش خوشم اومده بود آروم سر به زیر با همون اعتقاداتی که من دوست داشتم وصادق...از گذشتش گفت: با چنتا دختر حرف زده بوده و که بهش معرفی شده بودن ولی نتونسته بود و بهم نمیخوردن اون شخصیتی که این از نظر ظاهر و باطن میخاسترو نداشتن چن وقتی بوده تصمیم میگیره خودش اونی که میخادو پیدا کنه ولی یه ملاکایی واسش مهم بوده اون شب به سرش میزنه بیاد پیاده روی که منو میبینه ولی فقط ظاهرمو دیده بوده واسه این که باطنمم بشناسه میاد جلو ....منم از گذشتمو اینکه اذیت شدم بهش گفتم:قول داد که کمکم کنه واسم یه دوست خوب باشه... شرطمون شد یه دوستی... میگم خدا حق دل شکسترو میگیره اینجاس:سه ماه از دوستی منو مهدی میگذشت که اون بی انصاف نامرد که هیچوقت دوس ندارم اسمی ببرم زنگ زد و ازم حلالیت طلبید که بدجور تاوان داده و همه بهش گفته بودن چوب منو میخوره و هرروز بدبیاری میاره و این آهه منه و حالا میخاد بره مکه منم حلالش کنمو بهش یه فرصت بدم منم گفتم:از همون اول هیچ آهی پشتش نکشیدم ودلم شکستمو سپرده بودم دست خدا وحلالت میکنم ولی چیز به اسمفرصت وجود نداره ازم تشکر کردو گفت:فهمیده که واقعا یکی تو زندگیمه ...تا اینکه شرطا به کل از بین رفت و دوباره یه قسمت دیگه از زندگیم...
================================================================================
آبجی گلم (~_~ti!iti!ish~_~) خدا پدرتو بیامرزه ولی هیچوقت به فکر خودکشی نباش چون حتی فکرشم گناه داره و بابات ناراحت میشه وقتی بابات دوست داره اوندستش ازین دنیا کوتاهه پس ناراحتش نکن خواهری...
================================================================================
آبجی دریا به خودت بیا حیف تو نیس که اینطور خودتو داغون میکنی میدونم خیلی سخته ولی یکم به پدر و مادرت فک کن که الان به تو خیلی احتیاج دارن
================================================================================
داداش حامد مرسی بابت لطفت داداش این شبا خیلی عزیزه از صاحب این شبا بخاه حانیتو برگردونه
================================================================================
داداشیا و آبجیا گلم تو این شبا خیلی دعا کنید که معجزه میکنه

خ
خدایاااااااااا ۱۱ سال پیش
پیام

سلام دوستای گلم من قول داده بودم از زندگیم بگم:
خیلی سخته تازه وارده جوونی میشی تو اوج شور و هیجان دخترونت باشی یه دفعه یکی بیاد هی تو گوشت بگه که عاشقته و هرجا که میری دنبالت باشه با همه سرت دعوا کنه و تو همجا بگه این عشقه منه کسی حق نداره نگاش کنه بعد به خاطره اینکه دست از سرت برداره بگی کسی دیگه تو زندگیته اونم باهات لج کنه بره همجا بگه تو عاشقشی و بعدش بره هرروز با یکی دوست شه یکی از اونا دوست خودت باشه که دوستیشو به خاطره یه هفته دوست شدن با اون پسر با تو بهم بزنه وقتی تو میری بیرون دخترو پسر بهت تیکه بندازن که تو عاشق فلانی هستی اون با کسای دیگه این حرفا تا جایی پیش بره که خانوادت بفهمن تو هی بگی به پیر به پیغمبر دروغه و غرورت دلت بشکنه وقتی که کامل شکستی بیاد بهت بگه :خداحافظ من انتقام دل عاشقمو ازت گرفتم ....! از همون روز تا 40روز بعدش تصمیم بگیری لباس سیاه بپوشی و واسه شکستهات عزا بگیری و اونو مرده فرض کنی یه آدم دیگه بشی از تمام مردا نفرت بگیری و از هرچی که اسمشو بزارن عشق متنفر... 17سالم شد اردیبهشت رفتم مشهد دلم گرفت از آیندم ترس داشتم از این بی اعتمادی از کلمه عشق و عاشقی از امام رضا خاستم کمکم کنه و آیندمو سپردم دستشو برای دوستامم دعا کردم وبرگشتم تهران وقتی برگشتم دوستام تو همون چند روزی که من نبودم با کسایی که دوستشون داشتن آشنا شده بودن به شوخی میگفتن زودتر میرفتی دعامون میکردی :-) آخر اردیبهشت بود مدرسه تعطیل کرد که بریم درسای تخصصیمونو بخونیم واسه امتحانا منم غرق درس خوندن بودم که مامانم صداش در اومده بود و چنتا از فامیلامون بهم گفتن برو بیرون سرت یه هوایی بخوره بلاخره بزور منو فرستادن بیرون ساعت 11شب بود رفتم پارک محلمون قدم بزنم که اون شب ورق زندگیم برگشت و قسمت شروع شد .....
============================================
آبجی دریا خدا خواهرتو بیامرزه . خواهری از من به تو نصیحت کسی که تو رو میزاره کنار که بره با کسی دیگه ارزش یه اخم تو رو نداره یه روزی همونم میزاره چون راحت تو دلش هر کسی جا میشه چون دلش حرمسراس پس خداروشکر زودتر فهمیدی این اتفاقا افتاد و میدونم زمان کمی نبود که باهم بودید ولی همینم جای شکر داره خدا حق دل شکستتو میگیره اون روز دیر نیس ....از خواهرت بخاه کمکت کنه چون اموات ب بخدا خیلی نزدیکترن .....
==========================================
داداش حامد مرسی بابت لطفت
==========================================
خواهریا داداشیای تنهایی خدا خیلی بزرگ اگه بزرگی و بخشندگی خدا رو باور کنید اونوقت میفمید هیچوقت تنها نبودید .....

خ
خدایاااااااااا ۱۱ سال پیش
پیام

سلام, داداش حامد پستت روخوندم که به حانیه اس بدی یا نه? نظر من اینه با این چیزا کوچیک نمیشی این بزرگیه تورومیرسونه که به فکرش بودی و عین خیلیای دیگه نامرد نبودی که دو روز فراموشش کنی این یه تیریه توتاریکی و یه شانس که اگه جواب بده میتونی سر صحبت باز کنی و حرفاتو بزنی خوشحالم که هنوز مردایی هستن مثل شما و از الان واسه یک ماه و نیم دیگه داری فکرمیکنی, داداشی خدارو چه دیدی شاید اون چشم به راهه تو هست شاید اونم به خاطره غرورش نمیاد و توام به خاطره غرورت کاری نمیکنی ولی به نظر من واسه بدست آوردن عشقت هرکاری بکن از هرچیزی بگذر که شرمنده دلت نشی که هیچکس از آینده خبر نداره دیدی یه زمانی یه جایی حانیه رو دیدی چند سال بعد میفهمی چه اشتباهی کردیو چقد از جوونیتون رفته واسه یه بارم شده شانستو امتحان کن مطمن باش حانیه به خیلی چیزا فک کرده تو این چنوقت اگه اونم درد کشیده باشه و بخاد برمیگرده. دوستان دعا کنید عشقم چند روزه خیلی حالش بده از یه طرف سرمای بد خورده از یه طرف سوزش معده شدید خیلی سخته آدم مردشو ضعیف و بی حال ببینه راضیم نصفه عمرمو بدم ولی عشقمو اینطوری نبینم هعیییییییی خدا
به امید روزای بهتر

خ
خدایاااااااااا ۱۱ سال پیش
پیام

سلام من پستای همه بچه های تنهایی رو از اول میخوندم ولی هیچوقت جراتشو نداشتم که
خودم بیام پست بزارم داداش حامد اون زمانی که حانیه پیشت بودو پستای شاد میزاشتی
راستش به حانیه حسودیم میشد ولی خدا شاهده از ته دل براتون خوشحال بودم و آرزوی خوشبختی داشتم ولی یه دو هفته ای نیومدم تو سایت بعدش که اومدم دنبال پستای شادت بودم و توام نام فرستنده رو عوض کردی بعد که متوجه شدم باورم نمیشد !!!!! داداشی عشق واقعی هیچوقت از بین نمیره و فقط از خدا بخاه و قسمت .... من شاید به ظاهر یه زندگی آروم داشته باشم ولی عاشق کسی هستم که کناره هم هستیم ولی شاید با یه دنیامشکل!!!! الان 5 سالو نیمه با همیم با یه دنیا سختی کنارش موندم که یه بار بهم گفت :من موندم که چقد صبوری که کم نیاوردی هر دختر دیگه ای بود از همون اول رفته بود گفتم: چون عاشقتم عشق صبر میاره و....
خیلی سخته هر لحظه ترس از دادن عشق زندگیتو داشته باشی و ترس از آینده که بهش میرسی یا نه ولی امیدم به خداست و اون خداست و من بنده پس باید برای بندش خدایی کنه و معجزه کنه و منم بندگیشو
تو پستای بعدی هم ادامه اینو و هم از زندگیم مینویسم و پس داداش حامد توهم از خدا بخاه چون خداست قدرت هرچیزیو داره پس بخاه حانیه رو برگردونه ایشالله که بر میگرده واسه تمام بچه های پاتوق تنهایی از خدا آرامش و خوشبختی میخام.

خ
خدایاااااااااا ۱۱ سال پیش
جوک

مورد داشتیم دختره با دوست پسرش داشته حرف میزده باباش میاد گوشیشو میگیره دوست پسرش مثل یه شیر مــــــــــــــــــــــرد میگه:
.
.
.
.
.
من اپراتور ایرانسل هستم داشتم مشکل دخترتونو حل میکردم منم دیگه کاری ندارم مشکل حل شد خداحافظ.
بابا دختره که کلا قانع شده دختره ام رفته کما .....

خ
خدایاااااااااا ۱۱ سال پیش
جوک

به مامانم میگم:فلان دوستم تازه ازدواج کرده شوهرش تو دوران نامزدی ازش
پرسیده : دوست پسر داشتی یا نه؟ دوستمم گفته: اگه بخام صادقانه بگ�
دوست پسر نداشتم ولی دروغم نمیگم تا به حال با یه پسرم حرف نزدم
شوهرشم کلی حال کرده گفته : خوشم اومد که راستشو میگی این نشون میده تو تو زندگی صادقیو همونی که میخواستمی و .... از اینجور حرفا
مامانم میگه: تو شوهرت از این سوالا ازت پرسید ازین غلطا نکنیا شانس نداریم پست میده من که خونه رات نمیدم :)"
عاخـــــــــــــــــــه این مادر من دارم خبر نداره که خودمم همچین حرفی به آقامون زده بودم والا نمیشه اول زندگی دروغ گفت مهم اینه صادقیم و عاشق مگه نه؟

خ
خدایاااااااااا ۱۱ سال پیش
جوک

مورد داشتیم دختره اومده شوهرشو سوپرایز کنه غذای مورد علاقشو درست کنه
.
.
.
اشتباه غذای مورد علاقه دوست پسر سابقشو درست کرده تازه غذای مورد علاقه شوهرش که نبوده
هیچ شوهرش از اون غذا متنفر بوده
.
.
.
حالا شوهرشم واسه این متنفر بوده چون با دوست دختر سابقش با این غذا خاطره داشته
.
.
.
هیچی دیگه الانم در حد مرگ دارن همدیگرو کتک میزنن تو راه دادگاه خانواده ان!
اگه میخای این بلا سرت نیاد لایک کن :-)