ادامه: چن وقتی مهدی خوب بود ولی هر روز آرومتروعصبیتر میشد باهاش حرف میزدم از حرفاش سردر نمیاوردم دنباله تنهایی بود سر هرچیز بیخودی بحث میکرد از آیندمون میترسید نمیدونستم چیکار کنم رفتم سراغ هرکسی باچیزایی که میگفتم گفتن به خاطره سربازیشه از پسرودخترای فامیل که این دورانو داشتن پرسیدم خیلیاشون این حرفو زدن(پسرا میدونن چی میگم البته بعضیا اینطورین که به خودشون سخت میگیرن که مهدی جز اون دسته بود) باید پس باهاش کنار میومدمو بهش کمک میکردم سعی میکردم با حرفام آرومش کنم بعضی وقتا آروم میشد بعضیا وقتاهم میگفت تو منودرک نمیکنی من دارم عذاب میکشم از کجا معلوم خدمتم تموم شه بعدش اون زندگی ایده آلی که میخام بشه انقد میگفت که منم لال میشدم حالش بدترمیشد بهترنمیشد با حال اون منم داغونتراز قبل فقط خیالم راحت بود مهدی خیلی عاقله و این بهم ثابت شده بود اهل هیچ دیوونه بازی نیس واهل حتی یه پک سیگارم نیسو متنفرازهمه اینا... نیمه شعبان بود دوباره ناراحت و عصبی بود تو اون همه شلوغی و جشن..هرچی میگفتم چته هیچی نمیگفت فقط میگفت با من کاری نداشته باش رفتم پیشش هرچی حرف میزدم انگار تو این دنیا نبود یه حرفی زد خشک شدم : از زندگیش برم بیروم نفهمیدم چی شد فقط یه طرف صورتم سوخت وگیجگام درد گرفت یهو خوردم به یه درخت و دیوار و یه حرف که: تنهام بزارو مهدی که گیج نگام کرد بعد با سرعت زیاد دویید رفت به نمیدونم چرا منم دوییدم ولی نرسیدم پاهام جون نداشت فقط زار زدم تا خونه عین دیوونها پسر عمم دید گفت چرا صورتت قرمزه منم شروع کردم گفتن،دستمو گرفت میدونست مهدی کجاست بردم همونجا(ازاولین باری که همدیگرو دور دریاچه دیده بودیم تو خوشحالیو ناراحتیش اونجا بوداینو همه میدونستن) گریه وهق هقم بند نمیومدو همه نگاه میکردنمون نشوندم رو نیمکت گفت بالاخره میاد.. 1ساعت نشده اومدش تازه به خودم اومدم که چی شده پسرعممو قسم دادم به عشقش که کاریش نداشته باشه اصلا زدم زیره همچی ولی محکم گفت همینجا وایمیستی تکونم نمیخوری تا خودم بیام رفت پیشش دسته مهدیو گرفت رفتن یه گوشه نمیفهمیدم چی میگن فقط تو تاریکی قد بلند جفتشون معلوم بود پسرعمم اومد جلو گفت:زدتت یا نه؟ یهو برق سه فاز بهم وصل شد گفتم:نه گفت:راستشو بگو زده منم فقط یدونه بخابونم همونجا که زدتت یه نگاه به مهدی که از دور نگام میکرد کردم گفتم: به جونه خودم نه!رفتو یه چیز بهش گفتو اومد گفت: همه چیز تمومه دیگه بهشم فکر نکن از کسایی گفت که منو میخان ازم تعریف میکرد از قشنگیو تحصیل و خانواده و پول وتیپ و این که همه آرزومو دارم ولی من یه چیزو میخاستم فقط مرگ همه چی بدونه دخالت خودم تموم شده بود زندگی من رو تموم شده بود بعدسه سال تمام خاطراتم جلوم عین فیلم گذشت تازه درده سیلیشو فهمیده بودم گفتم فردا خودم پیداش میکنم باید بفهمم دروغه همش فردا رفتم دوره دریاچه پیداش نکردم همه جاییو بگی گشتم نبود گاه دلم ازش میگرفت گاه میخاستمش ولی خاستنم بیشترآهنگ غربت من محسن یگانه بود تا مرز جنون منو میکشید (سکوته من نشونه ی رضایتم نیس میدونی.گلایه هامو میتونی از توی چشمام بخونی.بگو آخه جرم چیه که باید اینجور بسوزم.هیچی نگم داد نزنم لبامو روهم بدوزم.دربدر غزل فروش منم گیتار میزنم.با هرنگات به عکست انگار من خودمو دار میزنم...)یه قطره آبم نتونستم بخورم حالم افتضاح بود...دخترعمم بزور بردم بیمارستان انگار با خودم لج کرده بودم که تا مرگم رو پای خودم وایستم دکتر تا دید گفت چی شده هیچی نگفتم فقط بغضم واسه صدهزارمین بار ترکید دکتر انگار فهمیده بود تو چه وضعیم بهم گفت قرص خوردی فقط گفتم:نه فشارمو گرفت گفت:قرص نخوردی ولی انگار قصد خودکشی داشتی که تا الان هیچی نگفتیو نیومدی بیمارستان میدونی دختر اگه نمیومدی میرفتی تو کما فشارت 4.5-5! فقط موندم تا الان چطور دووم آوردی فقط اشک میریختم که خدا من یه روزه به این روز افتادم اگه قراره تا آخر عمر مهدی نباشه چی میشه بستریم کردن حالم افتضاح بود ولی افتضاحتر ازحال جسمم،روحم بود که حوصله بیمارستانو نداشت چن ساعت بعد خودم طاقت نیاوردم اومدم خونه...ادامه