شرمنده ام که نتونسته بودم ادامه زندگیمو بزارم حالم این روزا خیلی بد و فکرم حسابی مشغوله ... ادامشو میزارم:
تا اونجا که حالم بد بود رفتم بیمارستان و از بیمارستان زدم بیرونو نوشتم اینم ادامه:از بیمارستان زدم بیرون حال و روز درستی نداشتم دختر عمم اومد دنبالم و هی حرف میزد که این چه کاریه و دمه بیمارستان ماشین نبود کشون کشون رفتم سر خیابون،انقد حالم بد بود ولی تو اون حالم هر ماشینی که رانندش جوون بود وایساد سوار نشدم ...تا اینکه یه ماشین سوار شدم که رانندش 45 سال50اینطورا بود خودمو انداختم تو ماشینو پشتم دختر عمم سوارشد حالم افتضاح بود روبه موت بودم هیچی نمیفهمیدم فقط میخاستم برسم اتاقم چشامو باز کردم رسیده بودیم به آقا گفتم :نرسیده به چهارراه پیاده میشیم گفت: هنو باهم آشنا نشدیم بیا جلو!!! انگار برق به من وصل کردنو اون حرف میزد به دختر عمم نگاه کردم بعدش فقط داد زدم و دستم رفت سمته دستگیره و کشیدم ،زد رو ترمز از ماشین پریدیم پایین نمیدونم واقعا تو صورته بی روحه من که عین میت رنگ نداشت چی دیده بود واقعا متاسفم من سوار ماشین جوون نشدم...اونوقت کسی که جای پدرمو داشت...منی که با ساده ترین لباسا و با اون حال و صورت بیروح خیلی حرفا تو دلمه خیلی گله دارم بیخیال... اومدم خونه چون قبلش خودمو از مامان و بابام قایم کرده بودم متوجه حالم نشده بودن تا دیدنم نگران شدن ازم هی سوال میپرسیدن ولی فقط با اینکه یه مسمومیت سادس خاتمه دادم حالم افتضاح بود هرلحظه بدتر میشدم با خودم لج کذده بودم دیگه دکتره راست گفت بود که خودمو دارم به کشتن میدم خیلی رو داشتم سگ جون بودم که تا زنده موندم چه برسه راه رفتن، لَرز کله وجودمو گرفته بود طوری که بدنم میپرید و هیچ پتویی گرمم نمیکرد رفتم حموم زیر دوش آب جوش ولی هر لحظه بدتر اصلا اثر نداشت مامانم اینا ترسیده بودن اومدم زیره پتو و دیگه هیچی نفهمیدم هیچی...2روز بیهوش بودم هیچ رفت و آمدیو نمیفهمیدم هیچیو... مهدی میگه اون لحظه ها اونم داغون بوده پسر عمم یه حرفایی بهش زده بوده وبعضی حرفارو از طرفه من زده بوده !مهدی از منم دلخوروعصبانی بوده نمیدونسته من بی تقصیرمُ من اصلا حرفی نزدم و اصلا از هیچی خبر ندارم از یه طرف دلخوری از من از یه طرف فکرش این بوده آبا از آسیاب بیافته بیاد ولی وقتی من بیهوش بودم فامیلامون زنگ میزنن بهش میگن باور نمیکرده فک میکرده الکیه و از یه طرفم حال وروزش بدتر میشه با این خبر...فک نمیکرده جدی جدی جونم به جونشه نباشه نیستم ..وقتی بهوش اومدم بازم هیچی نمیفهمیدم فقط بهم میگن مهدی منتظرته باهات حرف بزنه و ببینتت واسه هیچی جون نداشتم ولی واسه مهدی جونمم میدم... دست چپم از کجا تا کجاسیاهو کبود بود واسه سرومی که خودم قبلا کشیده بودم تا یه ماهم همونطوری بود... مهدیمو دیدم حال اونم دسته کمی از من نداشت...مگه میشه از عشقت ناراحت باشی و حتی اگه بکشتت چه برسه یه سیلی که اونم میدونم دسته خودش نبوده چون اوضاع روحیش اونروزا درست نبود و به خاطره اون سیلی چقد خودش... حرفی نزدم نذاشتم حرفی بزنه از سیلیش هروقت خواست چیز بگه نذاشتم یه کم کبود شده بود که زیاد مشخص نبود هرکیم پرسیده بود گفتم خورده به جایی... قول دادیم یه ثانیه هم جدا نشیم تو بدترین شرایط و هیچی جدامون نکنه انقد حرف زدیم که انگار نه انگار فقط آرامش میخاستیم و آرامش ...هیچکس و هیچ حرفیو و هیچ اتفاقی واسمون مهم نبود، مهم عشقمون بود ولی مگه عشق بدونه سختیه بازم...ادامه.......
مرسی از همتون .یا ارحم الرحمین