قسمت اول زندگیم : اولین قدمو گذاشتم پارک یه پسر هیکلی چهار شونه قد بلند با ته ریشه مردونه تو چشام زل زد بی تفاوت دور میزدم دور دوم دیدم همون پسر نگاهم کرد و لبخند زد دور سوم و چهارمم همینطور کلافه شدم رفتم رویه نیمکت نشستم ازم خواست شمارمو بدم اهمیت ندادم انقد کلافه شدم تا اینکه گفتم شمارتو بده فقط برو قسم داد ننداز بیرون(شاید باورتون نشه به خودش قسم همه چیز اتفاقی بود من هیچوقت شماره هیچکسو نمیگرفتم فقط بهخاطره اینکه کسی متوجه نشه و اون بره ) ... فرداش دوستم زنگ زد که دیشب کجا بودی منم تعریف کردم ازم خاست که شماره رو بدم که سربه سرش بزاره زنگ زد ..... ولی از طرف من حرف زد و دوست شد و قسمم داد و چون میشناختم که ازین کارا نمیکنم قانعم کرد شاید این یه قسمته تو دلم گفتم یه جوری از سرم باز میکنم دوست شدم ولی با هزارتا شرط و شروط ... به دوستام گفتم ازم خواستن این پسری که بالاخره تونست با یه بار دیدن باهام دوست بشرو ببینن اون روز وقتی کنارش وایسادم چقد همه خندیدن قدم تا پایینه سینش بود هرچی من ریز اون درشت .... دوماهی میشد که باهم بودیم خیلی از شخصیتش خوشم اومده بود آروم سر به زیر با همون اعتقاداتی که من دوست داشتم وصادق...از گذشتش گفت: با چنتا دختر حرف زده بوده و که بهش معرفی شده بودن ولی نتونسته بود و بهم نمیخوردن اون شخصیتی که این از نظر ظاهر و باطن میخاسترو نداشتن چن وقتی بوده تصمیم میگیره خودش اونی که میخادو پیدا کنه ولی یه ملاکایی واسش مهم بوده اون شب به سرش میزنه بیاد پیاده روی که منو میبینه ولی فقط ظاهرمو دیده بوده واسه این که باطنمم بشناسه میاد جلو ....منم از گذشتمو اینکه اذیت شدم بهش گفتم:قول داد که کمکم کنه واسم یه دوست خوب باشه... شرطمون شد یه دوستی... میگم خدا حق دل شکسترو میگیره اینجاس:سه ماه از دوستی منو مهدی میگذشت که اون بی انصاف نامرد که هیچوقت دوس ندارم اسمی ببرم زنگ زد و ازم حلالیت طلبید که بدجور تاوان داده و همه بهش گفته بودن چوب منو میخوره و هرروز بدبیاری میاره و این آهه منه و حالا میخاد بره مکه منم حلالش کنمو بهش یه فرصت بدم منم گفتم:از همون اول هیچ آهی پشتش نکشیدم ودلم شکستمو سپرده بودم دست خدا وحلالت میکنم ولی چیز به اسمفرصت وجود نداره ازم تشکر کردو گفت:فهمیده که واقعا یکی تو زندگیمه ...تا اینکه شرطا به کل از بین رفت و دوباره یه قسمت دیگه از زندگیم...
================================================================================
آبجی گلم (~_~ti!iti!ish~_~) خدا پدرتو بیامرزه ولی هیچوقت به فکر خودکشی نباش چون حتی فکرشم گناه داره و بابات ناراحت میشه وقتی بابات دوست داره اوندستش ازین دنیا کوتاهه پس ناراحتش نکن خواهری...
================================================================================
آبجی دریا به خودت بیا حیف تو نیس که اینطور خودتو داغون میکنی میدونم خیلی سخته ولی یکم به پدر و مادرت فک کن که الان به تو خیلی احتیاج دارن
================================================================================
داداش حامد مرسی بابت لطفت داداش این شبا خیلی عزیزه از صاحب این شبا بخاه حانیتو برگردونه
================================================================================
داداشیا و آبجیا گلم تو این شبا خیلی دعا کنید که معجزه میکنه