خ
خدایاااااااااا ۱۱ سال پیش
پیام

چن وقتیه بدجور بهونه گیر شدم خودم ازخودم خسته شدم یه وقتایی دوست ندارم اصلا غذا بخورم که بعدش اون همه سرفه کنم گاهی وقتا تو مهمونیا و رستوران نگاه همه اذیتم میکنه... مهدی هروقت حالمو میپرسید فقط خیالشو راحت میکردم که چیزی نیس قرصامو بخورم خوبه خوب میشم و هنوزم وقتی میپرسه باز یه چیزی میگم و تا حدی خیالش راحت میشه ولی کلی تشر میزنه و میگه ببرمت دکتر ولی یه جور میپیچونم...راستش خودمم دیگه از دکتر میترسم اصلا برم چه فایده یه بار میگن حساسیت فصلیه و فصل عوض میشه حال من عوض نمیشه یه بار میگن عصبیه دارو میدن باز همون! یه بار میگن معدته باز دارو و باز همون و کلی آزمایشو تست آخرش همون... با مهدی رفته بودیم رستوران انقد که سرفه و حالت تهوع و رعایت کردم که کسی اذیت نشه و نگاه این و اون یه طرف نگاه و ترس و نگرانی و دلهره و هول شدن و.. عشقم یه طرف ... درد اون نگاه از همه بیشتر بود دیگه ازون به بعد تمام سعیمو میکنم خودمو خفه کنم ولی جلوی مهدی سرفه نکنم...ولی باز همون نگاه...وقتی واسم یه عالمه خوراکی میگیره حتی اگه گشنه هم باشم یه جوری از زیر خوردنش در میرم و هی بزور وادارم میکنه بخورم فقط یه ذره میخورم که ناراحت نشه.... هر دفعه قول میگیره باهم غذا بخوریم ولی باز من تفره میرم...تو این روزا بد حالیم نه اوضاع روحیم درسته و نه جسمیم انقد داغونم...سر همه چیز بهونه میگیرم مهدی میگه ماست سفیده من میگم باید بگی سیاهه اونم بی چون و چرا همونو میگه سر هرچی قهر میکنم و تا چن روز باید فقط نازمو بکشه خیلی بد شدم خییییییلی دیشب گفتم حق نداره بخوابه و اون خوابش برد دیگه جوابشو ندادم ولی نه از عصبی بودن ازینکه میترسم...معلوم نیس چه مرگمه چطور اونو اسیر خودم کنم...همیشه ازش میپرسیدم مهدی اگه یه چیزیم بشه تو بازم میمونی پیشم و اون کلی دعوام میکرد و میگفت خدا نکنه باز دیوونه شدی تا آخرش هستم یعنی تا آخرش تا عمر دارم من خودتو میخام دیگه ازین حرفا نشنوماااا...ولی حالا چی با اینکه مهدی رو از خودم بیشتر میشناسم ولی حقش نیس... آره تا زمانی که مطمن نشم چمه نمیتونم...نمیدونم ای خدااااا دارم روانی میشم ولی باز کرمتو..بازم شکرت خودم که خودمو میشناسم اگه از مرض نمیرم از دوری مهدی میمیرم!!! بالاخره طاقت نیاوردم و آشتی کردم... ولی تا کی ... قبلا بهش گفته بودم که حالم اینطوریه ...گفت هرچی بشه هستم تو حق نداری جای من تصمیم بگیری..ولی پس جوونیه اون چی حرفای مردم ...نگاه و نگرانی و دلهره عشقم چی...من نمیتونم طاقت ندارم...نمیدونم دیوونه شدم ...
==================================
آبجی Nazanin این چه درد و دلی بود با خدا نبینم ازین حرفا بزنیا که بدجور عصبانی میشم و با موهای شلاقیم میام سراغت آبجی خدا خیلی بزرگه ازش بهترین روزارو بخاه نه اینا
##############################
داداش مجتبی هر کسی وقتی با این صحنه عاشقانه روبرو شه شده یه ذره ولی دلش میخاد یه بار واسه من پیش اومد به بقل دستیم گفتم
بهم گفت هیچوقت همچین حرفیو نزن زندگی هرکس از دور قشنگه...و بهم از زندگی آدمای عاشق روبروم گفت واقعا از دور خیلی خیلی قشنگ بود...,ایشالله داداش بهترین و قشنگترین عشق و زندگی رو تو هر سکانس زندگیت تجربه کنی
<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<
آبجیhissssss خدا خواهر و مادرتو بیامرزه آجی وقتی پستتو خوندم گریه هام دست خودم نبود ایشالله که روحشون شاده و مطمنن که از تو راضی هستن آدم مگه میشه از عزیزش دلخور باشه
@@@@@@@@@@@@@@@@@@@
آبجی اول شخص غایب هیچوقت واسه تو هیچی ندارم که بگم فقط یه بغض موقع خوندن پستات
همتونو دوس دارم
یا قاضی الحاجات

ح
حسن احمدیان ۱۰ سال پیش
پیام

تا هستم ای رفیق ندانی که کیستم/
روزی سراغ وقت من آیی که نیستم/
در آستان مرگ که زندان زندگی است/
تهمت به خویشتن نزن که زیستم/
پیداست از رنگ و رویم ای عشق/
یک روز خنده کردم و عمری گریستم/
طی شد هفده سالم وانگار بیستم/
چون بخت وکام نیست چه سود از دیویستم/
گوهر شناس نیست در این شهر مهدی جان/
من در صف بی وفایان چگونه بگویم که کیستم؟(

نظرات (۰)

وارد شوید تا بتوانید نظر بدهید.

هنوز نظری ثبت نشده. اولین نفر باشید.