بسم رب الحسین:
با خودم تصمیم گرفتم خودمو ثابت کنم ولی چنروز بعد برام اِسای مشکوک میومد بهم میگفتن مهدی با کسی دیگس حسم میگفت دروغه یه عاشق حسش خیلی قویه عین یه مادر به بچش به مهدی گفتم دیوونه شد گفت راجبه من چی فکر میکنی..بهم گفت بهت ثابت میکنم بعد میزرام میرم بدجور قاطی کرده بود بهش گفتم من شک ندارم ولی طاقت این اِساروندارم (چون تو اسا خیلی چیزارو اشتباه آدرس میدادن مثلا مهدی اون موقعه که با تلفن خونشون با من حرف میزده یا پیشم بوده میگفتن مهدی فلان ساعت فلان جا بوده) هرچی به اون شماره زنگ میزدیم میگفت شماره مورد نظر اشتباه میباشد (ش ایرانسل بود) پس این یه دشمنی بوده چون اگه واقعی بود باید جواب میداد و ثابت میکرد به مهدی میگفتم بخدا دشمن داریم ولی به روش نمیاورد از یه طرف هنو مهدی باهام همونطورسروسنگین بود منم سر اون اِسا نتونسته بودم خودمو ثابت کنم یه چیزیم بود که اگه مهدی دوسم نداشت با اون حرفایی که دوستش زده ولم میکرد پس اونم داره زجر میکشه و به روش نمیاره پس هنو دوسم داره*به خودم گفتم پس هرجور شده باید تا آخرش برمو خودمو ثابت کنم هرکی بخاد زندگیمو داغون کنه داغونش میکنم با موندنم دشمنمونو آتیش میزنم چن روز به عید بود پس عید بهترین فرصته ... هفته اول که مهدی پادگان بود هفته دوم کلا خونه بود این واسم خیلی خوب بود،هفته اول عید دیدنیامو کارامو انجام دادم که واسه هفته دوم فقط مهدی*_* سخت بود یه تیکه یخو دوباره عین قبل گرم کنمو وقتم کم،ولی من عاشقش بودم میدونستم عاشقمه شروع کردم..قرار گذاشتیم بریم بیرون رفتم دیدم همون لباسایی که دوست داشتم خریده و باهام ست کرده این خیلی واسم خوب بود کل اون هفته رو باهم خرید و گردش بودیم دیگه مهدیِ خودم شده بود میگفت که خیلی دلش تنگ شده بود چقد ازم تعریف میکرد عین قبل.. باهاش حرف زدم اِسای دوستشو نشون دادم خیلی عصبانی شد گفت حالا نشونش میدم وفهمیده بود چقد بیخود اذیت شدیم و به تلافی اون روزا هرچی میگفتم نه نمیگفت منم که اصلا به دل نگرفته بودم میدونستم هرکی بود شاید بدتر از مهدی میکرد و شاید میذاشت میرفت ولی مونده بود مثل همیشه تو سختترین لحظه با اعتمادمون پای همه چی موندیم بروی هم نیاوردیم همه متوجه خوب شدن مهدی شده بودن چقد تعجب کرده بودن مخصوصا دوستش!!! مهدی میگفت دوستش وقنی دیده بودتش ازش پرسیده بود چرا انقد خوشحالی؟ مهدیم یه جوری جوابشو داده بود که صورتش توهم میره و زود خداحافظی میکنه میره ... همین یه نشونه بود که اون اسای مشکوک دوستش بوده ولی هیچ مدرکی نداشتیم همه چیز خوب بودولی چن وقت بعد مهدی هر روز آرومتر میشد بازم عذاب.... ادامه
------------------------------------------------------
~_~ti!iti!ish~_~ : آجی هیچوقت این فکرو نکن ولی اگه خدا تنبیهم کنه تنبیهشم شیرینه چون واسش عزیزی عینه یه مادر که بچشو تنبیه میکنه اون تنبیه هرچی میتونه باش حالا که انقد عزیزی واسش همه مارو دعا کن
---------------------------------------------
داداش حامد: داداشی خیلی خوشحال شدم به حق حسین ایشااله بیان تا دلت یه سروسامونی بگیره و همچیز از قبلم بهتر شه... داداش حامد اینا گذشته ولی هرکدوم یه زخم شد رودلم که هم دوسش دارم (خیلیا ام دوسش دارماااا چون حداقل به خودم یه چیزاییو ثابت کردم )همم با فکرش میسوزم که چراا؟وهم یه تجربه که اگه هرچیزی رو شروع کردی باید تا آخرش وایسی مثل عاشقی شاید امتحان الهی باشه شاید فردا هم یه امتحان باشه پس باید کنار اومد بازم ممنون رفتی هیئت داداش دعام کن که باز خدا امتحان نکنم چون .. ولش کن بازم شکر
----------------------------------------------------
1irani: آبجی سوتفاهم نشده چون یه روز منم عین خودت بودم همه ما عین خودت بودیم بیخبر از همه این دردا....
-------------------------------------------------------
لطفتR______M:خواهری خودمم سبک میشم مرسی بابت لطفت
_____________________
اینو بگم هیچوقت از این که با عشقم بودم و این عذابارو کشیدم پشیمون نیستم و نخاهم شد ... التماس دعا