انقد این خاطرات رو دلم سنگینی میکرد و با هیچکس درد و دل نکرده بودم که هرچی تو این چن روز مینویسم سبک میشم آبجیا و داداشیا شرمنده چون تازه خاطراته عذاب آور من شروع شده:وقتی مهدی از آموزشی برگشت دیگه هیچی عین قبل نبود نه عین قبل هم دیگرو میدیدیم نه زنگیدنامون نه smsامون صبح تا بعدازظهر پادگان بود بعدشم خسته میومد میخابید بعد میرفت باشگاه شبم تا شام میخورد دوباره میخابید هر چند روز یه بار پست بود خونه نمیومد کلافه شده بودم دلم تنگ میشد بهش از وضعیتمون میگفتم چن وقتی باه حرفاش آرومم میکرد ازین که خودشم ناراضیه از این وضعیت,میگفت درست میشه ولی روز به روز بدتر میشد که بهتر نمیشد تازه اخلاقشم عوض شده بود و تند و عصبی ! یه جوری شده بود شکاک شده بود میگفت روزایی که من نیستم کجا میری چیکار میکنی جواب میدام کجا بودم و چیکار میکردم یه جوری میشد معلوم بود باور نکرده تهش عصبی میش مهدی هیچوقت دوستاشو پیشم نمیاورد یه دوست داشت یه بار قبل خدمتش دیده بودم یه بار بیرون بودیم دوستشم زنگ زد اومد پیشمون فاصله داشت با ما به مهدی گفتم یه فکری کنه یه برنامه ای بریزه که عین قبل بشیم سرم داد زد :همینه میخای بخاه نمیخای نخاه باهام دعوا کرد عشق من هیچوقت سرم داد نزده بود بغض کردم هیچوقت اینطور ندیده بودمش بغضم ترکید گریه کردم مهدی عصبیتر شد میدیدم طاقت نداره اینطوری ببینم ولی هیچکاری نمیکرد بهش میگفتم: مهدی میدونی من کی ام مهدی من مریمتم همون که همه جا میگی خانومتم حالا میگی میخای بخاه میخای نخاه هرچی میگفتم اون عصبیتر میشد میگف:من همچین کسیودیگه نمیشناسم همش کشکه الکیه دوستش اومد بود جلو فقط نگاه میکرد دید وضعیتمون خیلی بده چن نفر نگاهمون میکنن مهدی اصلا توحاله خودش نبود نمیتونستم عشقمو اونطوری ول کنم دوستش گفت:شمارتونو بدین هرچی شد خبرتون میکنم فقط شما برید اولش گفتم میمونم ولی اسرار کرد برم مردمم نگاهمون میکردن من از همجا بیخبر شمارمو دادم تا بهم خبر بده ولی نمیدونستم که زندگیمونو دارم خراب میکنم اون شب دوستش زنگ زد از حال مهدی گفت .گفت بردتش خونه ومنم خاهش کردم با مهدی حرف بزنه و آرومش کنه ولی اون برعکس عمل میکرد زنگ زدمخونشون با مادرش حرف زدم میگفت حال مهدی خیلی بده منم جریانو گفتم,دوستش از فرداش به من زنگمیزد واس میداد که مهدی عاشق من نیس چشش دنباله کسی دیگس منو نمیخاد مهدی حریصه و.... میگفت به مهدی چیزی نگم هرچی من میگفتم دروغه اون بیشتر میگفت منم به مهدی میگفتم دوستت اینطوری میگه هیچی نمیگفت دیگه یه دیوونه کامل شده بودم با آرامبخش میخابیدم هرچی دستم میومد میشکستم با مادرش حرف زدم اونم از مهدی ناراضی بود میگفت مهدی داغونه فقط با همون دوستش جیک تو جیکه...جفتمون به دوستش شک کردیم زنگ زدم به دوستش گفتم حق نداره دیگه دوره مهدی بگرده مهدی زنگ زد هرچی از دهنش دراومد گفت میگفت و آتیش میزد به دلم ولی حرفاش یه جرقه ای شد واسم که دوستش پیشه مهدی منم بد کرده و باید یه جور ثابت کنم جون گرفتم دوباره ...
دوستای گلم همه ایناروخیلی ساده میگم ولی اون روزا فقط خدا حاله منو میدونه و خیلی خیلی تنها بودم روپای خودم بودمو هیچکس باهام نبود دوست نداشتم کسی تو اون وضع ببینتم دوست نداشتم کسی پشت مهدی حرفی بزنه یا وجهش پیشه بقیه خراب بشه فقط کارم گریه بود ولی نمیدونستم این فقط یه قسمت از تلخیه روزگاره.... به حق حسین فاطمه این شبا خدا حاجت دل همتون بده التماس دعا